سلام به خانواده ی قشنگم😍
حال و احوالتون چطوره؟
اونقدر دلم براتون تنگ میشه نمیدونید❤️
دیشب که آخرشب بود و اکثرا خواب بودین 😴امشب زودتراومدم داستانم رو براتون تعریف کنم
بسم الله ✍
۱.
اول یه بیوگرافی کامل ازخودم بدم برا آشنایی بیشتر، من راضیه ساداتم ۳۳ ساله اصالتا اهل یکی از شهرستانهای استان اصفهانم(نایین)و دوازده سـاله باسیــدمجتبی(پسرعمو) ازدواج کــردم
دوتا فرزند دارم،سیدمحمدطاها که ۱۰
سالشه ومهیا سادات ۲ونیم ساله.در
طول این ۱۲سال بخاطرشغل همسرم
زنـدگی در ۳شــهر مــختلف رو تجربــه
کردم وهمیشه از خانواده ام دوربودم🥺
چهار سال اول ساکن کلاردشت زیبا از
استان مازندران بودم، چهارسال دوم
ساکن شهرقم والان سال چهارم هست
که ساکن رودبار استان گیلان هستم🏡
۲.
اوایل ازدواجمون چون همیشه ازصبح
تا غروب تنها بودم ،خودمو با مجله و
تلویزیون وکار خونه سرگرم میکردم.😇
همیشه برنامه های آموزش آشپزی
مخصوصا برنامه به خانه برمیگردیم
که هـــنوز هم داره پخش میشه 📺
برام جالب بود و از اول تا آخرش رو
نگاه میکردم ،حتی یادمه خیلی از اونا
رو روی فلش ضبط ویادداشت میکردم
که اونا رو داشته باشم.📖
۳.
کم کم متوجـه شدم که آمـوزش های
انواع دسر روبا علاقه ی خیلی بـیشتر
دنبال مـیکنم و بـرام جذاب ترن تا غذا
ها،هر هفته مجــله ی آشپزی خانـواده
سبز روحتما میگرفتم و با عشق آموزش
هارو نگاه میکردم ، اینترنت و سایتهای
مختلف هم خیلی کمکم کرد، چـندبار
آموزش های آســـون رو تــست کردم و
وقتی از طـعم یا ظاهــرش خـوشمــون
میومد انگیز میگرفتم برا گزینـه های
بعدی🧁🥧🍮
اون روزها من متوجه شده بودم که به
دنیای کیک وشیرینی و انواع دسرها و
وحلواها وژله ها علاقه مندم و تقریبا
همه چیز رو تست میکردم ،خیلی برام
لذتبخش بود وسید مجتبی هم خیلی
همراه و پایه بود وهم بسیـــار خــوش
خوراک 😅 واین باعث شد متوقف نشم...
۴.
فصل تابستون کم وبیش خانواده ها و
فامیل میومدن پیشمون ،سعی میکردم
با کیک و دسرهایی که خودم درست کردم پذیرایی کنم و این هم برای خودم و هم مهمــونام لذتبخش بود😍😋
یادمه دوسال آخری که اونجا بودیم واسه
عید نوروز چندین مدل شیرینی میپختم و
برا خانواده هامون میبردیم🍱
تقریبا عکس تمام کیک و دسرهایی که درست میکردم رو میگرفتم ،همه رو روی لپ تاپ دارم وحتما براتون میزارم ببینید،حتی اون مجله ها رو نگه داشتم ،خیلی تجربه وخاطرات خوبی داریم از کلاردشت و همیشه میگیم یادش بخیر....ـ🥺
تا اینجای داستان چطور بود؟
خسته که نشدید؟👇
@adminerayehe
۱.خسته شدم فعلا بسه
۲.ادامه بده تازه داره جذاب میشه
کدوماش؟😉👆
۵.
