چه کنم دست خودم نیست که یادت نکنم .
خواستی دل نبری تا به تو عادت نکنم .
_عاشقانۀای کوتاه_
فانوسِ دریاییِ شهرِ کوچکِ ساحلی از زمانِ پدربزرگم رویِ صخره ایستاده بود و من نگهبانِ آن بودم .
هر شب پیش از غروب فتیله را روشن میکردم و نورِ زردش را میفرستادم تویِ سیاهیِ دریا برایِ قایقهایی که راهِ خانه را گم میکردند .
تنها بودم و جز من فقط مرغهایِ دریایی و بویِ نمک و صدایِ موجها تا اینکه یک پاییز ، او آمد .
پسرِ جوانی بود با دوربینی کهنه و کولهای پر از نگاتیو .
گفت میخواهد از فانوس عکس بگیرد برایِ پروژهیِ پایانِ تحصیلش ، اجازه خواست چند شبی بماند .
گفتم اتاقِ نگهبانی خالی است اما ساده .
خندید و گفت : من به ساده عادت دارم .
شب اول کنارِ من ایستاد رویِ صخره وقتی فتیله را روشن کردم باد موهایش را به هم میریخت و نورِ فانوس سایهیِ بلندمان را رویِ آب میانداخت .
بدون اینکه به من نگاه کند گفت :
هیچوقت فکر کردی این نور چند تا دلِ گمشده رو به ساحل برگردونده ؟
گفتم : فانوس وظیفهاش رو انجام میده ، دلها کارِ خودشون رو دارن .
لبخند زد و گفت : تو هم مثلِ این فانوسی ، ساکت ، ثابت و همیشه روشن ، اما هیچکس نمیدونه فتیلهات چقدر میسوزه .
آن شب تا صبح حرف زدیم از دریا گفت ، از شهرِ بزرگش که در آن گم شده بود ، از عکسهایی که میگرفت تا شاید خودش را پیدا کند من هم گفتم از پدری که رفته بود و از مادری که دیگر نبود و از این فانوس که تنها داراییام بود .
شبهایِ بعد هر دو کنارِ فانوس مینشستیم ، او عکس میگرفت و من ۸ فتیله را روشن نگه میداشتم و کمکم سکوتِ بینمان پر شد از چیزهایی که هیچکدام قبلاً به کسی نگفته بودیم .
یک شب وقتی موجها بلندتر از همیشه بودند ، دوربینش را زمین گذاشت و آمد کنارِ من ایستاد و گفت : میخوام یه عکس از تو بگیرم ، نه از پشتِ دوربین از اینجا از تویِ دلِ خودم ، اما نمیدونم چطور باید نگهش دارم .
نگاهش کردم ، چشمانش در نورِ فانوس مثلِ دو ستارهیِ دریایی میدرخشید .
گفتم : بعضی چیزها رو نمیشه نگه داشت فقط میشه حسشون کرد .
دستش را دراز کرد و انگشتهایش را رویِ دستِ من گذاشت ، همانجایی که فتیلهیِ فانوس را گرفته بودم ، گرم بود برخلافِ بادِ سردِ دریا .
پس بذار حسش کنم ، همین الان قبل از اینکه صبح بشه و من مجبور شم برم .
آن شب فانوس تا صبح روشن ماند ما هم کنارِ هم ، رویِ صخره با موجهایی که پایینمان میشکستند و بادِ شوری که موهایمان را به هم گره میزد .
صبح که شد برایِ رفتن آماده میشد و من فتیلهیِ فانوس را خاموش کردم . برایِ اولین بار از تاریکی نمیترسیدم ، چون نورِ آن شب جایی تویِ سینهام روشن مانده بود .
کنارِ قایق ایستاد و کولهاش را رویِ دوش انداخت و گفت : میدونی فانوسهایِ خاموش هم راه رو نشون میدن ، اگه کسی بدونه که قبلاً روشن بوده .
گفتم : تو برو ، من فانوس رو روشن نگه میدارم ، برایِ وقتی که برگشتی .
خندید و گفت : اگه برنگشتم ؟
پس برنمیگردی اما من هنوز روشن نگه میدارم چون تو خودت گفتید: بعضی نورها حتی بعد از خاموش شدن راه رو نشون میدن .
سوارِ قایق شد و موجها او را بردند .
من رویِ صخره ایستادم و تا وقتی که نقطهیِ کوچکی تویِ افق گم شد نگاهش کردم .
......
حالا سه سال گذشته و هر شب فانوس را روشن میکنم و هر شب قبل از خواب به عکسی که برایم جا گذاشت نگاه میکنم ، عکسی از خودم کنارِ فانوس با نگاهی که فقط او دیده بود .
رویِ پشتِ عکس با خطِ خودش نوشته شده :
فانوسها خاموش میشن و اما نورِ کسی که منتظره هیچوقت .
درود و وقت بخیر خدمت همکاران گرامی
🎀دنیای فانتزی🎀
📦ارسال پستی داریم
📍فروش حضوری در استان قم
✅برای ثبت سفارش کافیه اجناسی که مدنظرتون هست از داخل کانال فوروارد کنید
✅هزینه ارسال متغیره و بستگی به وزن و حجم سفارش داره
سوالی بود درخدمت هستیم🌸
@ych1389
----------------------------------------------------
کانال ایتا: https://eitaa.com/TheworldofKiyot0506