هدایت شده از حرف ناشناس
💬 | #پیام_جدید
متن پیام:
یه وقتایی بهتره قرآن رو باز کنی و نگاه کنی دنبال آیاتی باشی که به زندگیت معنی میده .
اینکه کی هستی ، چیکار میکنی به کجا میریم اصلا برای چی اومدیم.
جواب همه اش توی این مصحف بزرگ هست.
بهتره که از اون کمک بگیریم
مثلا یه آیه میاد میگه
لقد خلقنا الانسان فی کبد.
به راستی ما انسان را در سختی آفریدیم.
در اصل چیستی مرگ .
زندگی اصلی ما است
اونجا دیگه ما فنا پذیر نیستیم
اونجا واقعیت ها تازه شروع میشه .
این دنیا فقط جایی برای اثبات خودمان
اینکه ما میتوانیم اینجه کار های خوب انجام بدیم و خودمون رو آماده کنیم برای زندگی اصلی و واقعیمون که اونجاست.
مرگ به معنی پایان زندگی نیست .
بلکه به معنی شروع یک زندگی جدید است.
میدونم زیاد پراکنده گویی میکنم.
امیدوارم منظورم رو رسونده باشم.
یا علی
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
⏱ساعت: ۲۱:۱۲:۰۶
⏰تاریخ: سه شنبه مهر ۱۴۰۵
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
طراحی و کدنویسی : @Im_Azad
🆔 @harf_n
هدایت شده از حرف ناشناس
💬 | #پیام_جدید
متن پیام:
https://eitaa.com/ham_kalam/13568
در رابطه با این پیام بگم که منم به شدت آدمی ام که توی زندگی دنبال معنا ام ... حتی تصمیمات کوچیک چه برسه به شغل و... تا مدت ها هر تصمیمی که میخواستم بگیرم به این فکر میکردم خب که چی؟؟ ته زندگی همه مرگه! و این باعث میشد به پوچی برسم. اما یه روز به این نتیجه رسیدم که مرگ پایان نیست، بلکه یه مرحله از زندگیه.نمیتونستم قبول کنم که ته این همه سختی توی این دنیا به فنا رفتن و پوچی باشه و بیهوده آفریده شده باشیم. نمیتونستم قبول کنم این روح بی نهایت طلب من که هر لحظه یه جا سیر میکنه و یه چیز میخواد ، روح من که سیر نمیشه و از این شاخه به اون شاخه پرواز میکنه، ممکنه یه روز نباشه! پس به نظرم منطقی اومد که دنیای بعد از مرگی وجود داشته باشه و اینجوری به اصل معاد رسیدم. الان مدتها از این تنش های ذهنیم میگذره و من متوجه شدم دنیا یه جائیه مثل باشگاه! یه جایی که توی همه ی ابعاد زندگیمون خودمون رو رشد بدیم، یادمون باشه این مرحله هم تموم میشه و محدوده پس دل نسپریم و کارهایی که واقعا فایده ای برای مرحله بعد نداره انجام ندیم...یاد بگیریم بگذریم از یه سری چیزا، ویژگی های خوب کسب کنیم، این دنیا رو تجربه کنیم،به آدما کمک کنیم، وقتی ویژگی های خوب کسب کردیم و یادگرفتیم ، به بقیه هم کمک کنیم که اونا هم این مسیر رو راحت تر طی کنن! بعدش یه مانع دیگه به نظرم رسید: ولی آخه من هرچقدر هم خوب باشم بازم ظلم، بی عدالتی، گناه وجود داره ! خب چه فایده ای داره ؟؟؟ خیلی فکر کردم و ته تهش به یه جامعه ی آرمانی رسیدم ! یه جامعه ی همه چیز تموم ! اینکه باید یه جامعه ی آرمانی بسازم! آیا میتونم؟؟؟ معلومه که نه ! بازم ناامید شدم! اما آیا فرد دیگه ای میتونه این جامعه رو بسازه؟؟؟ بله :) همون خدایی که بهش اعتماد داره وعده ی ظهور منجی داده! من نمیتونم جامعه آرمانی بسازم ولی امام زمان میتونه! پس تصمیم گرفتم در راستای خواسته خدا و ایشون تلاش کنم. هر روز به این فکر میکنم که اگر همین فردا ظهور کردن، آیا مهارتی دارم که برم جلو و بگم من میتونم یه جای کار رو بگیرم؟؟ اصلا جامعه آرمانی و مهدوی چه مهارتی نیاز داره؟؟و این برام شد معنای زندگی:) الان هر تصمیمی که بخوام بگیرم اینجوری فکر میکنم که آیا مهدی فاطمه از این کار من خوشحال میشه یا نه؟؟؟ میتونم با این کار برای ظهورش فایده داشته باشم یا نه؟؟
ببخشید پرحرفی کردم ...
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
⏱ساعت: ۲۰:۴۹:۰۸
⏰تاریخ: سه شنبه مهر ۱۴۰۵
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
طراحی و کدنویسی : @Im_Azad
🆔 @harf_n
هدایت شده از حرف ناشناس
💬 | #پیام_جدید
متن پیام:
سلام
به نظرم مشکل از هدف و نیته ، مثلا چرا اصلا در مسیر المپیاد قرار گرفتی؟که طلا جهانی بگیری؟ خب اصلا گرفتی بعدش که چی؟ که مثلا مهاجرت کنی؟ خب مثلا کردی بعدش چی میخوای چی کار کنی؟
هدف زندگیت رو باید بشناسی به نظرم
رسالتت رو بشناسی دیگه گم نمیشی
مثلا فکر کنی برای چی به دنیا اومدی؟ که انسان تربیت کنی؟ چیز خاصی اختراع کنی ؟ جامعه اسلامی رو تقویت کنی؟ چه کاری باید لکنی؟ برای چه کار هایی ساخته شدی؟
حالا در مسیرش تلاش کن
نه اینکه فقط به خاطر اینکه یه چیز جذاب یا خاص هست اون رو انتخاب کنیم بلکه باید ببینیم بدرد آینده ما میخوره؟ میخوایم چی کار کنیم؟
این مهم ترین کار هست
یه دعا داریم که میگه [اللّهم استعملنی لما خلقتنی له ] خدایا من رو صرف کاری کن که براش خلق کردی من را
حالا هدف واضح میشه و تو مسیر رو ترسیم میکنی
و اینکه ترس از نرسیدن حتی تو واضح ترین مسیر ها و هدف هست اما به ندرت ، پس تا حدی طبیعیه
اما باز اینجا باید سپرد به خدا چون نتیجه در اختیار ما نیست ما فقط میتونیم وظیفه مون رو طوری انجام بدیم که لایق بهترین نتیجه باشه اما نمیتونیم بگیم الزاما به اون نتیجه میرسیم
پس سپردن به خدا بهترین کار هست
چون هرچیزی که خدا پس از تلاش ما برای ما مقدر کنه بهترین چیز هست
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
⏱ساعت: ۲۰:۳۲:۱۰
⏰تاریخ: سه شنبه مهر ۱۴۰۵
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
طراحی و کدنویسی : @Im_Azad
🆔 @harf_n
آزادی ِ ممنوع
پارت شانزدهم
تنهایی داشت عذابم میداد.
بارها به وکیلم درخواست داده بودم که یک همسلولی برایم بیاورند، فقط آدم باشد حالا هرچه میخواهد باشد.
آنها خوب میدانستند : برای یک دختر ایرانی شکنجه اورترین چیز تنهایی ست.
یک روز نگهبان به سرعت در را باز کرد ، صدای در هم خوردن کلید و قفل ،گوشم را کر کرد . سفیدی بی روح دیوار ها انگار بینایی ام را کم کرده بود . به زحمت چشمانم را چند بار برهم زدم تا شاید بهتر ببینم . یک روحانی کاتولیک بود . صلیبی بر گردنش انداخته بود و انجیلی در دستش :
تو میتونی به دین ما در بیای ، اونوقت دیگه اجباری برای این پوشش نداری و بعد چند وقت میتونی با ضمانت وثیقه آزاد بشی.
روسری ام را محکم چنگ زدم و در حالی که با بی تفاوتی زانوهایم را بغل گرفته بودم ،گفتم :
پس اجازه میدید من مسیحی بشم ؟ اونوقت آزادم؟ یعنی این قانون در مورد مسیحیان اعمال نمیشه؟
روحانی با خوشحالی انگشتان دو دستش را در هم فرو برد گفت: البته بدون شک
گفتم : پس من مسیحی میشم ولی میخوام این روسری رو هم سرم کنم
عصبانی و متعجب شده بود .
ادامه دادم: من این پوشش رو فارغ از هر چیزی پذیرفتم اون هم به یک دلیل ساده
منتظر ادامه جوابم بود.
ـ وقتی این روسری رو سرم میکنم ،بقیه دیگه به جنسیتم نگاه نمیکنن، با خودم حرف میزنن به خودم نگاه میکنن نه به زیبایی هام.
کشیش گفت : خب تو دختر زیبایی هستی چه اشکالی داره به زیباییهات نگاه کنن؟
حس کردم ادامه ی صحبت با او فایده ای ندارد ، به او گفتم که میخواهم تنها باشم
و دوباره تنها شدم....
در طول این مدت که به زندان افتاده بودم ، طاهر پیگیر آزاد شدنم بود ، هر رابط ، سفیر و یا کارگزاری را که میتوانست از او کمک بگیرد ، ملاقات میکرد .
و این مدت من در سیکل معیوبی اسیر شده بودم: تنهایی ، دادگاه ، ملاقات با کشیش و دوباره تنهایی
در جلسه دادگاه :
دادگاه پر بود از خبرنگار ، از دوربین
دادستان گفت: «متهم هنوز بر موضع خود اصرار دارد و از برداشتن حجاب خودداری میکند. این اقدام، یک اعتراض مدنی است.»
قاضی به من نگاه کرد: «خانم سرمد ، آخرین دفاعیاتتون؟»
بلند شدم.
نگاه کردم به قاضی، به هیئت منصفه، به خبرنگارها، به آن همه آدمی که آمده بودند تا ببینند یک دختر ایرانیِ بیحجاب، چطور یکدفعه برای حجابش به زندان افتاده.
گفتم: «من دو سال پیش به فرانسه آمدم. فکر میکردم قرار است به آزادی برسم. ولی فهمیدم که آزادیِ بیحد، خودش یک زندان است. در آن آزادی، گم شدم.
بدنم مال همه بود، ولی من مال هیچکس نبودم. تا اینکه کتابی پیدا کردم : قرآن
او میگوید انسان، ارزشمند است.
من حجاب را انتخاب کردم. نه به خاطر اجبار، به خاطر انتخاب.
اینجا آزادی وجود ندارد ، آزادی ممنوع است.
سالن سکوت کرد.
قاضی چند ثانیه نگاهم کرد. بعد گفت: «رأی دادگاه، فردا اعلام میشود.»
مرا بردند.
از خوشحالی پایم روی زمین بند نبود
پایان پارت شانزدهم
#داستان_عاشقانه_دنباله_دار
🕊|@ham_kalam