بسم الله النور
ماجرای دانه های برنج
✨نور انقلاب جاریست در دانه های سبز تسبیح مادری که با تسبیحات حضرت زهرا از لابلای انگشتش میچرخد.
🌱 سجاده نماز ظهرش جمع میشود و سری به دانه های پر هیجان برنج میزند که میان آب جوش قل میخورند کمی میچشد و خانم همسایه را که دارد لوبیا را میان دیگ قورمه سبزی میریزد صدا میزند و آبکش بزرگ را کنار نخل وسط حیاط میگذارند و دو طرف دیگ غول پیکر را چند نفری میگیرند و میان همهمه بچه های همسایه که میان پخت و پز شیطنتشان گل کرده ،برنج را آبکش میکنند ▫️دانه های برنجی که هر کدام ماجرایی داردعطرش محل را بر میدارد همان دانه هایی که اهالی پایگاه بسیج ذره ذره و با عشق خدا و نصرت رزمندگان دانه دانه اش را ردیف کردند. با کم کردن از خرج و مخارج خود پول روی هم گذاشتند و اجاق را آتش کردند تا لقمه افطار رزمنده ای باشد.
🍃 و چند کوچه آن طرف تر یکی از پایگاه های حوزه الزهرا به رسم زهرایی توی حیاط پای کار مقاومت در خانه یکی از اعضا بساط پخت وپز به راه انداخته اند و و دخترها با شوق برنج روی مرغ های سرخ شده و خوش طعم میریزند و سر ظرف را بسته و ردیف میکنند.
🍀 یکی شان با شوق میشمارد و رو به دوستش میگوید: 300 تا چلو مرغ آماده شد برا افطار رزمنده ها و عطر صلوات میان شور انقلابی شان میپیچد.
🌱و شاید به دست رزمنده ای نوجوان برسد که پاس شب است در کوچه پس کوچه ها از چهار راه دفاع مقدس گرفته تا خیابان 22 بهمن ومادرش چند شب است سایه اش را هم ندیده و دعا ورد زبانش شده.
▫️ لقمه برنج را که با دعا و صلوات چرب شده سمت دهان میبرد و نگاهش به عکس آقای شهیدش می افتد که دلگرمیش آفتاب نگاه اوست که ازشیرینی رطب افطاربرایش شیرین تر است.
🌱 اشک گوشه چشمش مینشیند و مشتش ناخودآگاه گره میشود و قدمهایش استوارتر
و چقدر گره میخورد استقامت قدمها و اخلاص پخت و پزها. ..
✍صدیقه صادقی
#روایت_فتح
#روایت_صبح
#مرگ_بر_آمریکا
#مرگ_بر_اسرائیل
#جنگ_رمضان
#حماسه_نگاران
با ما همراه باشید:
📲 ایتا | بله
بسم الله النور
خرمای طلایی
🕊پرنده ای خوش خوان، فارغ از صدای موشک ها لب پنجره نشسته بود.
🔆 آفتاب دم صبح ،باریکه لطیفش را روی خرماهایِ میان سینی میکشید و طلایی شان میکرد.
☘دست هایی گرد سینی دایره وار هسته خرما را می گرفتند و با کمی آرد بو داده مخلوط می کردند.
🪴این دستها حرفها دارد، حرفهایی از جنس پشتوانه ای بی ریا، برای بازوان رزمنده ای که دل دشمن را می لرزاند.
▫️ و با جمله «حسبنا الله» گلوله های خرما را با کنجد مزه دارتر می کند. و هر گلوله خرما آذوقه ای میشود با طعمِ توکل، برای شیرینی کام رزمنده ی موتور سواری که امنیت شهر با بی خوابی و قرمزی چشمانش درهم طنیده ست.
🌼یک آن دخترها و مادرهایِ دور سینی، میان هیاهوی چیدن خرما در بسته ها، صلوات بر لبشان نقش می بندد
🕊 و صدای بلندشان به گوش پرنده خوش خوان لب پنجره میرسید و بلند تر میخواند.
▫️ و ماجرا بالا می گیرد وقتی دختری به یاد امام شهید و برای سلامتی امام جوان گلوله های کنجدی و خوشرنگ خرما را بسته بندی میکند
🌱 و آرام و بیصدا گلوله های عشق بر گونه اش را، با بال روسری میگیرد و «عجل فرجهم» را به صلواتش ضمیمه میکند.
