🤍𓂃𝐇𝐚𝐥𝐟 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐦𝐨𝐧𝐭𝐡𓂃🤍
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟏☆
سلام من نگارم یکی که به هیچ عشقی اعتقاد نداره و بر این باوره که تموم عشق ها الکیه.
ولی خیلی یهویی همچی تغییر میکنه و من عاشق و دلباخته کسی میشم که نباید ؛
حامیم:سلام خانم احمدی خوش اومدی برای تست تشریف ببرید پیش اقای حسینی.
نگار:چشم فقط اتاقشون کجاست؟
حامیم:دست چپ اتاق سوم
نگار:عا اوکی
وای چی میشه مثلا قبول بشم و بتونم اینجا کار کنم و دستم بره تو جیب خودممم
تق تق در میزنم که یهو یه صدای بلند و ترسناک میگه بفرماییدـ
امیرحسین:تقه ای میزنن به در که میگم بفرمایید یهو یه دختر قد کوتاه و گوگولی وارد اتاق میشه میزنم زیر خنده که یهو عصبانی میشه و میگه چی من خنده داره اقای محترم؟
که میگم ببخشید بشینید
موقعی که میشینه میپرسم برای تست اومدید این لیست رو پر کنید
لیست رو پر میکنه و میده دستم و وقتی میبینم 17 سالشه از تعحب شاخ در میارم و میرم تو فکر.
نگار:نیم ساعت بود که بهم خیره شده بود که اعصابم خورد میشه و با داد میگه اقای محترم به کجا نگاه میکنید؟
امیرحسین:یهو با جیغ دختره از فکر در میام و معذرت خواهی میکنم و
میگم برید بیرون منتظر باشید تا من اینارو به جناب رئیس نشون بدم هر موقع اوکی رو گفتن بهتون زنگ میزنیم.
نگار:باشه چشم منتظرم
بیرون که اومدم یهو با رئیس شرکت رو به رو شدم و معذرت خواهیی کردم و اومدم اونم یه چشمک زد بهم و رفت
وااای دلم رفت برا چشمکش....
𝐊𝐨𝐩𝐢?𝐍𝐨
𝐓𝐡𝐢𝐬 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐬.✨
🤍𓂃𝐇𝐚𝐥𝐟 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐦𝐨𝐧𝐭𝐡𓂃🤍
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟐☆
حامیم:وارد اتاق امیرحسین میشم و با خنده میگم دیت چطور بود😂؟
امیرحسین:مسخره دیت چی بیا اینم فرمی که پر کرده.
حامیم:کو بده ببینم
هاااااااااا
امیرحسین:چته حامیم چیشد🗿
حامیم:دختره اسمش نگاره و 17 سالشه😐
امیرحسین:عاره مگه چه عیبی داره اگه اوکیه بگو بهش زنگ بزنم بیاد تست بده
حامیم:زنگ بزن
امیرحسین:زنگ زدم بهش.
سلام سرکار خانم احمدی وقتتون بخیر از شرکت ایلیمیا تماس میگیرم شما مورد تایید رئیس شرکت قرار گرفتید و ساعت 4 تشریف بیارید برای تست✨
نگار:وای جدییی
باورم نمیشه چشم ممنونممم
امیرحسین:رفتم بگم که خواهش میکنم زد تلفن رو قطع کرد و اعصابم خورد شد و تلفن و گذاشتم با خودم گفتم دختره اسکول چی با خودش فک کرده که یهو دیدم حامیم داره غش غش میخنده چرا میخندی؟
حامیم:وای قیافتو🤣
امیرحسین:چطوریه مگه؟
با دیدن خودم تو اینه خودمم زدم زیر خنده🤣
حامیم:خب امیرحسین بسه پاشو بریم خونه استراحتمون و کنیم که تا 3 و نیم بتونیم بیایم شرکت
امیرحسین:پاشو بریم
حامیم:ماشین و استارت زدم و منتظر بودم امیرحسین هم ماشینشو روشن کنه و بیاد بریم که یهو دیدم از کنارم لایی کشید و با سرعت زیاد رفت منم پشتش راه افتادم و رفتم.
