🔅شبیه بهار
ظهر توی یکی از گروهها خبر شهادت آقای لاریجانی و پسرشان را دادند. یادم افتاد به حرف چند روز قبلشان که خودشان زودتر به استقبال شهادت رفته بودند. همه ناراحت بودند و حرفشان این بود که مگر محافظت از این شخصیتها وظیفه اصلی نظام نیست. دلم میخواست صداوسیما زودتر این خبر را اعلام میکرد تا در تجمع امشب خشم و بیشتر شدن دشمنیمان را نشان میدادیم و نمیگذاشت برای وقتی که همه از این شب حماسی برگشته باشیم خانه.
تجمع امشب مصداق فتح بود. واقعا همه خیابانها و میدانهای شیراز فتح شده بود. چهارشنبهسوری تبدیل به چهارشنبهسوزی دشمن شده بود. همه جا مجاهد بود و ماشین و پرچم بود و فرشتههای نادیدنی.
خانم بیحجابی که امشب کنارم ایستاده بود و یک دستش پرچم ایران بود و دیگری پرچم فسلطین میگفت که بنظرش ایران دیگر در دنیا قدرت برتر شده و تمام. میگفت که فقط نگران مردم مسخشده خودمان هست.
گفتم: چه تعبیر درستی. مسخ شده! گفت: من دو تا ارشد دارم و خیلی شاگرد زیردستمه. هر روز باهاشون حرف میزنم و میگم چشمتون به این رسانههای مسخره اونبر نباشه. خودتون برید دنبال حقیقت. کاری که خودم انجام دادم.
وقتی از تجمع آمدم خانه تا نیم ساعت روی مبل افتاده بود و جان نداشتم حتی چادرم را در بیاورم. اما چقدر دوست داشتم این حسوحال را. بالاخره از جا بلند شدم و کنگر نوبرانه بهار را از یخچال بیرون آوردم تا برای سحری درست کنم. چه خوبست بهار نزدیک است. من فکر میکنم خون شهید هم شبیه بهار است. همانقدر معطر و همانقدر زنده کننده. اصلا استقبال از بهار عادت و رسم ماست.
✍رقیه بابایی
https://eitaa.com/roghayeybabaie
#جنگ_رمضان
#شیراز
#مرگ_بر_آمریکا
#مرگ_بر_اسرائیل
#روایت_صبح
#حماسه_نگاران
با ما همراه باشید:
📲 ایتا | بله
🌹 ای حضرت آقا، خوب خوبانِ عالم هستی
در آن بهشت رضوانِ سرسبز و جاودان
که نسیمش عطر رضایتِ حق میپراکند
تو همه اهلِ دلِ پاک را، چون ستارگانِ تابان
به آغوشِ بیکرانِ خودت بردی...
چشمههایِ شیرینِ رضوان، جاری از لطفِ توست
گلهایِ سرخِ محبت، شکفته از نگاهِ توست
و پروانههایِ عاشق، بالگشوده به سویِ توست
حال نگاهی کن به قلمِ دستانِ ما، ای یارِ دلسوخته
قلمهایی که در مکتبِ عشقِ تو تربیت یافتهاند
فرهنگیانِ عاشق، چون سربازانِ وفادارِ تو،
در واژهها رژه میروند، با گامهایِ منظمِ شور
به صفِ ادب میایستند، با سرفرازی و فروتنی
هر کلمهشان فریادِ "یا آقا!"، هر سطرشان تسبیحِ توست
هر قلم، شمشیری از نورِ هدایتِ توست
هر واژه، قطرهای از اشکِ شوقِ دیدارِ توست
در کلاسهایِ پر از امید، نامِ تو را مینویسند
در دلِ شاگردانِ پاک، عشقِ تو را میکارند...
یه نیمنگاهی هم به ما کن، ای دریایِ رحمت
تا در تو غرقِ شویم، با تو یکی شویم
به خودت بپیوندیم، در آن وصلِ ابدیِ رضوان
ای آقا جان، این دلها بیقرارِ توست
این قلمها تشنهیِ لبخندِ توست...
نگاهِ تو، جانِ ماست؛ محبتِ تو، بهشتِ ماست
✍فریبا صادقی
#قلب_میدان
#مرگ_بر_آمریکا
#مرگ_بر_اسرائیل
#روایت_صبح
#حماسه_نگاران
با ما همراه باشید:
📲 ایتا | بله
ای آقا و مولای من، ای سرورِ جانها
در حق این دلِ بیتاب، جفا روا مدار
از میانِ تمامِ قلمهای عاشقی که به درگاهت تقدیم میشود
لحظهای بر دلِ زارِ من نیز نظری کن
چرا که بینامِ تو، تمامِ هستیام رنگ باختـه است
بپذیر این بندگیِ ناچیز را
و سامانِ آشفتهی مرا
با نگاهی از سرِ لطف
به آرامش برسان
اگر فقط یکبار
انگشتِ اشارتِ تو به سوی من آید
تمامِ این دلِ پریشان
در اوجِ قرار خواهد گرفت
به یاد آور آن عهدِ شیرین را
که گفتی: «من زیرِ بیرقِ علمدارِ عشق ایستادهام.»
آری، قسم به آن عباسِ علمدار
آن وفادارِ بیدستِ دشتِ کربلا
که این دلِ بیکس و غریبِ من
هنوز در صفِ عاشقانِ تو
در انتظارِ یک نیمنگاهِ پر مهر است...
✍فریبا صادقی
#قلب_میدان
#مرگ_بر_آمریکا
#مرگ_بر_اسرائیل
#روایت_صبح
#حماسه_نگاران
با ما همراه باشید:
📲 ایتا | بله
.
واقعا هم اسفند بوی شهادت می دهد...
کسی چه میدانست که ۹ اسفند ۱۴۰۴
درِ باغِ شهادت با شجره طیبهی میناب باز
می شود..❗️
.
وَ کسی چه می دانست؛
آقاجانمان طاقت شهادت دخترانِ پاک و معصومش را ندارد..💔🥲
✍🏻الناز مرادی
#قلب_میدان
#مرگ_بر_آمریکا
#مرگ_بر_اسرائیل
#روایت_صبح
#حماسه_نگاران
با ما همراه باشید:
📲 ایتا | بله
👊🏻مرگ بر حقوق بی بشرتان
مرگ بر آن علمی که بر سر مردم بی گناه و بی دفاع غیر مسلح غیر نظامی سقوط می کند.
مرگ بر ترور شخصیت های دانشمند و نخبه این خاک
مرگ بر آن مذاکره هایی که می خواستید؛ سلاح دفاعی و پیشرفت علمی مردم را از آن ها بگیرید؛ و ایران ما را در تاریکی علمی فرو ببرید.
مرگ بر آن شکوهی که از کف رسانه های فریبکارتان وعده می دهید تا مردم ما را همچون کشور های حاشیه خلیج همیشه فارس، گاو شیرده و خوار و ذلیل کنید.
مرگ بر کمک های بشر ندوستانه شما به آن وعده های دروغینتان
کمک هایتان به مدرسه شجره طیبه میناب رسید و ما دیدیم
کمک هایتان به کادر درمان و هلال احمر و بیمارستان گاندی رسید و ما این جنایت های جنگیتان را دیدیم
مرگ بر خواب و خیالی که فکر میکنید تحقق خواهد یافت
مشت ملت همیشه بیدار ایرانی بر دهان یاوه گویتان ،نوش جانتان باشد.🇮🇷👊🏻🚀
✍🏻الناز مرادی/ ۲۷ اسفند ۱۴۰۴
درواکنشبهحملۀصهیونیستی_آمریکاییبه آمبولانسهلالاحمردرشهرستانلارِفارس
_
#روایت_صبح
#روایت_مردمی_جنگ
#حماسه_نگاران
#هلال_احمر
#لارستان_فارس
با ما همراه باشید:
📲 ایتا | بله
در تجمع شبانه شب شانزدهم
( جنگ رمضان )
مراسم مثل شب های قبل برقرار بود
مردم با پرچم های زیبای وطن
در دستشان
وچراغ ها ی روشن گوشی ها درحالیکه
عکس رهبر شهیدمان را در
دست داشتند حضور خود را مثل شبهای
قبل به رخ میکشیدند
من کمی دور تر ایستادم و عکس میگرفتم
خانمی با پوشش زیبا
که به سختی راه می رفت
صدایم کرد، دستش روی شانه ام زد
گفت من بچه انقلابم ،اوایل بی حجاب بودم و با انقلاب با حجاب شدم
بعدش گفت : این همه مردم را مبینی
از اون انقلاب ۵۷ هم چندین برابر بیشتر هستند
دختری کم حجاب هم داشت گریه می کرد. و میگفت : رهبرم ،من قدر شما را ندانستم و گفت امشب اولین شب هست آمدم بین مردم
من هم به حرفهایش گوش می کردم
اون حاج خانم اشکهایش را گاهی با گوشه روسری گاهی هم با چادرش
پاک می کرد .
