می دانم که میگذرد و تمام میشود .
اما نمی دانم که در پس این گذر از من چه خواهد ماند .
.
امشب ، پانزدهمین روز از ششمین ماه سال هزار و چهارصد و پنج!
روزی که یک سال دیگه از زندگی من گذشت و من، وارد هفدهمین سال زندگیم میشم.
شانزده سال گذشت ..
شانزده سال پر از آدم، خاطره، خنده، ناراحتی، اشتباه، تجربه و اتفاقهایی که شاید خیلیهاشون منو همون آدم قبلی نگه نداشتن.
توی این یک سال، آدمهایی بودن که اذیتم کردن؛حرفهایی زدن، کارهایی کردن و چیزهایی رو به جا گذاشتن که شاید هیچوقت کامل فراموش نشن.
از بعضیا میگذرم؛
چون فکر میکنم بعضی آدمها ارزش اینو ندارن که بخاطرشون،
سال جدید زندگیمو با ناراحتی شروع کنم.
اما بعضیا رو ...
بعضیارو نمیتونم همینقدر ساده از ذهنم پاک کنم.
نه به خاطر کینه؛
فقط چون بعضی رفتارهاآدم رو یک شبه تغییر میدن.
بعضیها کاری میکنن که حتی شب تولدت،اون ذوقی که باید داشته باشی رو نداری..
اما زندگی فقط رفتن آدمها نیست..
توی همین سال، آدمهایی هم وارد زندگی من شدن که باهاشون خندیدم، خوش گذروندم، حرف زدم و خاطره ساختم.
آدمهایی که شاید اگر بعضیها از زندگیم نمیرفتن،هیچوقت فرصتی برای شناختنشون پیدا نمیکردم.
و شاید این یکی از قشنگترین چیزهای زندگیه؛
پس از این یک سال،
هم آدمهایی رو با خودم به سال جدید میبرم که بودنشون برام ارزشمنده،هم آدمهایی رو پشت سرم میذارم که دیگه جایی توی ادامهی مسیرم ندارن.
نه با دعوا،
نه با کینه،
فقط با پذیرفتن اینکه هر آدمی قرار نیست تا آخر داستانت کنارت بمونه.
و حالا...
من امیرم.
شانزده سالم تموم شد و وارد هفدهمین سال زندگیم شدم.
نمیدونم سال بعد وقتی دوباره این متن رو میخونمچه آدمی شده باشم، ولی امیدوارم هرکس که هستم،از امروزم قویتر،آرومتر و خوشحالتر باشم.
تولدم مبارک.
به فصل هفدهم زندگی.
ببینیم این یکی قراره چه چیزهایی برام داشته باشه!
_امیر .