eitaa logo
حماسه نگاران📚🌱
178 دنبال‌کننده
708 عکس
85 ویدیو
16 فایل
انسان‌ها دو بار زندگی می کنند یک بار خودشان و یک بار با کتاب هایی که می خوانند یا می نویسند📚خوب بخوانیم راه ارتباطی با ادمین⬅️ @Ftm_dhghn1
مشاهده در ایتا
دانلود
🇮🇷روایت صبح آزادی با طعم گوشت سوخته شده دختران مدرسه میناب آزادی به طعم درد سینه مادران میناب آزادی با داغ دل مادران ایرانم آزادی به طعم کمر خمیده پدران داغدار آزادی به طعم چشم انتظاری برادری برای هم بازی هرروزش آزادی به طعم تمام آرزوهایی که خاک شد زیر آوارهایی از موشک های اسراییل و آمریکا... و من هنوز مانده‌ام نان از کجا برداشته آید و خورده‌اید که از تکه های زیر آوار مانده دختران وطنتان خوشحالید... وحلال زاده بودن داستانی بس عظیم است... ✍زهرا داداری1404/12/09 قلب میدان با ما همراه باشید: 📲 ایتا | بله
باندهایی که برای وطن می خواند صدای مداحی از ماشین آن طرف خیابان می آمد. کاپوت صندوق عقبش را بالا زده بود.سیستم صوتی با باند های بزرگش تمام صندوق را گرفته بود.کیفیت صدا به قدری خوب بود که به گمانم با کیفیت ترین باند را در ماشینش نصب کرده بود.چند پرچم ایران را از شیشه ماشینش آویزان کرده بود.همین چند دقیقه پیش، در میان فرازهای جوشن،خبر انتخاب سومین رهبرمان را داده بودند. از خوشحالی پرچم به دست به کنار خیابان آمده بودیم و شعار می دادیم. مداحی پرشوری که از ماشین پخش می شد همه را به وجد آورده بود و مردم را دور خودش جمع کرده بود.گردن به این طرف و آن طرف می‌کشیدم تا بدانم صاحبِ خوش ذوق این ماشین چه کسی است.دختر جوانی با کاپشن کوتاهی که به تن داشت به ماشین تکیه داده بود.موهایش را به روی شانه هایش رها کرده بود و کلاه کاپشنش را روی سرش انداخته بود.عکس رهبر شهیدمان را به سینه چسبانده بود و با مداحی هم خوانی می کرد. کنارش پسری هم سن و سال خودش ایستاده بود.شلوار گشادی به پا داشت و مثل مد امروزی چند جایش خراش برداشته بود.دود سیگاری که در دستش بود را از میان دهانش بیرون داد.سیگار به تهش که رسید، با گوشه کفش لهش کرد و‌به سمت ماشینش که سیستم روی آن بسته بود رفت و مداحی پر شورتر دیگری را پخش کرد. ✍سمانه تبریزی با ما همراه باشید: 📲 ایتا | بله
به نام خدا "صحن امام رضا(ع)" داخل صحنش نشسته بودم و نفس تازه میکردم. نمیدانم چه کسی کنارم بود که خطاب قرارش دادم:" اینجا دیگه توی حرم امام رضاییم و در پناه امام رضا". اینها را یکدفعه موقع شستن ظرف یادم آمد. میخواستیم آماده شویم برای رفتن به سر قرارهای شبانه و تجمع‌های خیابانی. امروز از فکرش بیرون‌ نمی آمدم. دیشب شب عجیبی بود. تصادفی نابهنگام همه‌ی معادلاتمان را بی‌محاسبه گذاشت. دیشب را به خاطر تصادف کنار خیابان گذراندیم و از رسیدن به کاروان خودرویی باز ماندیم. اما دقیقا آن سمت خیابان یک مسجد بود. خیلی هم شلوغ بود. زن و مرد کنار خیابان ایستاده بودند و پرچم تکان می‌دادند. در این میان ما هم از الله اکبر‌ها و شور‌های حماسی بی‌نصیب نماندیم. تازه از هول و ولای تصادف آرام