از خانواده نگم براتون شاید با این حال بد مجنون ایمان خاله هام ریخت و خدا رو سر زنش میکردن
ولی من همه جوره بهش اعتماد داشتم میدونستم خدا دیگه نمیزاره یه سایه دیگه از روی سرمون بره
سه شنبه اول تولدم بود و تنها سالی بود نه مجنون بود بهم تبریک بگه نه لیلی
وقتی رفتم گلزارشهدا یه اقایی داشت رد میشد دست گذاشت روی شونم بعد گرفت یه دونه از قطاب هایی که برده بودم را برداشت و گفت حالا نذرچیه منم براش گفتم قضیه رو گفت یه شهید بهت معرفی میکنم حاجتتو نداد سه شنبه بعدی بیا فلان جا هرچی دلت خواست بهم بگو