eitaa logo
همگــ👣ـام باشهدا
122 دنبال‌کننده
970 عکس
97 ویدیو
38 فایل
شہدا!! هواے دلم...باران نگاهتان را مے خواهد...مے شودبرمن ببارید؟! هواے دلم کہ پرشود ازباران نگاهتان...من نیزچون شمالایـ🕊ــق خواهم شد...🙂 📜اینجاییم تا همگام شویم با خوبان درگاه حق.... خــادم الشـ♡هـدا @yavar_noor313💭 🍂کپی ازمطالب کانال باذکر📿حلال
مشاهده در ایتا
دانلود
🌹 بعد از اینکه کرایه را حساب کرد ،وارد دانشگاه شد،اوضاع دانشگاه بدجور آشفته بود، گروهایی که غیر مستقیم در حال تبلیغ نامزدها بودند،و گروهایی که لباس هایشان را با رنگ های خاص ست کرده بودند، از کنار همه گذشت و وارد دفتر شد ،با سلام و احوالپرسی با چندتا از دوستان وارد اتاقش شد ،که بشیری را دید،با تعجب به بشیری خیره شد!! بشیری سلامی کرد،سمانه جواب سلام او را داد و منتظر دلیل ورود بدون اجازه اش به اتاق کارش بود! ــ آقای سهرابی گفتن این بسته های برگه A4 رو بزارم تو اتاقتون چون امروز زیاد لازمتون میشه ــ خیلی ممنون،اما من نیازی به برگهA4 نداشتم،لطفا از این به بعد هم نبودم وارد اتاق نشید. بشیری بدون هیچ حرفی از اتاق خارج شد،سمانه نگاهی به بسته هایA4انداخت،نمی دانست چرا اصلا حس خوبی به بشیری نداشت،سیستم را روشن کرد و مشغول کارهایش شد. با تمام شدن کارهایش از دانشگاه خارج شد ،محسن با او هماهنگ کرده بود که او به دنبالش می آید، با دیدن ماشین محسن به طرف ماشین رفت و سوار شد: ــ به به سلام خان داداش ــ سلام و درود بر آجی بزرگوار تا می خواست جواب دهد ،زینب از پشت دستانش را دور گردن سمانه پیچاند و جیغ کنان سلام کرد،سمانه که شوکه شده بود،بلند خندید و زینب را از پشت سرش کشید و روی پاهایش نشاند: ــ سلام عزیزم،قربونت برم چقدر دلتنگت بودم بوسه ای بر روی گونه اش کاشت که زینب سریع با بوسه ای بر روی پیشانی اش جبران کرد. ــ چه خوب شد زینبو اوردی،خستگی از تنم رفت ــ دختر باباست دیگه،منم با اینکه گیرم،این چند روزم میدونم که خونه بیا نیستم یه چند ساعت مرخصی گرفتم کارمو سپردم به یاسین اومدم خونه. ــ ببخشید اذیتت کردم ــ نه بابا این چه حرفیه مامان گفت شام بیایم دورهم باشیم‌‌،بعد ثریا گفت دانشگاهی بیام دنبالت ،زینب هم گفت میاد. ــ سمانه دوباره بوسه ای بر موهای زینبی که آرام خیره به بیرون بود،زد . با رسیدن به خانه ،سمانه همراه زینب وارد خانه شدند ،بعد از احوالپرسی ، به کمک ثریا و فرحناز خانم رفت،سفره را پهن کردند و در کنار هم شام خوشمزه ای با دستپخت ثریا خوردند. یاسین به محسن زنگ زده بود و از او خواست خودش را به محل کار برساند،بعد خداحافظی ثریا و یاسین،زینب قبول نکرد که آن ها را همراهی کند و اصرار داشت که امشب را کنار سمانه بماند و سمانه مطمئن بود که امشب خواب نخواهد 🍂✨🍂✨🍂✨🍂✨ @ham_gam 🍂✨🍂✨🍂✨🍂✨
🌹مهدی با یارانش خواهد آمد ... 🌹آماده ای به سپاه او بپیوندی ؟ جشن‌ میلاد امام‌ زمان‌ (عج) ، تولد دوست آسمانی من، و بزرگداشت دلاور سپاه اسلام ... 🗓پنجشنبه ۲۹ فروردین - از ساعت 18 📍 گلزار شهدای بهشت زهرا (س) - قطعه 26 👉 @Alamdarkomeil 👈
قابل توجه کسایی که🌹 شهید هادی🌹 رفیق اسمونی شون هست❤️ ☝️☝️☝️☝️☝️☝️☝️☝️☝️☝️☝️
دوستان از این به بعد اگه شما موافق باشید قسمت هایی از روایت گری از زندگی شهدا با عنوان نیمه پنهان ماه رو داریم ❤️ ✧jσιπ ↯ ➤ @ham_gam
از شهید محمد ابراهیم همت کارمون رو شروع می کنیم و از شون می خوایم ما رو توی این راه طولانی یاری کنند ✧jσιπ ↯ ➤ @ham_gam
البته فراموش کردم این رو بگم شما هم اگه خاطره ای از ایشون وتلنگری و......دارید برامون ارسال کنید تا با افتخار داخل کانال بذاریم ✧jσιπ ↯ ➤ @ham_gam
💫لباس پلنگی اش را پوشید، رفت پیش بچه ها وقتی آمد دیدم با لباس سربازی است.. 🌸گفتم ابراهیم لباست کو؟ 📢گفت یکی از بچه های کرد خوشش آمد، بخشیدم به او.. 💐🌹🌺 تو امروز در سالروز تولدش از او جه می خواهی ؟؟؟ 👉 @Alamdarkomeil 👈
خواهرا 😍؟؟ برادرا 😍؟؟ از عملیات هایی کہ انجام دادین چہ خبر چند تا سنگر فتح کردیݩ🌸 خط جابہ جا کردین؟؟😉 برادرا چقدر مهمات روتون تاثیر گذاشت ؟؟؟😢 گفتہ بودم پا بیسیم باشیݩ خبر دارم براتوݩ از 📞بہ خواهرا و برادرا 🌷 پیغام اینچنین میابشد 🍃🌺🍃 ✧jσιπ ↯ ➤ @ham_gam