eitaa logo
𝐇𝐚𝐥𝐟 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐦𝐨𝐧𝐭𝐡𓂃🤍
361 دنبال‌کننده
11 عکس
0 ویدیو
0 فایل
«بعضی آدم‌ها اتفاقی وارد زندگی‌مان نمی‌شوند؛ انگار سال‌ها پیش، جایی در تقدیرمان نوشته شده‌اند.» 🤍𓂃نیمه‌ی ماه روایتی از عشق، راز و دو نفری که سرنوشت، آن‌ها را به یکدیگر رساند.
مشاهده در ایتا
دانلود
🤍𓂃𝐇𝐚𝐥𝐟 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐦𝐨𝐧𝐭𝐡𓂃🤍 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟓☆ نگار:رسیدم دم در اتاق جناب صالحی در زدم و رفتم تو اتاق حامیم:سلام بفرمایید بشینید خب خانوم احمدی اگه رضایت کامل بابت کار در اینجا رو دارید بگید که بهتون کارتون و بدم نگار:بله حتما حامیم:شما کارتون در قسمت JHO شرکته کارتون اونجا اینطوریه که اول کسی خواست بیاد اتاق من میاد اتاق شما هماهنگی های لازم رو انجام میدید بعد میفرستیدشون بیان اتاق بنده اوکیه؟ نگار:بله بله اوکیه حامیم:الان تشریف ببرید خونه ساعت 4 اینجا باشید نگار:چشم ممنونم خواستم برم که ... حامیم:نگار که خواست بره صداش زدم چیز خاصی بهش نگفتم فقط براش چشمک زدم و اونم بهم لبخند زد و رفت (این دختر اولین دختریه که اینطوری دیوونه وار عاشقش میشم) ؛ نگار:از شرکت اومدم بیرون (حامیم خیلی مرد مهربونی بود من عاشق این مرد شده بودم ولی تا آخر باید این عشق یا پنهون میموند یاهم برای همیشه فراموشش میکردم امروز تصمیمی که گرفتمو عملی کنم با دادن یه پیشنهاد یا کوچیک میشم یا عشقمون استارت میخوره) بلخره رسیدم خونه ولی انقد مغزم پر بود از فکر حامیم حتی یادم رفت سلام کنم مستقیم رفتم توی اتاق و دراز کشیدم رو تخت و انقد مغزم خسته بود نمیدونم چطوری خوابم برد حامیم:چرا نگار نیومد ینی بهش زنگ بزنم قرار بود ساعت 4 بیاد ولی الان 4 و نیمِ!... زنگ زدم بهش نگار:دیدم یهو گوشیم داره زنگ میخوره دیدم شماره ناشناسه جواب دادم دیدم حامیمه چیکار داشت ینی حامیم:سلام خانم احمدی چرا تشریف نیاوردین کلی متقاضی اینجا نشسته نگار:عیوای ببخشید اقای صالحی الان خودمو میرسونم 𝐊𝐨𝐩𝐢?𝐍𝐨 𝐓𝐡𝐢𝐬 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐬.
🤍𓂃𝐇𝐚𝐥𝐟 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐦𝐨𝐧𝐭𝐡𓂃🤍 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟔☆ نگار:بعد کلی عجله کردن رسیدم دم در شرکت وقتی رسیدم بدو بدو رفتم سمت در اتاق کارم تا رفتم بشینم شروع کردن در زدن تک تک اومدن تو اتاق نوبت دادم بهشون و رفتن بلخره تموم شدن یه نوبت دادن چقد سخته😂 حامیم:دیدم کسی نیومد رفتم برم تو اتاق نگار که یهو یکی اومد با التماس گفت لطفا بیاید تو اتاق کار واجب دارم ولی خب گفتم بشینید و رفتم اتاق نگار و لیست نوبت هارو ازش گرفتم تا خودم صداشون کنم بیان اتاقم نگار:هرچی گفتم خودم صداشون میزنم گفت نه مرسی لیستو و گرفت و رف... ساعت دو شد شرکت خالی شد و همه رفته بودن منم داشتم حاضر میشدم کم کم برم که یهو حامیم اومد توی اتاق حامیم:هنوز شک داشتم که بهش بگم یا نه ولی خب نمیتونستم توی این دلمم نگهش دارم خانم احمدی گفتنش سخته برام اما از موقعی که شما اومدین توی این شرکت منو عاشق خودتون کردید🫠 نگار:توی شک بودم من هنوز یه هفته‌م نشده بودم اینجا چطور حسامون مثل همه حامیم:خانم احمدی خانم احمدی؟ حالتون خوبه؟ ببخشید تو جا و مکان مناسبی این حرفو نزدم معذرت میخوام نگار:نه اقای صالحی این چه حرفیه داشتم فکر میکردم حسامون بهم مثل همه🫠 حامیم:اونطوری که فکر میکردم نگار دختر خیلی خوبیه ولی .... هیچی ولش کن نگار:هنوز تو فکر تموم حرفایی که حامیم بهم زد بودم یعنی حرفاشو از ته دل زده و دروغ نگفته؟ تو همین فکرا بودم که یه مسیج از طرف حامیم اومد برام نوشته بود سلام چطوری خانوم خوشگله جوابشو دادم ولی خیلی ناخوداگاه چشمام پر از اشک شد :) 𝐊𝐨𝐩𝐢?𝐍𝐨 𝐓𝐡𝐢𝐬 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐬.
