فردا میخوام بیام پیشتون یه اعترافی کنم🙈🙊
دلیل کم پیدا بودن هام ، یهویی غیب شدن هااا! و این موقع شب پیام دادن ها رو بهتون میگم....
شبتون شیرین مثل حلوا😘
سلام بروی ماهتون عزیزای دلمم❤️
عید قشنگتون مبااارک 😍
الهی امروز قشنگترین عیدی رو از دست مولامون بگیرید، سایه ی مردهـــای زندگیتون و پـــدرهای بزرگوارتون رو سرتون باشه،قدردان زحمتشون باشیم وخدا بهشون سلامتی بده و روح پدران آسمانی هم شاد باشه ان شاءالله 💐🍃
من امروز یه عیدی قشنگ گرفتم که روزمو ساخت 😭🥺
یه عزیزی برام فیلم فرستادن از بهشت ایران، براتون بذارم حالتون خوب بشه مثل من😍
6.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این فیلم رو ببینید، حاجت هاتون رو بگید تا براتون تعریف کنم ایشون کی هستن و چه ارتباطی باهم داریم😍
رااستی دارم برا روز مرد کیک مورد علاقه آقاسید رو درست میکنم😍
کیک پرتقالی🍊 خییلی خوش عطر و طعم هست😋
اگه دستورش رو خواستی برام کلمه "کیک پرتقال" رو بفرست واست میفرستم عزیزم 👇😘
@adminerayehe
عطر پرتقال کل خونه رو برداشته 😋
اینم از نتیجه ی کار 😍
جاتون خالی ❤️
#کیک_پرتقالی
🌸@halvarayehe🍮
حلوا رایحه/آموزش رایگان
واای بگـــو چی شد 😱 نمیدونم آقای لطیـفی (لوازم قنادی) نون میکادو دارن یانه؟ 😥 تا جایی که یادمه ندی
دیروز از قنادی سوال کردم گفـــتن هفته بعد نان میکادو موجود میکنن که براتون آموزش رو ضبط کنم😍
بنابراین #حلوا_عربی پیروز مسابقه شد و به امید خدا ضبطش فردا انجام میشه 😍
منتظر یه آموزش خفن باشید😎
حلوا رایحه/آموزش رایگان
این فیلم رو ببینید، حاجت هاتون رو بگید تا براتون تعریف کنم ایشون کی هستن و چه ارتباطی باهم داریم😍
ایشون خانم دکتر شریفی هـستن متخصص بیوتکنولوژی و تولید کننده ی مـــحصولات پوستی طبیعی و ارگانیک ! 🥰
ساکن مشهد هستن و در آزمایشگاه خودشون محصولات پوستی تولید میکنن 🍃
دوساله که باهاشون آشنا شـــدم و
دارم باهاشون همکاری مــیکنم!
چی شد که با ایشون آشنا شدم؟
از طریق یکی از دوستانم که علایق
من رو میدونست و واسطه ی این
همکاری شد ❤️
قبل از اینکه از این آشنایی بگم بذارید برگردم به چهار سال پیش وقتی با اومدن کرونا کارم تعطیل شد و حالم بد...
حلوا رایحه/آموزش رایگان
بلای همگانی به اسم کرونا ! همه مون یادمونه اوایل بهمن سال۹۸ بود و زمزمه هایی از یه ویروس جدید توی چ
حلوا پزی که بافـــــنده شد!
وقتی کرونا اومد و بساط حلوا کلا جمع شد، اصلا حس و حال نداشتم ومدام فکرم مشغول بود، از یک طرف استرسِ کرونا و فراگیر شدنش و اون همه مرگ و میر روزانه، از یطرف بیکار بودن سید مجتبی و سخت شدن زندگی... کلافه بودم و دوست داشتم مشغول یکاری بشم... 😞
یه شب یکی از اقوام اومده بودن شبنشینی پیشمون، کیف بافت قشنگی دستش بود 👜گفت خانم همسایه برام بافته و الان دیگه کار نمیکنه و من دلم میخواد یکی دیگه ازش داشته باشم، گفتم این کیف با قلاب بافته شده اسم طرحش فندقی هست و بافتش کاری نداره و خیلی ساده ست!