✍صدیقه صادقی
#روایت_فتح
#روایت_صبح
#مرگ_بر_آمریکا
#مرگ_بر_اسرائیل
#جنگ_رمضان
#حماسه_نگاران
با ما همراه باشید:
📲 ایتا | بله
بسم الله النور
چشمه چشمه تا دریا
✨شب عجیبی بود. ستاره ها یکی یکی از کنج آسمان زمین را می پاییدند و به نور قدم ها و کلامشان رشک می بردند. آنها که در دلشان چشمه چشمه میجوشید و کف خیابان به رودی خروشان وصل می شدند.
🌙 گویی نسیم شب زیر هلال شب بیستم ماه رمضان، سوره فتح را با ترنمِ سکینه، بر قلوب مومنین زمزمه می کرد و بعد از هفت روز رنج فراق، یک شبه به وصال رسیده بودند.
🌼 وعطر گل نرگس را لابلای دست هایی که برای بیعتی مجاهدانه و عاشقانه بالا رفته بود، با نفسی عمیق میشد لمس کرد.بیعت با فرزندِامامِ شهیدمان.
چقدر قدمها و شعارها هیجان داشت.
🍀 میان انبوه بی مثال جمعیت، لنز دل، نگاه را متوقف می کرد روی تابلوهای خاص، از آن جمع دخترانه که عکس حضرت عشق و فرزندش را به سینه چسبانده و هر چند از ماشین بلندگو دور شده بودند اما خود دم گرفته و با شور فریاد می زدند «این همه لشکر آمده/به عشق رهبر آمده». جوری که حس می کردم با هر شعار بر حنجره شان خراشی عمیق می نشیند خراشی عاشقانه به وقت بیعت.
🌱و نگاهم به آسمان خیره ماند و شکر بر لبم جاری. وقتی صدای جوانمردی فضا را پرکرد که با کت فانتزی ، دست در دست پسر بچه شیک پوش اش با سیل جمعیت پیش میرفت، اتحادی مقدس داشت کف خیابان رقم می خورد.
▫️جوانمر با تمام وجود میان شعار عاشقانه برای صالح بعد صالح، شعار مرگ بر آمریکا را از سوز جگر گفت و صدایش سرها را متحیر چرخاند سمت خودش، شاید کربلای روز دهم حسینیه امام در دلش شعله کشیده بود و جمع اطرافش بی توجه به بلندگوها و شعارها یکصدا شعار او را جوابگو بودند.
✨چند قدم با نفسی عمیق بی نظیرترین هوای تاریخ بشر را تا عمق چشیدم و باز نگاهم چرخید سمت رجز خوانی دیگر. حدود ده نفراز کودکانی که همسن و سال شکوفه های پرپر شجره طیبه بودند می خروشیدند و از تولی و تبری می گفتند. از لبیک یا خامنه ای تا مرگ بر آمریکا و اسراییل.
🌱 شعارشان حلقه ای از نگاه ها را سهم خود کرده بود. پرچم ایران نقش صورت و عکس آقا نقش نگاری بردستشان بود.
🌷و دلم ناگهان گیر افتاد در کلام پسر بچه ای که دست در جیب، سرش را کج کرد و خیره به گردی چهره مادر میان چادر زهرایی و کودکانه گفت: مامان کی میریم اربعین؟ مادر کالسکه خواهرش را هل داد و دستی برد لای موهای پسرش و مهربانه گفت:چند ماه دیگه ان شاالله
🌼 چه زیبا بود جوشش چشمه های نور، در رود خیابان و پیوستن به دریای مکتب حسینی
✍صدیقه صادقی
#روایت_فتح
#روایت_صبح
#مرگ_بر_آمریکا
#مرگ_بر_اسرائیل
#جنگ_رمضان
#حماسه_نگاران
با ما همراه باشید:
📲 ایتا | بله
بسم الله النور
نهال ایمان
✨کودکی سرخوش لابلای جمع می دوید. زنجیر کوچکی به دست سبک دوید و خود را میان حلقه زنجیر زنی نوجوانان جا کرد.
🤚با دم یا اباالفضلِ مداح، دستان کوچکش را تا اوج بالا میبرد و دسته چوبی زنجیر را محکم گرفته و سمت شانه بر لباس مشکی اش روانه میکرد. دانه های زنجیر روی شانه اش می نشت با ضرب آهنگی هماهنگ با خیل نوجوانان زنجیر زن و با هر ذکر یا اباالفضل دلش تا حرم علمدار پر میکشید.