شده بودیم که پلیس ما را برای تنظیم شکایت‌نامه آن هم آن موقع شب به کلانتری ارجاع داد. مسجد هم دیگر خلوت شده بود و داشتند وسایل را جمع می‌کردند که ما هم راه افتادیم. جلوی کلانتری رسیدیم. ما به انتظار برای رفتن و برگشتن جناب همسر درون ماشین نشسته بودیم که یکی از بچه‌ها گفت: مامان یهو کلانتری رو نزنه." توی دلم گفتم:"راست میگه‌ها". داشتم فکر میکردم که ماشین را روشن کنم و به سمت دیگر خیابان بروم که دیگر به فکر کردن نرسید. فکر کردن همانا و بلند شدن صدای جنگنده همانا. همگی هول کرده بودیم و صدا هر لحظه نزدیک‌تر می‌شد. من همزمان که بچه‌ها را پیاده می‌کردم در دلم به خودم فحش می‌دادم که چرا بچه ها را در خطر انداختم. در آن لحظه حس سرزنشگر وجودم مثل خوره افتاده بود به جانم که چرا سرمایه‌های مملکت را در این موقعیت قرار دادم. سریع از ماشین پیاده شدیم  و دختری به بغل و دست در دست پسرها به سمت دیگر خیابان می‌دویدم. دو تا از نیروهای امنیتی به کمک آمدند. گفتند:"باید سریع از اینجا دور بشید." جنگنده‌ها ول کن نبودند و دائما دور و نزدیک می‌شدند و صدای انفجار می آمد. من داشتم سکته میکردم نه به خاطر خودم که در میان نفس‌نفس زدن‌ها و توسل به ائمه، خدا را به باب‌الحوائج قسم می‌دادم که فقط بچه ها از این ماجرا به سلامت خارج شوند. اینها باید بمانند برای ایرانمان. در این پانزده روز طلاهای زیادی را به دل خاک سپردیم. از جگر گوشه‌های مدرسه میناب تا زیر‌ دو سال‌ها و زیر پنج‌ سال‌ها و زیر هجده‌ ساله‌ها! در این مدت پیش خودم می گفتم:" گنج‌ها و دارایی‌های مملکت اینها هستند و پالایشگاه و بندر و ... در مقابل اینها ناچیز است." همین‌طور که از کلانتری دور می‌شدیم بالاخره پدر بچه‌ها از کلانتری بیرون آمده و به ما رسید و سوار ماشین شدیم. به خانه آمدیم. صدای جنگنده‌ها و بکوب‌بکوبشان تا صبح ادامه داشت ولی شجاعت بچه‌ها آن شب عالی بود. نه اینکه نترسیدند ولی آنها بودند که به من دلداری می‌دادند که نگران نباشم. می‌دانستند که همه نگرانی من از چیست. در این مدت دائما بهشان یادآور می‌شویم شما باید پای کار امام و مملکتتان باشید. شب در میان صدای جنگنده‌ها به خواب رفتیم. آن هم خوابی که گوشزد کرد، همه جای ایران صحن امام رضاست. 🖊زن بیست و چهارم اسفند ماه با ما همراه باشید: 📲 ایتا | بله
🌷حرف دلی با دخترکان مدرسه شجره‌طیبه🌷 سلام هم‌کلاسیِ دورم. خیلی وقت نیست که با تو آشنا شدم. از همان روزِ اولِ جنگ. از همان روزی که آمریکا و اسرائیل مدرسه‌ات را روی سرت خراب کردند. نمی‌دانم آن‌روز را چطور شروع کرده بودی. حتما صدای خنده‌هایت سالن مدرسه را پر کرده بود. نمی‌دانم آن‌روز چه درس‌هایی داشتی، یا چه تکالیفی را با هزار امید آماده کرده بودی. لابد تو هم برای آینده‌ات، آرزوهای قشنگی داشتی. لابد تو هم به‌ این سوال که در آینده می‌خواهید چه‌کاره شوید بارها و بارها فکر کرده بودی و پاسخ داده بودی. مثل آن دانش‌آموزِ کلاسِ دومی که شغل آینده‌اش را توی کتابش نوشته بود تا بزرگ که شد، موشک بسازد