eitaa logo
نیمه‌ی گُمشــــدھ ؛
583 دنبال‌کننده
142 عکس
70 ویدیو
0 فایل
- اینجــــا ؟! + پناهگاهِ نیمه هایی که دنبال هم میگردند ؛ 🤍 - پُر از داستان‌های عاشقانه‌ی موندگار با تک‌خطی‌های نابِ عشق . . ! - اگه عاشقِ خوندنِ لحظه‌های قشنگ و واقعیِ عشقی ، اینجا برات می‌سازه :) - کپـــی ؟! نه جانم اصلا راضی نیستم و حلال نیست !
مشاهده در ایتا
دانلود
چه کنم دست خودم نیست که یادت نکنم . خواستی دل نبری تا به تو عادت نکنم .
عاشقــت شدم ، ناگهـان برای همیــشه !
_عاشقانۀای کوتاه_ فانوسِ دریاییِ شهرِ کوچکِ ساحلی از زمانِ پدربزرگم رویِ صخره ایستاده بود و من نگهبانِ آن بودم . هر شب پیش از غروب فتیله را روشن می‌کردم و نورِ زردش را می‌فرستادم تویِ سیاهیِ دریا برایِ قایق‌هایی که راهِ خانه را گم می‌کردند . تنها بودم و جز من فقط مرغ‌هایِ دریایی و بویِ نمک و صدایِ موج‌ها تا اینکه یک پاییز ، او آمد . پسرِ جوانی بود با دوربینی کهنه و کوله‌ای پر از نگاتیو . گفت می‌خواهد از فانوس عکس بگیرد برایِ پروژه‌یِ پایانِ تحصیلش ، اجازه خواست چند شبی بماند . گفتم اتاقِ نگهبانی خالی است اما ساده . خندید و گفت : من به ساده عادت دارم . شب اول کنارِ من ایستاد رویِ صخره وقتی فتیله را روشن کردم باد موهایش را به هم می‌ریخت و نورِ فانوس سایه‌یِ بلندمان را رویِ آب می‌انداخت . بدون اینکه به من نگاه کند گفت : هیچ‌وقت فکر کردی این نور چند تا دلِ گم‌شده رو به ساحل برگردونده ؟ گفتم : فانوس وظیفه‌اش رو انجام می‌ده ، دل‌ها کارِ خودشون رو دارن . لبخند زد و گفت : تو هم مثلِ این فانوسی ، ساکت ، ثابت و همیشه روشن ، اما هیچ‌کس نمی‌دونه فتیله‌ات چقدر می‌سوزه . آن شب تا صبح حرف زدیم از دریا گفت ، از شهرِ بزرگش که در آن گم شده بود ، از عکس‌هایی که می‌گرفت تا شاید خودش را پیدا کند من هم گفتم از پدری که رفته بود و از مادری که دیگر نبود و از این فانوس که تنها دارایی‌ام بود . شب‌هایِ بعد هر دو کنارِ فانوس می‌نشستیم ، او عکس می‌گرفت و من ۸ فتیله را روشن نگه می‌داشتم و کم‌کم سکوتِ بین‌مان پر شد از چیزهایی که هیچ‌کدام قبلاً به کسی نگفته بودیم . یک شب وقتی موج‌ها بلندتر از همیشه بودند ، دوربینش را زمین گذاشت و آمد کنارِ من ایستاد و گفت : می‌خوام یه عکس از تو بگیرم ، نه از پشتِ دوربین از اینجا از تویِ دلِ خودم ، اما نمی‌دونم چطور باید نگهش دارم . نگاهش کردم ، چشمانش در نورِ فانوس مثلِ دو ستاره‌یِ دریایی می‌درخشید . گفتم : بعضی چیزها رو نمی‌شه نگه داشت فقط می‌شه حسشون کرد . دستش را دراز کرد و انگشت‌هایش را رویِ دستِ من گذاشت ، همان‌جایی که فتیله‌یِ فانوس را گرفته بودم ، گرم بود برخلافِ بادِ سردِ دریا . پس بذار حسش کنم ، همین الان قبل از اینکه صبح بشه و من مجبور شم برم . آن شب فانوس تا صبح روشن ماند ما هم کنارِ هم ، رویِ صخره با موج‌هایی که پایین‌مان می‌شکستند و بادِ شوری که موهایمان را به هم گره می‌زد . صبح که شد برایِ رفتن آماده می‌شد و من فتیله‌یِ فانوس را خاموش کردم . برایِ اولین بار از تاریکی نمی‌ترسیدم ، چون نورِ آن شب جایی تویِ سینه‌ام روشن مانده بود . کنارِ قایق ایستاد و کوله‌اش را رویِ دوش انداخت و گفت : می‌دونی فانوس‌هایِ خاموش هم راه رو نشون می‌دن ، اگه کسی بدونه که قبلاً روشن بوده . گفتم : تو برو ، من فانوس رو روشن نگه می‌دارم ، برایِ وقتی که برگشتی . خندید و گفت : اگه برنگشتم ؟ پس برنمی‌گردی اما من هنوز روشن نگه می‌دارم چون تو خودت گفتید: بعضی نورها حتی بعد از خاموش شدن راه رو نشون می‌دن . سوارِ قایق شد و موج‌ها او را بردند . من رویِ صخره ایستادم و تا وقتی که نقطه‌یِ کوچکی تویِ افق گم شد نگاهش کردم . ...... حالا سه سال گذشته و هر شب فانوس را روشن می‌کنم و هر شب قبل از خواب به عکسی که برایم جا گذاشت نگاه می‌کنم ، عکسی از خودم کنارِ فانوس با نگاهی که فقط او دیده بود . رویِ پشتِ عکس با خطِ خودش نوشته شده : فانوس‌ها خاموش می‌شن و اما نورِ کسی که منتظره هیچ‌وقت .
درود و وقت بخیر خدمت همکاران گرامی 🎀دنیای فانتزی🎀 📦ارسال پستی داریم 📍فروش حضوری در استان قم ✅برای ثبت سفارش کافیه اجناسی که مدنظرتون هست از داخل کانال فوروارد کنید ✅هزینه ارسال متغیره و بستگی به وزن و حجم سفارش داره سوالی بود درخدمت هستیم🌸 @ych1389 ---------------------------------------------------- کانال ایتا: https://eitaa.com/TheworldofKiyot0506