𝐇𝐚𝐥𝐟 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐦𝐨𝐧𝐭𝐡𓂃🤍 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟕☆ نگار:اینکه گریه کردم شاید چیز مسخره ای باشه ولی عاشق که بشی مسخره و غیر مسخره نمیشناسی انقد برام مهمه که اشک میریزم برای بهترین پیامش حامیم:بهش گفتم فردا شرکت تعطیله بریم باهم کافه نگار:از نظرش خیلی زیاد خوشم اومد ولی اگه داداشم و بابام منو با یه مرد غریبه میدیدن چی میشد؟ گفتم حامیم من میترسم حامیم:چرا میترسی قلبم؟ نگار:حامیم میترسم بریم کافه یا به گوش بابام برسه یا بابام یا داداشم ببیننمون🫠 حامیم:عیب نداره با ماشین میریم بیرون و بستنی میخوریم خوبه؟ نگار:چاره ای نداشتم جز اینکه با ترسم مقابله کنم و بگم باشه قبوله ساعت چند؟ حامیم:ساعت 4 میام دنبالت. نگار:باشه🫠 از ذوق فردا خوابم نبرد... بلخره فردا شد و داشتم حاضر میشدم گوشیم زنگ خورد حامیم بود جواب دادم اروم صحبت میکردم که مبادا کسی بفهمه من با پسر در ارتباطم زنگ زدم و گفتم الان میام خواستم برم که بابام جلومو گرفت گفت کجا میخوای بری با استرس فراوان گفتم میخوام برم پیش هلیا بعد کلی سوال پرسیدن راضی شد اودم بیرون که یهو دیدم علیرضا داره با حامیم حرف میزنه قلبم اومده بود تو دهنم نشستم. حامیم:داداش نگار بود اومده بود میگفت که چرا بد جا پارک کردی برو رفتم پایین تر ماشینشو که برد سریع گازو گرفتم و رفتم نگار و سوار کردم کردم سلام خانوم خوشگله چطوری؟ نگار:سلام عزیزم خوبم تو چطوری؟ 𝐊𝐨𝐩𝐢?𝐍𝐨 𝐓𝐡𝐢𝐬 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐬.
🤍𓂃𝐇𝐚𝐥𝐟 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐦𝐨𝐧𝐭𝐡𓂃🤍 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟖☆ حامیم:سلامتیت قلبم داداشت اومده بود میگفت چرا اینحا پارک کردی نگار:عیوای ببخشید چی گفتی بهش حامیم:هیچی بهش گفتم معذرت میخوام منتظر کسی‌ام نگار:وای حامیم از اینا بگذریم داشتم سکته میکردم دیدم داره باهات حرف میزنه میترسیدم سوال پیچت کنه بفهمه منتظر منی حامیم:عیب نداره حالا اینارو ولش کن بستنی چی میخوری؟ نگار:قیفی طالبی حامیم:باشه قشنگمم نگار:بستنی امروز مهمون من بعد کلی اصرار ازم گرفت و رفت تو همین حال و هوا بودم یهو عموم منو تو ماشین حامیم دید شیشم پایین بود داشت میومد نزدیک در و قفل کردم و شیشه رو دادم بالا و رفتم پایین حامیم:اومدم یهو دیدم یه مرده به شیشه ی ماشین چسبیده بهش گفتم فاصله بگیر سوار ماشین که شدم دیدم نگار رفته پایین صندلی حرکت که کردیم گفتم چرا اینطوری نشسته بودی قلبم نگار:وای حامیم عموم بود اگه منو شناخته باشه چی؟ حامیم:نگران چیی عزیزم تو آخرش مال خودمی نگار:حامیم اگه بابام بفهمه میکشتم حامیم:میام میگیرمت اونموقع حق نداره چیزی بگه و میزنم زیر خنده نگار:حامیم تو بابا منو نمیشناسی باید من با اون کسی که میگی ازدواج کنم 𝐊𝐨𝐩𝐢?𝐍𝐨 𝐓𝐡𝐢𝐬 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐬.