🌼 طبق قرار هرشب انتهای مراسم کف میدان در دلها عطر گل نرگس پیچید و دستها به دعای فرج بلند شد. کوچک و بزرک دست ها در آسمان زمانه نقش آفرینی میکرد.
🌨 آسمان هوای بریدن داشت. دعا به العجل که رسید باران گرفت و چشمها بارانی تر.
نم باران بر دستان آن خانواده ای که جمع خانوادگی شان هرشب آنجا به پا بود چک چک نور میچشاند
🍀 در این میان دستانی با ناخن بلند رو به آسمان بود. رنگ و لعاب صورتش زیر باران داشت رنگ می باخت که هق هق گریه شانه اش را لرزاند، کنارش بودم و گفت: به عشق انقلاب و آقا میام اینجا، به امید ظهور . و لبخندمان گره خورد و دعا کردیم تا یار حقیقی امام زمان باشیم.
▫️ و چرخید نگاهم به مادری که حجابش، دل از آسمانی ها می برد و در آغوشش کودکی با چشمانی درشت و لبی غنچه که سربند سبز لبیک یا خامنه ای بر کلاه بافتنی، چهره اش را بوسیدنی کرده بود. گویی سرما و سوزش، میان اتحاد دلها حول ولایت، توانی نداشت.
🌴گویی امسال در روز درختکاری در سرزمین دلها مان، آقای شهید، نهال ایمان کاشته بود ایمانی ابوذری.
✍صدیقه صادقی
#روایت_فتح
#روایت_صبح
#مرگ_بر_آمریکا
#مرگ_بر_اسرائیل
#جنگ_رمضان
#حماسه_نگاران
با ما همراه باشید:
📲 ایتا | بله
بسم الله النور
نخل های شهرمان
🌴نخل های سربه فلک کشیده شهر، چندروزیست که خم شده اند به تعظیم راست قامتان. نخل قامت شش شهیدی که خونشان استکبار را به لرزه انداخت و دل شهر را بیدارتر کرد.
🌿روز اول، خروش اندر خروش قدمها زیر باران راهی شد تا گلزار شهدای رضوان 🌿و روزی دیگر باز حماسه در حماسه تا گلزار فردوس پیکر شهدا بر دستان شهر تشییع میشد.
▫️پسربچه ای با کلاه بافتنی نارنجی، دست میان چادر مادر گره کرده ،از وردی گلزار وارد شد و همچنان نگاهش به تابوت سه رنگ شهید.
▫️ و دخترکی میان کاسکه، پلک پشت پلک چشمانش نشاط داشت، گویی در انبوه تشییع نزول ملایک را میدید. و عکاسی که بر بلندی بلوار کنار نخل ها ایستاده، دلکش ترین سوژه اش را شکار میکرد، دست نوجوانی که با پرچم ایران بالا بود و با سه رنگ تابوت تقارنی مستحکم داشت را در لنز دوربین خود جا میکرد.
🌿اما روز نوزدهم باز قدمها سمت گلزار روان بود. عطر شهیدی دیگر قدم ها را روان کرده بود و انبوه در انبوه دستها بالا میرفت.
🌼این بار دلها سکینه داشت، این بار تشییع، با نوای بیعت با امام جوان عجین شده بود. چقدر قدمها شوق داشت، گویی درطنین بیعت ، لبخند یوسف زهرا را میچیدند.
✍صدیقه صادقی
#روایت_فتح
#روایت_صبح
#مرگ_بر_آمریکا
#مرگ_بر_اسرائیل
#جنگ_رمضان
#حماسه_نگاران
با ما همراه باشید:
📲 ایتا | بله
شال و کلاه کردیم، هنوز باران خودش را در حد چند قطره بهرخ نکشیده بود که به انتهای جمعیت سر فلکه ستاد رسیدیم. یک ساعت از شروع مراسم گذشته بود ولی ما آخر جمعیت خیابان زند قفل شدیم. باران شروع شد. دستهایمان سرخ شد، اما دلم راضی نمیشد. حس کافی نبودن سراسر وجودم را فراگرفته است. آیا این باران کافی است؟
سرما چه؟
دو بچه کوچک؟
آیا اگر بمب بیاید باز هم میمانم؟
اگر تهران بودم باز هم میرفتم؟
شبها که تا ساعتها میان خیابانها میچرخیم. باز سوالها بیچارهام میکنند.
این حس ناکافی بودن دست از سرم برنمیدارد.
حسرت ایمان تهرانیها را میخورم، که الان مانند خرمشهر مقاوم ایستادهاند.
✍نازنین آرمان
https://eitaa.com/man_ravi
#روایت_صبح
#مرگ_بر_آمریکا
#مرگ_بر_اسرائیل
#جنگ_رمضان
#حماسه_نگاران
با ما همراه باشید:
📲 ایتا | بله
ایستگاه چهارم مترو سوار شدیم. از همانجا معلوم بود مسافرهای ایستگاههای بعد حتی اندازه یک تُک پا جایشان نمیشود. همین هم شد. دختر جوان کنارمان بود و به خاطر حضورمان فحش و ناسزا میگفت. صدایش قاطی شعارها گم میشد. موقع پیاده شدن برای تک تکمان آرزوی شهادت کرد و لبخند تحویل گرفت.
پلههای ایستگاه ستاد را که بالا میرفتیم قطره های باران به خوش آمدگویی آمدند. عینک آفتابی که تا قبل سوار شدن به مترو روی چشمم بود را غلاف کردم و کلاه هودی را روی سرم کشیدم.
باران از سر و روی مردم میچکید ولی کسی پا پس نمیکشید. دوشادوش مردم پر شور و پرامید تا شاهچراغ رفتیم.
حرم را گذاشته بودند برای مردها و مسجد نو رو دادند به ما زنها. زیر باران توی ازدحام برای ورود به صحن و خواندن نماز جمعه ذکر چند دقیقهای ماندیم. مسجد نو باز هم شاهد حضور بی شمار زنها بود. موقع قرائت بیعت با رهبر انقلاب دستها در هم گره خوردند.
باران بند آمده و لباسهایمان با وزش باد و تابش نرم خورشید خشک میشدند. اتوبوسها عین رگها از قلب تپنده شهر، مردم را در همه نقطههای شهر منتشر میکردند. باز هم فشرده سوار خط ده شدیم. دیدن پرچمهای رقصان بیرون داده از ماشینها در شب برایم عادی شده بود.دیدن این صحنه در روز لذت دیگری بود. طفل دو سه سالهای توی اتوبوس میداندار شده و با لحن کودکانه شعار میداد. مردم بدون خستگی تمام مسیر همراهیاش میکردند.
روز قدس، جنگ رمضان، شیراز
✍فاطمه دهقانی
#روایت_صبح
#مرگ_بر_آمریکا
#مرگ_بر_اسرائیل
#جنگ_رمضان
#حماسه_نگاران
با ما همراه باشید:
📲 ایتا | بله
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
روایت شب سوم
امشب رفتیم خرید برا لقمه دو پیازه
چقدر پیازاش تند بود حسابی اشک خانوما در اومد
سفره پهن کردیم دور هم سیب زمینی پوست گرفتیم
دوتا از نوجوونا کاهو خورد کردن
راستی شنیدین میگن اندک اندک جمع مستان میرسد
هرروز خانومهای جدیدی توی جمعمون میان ❤️❤️
بعد از اینکه آماده کردیم مثله همیشه مرتب کردیم خونه خانم همسایه رو😍
بارون می اومد چقدر تند
کنار خیابون چادر های همه خیس شده بود
با دستای خیس یخ زده پرچم ایران رو تکون میدادیم اخ یاد سربازای مرز افتادم چقدر کارشون سخته
به همه میگفتیم به امید پیروزی صلوات
سلامتی رزمنده های اسلام صلوات
پرچم ایران به ماشینها میدادیم بعضیا ظاهرشون مثله من نبود اما انگار دلشون شبیه ما بود
همدل
هم پرچم
هم باور
زیر بارون شعاردادن به حس دیگه بود
مرگ بر آمریکا
🖋رقیه مفتاحی
#زنانمحلهسعدی
#تاپایجانایستادهایم
#روایتشبسوم
#موکب_صاحب_الزمان
#روایت_صبح
#حماسه_نگاران
با ما همراه باشید:
📲 ایتا | بله
روایت شب دوم
همه معتقد بودیم این مملکت صاحب دارد امام رضا دارد
صاحب ایران امام الزمان هست
پس نیت کردیم اسم موکب رو بذاریم یا صاحب الزمان 🌺
به نیت ظهور
به نیت سکینه قلبهامون❤️❤️
🖋رقیه مفتاحی
#زنانمحلهسعدی
#تاپایجانایستادهایم
#روایتشبدوم
#موکب_صاحب_الزمان
#روایت_صبح
#حماسه_نگاران
با ما همراه باشید:
📲 ایتا | بله