و بلند کنار جماعت شعار میداد ....
✍زلیخا بنی ایمان
#قلب_میدان
#مرگ_بر_آمریکا
#مرگ_بر_اسرائیل
#روایت_صبح
#حماسه_نگاران
با ما همراه باشید:
📲 ایتا | بله
روز شانزدهم نبرد آخرالزمانی
- "تعویض روغنی سر کوچهتون رو میشناسی؟ تا حالا رفتی؟"
+ من که نه، ولی شوهرم چند باری رفته انگار، چطور مگه؟
- رفتم باد گذاشتم رو لاستیک ماشین، بعد کارت رو گرفتم سمتش گفت برو برای آقای شهید صلوات بفرست.
قند توی دلم آب شد.
+ عجب، فکرشم نمیکردم همچین آدمهایی از کاسبهای محل در بیاد. الهی که خدا گره کارش رو الساعه باز کنه.
🖊مینا فیاضی
https://eitaa.com/joinchat/313852151C989f804283
#روز_شانزدهم
#بیستوچهارم_اسفندماه_۰۴
#مرگ_بر_آمریکا
#مرگ_بر_اسرائیل
#روایت_صبح
#حماسه_نگاران
با ما همراه باشید:
📲 ایتا | بله
روز هفدهم نبرد آخرالزمانی
امشب هیچ راهی برای بیرون رفتن نبود. مطمئن که شدم نمیشود کاری کرد یکی از قسمتهای مستند غیررسمی را دانلود کردم که وسط بازی و بالا و پایین پریدنهای علی صدایش را بشنوم.
شاید ده دقیقه گذشته بود که صدای "اللهاکبر" را سر کوچه شنیدم. فکر کردم کاروان خودرویی است اما نه، صدای مردمی میآمد که جوابش را میدادند.
به نظرم برای اولین بار در تاریخ بود که کمتر از پنج دقیقه خودم و علی آماده شدیم و از خانه بیرون زدم و دویدم به سمت سر کوچه.
فکر کردم حتی اگر یک دقیقه معطل کنم و کالسکه را از صندوق عقب ماشین بردارم، دیگر به مردم نمیرسم و امشب من میمانم و حسرت.
سرکوچه که رسیدم دیدم درست حدس زده بودم، کاروان پیاده اصحاب مسجد ته کوچه بود که انگار هر شب در محله میگشتند، اما چون این شبها این ساعت خانه نبودم، متوجه نشده بودم.
چشم چشم کردم ببینم دوستم را پیدا میکنم؟ همان ردیفهای اول با پرچم مشکی یا ابوالفضل دیدمش. باد شدید و سردی میآمد، زیپ کاپشن علی را نبسته بودم، اول ایستادم و دست کلاه و کاپشن علی را به دست هم دادم و بعد پا تند کردم به فاطمه برسم.
فاطمه انگار بانی این جمع شده بود، همان شبهای اول اینقدر رفت مسجد و با این و آن حرف زد که بالاخره برنامه منسجمی ریخته شده بود. از دیدنم جا خورد و خوشحال شد.
علی روی دست فاطمه و همسرش و من جابهجا میشد و آن شب باز هم تلاش کرد "اللهاکبر" بگوید، کودکی که هنوز "مامان" نمیگوید. فکر کنم حضور در تجمعات این شبها، آخر هم باعث شود که زبانش با "اللهاکبر" باز شود.
🖊مینا فیاضی
https://eitaa.com/joinchat/313852151C989f804283
#روز_هفدهم
#بیستوپنجم_اسفندماه_۰۴
#مرگ_بر_آمریکا
#مرگ_بر_اسرائیل
#روایت_صبح
#حماسه_نگاران
با ما همراه باشید:
📲 ایتا | بله
روز هجدهم نبرد آخرالزمانی
- آقای لاریجانی رو زدن
+ مطمئنی؟ تایید شده؟
رفتم سراغ گوشی، این طرف و آنطرف را نگاه میکردم که یک تیتر دیدم.
"لاریجانی با مقام والای شهادت، تأیید صلاحیت شد."
عجب تیتری بود.
تمام تنگنظریها و کوتهنگریها را یکجا روایت کرد.