زندگی همیشه پر ازتغییراته! برای ما هم این تغییر وقتی شروع شد که بخاطر پلمپ شدن کارخونه ای که همسرم اونجا مشغول بود و دقیقا هم زمان با به دنیا اومدن سید محمد طاها مجبور شدیم با تمام خاطرههای شیرینمون از کلاردشت دل بکنیم🥺💔
همیشه وقتی به زندگی تو شهر دیگه ای فکر میکردم تنها شهری که اول میومد تو ذهنم قم بود. قم برای من همیشه حس خاصی داشت؛ از بچگی وقتی به خونه مادربزرگم و دایی جان میرفتم، عاشق آرامش و امنیت قم بودم،به پیشنهاد من همسرم لطف داشت و قبول کرد که اونجا رو برای زندگی انتخاب کنیم👨👩👦
دوسالی بود که ساکن قم بودیم اما همسرم شغل ثابتی نداشت و اوضاع مالی مون هم
چندان باب میل مون نبود.درسته که خواهر شوهرم و دایی ها و اقوام بودن و تنها نبودیم، اماهمیشه فکرمون درگیر پیدا کردن کار و بهتر شدن اوضاع زندگی بود که چطور میتونیم یه تغییری ایجاد کنیم، اما ایدهای نداشتیم😢
🦋
۶.
همه چیز از یه دیس حلوای بدرنگ
شروع شد❗️
یه روز نشسته بودم و داشتم توسایت دیوار دنبال خونه میگشتم که یه آگهی عـــــجیب چشمم روگرفت! فکر میکنید چی بود؟
عکس یه دیس حــلوا❗️
سادهترین و معمولیترین و کمرنگ ترین حلوایی که میتونید تصور کنید، با تزیینی
کاملاً ابتدایی و با قاشق چیزی که نظرم رو جلب کرد این بودکه این خانم حلوای ساده
اش رو برای فروش گذاشته بود❗️
با تعجب عکس رو به همسرم نشون دادم و گفتم چقدر این خانم اعتماد به نفس و شهامت داره! حلواهایی که من برای خودمون درست میکنم، خیلی خوشرنگتر و قشنگتر از اینه!اونم تایید کرد ویکم شوخی کردیم و تموم شد ...
اما برای من این شروع ماجرا بود...!
۷.
شب موقع خواب خیلی فکرم درگیر
بود،ذهنم مدام به اون دیــس حــلوا
برمیگشت. پیش خودم گفتم یعنی
اون خانم تــونست دیس حــلواش رو
بفروشه؟! یعنی کسی هم بهش زنگ
زده ؟! مگه میشه باگذاشتن یه عکس
و یه قیمت، به همین راحتی چیزی
فروخت🤔
یعنی منم میتونم اینکارو بکنم؟!منی
که همیشه تعریف حلواهام رو ازبقیه
شنیدم، میتونم یه شانس به خودم
بـــدم واین ریسک رو کنم⁉️
این سوالها وصدتا فکر دیگه تو ذهنم
چرخید و چرخید تا اینکه فرداش فکرم
رو به سید مجتبی گفتم،اونم استقبال
کرد و گفت: امتحان کردنش که ضرر
نداره،شاید هم جواب داد! این حرفش
انگیزه ام رو بیشتر کرد😍
یادتونه گفتم همیشه از کارهام عکس
میگرفتم؟ اون روز رفتم سراغ گالریم
و سه چهار تا از عکس های قدیمی
حلواهام رو پیدا کردم.....🍮
۸.
بدون اینکه توقع خاصی داشته باشم،
اولین آگهی روبا دقیقا همین عکسها بارگذاری کردم و منتظر موندم...⏰
انتظار نداشتم همون روز مشتری پیدا
بشه یاحتی بفروشم، فقط کنجکاو بودم ببینم کسی اصلاً به این آگهی توجه میکنه؟ تماسی با من گرفته میشه حتی برا سوال پرسیدن؟! آیا ممکنه این یه راه جدید برای درآمد باشه؟ و و و .....
و حالا دوست دارم شما حدس بزنید!
فکر میکنید چه اتفاقی افتاد؟ اصلا
تماسی برقرار شد؟ بنظرتون بعد اون
آگهی چی شد❓
اینجا بهم بگو @adminerayehe