و با آن اسرائیل را نابود کند، تا بچه‌های غزه دیگر نمیرند. از تو چه پنهان، از وقتی تو را شناختم اندازه‌ی آرزوهایم تغییر کرده‌اند. آرزوهایم وسیع شده‌اند. به‌وسعتِ خونِ پاکِ تو. دیگر نمی‌خواهم فقط یک معلم یا یک دکترِ ساده شوم. اصلا دیگر نمی‌خواهم صبر کنم تا بزرگ شوم و به آرزوهایم برسم. همین الان می‌خواهم آرزویم را برآورده کنم. آرزوی خون‌خواهی و انتقامِ تو و دوستانت را... من هم می‌خواهم شبیه تو باشم. می‌خواهم برای کشورم اثربخش باشم. مثلِ تو و خونِ به‌ ناحق ریخته شده‌ات‌. می‌خواهم فریادِ تو باشم. در خیابان‌هایِ بعد از تو که با همیشه فرق دارند. خیابان‌هایی که برای خودش کلاس درس است. بزرگ می‌کند. می‌آموزد. من هم می‌خواهم در این مدرسه به‌یاد تو قدم بردارم و فریاد بزنم؛ برای آزادی و سربلندی کشورم. برای انتقام گرفتن از قاتلانِ بی‌رحمِ تو. با این‌که تو را دیر شناختم؛ اما بدان که خیلی دوستت دارم. می‌خواهم با تو رفیق بمانم. رفیقِ شهید داشتن خیلی به آدم می‌چسبد. حال آدم را خوب می‌کند. می‌خواهم حالم با تو همیشه خوب باشد. رفیق شهیدم، بامن بمان... 🖊صدیقه بذرافشان با ما همراه باشید: 📲 ایتا | بله
🇮🇷روایت صبح خدا کند که صدایتان را نشنوند مادران مینابی خدا کند که نبینند فیلم رقص وکل هایتان را خدا کند که پایکوبیتان را نبینند مادران مینابی... میدانی مادر است دیگر دلش میخواهد الان همه با داغش به صورتشان بکوبند... داغ فرزند بند بند وجودمادر را می‌سوزاند... مادران میناب ما داغدار فرزندان شما هستیم غم شما غم ما هست... ماهم با شما بغض کردیم و میکنیم با شما شیون میکنیم با شما گریه میکنیم... من هم مثل تو داغدارم داغدار تمام دختران مدرسه میناب داغدار تمام عزیزان ایرانم ... 🖊زهرا داداری 1404/12/09 با ما همراه باشید: 📲 ایتا | بله
🇮🇷 روایت صبح مردی تمام خودش را به قدم هایش سپرده بود کوچه به کوچه میدوید، صدایش را میشد به وضوح شنید یا ابالفضل یا قمر بنی هاشم یا رقیه خاتون حسین... نفسش بالا نمی‌آمد دستش را روی زانو گذاشت نفسی گرفت و دوباره دوید به مدرسه رسید یک پارچه دخترش را صدا میزد: فاطمه بابا عزیز بابا نفس بابا دختر بابا... صورتش را که چرخاند چشمش به دختر بچه‌هایی که گوشه حیاط کنار هم خوابیده بودند افتاد قدمهایش سنگین شد،دیگر تند نمی‌رفت دلش به رفتن نبود خودش را بالای سر دخترها دید مادری گریبان چاک میکرد،صورتش خون آلود بود طفلش را به آغوش کشیده بودو فریاد میزد... پایین پای دختری نشست،چشمانش را بست دستش را به طرف پتو برد، تمام آرزوهایش زیر پتو خوابیده بود... 🖊زهرا داداری1404/12/09 با ما همراه باشید: 📲 ایتا | بله
🇮🇷روایت صبح کوله‌ای را که تحویلم میدهید کوله‌ای که صبح بستم، نیست. کوله ای را که صبح بستم، پر از امید و زندگی بود، پر از آرزوهای مادر و دختری بود که هر روزم را به شوق رسیدنش سپری میکردم. کوله‌ای که من بستم به مهر و عشق مادرانه موم شده بود نه به خاک و خون دخترانه. زهرا داداری1404/12/09 با ما همراه باشید: 📲 ایتا | بله