رسیدم خونه و سریع ناهارمو خوردم و رفتم بخوابم
مامان لیلا:حامیم حامیم پاشو دیگه مادر ساعت 3 و نیم شدااا
حامیم:عیوای مامان چرا زودتر بیدارم نکردی باشه
خودم سریع پاشدم و صورتمو شستم و زنگ زدم علیرضا
امیر حسین:الو حامیم چرا نمیومدی پاشو بیا دیگه من یه ربعِ اینجا منتظرتم
حامیم:ببخشید اومدم
𝐊𝐨𝐩𝐢?𝐍𝐨
𝐓𝐡𝐢𝐬 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐬.
🤍𓂃𝐇𝐚𝐥𝐟 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐦𝐨𝐧𝐭𝐡𓂃🤍
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟑☆
حامیم:بعد کلی با عجله رانندگی کردن رسیدم شرکت بعد رفتم که وارد اتاق بشم دیدم نگار داره میاد سمت من یه لباس خوشگل با یه میکاپ خیلی نچرال داره میاد سمتم خودمو جمع و جور کردم وارد اتاق شدم و پشتم اومد؛
نگار:سلام جناب صالحی وقتتون بخیر برای تست اومدم
حامیم:بله بفرمایید بیرون منتظر بمونید صداتون میزنم؛
نگار:خواستم بیام بیرون یهو در زودتر از من باز شد و اقای حسینی وارد اتاق شد خواستم برم بیرون که جناب صالحی گفتن بفرمایید بشنید
حامیم خیلی خوشگل تر از علیرضا بود امروزم با اون تیپ یک دل نه صد دل عاشقش شدم.
تو همین فکر بودم که با داد علیرضا به خودم اومدم.
امیرحسین:خانوم محترم هواستون کجاست اومدید تست بدید
نگار:بله متاسفم جانم...
تست رو دادم تموم شدد
امیرحسین:تشریف ببرید پیش اقای صالحی کارای استخدامتون رو انجام بدن.
نگار:با خوشحالی از اتاق اومدم بیرون خیلی ذوق داشتم که قراره استخدام شم و بلخره دستم میره تو جیب خودممم
رسیدم دم در اتاق حامیم در زدم که گفت
حامیم:در به صدا درومد گفتم بفرمایید که نگار اومد تو نشست
نگار:رفتم نشستم و گفتم خب قراره چیکار کنیم
حامیم:گفتم شماره موبایلتون اسم و فامیلیتون اسم پدرتون رو بگید
گفت و فرم دادم امضا زد و دیگه استخدام شدد
نگار:استخدام شدم؟
کارمو از از کجا شروع کنم؟
حامیم:عجله نکنید فعلا برید توی قسمت UVC شرکت برای مشاوره
نگار:باشه ولی کجا هست؟
حامیم:دست راست اتاق اخر اخر
نگار:باشه مرسی بعدش چیکار کنم؟
حامیم:بیاید تا بهتون کار بدم
نگار:چشم ممنونمممم
𝐊𝐨𝐩𝐢?𝐍𝐨
𝐓𝐡𝐢𝐬 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐬.✨
🤍𓂃𝐇𝐚𝐥𝐟 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐦𝐨𝐧𝐭𝐡𓂃🤍
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟒☆
نگار:وارد اتاق که شدم با یه زن مهربون و خوشگل روبه رو شدم
مامان لیلا:سلام دخترم خوش اومدی؛اومدی برای مشاوره؟
نگار:سلام مرسی بله
مامان لیلا:بفرمایید بشینید همینجا تا خدمت برسم
نگار:چشم
مامان لیلا:از اتاق اومدم بیرون با حامیم کار داشتم رفتم تو اتاقش دفترو که بگیرم ازش گفت
حامیم:مامان میخوام یه چیزی بهت بگم ولی فعلا تروخدا به کسی نگو باشه؟!
مامان لیلا:باشه مامان جان بگو جانم
حامیم:مامان من از این دختره که اومده شرکت برای استخدام خیلی خوشم اومدههه
مامان لیلا:مبارکه پسرم بسلامتی کی بریم خواستگاری ازش بپرسم؟
حامیم:نه مامان من هنوز نشناختم دختره رو واستا چند هفته بگذره
مامان لیلا:از دست تو بده دفتر رو برم دختر بیچاره یکساعته منتظره
حامیم:آخ کلا یادم رفته بود بیا مامان
مامان لیلا:دفتر رو گرفتم و رفتم تو اتاق که دیدم سر پا وایستاده و به تابلو معشوق که یکی از محبوب ترین تابلو ها هست نگاه میکنه اول متوجه حضورم نشد ولی وقتی سرفه کردم برگشت و ازم معذرت خواهی کرد.