خودم از حرف خودم جا خوردم!😳
درسته بافتنی و قلاب بافی بلد بودم ولی تا بحال کیف نبافته بودم، همین بهانه ای شد که خودمو محک بزنم، یکی دو روز بعدش رفتم نخ مکرومه و قلاب گرفتم و شروع کردم... 🪡
هی بافتم و شکافتم... بافتم و شکافتم تا بالاخره یه کیف مستطیل کوچیک بافته شد، اونقدر ذوق داشتم براش که نمیدونید... 🥺😍
کیف مستطیلِ کوچیک هر بار سایزش بزرگ و بزرگتر شد، طرح و رنگهای مختلف رو تست میکردم و کلی براشون ذوق داشتم، از اینکه با نخ و قلاب چقدر میشه خلاق بود و من ازش غافل بودم، هنری که تو خونم بود و از بچـگی مدام دیده بودمش 🧒
مامانی حاج شیرین (مادربزرگم) همیشه نخ های رنگی و دوسه تا قلاب همراهش بود و انواع و اقسام رومیزی و پادری و لیف و... رو میبافت🧶🪡
یادمه هشت نـُـه ساله بودم، نخ و قلاب رو از دستش میگرفتم و تمرین میکردم، میگفت تو بباف اگه غلط هم بود، اشکالی نداره دوباره بازش میکنیم و از نو... هنوزم میرم خونه شون، محاله پشتِ پشتی ها کلاف نخ و قلاب پیدا نشه😍
کیف ها هر بار طرح شون قشنگتر میشد و تعریف اطرافیان منو بیشتر به ذوق میاورد، کم کم مشتری براشون پیدا شد! از اقوام و فامیل گرفته تا غریبه ها... 👛👝
در کنار بافتِ کیف، بافت کفش و گیوه و صندل و سبد و باکس های تریکو رو هم شروع کردم! کیف و کفش ها رو ست میزدم و صندل و کفش خانوادگی میبافتم! مادر دختری، پدر و پسری، زن و شوهری و... 👡👨👩👧👧
حسابی غرق شده بودم تو دنیای نخ و قلاب و واقعا حالم خوب بود چون وقتی میبافتم فکرم راحت بود و اعصابم آروم...😇
شمال یا جنوب، مسئله این است؟!
دقیقا تابستون سال 99 بود، داییِ مادرم که عسلویه مشغول بودن و از قبل بهشون سپرده بودیم برای کار، خبر دادن که برا سیدمجتبی کارپیدا شده و باید کارهای اداری فورا انجام بشه و بره اونجا برا معرفی! به همین سرعت باید میرفت... یکی دو هفته طول کشید تا آماده ی رفتن بشه.😢💼
دقیقا یک روز به رفتن بود که مدیریت کارخونه ی رودبار که همون صاحبان کارخونه ی کلاردشت بودن، باهاش تماس گرفتن و گفتن رودبار به نیرو نیاز دارن و ازش خواستن برای کار بره اونجا..!😐
واقعا موقعیت جالب و عجیبی بود، یه دوراهی سخت که نمیدونستیم کدوم رو باید انتخاب کنیم، دو شهر متفاوت با کار و موقعیت متفاوت... شمال یا جنوب؟! 🤷♀
ما فقط دو روز وقت داشتیم که تصمیم بگیریم، از یک طرف تمام کارهای اداری عسلویه انجام شده بود و دایی جان خیلی زحمت کشیده بودن و نمیشد کنسلش کرد، از طرفی سید مجتبی دلش باکار شمال بود و نظر بقیه هم شمال، چون اینجا سابقه داشت و با افراد و کار کاملا آشنا بود..👌
سید مجتبی با وجود اینکه خیلی دوست داشت شمال مشغول بشه اما بخاطر زحمات دایی نمیتونست کنسل کنه و عسلویه رو انتخاب کرد!💔 اماا دقیقا شبی که صبحش راهی عسلویه بود یهو ورق برگشت و همه چیزعوض شد!...
ادامه دارد....