بسم الله الرحمن الرحیم "حمایت" اول زیر بار هدایت خودرو ها نرفتم. خیلی بی نظم حرکت میکردند و سرعت بعضی از ماشین ها بالابود،و همدیگر را گم میکردیم نمی‌خواستم تعداد ماشین ها کم شود همه را پشت سر گذاشتیم اول صف شروع کردیم. آهسته رانندگی کردن خیابان ها را یکی پس از دیگری گذراندیم از قصر الدشت شروع کردیم چمران را گذراندیم،به فلکه نمازی که رسیدیم ایستادیم. صدای دوستم در گوشم پیچید:« اینجا جای خوبی نیست برای شعار دادن.» کوتاه نیامدم با همسرم شروع کردیم الله اکبر الله اکبر الله اکبر کم کم صداها زیاد شد. سوار شدیم پوستچی و مشیر فاطمی را هم گذراندیم به باسکول رسیدیم روبروی موکبی ترمز زدیم و پیاده شدیم. پسرها روبرویمان ایستاده بودند و با صدای بلند فریاد می‌زدند:« نه سازش نه تسلیم نبرد با آمریکا» همه تکرار می‌کردند تا صدای شعار دادن قطع شد. انگار هیچکس مسئولیت شعار دادن را قبول نمی کرد. چندتایی دختر و پسر که معلوم بود باهم هستند روبرویمان ایستاده بودند حس کردم انبار باروتند. خودم شروع کردم.« الله اکبر الله اکبر» بقیه جواب دادند: «مرگ بر آمریکا مرگ بر اسرائیل» خودم را برای همه چیز آماده کرده بودم، با تعصبی که از همسرم سراغ داشتم حتی برای دعوا شدن از سمت همسرم. اما وقت سکوت نبود باید آنها هم می‌فهمیدند از خود ما هستند. کم نیاوردم با صدایی بلند تر از قبل فریاد زدم: «ایرانی باغیرت حمایت حمایت » بقیه هم تکرار کردند : «ایرانی با غیرت اتحاد اتحاد» کامل صدایم گرفت. همین که رو برگرداندم دختری با موهای مش کرده کوتاه چایی را سمتم گرفت لبخندی زد و گفت:«پرچم دارید؟» با ذوق پرچم دخترم را گرفتم و به او دادم اینبار او هم کمکم کرد. «ایرانی با غیرت اتحاد اتحاد...» من میگویم اینها همان حر های انقلاب هستند. کسی چه میداند شاید همانجا خریده شد... نگاهی به همسرم کردم که با لبخندی حمایتم کرد. 🖊زهرا داداری اسفند ۱۴۰۴ با ما همراه باشید: 📲 ایتا | بله
بسم الله الرحمن الرحیم همه‌ی مسیر را به حرفهایش فکر کردم به تذکرهایش! همه‌ی حرفهایش به کنار، غیر از این حرفش: "من قول میدم وقتی سقوط کردین تو رو وسط خیابون میکشند... چندجا توی تجمعات دیدمت نرو دلت برای بچه‌هات بسوزه... خط قرمزتون مگر رهبرتون نبود خب دیگه نیست... دلت برای بچه‌هات بسوزه" مدام توی سرم میچرخید... اصلا من همه خودم را برای بچه‌ها گذاشته‌ام مدتها است که اگر بگویم خودم را هم فراموش کرده‌ام و همه‌ی من شده بچه‌هایم دروغ نگفته‌ام... هرشب یکساعت بعد از افطار به خیابان میرفتیم محمد از پنجره راست، فائزه در بغل خودم پرچم هایشان را بیرون می‌دادند وشعار می‌دادند تا ماشین بیشتری جمع کنیم و راه بیافتیم... افطار که خوردیم، محمد لباس نظامی‌اش را پوشید و پرچمش را بلند کرد و گفت:"من آماده‌ام بریم؟" دوباره صدایش در گوشم میپیچد دلت برای بچه‌هات بسوزه... همیشه روضه که گوش میدادم و اشک میریختم، آرام زمزمه میکردم "کاش بودم آقا جان کاش منم تو کربلا بودم وتوسپاهت بودم..." آنجا وسوسه‌ی طلا و دینار شامی بود اینجا دو طفل کوچک به خودم که آمدم پرچم بدست جلوی موکب منتظر بقیه ماشین ها ایستاده بودم... الحمدالله... 🖊زهرا داداری ۱۹رمضان/ ۱۴۰۴/۲۱/۱۸ با ما همراه باشید: 📲 ایتا | بله
