رنگ چشمانت به شعرم خودنمایی میکند .
چون عسل دارد غزل را هم هوایی میکند .
_عاشقانۀای کوتاه_
یه صورت معمولی داشت با چشمای معمولی و مهربون امّا امّا قشنگ میخندید انقد قشنگ میخندید که آدم احساسمیکرد هیچکس تو دنیا مثل اون
بلد نیست بخنده .
راستش همه کار کردم که به دستش
بیارم چند سالی هم بودیم با همدروغ چرا همه چی هم خوب بود .
یادمه یه بار خسته از سر کلاس
برمیگشتم خونه که تو راه زنگ زد و
گفت بریم بیرون عدسی پخته بود خودش کلاسش رو نرفته بود که درستش کنه و بیاره تا بتونیم با هم بخوریم ، یکم شور شده بود ، به شوخی غر زدم بهش که چرا انقد شور آخه دختر گلوم سوخت ولی بعد
فوری نوک دماغشو گرفتم کشیدم وگفتم : با این حال باورکن این خوشمزهترین عدسی بود که تا حالا خورده بودم میدونستم بلده خوبغذا درست کنه فقط چون عجلهای بوده این یه دفعه اینطوری شده .
اون موقعها آرزوم همین چند لحظه
نشستنا کنارش بود .
یه مدّت که گذشت الکی بهانه گیر شدم هر بار سر یه چیزی ناراحتش میکردم همه کارم کرد واسه موندنما ، واسه همین یه روز بیدلیل گذاشتم و رفتم الان یك ماهی میشه که برگشتم ایران .
دیروز عصر خیلی اتفاقی توی پارك
دیدمش برعکس من که هر دفعه یه
چیز میگفتم و هر روز یه رنگ عوض میکردم اون انگار خیلی عوض نشده بود یه ذره هم آرومتر با همون تیپ و قیافه .
نمیدونم چرا با وجودی که ازش فاصله داشتم ولی انگار بوی عطرشو حس میکردم نمیدونم شایدم خیالاتی شده بودم ، گاهی وقتا لبخند میزدا امّا
خندههاش دیگه اون شکلی نبود ، چشاشم هنوز مثل قبل مهربون بود امّا برق اون سالها رو نداشت ، یه تیکه از موهای جو گندمیش رو دزدکی دیدم از زیر روسریش ، همونروسری که من براش خریده بودم باورم نمیشد هنوز نگهش داشته باشه .
داشت یه دختر بچه رو توی تاب هل میداد که مامان صداش میزد .
یه لحظه دلم خواست زمانبرگرده و بشیم همون دو تا دانشجوی ۲۰ - ۲۲ ساله .
......
الآن ؟ ساعت ۱۰ شبه و اون احتمالاً داره کنار خانوادش عدسی خوش نمك میخوره منم همچنان روی صندلی پارك نشستم
و به اون سالها فکر میکنم .
میدونی یه چیزایی هست که آدم
سالها بعد میفهمه سالها بعدی که دیگه خیلی دیره خیلی دیر. . :)