eitaa logo
هَم کَلام🕊️
5.5هزار دنبال‌کننده
2.9هزار عکس
3.9هزار ویدیو
12 فایل
با من هَم کَلام شو تو دردات رو بگو من روش مَرهَم میذارم😌❤️‍🩹 اینجا پاتوق نوجوونای باانگیزس👊🏻 جون دلم؟ https://6w9.ir/Harf_11051828 @fatemeh_tajeryan تبلیغاتمون👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/1390674976C250716ebab کپی؟⑤صلوات براظهوراقا
مشاهده در ایتا
دانلود
آزادی ٍ ممنوع پارت هفتم اوضاع بهتر شده بود. مادام راشل هم حتی این موضوع را فهمیده بود. رابطه‌ی من و طاهر کم کم داشت شکل منسجم تری به خود می‌گرفت. تا اینکه ....رافائل وارد کلاس ما شد. دانشجوی ترم بالایی که درس تاریخ ادبیات قرن بیست با موسیو برگسون را هنوز پاس نکرده بود. رافائل دو سن لوران ،پسری چهارشانه با موهای بلوندی که همیشه پشت سر گوجه ای می‌بست . خودش می‌گفت ، نوه ی ایو سن لوران بزرگ است ، صاحب برند YSL . از سر و وضع برند پوشش پیدا بود ، ظاهراً دروغ نمی‌گفت. استاد برگسون مشغول درس دادن بود که رافائل باتبختری خاص وارد کلاس شد . استاد برگسون( با تأسف سری تکان داد ): بفرمایید آقای لوران ،خوشحالم دوباره همدیگه رو میبینیم! رافائل که از لحظه ی ورودش ،دخترهای کلاس را دچار اسپاسم عضلانی کرده بود و همشان شروع کرده بودند به نقشه کشیدن که چگونه این گلدن فیش را به تور بیندازند ، سری چرخاند و آمد کنار من نشست . حضورش برام جذاب بود ولی نگرانم میکرد. من هم دقیقا مثل بقیه ی دخترها شده بودم . اسمم را پرسید (با اعتماد به نفس خاصی گفت) : لیلی مثه شخصیت لیلی و مجنون فردوسی ؟ - (خنده ام گرفت ): براوو (bravo )رافائل! آفرین ! خوب ادبیات ایران رو بلدی . البته لیلی و مجنون مال نظامیه ! رافائل - (با خنده ایی وقیحانه ): از دخترای ایرانی خوشم میاد. از دانشگاه که داشتم خارج میشدم ، یک بنز ارغوانی رنگ مدل ۲۰۲۵ کنارم ترمز کرد ، خودش بود. برق بنز ، روی طاهر و حرفهایش در ذهنم سایه انداخت . شده بودم دختر خوش شانس کلاس ، تنها کسی که توجه این پسر فرانسوی را جلب کرده بود . اولش تصور کردم مرا تا پانسیون میرساند ولی دم ایستگاه قطار پاریس ـ نورماندی پیاده ام کرد. به محض پیاده شدن انگار تازه خون به مغزم رسید ، تصویر معصوم طاهر با آن نگاه‌های نافذ مرا به خود آورد .دچار عذاب وجدان شدم . مکالمه ی منطق و احساس در وجودم به پا شده بود : انگار در ذهنم طاهر و رافائل باهم دوئل میکردند. لیلی - گوشی را برداشتم : اون روز منظورت چی بود گفتی چیزی رو گم کردم ؟ و اون کتابی که گفتی من بهت هدیه دادم ؟ چرا گفتی طاهر ِ چند سال پیش رو در من دیدی؟؟؟؟؟؟ این پیام را برای طاهر فرستادم . گوشی را محکم در دستم میفشردم و مدام صفحه اش را روشن میکردم و منتظر جواب طاهر بودم. یک ساعتی طول کشید تا جوابم را بدهد. (طاهر) نوشت : حوصله داری یه کم باهم حرف بزنیم ؟ پایان پارت هفتم 🕊|@ham_kalam
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بلهه به خود نگیر:)) 🕊|@ham_kalam
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا