ایستگاه چهارم مترو سوار شدیم. از همانجا معلوم بود مسافرهای ایستگاههای بعد حتی اندازه یک تُک پا جایشان نمیشود. همین هم شد. دختر جوان کنارمان بود و به خاطر حضورمان فحش و ناسزا میگفت. صدایش قاطی شعارها گم میشد. موقع پیاده شدن برای تک تکمان آرزوی شهادت کرد و لبخند تحویل گرفت.
پلههای ایستگاه ستاد را که بالا میرفتیم قطره های باران به خوش آمدگویی آمدند. عینک آفتابی که تا قبل سوار شدن به مترو روی چشمم بود را غلاف کردم و کلاه هودی را روی سرم کشیدم.
باران از سر و روی مردم میچکید ولی کسی پا پس نمیکشید. دوشادوش مردم پر شور و پرامید تا شاهچراغ رفتیم.
حرم را گذاشته بودند برای مردها و مسجد نو رو دادند به ما زنها. زیر باران توی ازدحام برای ورود به صحن و خواندن نماز جمعه ذکر چند دقیقهای ماندیم. مسجد نو باز هم شاهد حضور بی شمار زنها بود. موقع قرائت بیعت با رهبر انقلاب دستها در هم گره خوردند.
باران بند آمده و لباسهایمان با وزش باد و تابش نرم خورشید خشک میشدند. اتوبوسها عین رگها از قلب تپنده شهر، مردم را در همه نقطههای شهر منتشر میکردند. باز هم فشرده سوار خط ده شدیم. دیدن پرچمهای رقصان بیرون داده از ماشینها در شب برایم عادی شده بود.دیدن این صحنه در روز لذت دیگری بود. طفل دو سه سالهای توی اتوبوس میداندار شده و با لحن کودکانه شعار میداد. مردم بدون خستگی تمام مسیر همراهیاش میکردند.
روز قدس، جنگ رمضان، شیراز
✍فاطمه دهقانی
#روایت_صبح
#مرگ_بر_آمریکا
#مرگ_بر_اسرائیل
#جنگ_رمضان
#حماسه_نگاران
با ما همراه باشید:
📲 ایتا | بله
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
روایت شب سوم
امشب رفتیم خرید برا لقمه دو پیازه
چقدر پیازاش تند بود حسابی اشک خانوما در اومد
سفره پهن کردیم دور هم سیب زمینی پوست گرفتیم
دوتا از نوجوونا کاهو خورد کردن
راستی شنیدین میگن اندک اندک جمع مستان میرسد
هرروز خانومهای جدیدی توی جمعمون میان ❤️❤️
بعد از اینکه آماده کردیم مثله همیشه مرتب کردیم خونه خانم همسایه رو😍
بارون می اومد چقدر تند
کنار خیابون چادر های همه خیس شده بود
با دستای خیس یخ زده پرچم ایران رو تکون میدادیم اخ یاد سربازای مرز افتادم چقدر کارشون سخته
به همه میگفتیم به امید پیروزی صلوات
سلامتی رزمنده های اسلام صلوات
پرچم ایران به ماشینها میدادیم بعضیا ظاهرشون مثله من نبود اما انگار دلشون شبیه ما بود
همدل
هم پرچم
هم باور
زیر بارون شعاردادن به حس دیگه بود
مرگ بر آمریکا
🖋رقیه مفتاحی
#زنانمحلهسعدی
#تاپایجانایستادهایم
#روایتشبسوم
#موکب_صاحب_الزمان
#روایت_صبح
#حماسه_نگاران
با ما همراه باشید:
📲 ایتا | بله
روایت شب دوم
همه معتقد بودیم این مملکت صاحب دارد امام رضا دارد
صاحب ایران امام الزمان هست
پس نیت کردیم اسم موکب رو بذاریم یا صاحب الزمان 🌺
به نیت ظهور
به نیت سکینه قلبهامون❤️❤️
🖋رقیه مفتاحی
#زنانمحلهسعدی
#تاپایجانایستادهایم
#روایتشبدوم
#موکب_صاحب_الزمان
#روایت_صبح
#حماسه_نگاران
با ما همراه باشید:
📲 ایتا | بله
روایت شب چهارم
زنگ زدم دوستم گفتم:" تسلیت ،یه کاری دارم؛پرچم حرم میخواستم.گفتن، پرچم حرم قمر بنی هاشم داری"
آدرس گرفتم.
شوهر یکی از بچه ها رفت پرچم آورد.
چند تا از مغازهها رفتم پرچم رو بردم گفتم زیارت کنید.
چندتا خرازی که صاحبش خانوم بود رفتم
زیارت کردند گریه کردن یه زیارت از ته دل،کلی هم تشکر کردن.
گفتم:"پوستر میخواین؟"
گفتند:"پوستر تبلیغاتی؟"
گفتم:"نه! پوستر رهبر شهید"
بعضیها گفتن بله
به بعضی هام اصراری نکردم.
برام مهم روی خوش بود. ادب و احترامی که از مکتب آقا یاد گرفته بودم.
صحبتهای آخرشون اتحاد!
منم دنبال همین هستم.نه من، همه جمع ما ،همه ی محفل نور.
پرچم رو آوردم خونه دوستمون که مشغول کار بودیم.
زیارت کردیم.
لقمهها رو جمع کردیم.
خونه دوستمون رو مرتب کردیم و جارو کشیدیم.
رفتیم خونه افطاری خوردیم و خودمون رو رسوندیم به موکب.
بارون بود هوا سرد.
سنج و دمام اومده بود پای موکب.
تپش قلب های آقا امام حسین رو میشمردم صداهای آخر سنج و دمام
انگار که شهادت علی اکبر جان بود 😭😭😭
یکی از آقایونی که برا پریایی عمومی همراهی کرده بودن برامون بنر شهادت آورده بودن.
روی بنر زده بود"ما عزیزتر از جان داشتیم که رفت."
ما رو از چی میترسانید.
یا علی گفتیم واین نهضت ادامه دارد.
آقا جان ما شما رو ۴۴سال است که میشناختیم فراق سخت است
آرزوی دیدار رهبری 😭😭😭
🖋رقیه مفتاحی
#زنانمحلهسعدی
#تاپایجانایستادهایم
#روایتشبچهارم
#موکب_صاحب_الزمان
#روایت_صبح
#حماسه_نگاران
با ما همراه باشید:
📲 ایتا | بله
روایت شب پنجم
دوستم زنگ زد و گفت:" نگرانم دلم شور میزنه،تاب و تحمل ندارم."
گفتم:"حق داری! میفهمتت! آخه ما کی صدای موشک و انفجار و خبر شهادت مدام بهمون میرسید؟"
بهش گفتم:"زینب جان میای پیش ما؟
ما با خانمهای محله جمع شدیم لقمه آماده میکنیم شبا ،موکب هم داریم بیا
قدمت به روی چشم:
آدرس پرسید و اومد.
هر روز مکانمون تغییر میکنه خونه یکی از خانمهای محل جمع میشیم
یکی از خانمها گفت که استرس دارم بیاین خونه ما تا دور هم آروم شیم
ماهم لبیک گفتیم.
سریع سفره پهن کردیم.
پیاز وسیب زمینی و سوسیس.
به به چه بو و رنگی داشت.
از امشب تصمیم گرفتیم لقمه ها رو نصف کنیم.(اقتصاد مقاومتی)
چهارصد تا لقمه شد دور هم درد و دل کردیم؛ از نبود آقا
از اخبار روز
حتی شعارهای کاروان خودرویی شبا.
تو چشمای دوستم دیدم آروم شده بود.
ازش خواستم با خانمهای محله توی مسجدشون یه همچین کاری کنه
انگار اینجوری آروم تر میشیم
یاد فیلم ویلاییها افتادم
فیلم مورد تحسین حضرت آقا
❤️🌹🌷
🖋رقیه مفتاحی
#زنانمحلهسعدی
#تاپایجانایستادهایم
#روایتشبپنجم
#موکب_صاحب_الزمان
#روایت_صبح
#حماسه_نگاران
با ما همراه باشید:
📲 ایتا | بله
روایت شب ششم
امروز با خانمهای محله هماهنگ کردیم بریم تشییع شهید 😭😭
یادمه منتظر ایام فاطمیه بودیم که معراج شهدا ،شهید بیاره
ما هم بریم زیارت.
الان انگار
ایران شده معراج شهدا
قدم به قدم پشت کاروان شهدا میرفتم
چشمم افتاد به پوستر آقا ❤️
"خداحافظ ای داغ بر دل نشسته"
این داغ جنسش فرق میکنه زانوهام سست نشده.
دستای بچه ها رو محکم نگه داشته با تمام نفرت گفتم:"مرگ بر آمریکا"
بعداز تشییع باید خودم رو سریع میرسوندم به خونه دوستم. ما بهش میگیم محفل نور.
آخه دلمون آروم میشه خوشحالیم که داریم کاری میکنیم برا جبهه حق.
نشستم منتظر تک تک خانمها و همسایه ها شدیم برا پخت آش؛ با هم پیاز خورد کردیم.
امروز خواهر شهید تو جمعمون بود.
سوره فتح پخش کردیم.
یکی عدس بار گذاشت.
یکی عدس رو پاک کرد.
با هم رشته ها رو خورد کردیم.
راستی امشب عجب شبی است همه چی گره خورده!
صبح تشییع شهید،
ظهر پخت به نیت پیروزی رزمندگان اسلام،
غروب افطار،
و نیمه شب احیای فرزندان ایران!
بازم بگم قراره امشب احیا رو خونه مادربزرگ مهربون برگزار کنیم.
🖋رقیه مفتاحی
#زنانمحلهسعدی
#تاپایجانایستادهایم
#روایتشبششم
#موکب_صاحب_الزمان
#روایت_صبح
#حماسه_نگاران
با ما همراه باشید:
📲 ایتا | بله
بند بندِ میدان ارم از نوای جوشنکبیر پر شده بود.
دختری کنار میدان ایستاده بود.
پرچم سبز با ذکر
« یا صاحب الزمان» روی
دستهایش میچرخید.
پانزده سال بیشتر نداشت.
شبِ قدر با شب تولدش یکی شده بود.
این را مادرش گفت.
دختر، با صلابت ایستاده بود و پرچم را به زیبایی تکان میداد
سر تا پا، خیسِ باران بود.
دلم، هم ذوقش را میکرد هم شورش را میزد.
هرچه میگفتیم، مرغش یک پا داشت!
نه چتر، قبول میکرد.
نه میآمد زیر سایبان.
نه پرچمِ سنگینش را عوض میکرد.
آخرِسر که تسلیم شدم،
شاید برای اینکه ناراحت نشوم، ریز
خندید و گفت:
« خیس شدن که اشکالی نداره، تازه پوستم آبرسانی میشه!»
و رفت.
دوباره خودش بود و پرچم و باران و ما بزرگترهایی که به تماشایش نشسته بودیم.
شبِ بیستوسوم رمضان،اسفند ماه ۴۰۴
🖊سمیرا اکبری
#اللهاکبر
#شبهای_قدر_انقلاب
#مرگ_بر_آمریکا
#مرگ_بر_اسرائیل
#روایت_صبح
#حماسه_نگاران
با ما همراه باشید:
📲 ایتا | بله
باران، بند آمده است.
آفتاب، پهن شده روی سنگفرشهای حرمِ شاهچراغ علیهالسلام.
مردم، گوشه و کنارِ صحن نشستهاند.
بچهها دست از سرِ چترها برداشتهاند.
میدوند، میخندند و چالههای کوچک آب را شکار میکنند.
با اینکه وسط جنگِ با آمریکا و اسرائیل هستیم.
با اینکه دیشب، شب قدر بوده و خوابها حسابی کم و کسری پیدا کرده است.
با اینکه تازه از راهپیمایی زیرِ باران، رسیدهایم به حرم اما انرژیِ همهی زائرها، مثبتِ بینهایت است!
انگار نه انگار که این جا همان حرمی هست که دو بار، تروریست، اسلحه به دست ایستاده و خون مردم را ریخته روی همین سنگفرشهای باران خورده.
دست پسرهایم را گرفتهام، از کنار حجرههای صحن رد میشویم که حالت نشستنِ دو جوان به پاهایم دستور توقف میدهد.
به مزار تازه و گرمِ شهید نگاه میکنم.
پس رفیقشان شهید شده است.
فهمیدم! زانوی جاماندگی به بغل گرفتهاند.
این احساسِ *غبطه* هست که از نگاهشان لبریز است.
نشستهاند و برای درمان دردِ دلتنگی، برای مرهم گذاشتن روی زخمِ خاطرهها، قرآن میخوانند.
جلو میروم.
اسم رفیقشان «محمد مهدی» بوده.
مثل اینکه « صدرا » صدایش میزدند و
حتما از این به بعد
«رفیقِ شهید» خطابش میکنند.
✍سمیرا اکبری
#شهید_محمدمهدی_نجابت
#رفیق_شهید
#مرگ_بر_آمریکا
#مرگ_بر_اسرائیل
#روایت_صبح
#حماسه_نگاران
با ما همراه باشید:
📲 ایتا | بله