البته تمام بذل معرفت و آقایی آقای شهیدمان را هم.
تمام این شبها، رجزهایش در ایکس را تک به تک دنبال میکردم و قوت قلب میگرفتم.
۱۲ ساعت بعد تابوتش را در شبکه خبر دیدم، روی دستان مردمی که مبعوث شدند. چفیه و تسبیح بود که به دست محافظین میرسید تا به تابوت برسانند تا متبرک شود و قوتی برای ادامه مسیر صاحبانشان.
خدا به همراهت مرد عزت و تواضع.
🖊مینا فیاضی
https://eitaa.com/joinchat/313852151C989f804283
#روز_هجدهم
#بیستوششم_اسفندماه_۰۴
#مرگ_بر_آمریکا
#مرگ_بر_اسرائیل
#روایت_صبح
#حماسه_نگاران
با ما همراه باشید:
📲 ایتا | بله
روز نوزدهم نبرد آخرالزمانی
۲۱ بهمنماه ساعت نه شب طبق قرار ۴۷ سالهمان قرار بود الله اکبر بگویم. همسرم هنوز به منزل نرسیده بود و من هم روی اینکه تنها با صدای بلند "اللهاکبر" بگویم را نداشتم.
از طرفی در میان همسایههایی که پایه ثابت ماهواره هستند و هیچ وقت کنش انقلابی از آنها ندیدهام، قدری از واکنشها هم نگران بودم و شاید دوست نداشتم سلام و علیکمان خدشهدار شود.
تلویزیون را روشن کردم و ساعت نه صدای آن را تا آخرین حد ممکن بالا بردم و درب حیاط را باز گذاشتم تا "اللهاکبر" به گوش همه برسد. در همین حین همسرم رسید و با صدایی که چند روزی بود کاملا گرفته بود "اللهاکبر" گفت و دلم شاد شد که به تلویزیون بسنده نکرده بودیم.
بعد از اتفاقات دیماه دوباره بعضیها جوری به مذهبیها نگاه میکردند که انگار...
بگذریم.
آن شب دائم از خودم میپرسیدم چرا گفتن یک "اللهاکبر" اینقدر سخت بود؟!
گذشت تا این روزهای بینظیر از راه رسیدند.
برای بار دوم بود که در میان اصحاب مسجد، قرار شد تکلیف مجاهدانه این روزها را انجام دهم.
در میانه کوچه بودم که رسیدند و شعارها شروع شد.
"اللهاکبر" ....
یک لحظه پرت شدم به ۲۱ بهمنماه، همین یکماه پیش که با هزار فکر بالاخره چهارتا "اللهاکبر" نیمبند گفته بودیم.
همه ما ساکن همین یکی دو کوچه بودیم، اما آن شب صدای "اللهاکبر" هیچ کداممان به گوش دیگری نرسیده بود.
همه در مسجد "اللهاکبر" گفته بودند، یا صدای تلویزیون را بلند کرده بودند یا در حیاطشان با شرم و حیا و صدای بمی "اللهاکبر" گفته بودند.
یا...
اما امشب همه با هم بودیم، شرم و حیایی هم نبود و با جان "اللهاکبر" میگفتیم.
توی بعضی کوچهها، بعضیها میآمدند دم در و نگاه میکردند و گاهی بعضیها شعار میدادند. گفتم ببین، همینها هم آن شب منتظر یکی بودند تا صدایشان بلند شود.
دیدن صحنههای این شبها، باورکردنی نیست. امام شهیدمان همین بهمنماه گذشته گفتند:
«بعد از این هم به توفیق الهی اگر چنانچه حادثهای برای کشور پیش بیاید، خدای متعال این مردم را مبعوث خواهد کرد برای مقابلهی با حوادث، و کار را مردم تمام خواهند کرد.»
نمیدانم این شبهای زیبای شهر، روی بعثت مردم هست یا نه، اما هر چه هست، بسیار شیرین و خواستنیاست.
🖊مینا فیاضی
https://eitaa.com/joinchat/313852151C989f804283
#روز_نوزدهم
#بیستوهفتم_اسفندماه_۰۴
#مرگ_بر_آمریکا
#مرگ_بر_اسرائیل
#روایت_صبح
#حماسه_نگاران
با ما همراه باشید:
📲 ایتا | بله
🇮🇷
🔖 «بابا حسین»
تکان محکمی میخورَد. توی دلم خالی میشود. ناخودآگاه دستم را روی شکمم میگذارم. از روی پوستم، نوازشش میکنم.