نگار:تابلو های خیلی خوشگلی اونجا بود ولی اون تابلوعه خیلی خوشگلتر بود تو همین فکر بودم که یهو با سرفه ی خانم صالحی به خودم اومدم و معذرت خواهی کردم
مامان لیلا:خب دخترم بیا روی میز اونور بشین
نگار:رفتم نشستم اونجا و شروع کردن صحبت کردن باهام.....
مامان لیلا:خب دخترم صحبت هام تموم شد سوالی داری بپرس
نگار:نه مرسی
مامان لیلا:اما دخترم من یه سوال دارم از شما.
نگار:جانم؟!
مامان لیلا:شما مجردی و به این کار علاقه داری؟
نگار:بله مجرد هستم و اگر علاقه هم نداشته باشم مجبورم برای موفق شدنم وارد این کار بشم.
مامان لیلا:بله چه عالی اوکیه عزیزم برید اتاق پسرم صالحی اونجا بهتون توضیحات مربوط به کار رو میگه.
نگار:چشم.
پس با اجازتون خدانگهدار.
از اتاق اومدم بیرون شروع کردم به تعریف کردن از مادر و پسر .....
𝐊𝐨𝐩𝐢?𝐍𝐨
𝐓𝐡𝐢𝐬 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐬.
🤍𓂃𝐇𝐚𝐥𝐟 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐦𝐨𝐧𝐭𝐡𓂃🤍
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟓☆
نگار:رسیدم دم در اتاق جناب صالحی در زدم و رفتم تو اتاق
حامیم:سلام بفرمایید بشینید
خب خانوم احمدی اگه رضایت کامل بابت کار در اینجا رو دارید بگید که بهتون کارتون و بدم
نگار:بله حتما
حامیم:شما کارتون در قسمت JHO شرکته
کارتون اونجا اینطوریه که اول کسی خواست بیاد اتاق من میاد اتاق شما هماهنگی های لازم رو انجام میدید بعد میفرستیدشون بیان اتاق بنده
اوکیه؟
نگار:بله بله اوکیه
حامیم:الان تشریف ببرید خونه ساعت 4 اینجا باشید
نگار:چشم ممنونم
خواستم برم که ...
حامیم:نگار که خواست بره صداش زدم چیز خاصی بهش نگفتم فقط براش چشمک زدم و اونم بهم لبخند زد و رفت
(این دختر اولین دختریه که اینطوری دیوونه وار عاشقش میشم) ؛
نگار:از شرکت اومدم بیرون
(حامیم خیلی مرد مهربونی بود من عاشق این مرد شده بودم
ولی تا آخر باید این عشق یا پنهون میموند یاهم برای همیشه فراموشش میکردم
امروز تصمیمی که گرفتمو عملی کنم با دادن یه پیشنهاد یا کوچیک میشم یا عشقمون استارت میخوره)
بلخره رسیدم خونه ولی انقد مغزم پر بود از فکر حامیم حتی یادم رفت سلام کنم مستقیم رفتم توی اتاق و دراز کشیدم رو تخت و انقد مغزم خسته بود نمیدونم چطوری خوابم برد
حامیم:چرا نگار نیومد ینی بهش زنگ بزنم قرار بود ساعت 4 بیاد ولی الان 4 و نیمِ!...
زنگ زدم بهش
نگار:دیدم یهو گوشیم داره زنگ میخوره دیدم شماره ناشناسه جواب دادم دیدم حامیمه چیکار داشت ینی
حامیم:سلام خانم احمدی چرا تشریف نیاوردین کلی متقاضی اینجا نشسته
نگار:عیوای ببخشید اقای صالحی الان خودمو میرسونم
𝐊𝐨𝐩𝐢?𝐍𝐨
𝐓𝐡𝐢𝐬 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐬.