🤍𓂃𝐇𝐚𝐥𝐟 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐦𝐨𝐧𝐭𝐡𓂃🤍 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟗☆ حامیم:مامان نگار هم عاشق منه منم عاشق اون ولی باباش.... مامان لیلا:باباش چی مادر؟ حامیم:باباش میگه باید با اونی که من میگم ازدواج کنی مامان لیلا:یعنی چی حامیم:نمیدونم مامان نگرانم مامان لیلا:شماره مامانشو ازش بگیر بفرست برام تا با مامانش صحبت کنم حامیم:باشه چند دقیقه بعد حامیم:مامان مامان بیا شماره مامانشو فرستاد زنگ بزن مامان لیلا:باشه بفرست زنگ بزنم الهام:سلام بفرمایید مامان لیلا:سلام خانوم خوب هستین؟ الهام:سلام بله ممنون شما خوبی؟ جانم؟ مامان لیلا:برای امیر خیر مزاحم شدم برای نگار خانوم الهام:جان؟ دختر ما هنوز کوچولوعه فقط 17 سالشه چطوری خانوم؟ مامان لیلا:ببخشید ولی پسر ما خاطر خواه دخترتونه و مثل اینکه دخترتونم بدش نمیاد از پسر من اگه اوکی هستین وقت تعیین کنید خدمت برسیم الهام:خانوم متوجه میشین میگم دخترم سنش کمه مامان لیلا:هر طور راحتید ولی بزارید تا دلشون پیش همه بهم برسن فردا پس فردا نگن شما نذاشتیم ما به عشقمون برسیم و تلفن رو قطع کردم حامیم:با ذوق رفتم و پرسیدم ببینم چی گفتن مامان لیلا:ببخشید پسرم ولی جواب قطعی ندادن🫠 𝐊𝐨𝐩𝐢?𝐍𝐨 𝐓𝐡𝐢𝐬 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐬.
سلام عزیزان دلم با شروع سال تحصیلی جدید و بیشتر شدن درس پارت ها کمتر میشه و فقط روزی دوتا پارت میتونم بدم بهتون لطفا لف ندید جبران میکنم✨
🤍𓂃𝐇𝐚𝐥𝐟 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐦𝐨𝐧𝐭𝐡𓂃🤍 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟎☆ حامیم:چرا؟ مامان لیلا:میگه من سن دخترم کمه حامیم:اینا همش بهونس بفهمن کیم دو دستی تقدیمش میکنن به من مامان لیلا:نمیدونم والا پسرم امیدوارم حامیم:ایشالا میتونم مامان لیلا:ایشالا پسرم میگم یه قرار بزار با نگار بهش بگو تورو با خانوادش آشنا کنه شاید خوششون اومد ازت حامیم:نه مامان میگه بفهمن تو خونه زندانیم میکنن مامان لیلا:خب الان بهش زنگ بزن بگو حاضر باشه برو دنبالش بیارتش اینجا منم باهاش اشنا شم حامیم:چشم نگار:گوشیم زنگ خورد حامیم بود جوابشو ندادم چون میدونستم قطعا مامانم فال گوش وایستاده حامیم:گوشیشو جواب نداد رفتم بهش پیام بدم خودش بهم پیام داد و گفت جانم گفتم حاضر باش میخوام بیام دنبالت بیارمت خونمون با مامانم اشنا شی نگار:نمیشه حامیم مامانم اینا میفهمن حامیم:نه عزیزم نمیفهمن حتضر شو من دوتا کوچه بالاتر منتظرتم نگار:باشه مامان لیلا:چی گفت پسرم حامیم:گفت باشه مامان الان میخوام حاضر بشم برم دنبالش مامان لیلا:باشه پسرم ولی خانوادش نفهمن؟ حامیم:نه مامان دوتا کوچه بالاتر میرم مامان لیلا:باشه پسرم زود بیا نگار:به مامان گفتم که بهم پیام دادن باید برم شرکت پیامم نشونش دادم و گذاشت برم حامیم:از دور دیدمش دست تکون دادم ولی محل نداد چون میدونست باباش دنبالشه سر پیچ سرش و برگردوند و باباش رفت پشت دیوار من رفتم پایین تر بدو بدو کرد اومد خودشو انداخت تو ماشین سلام بانو نگار:حامیم گاز بده سریعتر بابام میبینمتون 𝐊𝐨𝐩𝐢?𝐍𝐨 𝐓𝐡𝐢𝐬 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐬.