امشب کارِتون ُبدید دستِ خانومسهساله
این دختر دستش خیلی بازِ : )
شنیدید میگن دخترا باباییاند ؟
دقیقا مصداقِ همین حرفِ
اباعبدالله این نازدانه رو خیلی دوسش داره : )
* به باباییت بگو کارمُ خانومسهساله : ))
تشت طلا را که دید ، برخاست و لنگانلنگان به طرفِ چند نفری رفت ك به خرابه میآمدند .
خودش را سپر کرد و آرام نجوا کرد :
+ تاب دیدن ندارد .. بخدا تازه سه سالش شده ، دق میکند اگر سر پدر را ببیند . خودم آرامَش میکنم بازگردید و به امیرتان بگویید زینب این کودک را آرام میکند ..
نامرد توجهی به حرفهایش نکرد و سیلی بر صورتش زد که زمین افتاد .
برخاست و چادرش را تکاند و دوباره به سمت تشت رفت ، اما افسوس ك دِگر دیر شده بود و رقیه سر پدر را دیده بود :)..