_ چیه گل پسرم؟! خوبی؟ تو امانت بابا حسین هستی. جون مامان همیشه خوب باش!
آهسته و سنگین حرکت میکنم و میچرخم روی پهلوی چپم.
_ ببین آبجیزهرا و آبجیفاطمه چه راحت خوابیدن!
آهی میکشم و دوباره برایش حرف میزنم: «یادته شبِ آخری که بابا رفته بود تا مراقب شهر باشه، فاطمه و زهرا با اینکه از چیزی خبر نداشتن ولی چقدر پریشون شده بودن؟!»
اشک توی چشمهایم جمع میشود.
_ گفتم پریشون، یاد یه حرفی از بابا حسین افتادم. یه روز یه اتفاقی افتاده بود که بابا، خیلی تو خودش بود. بهش گفتم: «چی شده؟ چرا اینقدر ناراحتی؟!» گفت: «من دیگه تحمل این دنیا رو ندارم. من پریشون حسینم!»
به نرمی بلند میشوم و مینشینم روی تشکم.
_ مامانی! من خیلی از این حرفش سر در نیاوردم. راستش بابایی از این جور حرفها زیاد میزد! یه روز دیگه هم بهش گفتم: «حسین! واقعاً ما چطور با یه حقوق معلمی اونم تو زندگی که از صفر شروع شده، هیچ وقت پول کم نمییاریم؟!»
گفت: «این دیگه یه رازه بین من و امام حسین!»
پسرم شاید باورت نشه ولی یک میلیون تو خونهی ما، کارِ ده میلیون پول رو میکنه.
بلند میشوم و از اتاق بیرون میروم.
خیره میشوم به عکسِ روی شاسی. گنبدِ حرم امام حسین، مینشیند توی چشمهایم.
_ پسرم! بابایی عاشق امام حسین بود. این رو همهی مردم روستا میدونستن. به خاطر همین هم، وقتی با اسم پژمان رفت و با نامِ حسین برگشت هیچکس تعجب نکرد؛ حتی دانشآموزهای کلاسش!
گوشی حسین را برمیدارم. ردیف عکسها را بالا و پایین میکنم تا به تصویر وانتبار میرسم.
پشت وانتبار ایستاده است. بچههای مدرسه دورهاش کردهاند. همه مشکی پوشیدهاند و سربند یا زهرا روی پیشانیها میدرخشد.
عکس را میگیرم سمت پسرم. انگشت اشارهام روی صورت حسین هست.
_ آقا معلم رو ببین! کار هر سالشون بود. تو قِرِخلو و روستاهای اطراف میچرخیدن و برای سفرهی تاسوعا و عاشورا پول جمع میکردن.
آلبوم عکسهای روستا را میبندم و آلبوم اربعین را باز میکنم.
_ اینجا رو ببین! بابا هر سال برای اربعین، خودش رو میرسوند به کربلا. نه فقط برای زیارت؛ بابا اونجا حسابی خادمی میکرد برای زائرهای آقا اباعبدالله.
گوشی را قفل میکنم و کناری میگذارم.
چشمم به روشناییِ چراغخوابِ کوچک توی پریز است که برمیگردم توی اتاق و دراز میکشم توی رختخواب.
_ پسرِ مامان! میدونی یکی از آخرین حرفهایی که بابا حسین زده، چی بوده؟!
باز هم از امام حسین گفته. دایی بهش گفته نرو تو دلِ خطر! نرو، تو زن و بچه داری.
بابا هم در جواب گفته: «کسی که با امام حسین معامله میکنه، دیگه نگران زن و بچهش نیست.»
آهسته میچرخم به پهلوی راستم. پسرم هم توی دلم چرخی میزند. دستم را میکشم روی شکمم.
_ بیا من و تو هم مثل بابا، با امام حسین معامله کنیم و نگران هیچی نباشیم.
کمی که میگذرد، تکان خوردنهایش کم و کمتر میشود. خواب شیرینی به سراغم آمده و دارد پلکهایم را روی هم میاندازد. یا حسینی میگویم و آسوده میخوابیم.
✍🏻سمیرا اکبری ۱۴۰۴/۱۲/۲۸
سـےروزسـےشہید۱۶🕯🇮🇷
#شهید_حسین_بابری
https://eitaa.com/eitaa30rooz30shahid
ble.ir/join/MGZkOGFmNG
⌞https://zil.ink/30rooz30shahid