🔅چی میشه آخرش؟ در جلسه دعای توسل کنار دوستم نشسته‌ام. آرزوی مرگ ترامپ و نتانیاهو دعای همه‌ست. هر کس هم مدل خودش لعن و نفرین می‌کند. الهی ریشه‌کن بشه... الهی تُوُل داغ بزنه و سقط بشه...جیز جیگر بزنه و تکه‌تکه بشه...من فقط می‌خوام بدونم ننه‌اش کدوم نقطه‌چینی بوده... . کار کم‌کم می‌خواهد به جاهای باریک بکشد که یادآور می‌شوند روزه هستیم و زبان‌مان طاهر بماند. در گروه‌ها هم دعا و حرف همه همین است؛ نابودی اسقاطیل و شنیدن خبر مرگ آن دو نفر.‌ از خودم می‌پرسم مگر خداوند همیشه همانطور که ما دوست داریم ماجرا را پیش می‌برد؟ یادم می‌افتد به روزهایی که مردم غزه بدون هیچ دفاعی زیر بمب‌های چند تنی، قرآن به دست می‌گرفتند و مرگ نتانیاهو را می‌خواستند. اما چه شد؟ آن گریه‌ها، آن ضجه‌ها، آن اضطرارها او را کشت؟ او نمرد و هنوز هم معلوم نیست چه نقشه‌ای برای ناپدید شدنش در این روزها دارند‌. دوستم حرف‌هایم را می‌شنود و می‌پرسد: پس یعنی چی می‌شه آخرش؟ اما من از اولش می‌گویم. از هفت اکتبر. روزی که حماس تصمیم به جهاد دوباره در مقابل اسقاطیل گرفت. از آن روز تا امروز اسقاطیل چه جایگاهی داشت و الان به کجا رسیده؟ هیمنه‌ای که شکسته، اقتصادی که پایه‌هایش فروریخته و بیداری که در جهان شکل گرفته. اصلا مگر ما بالاتر از ماجرای کربلا داریم؟ بعد از ریختن آن خون‌های پاک و ناب چه پیش آمد؟ قاتلین دفعتا مردند و حکومتشان نابود شد؟ سال‌ها طول کشید، قیام‌ها شکل گرفت، شیعه تجدید قواها کرد و در نهایت مسیر امامت خاموش نشد و ادامه پیدا کرد. دوستم می‌گوید: نه من باید نابودی اسقاطیل رو با چشم‌های خودم ببینم تا آروم بشم! کشته شدن قاتل آقا رو ببینم! راست می‌گوید. من هم همین را می‌خواهم. اما مسیر حق با خواستن و نخواستن ما پیش نمی‌رود. آنچه آن را جلو می‌برد استقامت، قوی شدن و مبارزه دائمی‌ست. مبارزه‌ای که این روزها در میدان جنگ است و آینده باید در نقش‌های دیگرمان ایفا شود. احساس می‌کنم دوستم ناامید شده. دستش را مثل بقیه بالا می‌برم و می‌گویم: مهم آخرشه که باطل از روی زمین محو می‌شه و اسم ما هم یه گوشه در یاری جبهه حق نوشته شده. حالا دعا می‌کنم بگو الهی آمین. خدایا دیدن نابودی اسقاطیل و سردمداراشو نصیب ما بفرما. بلند جواب می‌دهد: الهی آمین. 🖊رقیه بابایی https://eitaa.com/roghayeybabaie7 با ما همراه باشید: 📲 ایتا | بله
روشنگر شب‌های خیابان: مردم یادآور آیه‌های قرآن: مردم با مُشت گره کرده‌ی خود، چون رهبر ماندند همیشه پای ایران مردم ✍ https://eitaa.com/Ashar_Sara_Ramezani با ما همراه باشید: 📲 ایتا | بله
_مستقیم _یعنی تا کجا؟ _تا ایستگاه شهادت! _بیا بالا به یاد بانویی که امروز در خیابان سمیه شیراز، در حال ذکر در تاکسی، مظلومانه به شهادت رسید. 🖊رقیه بابایی https://eitaa.com/roghayeybabaie7 با ما همراه باشید: 📲 ایتا | بله