عاشقی دارم که گر زاهد ببیند چهرهاش .
ترک دین و دل به توفیق الهی میکند .
عِشْق رآزی است به اندازه آغوش خُدا ،
عشق آنگونه که میدانم و میدانی نیست ،
_حآمد عسکری_
گاهی چه زیباست به شخصی مبتلا بودن .
برای یک نفر ماندن برای یک نفر مردن .
_عاشقانهای کوتاه_
داشتم برگه های دانشجوهامو تصحیح میکردم یکی از برگه های خالیحواسمو به خودش جلب کرد چون به هیچ کدوم از سوالها جواب نداده بود فقط زیر سوال آخر نوشته بود : نه بابام مریض بوده نه مامانم همه صحیح و سالمن شکر خدا تصادف هم نکردم خواب هم نموندم
اتفاق بدی هم نیفتاده ، دیشب تولد عشقم بود گفتم سنگ تموم بذارم براش ، بعد از ظهر یه دورهمی گرفتیم با بچه ها بزن و برقص شام هم بردمش نایب
و یه کباب و جوجه ترکیبی زدیم .
بعد گفت : بریم دربند ؟ پوست دستمون از سرما ترک برداشت ولی می ارزید مخصوصن باقالی و لبوی داغ چرخی های ِسر میدون ، بعدش بهونه کرد بریم امامزاده صالح دعا کنیم به هم برسیم .
دیگه تا ببرمش خونه و خودم برگردم این سر تهرون ساعت شده بود یک شب ، راست و حسینی حالش رو نداشتم درس بخونم یعنی لای جزوتم باز کردما اما همش یاد قیافش می افتادم ! وقتی لبو رو مالیده بود رو پک و پوزش خندهام می گرفت و حواسم پرت می شد ، یهویی هم خوابم برد بیهوش شدم انگار .
حالا نمره هم ندادی نده فدا سرت یه ترم دیگه آوارت میشم نهایتش ، فقط خواستم بدونی که بی اهمیتی و این چیزا نبودهیه وقت ناراحت نشی .
......
چند سال بعد تو یک دانشگاه دیگه از پشت زد روی شونهم گفت : اون بیستی که دادی خیلی چسبید گفتم : اگه لای ِبرگهت یه تیکه لبو می پیچیدی برام بهت صد می دادم بچه خندید و دست انداخت دور گردنم گفت : بچمون هفت ماهشه استاد ، باورت میشه ؟ :)