_عاشقانهای کوتاه_
دلم گرفته بود احتیاج به گریهی عمیق
داشتم اما فرصت مناسبی پیدا نمیکردم
تا خروار خروار بغض گلویم را به اشک
تبدیل کنم .
همان لحظه زهرا در اتاق
را باز کرد و داخل شد لبخندی زدم و
بغلش کردم زیرلب زمزمه کرد : داره
بارون میاد تا این حرف را شنیدم بدون
معطلی لباس گرم پوشیدم و راهی حیاط
شدم باران نمنم میبارید روی تاب
نشستم و به آسمان نگاه کردم .
باز کبوتر خیالم پر کشید به سوی تو و باز خاطراتِ خاکخورده در ذهنمرفت روی دورِ تکرار ، چشمهایم را بستم آهنگ وقتی میخندیدی چاووشی را پلی کردم و
با نُت به نُتش به تو فکر کردم ، میگفت خندههات شکل مرواریدن ، میگفت چشمات بیوقفه خبر خوش میدن ، در همانلحظه چشمهای مشکی تو در برابرم گشوده میشد ، چاووشی میخواند عشقم انگار دستات دستای خورشیدن و من هرمِ گرمای دستهایت را احساس میکردم ، تصور میکردم بودنت را و اشک میریختم ، اشک میریختم و زیر لب زمزمه میکردم دلم برات تنگ شده !
چقدر به بودنت احتیاج داشتم چقدر محتاج این بودم که زیر باران با تو قدم بزنم اما تو فرسنگها از من فاصله داشتی .
غرق اشک بودم که نوتیف پیامی
روی صفحه ظاهر شد ، آنچه میدیدم
را باور نمیکردم بعد از دو روز تو پیام
داده بودی ، نوشته بودی : سلام آبیِ
آسمونی و ... در اوج اشک ، لبخند کمجانی روی لبهایم نقش بست با سرانگشتم اشکهایم را پاک کردم و جوابت را دادم .
مکالمهمان چند دقیقه بیشتر طول
نکشید اما همین چند کلمهی کوتاه
دلتنگیام را تسکین داد ، حالم بهتر بود ، هنوز محتاجِ بودنت و تماشایِ لبخندهایت بودم ، اما همین که میدانستم حالت خوب است کمی دلتنگیام را کمتر میکرد .
همین که واژههایت پل میزدند به قلبم کمی از حجم دوری و دلتنگی را کاهش
میداد .
.......
لبخند زدم و به تاببازی ادامه دادم و باز هم تو دنیای سردم به تو فکر
کردم :)