🤍𓂃𝐇𝐚𝐥𝐟 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐦𝐨𝐧𝐭𝐡𓂃🤍
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟔☆
نگار:بعد کلی عجله کردن رسیدم دم در شرکت
وقتی رسیدم بدو بدو رفتم سمت در اتاق کارم
تا رفتم بشینم شروع کردن در زدن
تک تک اومدن تو اتاق نوبت دادم بهشون و رفتن بلخره تموم شدن
یه نوبت دادن چقد سخته😂
حامیم:دیدم کسی نیومد رفتم برم تو اتاق نگار که یهو یکی اومد با التماس گفت لطفا بیاید تو اتاق کار واجب دارم ولی خب گفتم بشینید و رفتم اتاق نگار و لیست نوبت هارو ازش گرفتم تا خودم صداشون کنم بیان اتاقم
نگار:هرچی گفتم خودم صداشون میزنم گفت نه مرسی لیستو و گرفت و رف...
ساعت دو شد شرکت خالی شد و همه رفته بودن منم داشتم حاضر میشدم کم کم برم که یهو حامیم اومد توی اتاق
حامیم:هنوز شک داشتم که بهش بگم یا نه ولی خب نمیتونستم توی این دلمم نگهش دارم
خانم احمدی
گفتنش سخته برام اما از موقعی که شما اومدین توی این شرکت منو عاشق خودتون کردید🫠
نگار:توی شک بودم من هنوز یه هفتهم نشده بودم اینجا چطور حسامون مثل همه
حامیم:خانم احمدی خانم احمدی؟
حالتون خوبه؟
ببخشید تو جا و مکان مناسبی این حرفو نزدم معذرت میخوام
نگار:نه اقای صالحی این چه حرفیه داشتم فکر میکردم حسامون بهم مثل همه🫠
حامیم:اونطوری که فکر میکردم نگار دختر خیلی خوبیه ولی ....
هیچی ولش کن
نگار:هنوز تو فکر تموم حرفایی که حامیم بهم زد بودم
یعنی حرفاشو از ته دل زده و دروغ نگفته؟
تو همین فکرا بودم که یه مسیج از طرف حامیم اومد برام نوشته بود سلام چطوری خانوم خوشگله
جوابشو دادم ولی خیلی ناخوداگاه چشمام پر از اشک شد :)
𝐊𝐨𝐩𝐢?𝐍𝐨
𝐓𝐡𝐢𝐬 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐬.
𝐇𝐚𝐥𝐟 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐦𝐨𝐧𝐭𝐡𓂃🤍
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟕☆
نگار:اینکه گریه کردم شاید چیز مسخره ای باشه ولی عاشق که بشی مسخره و غیر مسخره نمیشناسی انقد برام مهمه که اشک میریزم برای بهترین پیامش
حامیم:بهش گفتم فردا شرکت تعطیله بریم باهم کافه
نگار:از نظرش خیلی زیاد خوشم اومد ولی اگه داداشم و بابام منو با یه مرد غریبه میدیدن چی میشد؟
گفتم حامیم من میترسم
حامیم:چرا میترسی قلبم؟
نگار:حامیم میترسم بریم کافه یا به گوش بابام برسه یا بابام یا داداشم ببیننمون🫠
حامیم:عیب نداره با ماشین میریم بیرون و بستنی میخوریم خوبه؟
نگار:چاره ای نداشتم جز اینکه با ترسم مقابله کنم و بگم باشه
قبوله ساعت چند؟
حامیم:ساعت 4 میام دنبالت.
نگار:باشه🫠
از ذوق فردا خوابم نبرد...
بلخره فردا شد و داشتم حاضر میشدم گوشیم زنگ خورد حامیم بود جواب دادم اروم صحبت میکردم که مبادا کسی بفهمه من با پسر در ارتباطم
زنگ زدم و گفتم الان میام
خواستم برم که بابام جلومو گرفت گفت کجا میخوای بری با استرس فراوان گفتم میخوام برم پیش هلیا
بعد کلی سوال پرسیدن راضی شد اودم بیرون که یهو دیدم علیرضا داره با حامیم حرف میزنه قلبم اومده بود تو دهنم نشستم.
حامیم:داداش نگار بود اومده بود میگفت که چرا بد جا پارک کردی برو رفتم پایین تر ماشینشو که برد سریع گازو گرفتم و رفتم نگار و سوار کردم کردم
سلام خانوم خوشگله چطوری؟
نگار:سلام عزیزم خوبم تو چطوری؟
𝐊𝐨𝐩𝐢?𝐍𝐨
𝐓𝐡𝐢𝐬 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐬.