eitaa logo
حماسه نگاران📚🌱
178 دنبال‌کننده
700 عکس
84 ویدیو
16 فایل
انسان‌ها دو بار زندگی می کنند یک بار خودشان و یک بار با کتاب هایی که می خوانند یا می نویسند📚خوب بخوانیم راه ارتباطی با ادمین⬅️ @Ftm_dhghn1
مشاهده در ایتا
دانلود
روز هجدهم نبرد آخرالزمانی - آقای لاریجانی رو زدن + مطمئنی؟ تایید شده؟ رفتم سراغ گوشی، این طرف و آن‌طرف را نگاه می‌کردم که یک تیتر دیدم. "لاریجانی با مقام والای شهادت، تأیید صلاحیت شد." عجب تیتری بود. تمام تنگ‌نظری‌ها و کوته‌نگری‌ها را یک‌جا روایت کرد. البته تمام‌ بذل معرفت و آقایی آقای شهیدمان را هم. تمام این شب‌ها، رجزهایش در ایکس را تک به تک دنبال می‌کردم و قوت قلب می‌‌گرفتم. ۱۲ ساعت بعد تابوتش را در شبکه خبر دیدم، روی دستان مردمی که مبعوث شدند. چفیه و تسبیح بود که به دست محافظین می‌رسید تا به تابوت برسانند تا متبرک شود و قوتی برای ادامه مسیر صاحبان‌شان. خدا به همراهت مرد عزت و تواضع. 🖊مینا فیاضی https://eitaa.com/joinchat/313852151C989f804283 با ما همراه باشید: 📲 ایتا | بله
روز نوزدهم نبرد آخرالزمانی ۲۱ بهمن‌ماه ساعت نه شب طبق قرار ۴۷ ساله‌مان قرار بود الله اکبر بگویم. همسرم هنوز به منزل نرسیده بود و من هم روی این‌که تنها با صدای بلند "الله‌اکبر" بگویم را نداشتم. از طرفی در میان همسایه‌هایی که پایه ثابت ماهواره هستند و هیچ وقت کنش انقلابی از آن‌ها ندیده‌ام، قدری از واکنش‌ها هم نگران بودم و شاید دوست نداشتم سلام و علیک‌مان خدشه‌دار شود. تلویزیون را روشن کردم و ساعت نه صدای آن را تا آخرین حد ممکن بالا بردم و درب حیاط را باز گذاشتم تا "الله‌اکبر" به گوش همه برسد. در همین حین همسرم رسید و با صدایی که چند روزی بود کاملا گرفته بود "الله‌اکبر" گفت و دلم شاد شد که به تلویزیون بسنده نکرده بودیم. بعد از اتفاقات دی‌ماه دوباره بعضی‌ها جوری به مذهبی‌ها نگاه می‌کردند که انگار... بگذریم. آن شب دائم از خودم می‌پرسیدم چرا گفتن یک "الله‌اکبر" این‌قدر سخت بود؟! گذشت تا این روزهای بی‌نظیر از راه رسیدند. برای بار دوم بود که در میان اصحاب مسجد، قرار شد تکلیف مجاهدانه این روزها را انجام دهم. در میانه کوچه بودم که رسیدند و شعارها شروع شد. "الله‌اکبر" .... یک لحظه پرت شدم به ۲۱ بهمن‌ماه، همین یک‌ماه پیش که با هزار فکر بالاخره چهارتا "الله‌اکبر" نیم‌بند گفته بودیم. همه ما ساکن همین یکی دو کوچه بودیم، اما آن شب صدای "الله‌اکبر" هیچ کدام‌مان به گوش دیگری نرسیده بود. همه در مسجد "الله‌اکبر" گفته بودند، یا صدای تلویزیون را بلند کرده بودند یا در حیاط‌شان با شرم و حیا و صدای بمی "الله‌اکبر" گفته بودند. یا... اما امشب همه با هم بودیم، شرم و حیایی هم نبود و با جان "الله‌اکبر" می‌گفتیم. توی بعضی کوچه‌ها، بعضی‌ها می‌آمدند دم در و نگاه می‌کردند و گاهی بعضی‌ها شعار می‌دادند. گفتم ببین، همین‌ها هم آن شب منتظر یکی بودند تا صدای‌شان بلند شود. دیدن صحنه‌های این شب‌ها، باورکردنی نیست. امام شهیدمان همین بهمن‌ماه گذشته گفتند: «بعد از این هم به توفیق الهی اگر چنانچه حادثه‌ای برای کشور پیش بیاید، خدای متعال این مردم را مبعوث خواهد کرد برای مقابله‌ی با حوادث، و کار را مردم تمام خواهند کرد.»‌ نمی‌دانم این شب‌های زیبای شهر، روی بعثت مردم هست یا نه، اما هر چه هست، بسیار شیرین و خواستنی‌است. 🖊مینا فیاضی https://eitaa.com/joinchat/313852151C989f804283 با ما همراه باشید: 📲 ایتا | بله
🇮🇷 🔖 «بابا حسین» تکان محکمی می‌خورَد. توی دلم خالی می‌شود. ناخودآگاه دستم را روی شکمم می‌گذارم. از روی پوستم، نوازشش می‌کنم. _ چیه گل پسرم؟! خوبی؟ تو امانت بابا حسین هستی. جون مامان همیشه خوب باش! آهسته و سنگین حرکت می‌کنم و می‌چرخم روی پهلوی چپم. _ ببین آبجی‌زهرا و آبجی‌فاطمه چه راحت خوابیدن! آهی می‌کشم و دوباره برایش حرف می‌زنم: «یادته شبِ آخری که بابا رفته بود تا مراقب شهر باشه، فاطمه و زهرا با اینکه از چیزی خبر نداشتن ولی چقدر پریشون شده بودن؟!» اشک توی چشم‌هایم جمع می‌شود. _ گفتم پریشون، یاد یه حرفی از بابا حسین افتادم. یه روز یه اتفاقی افتاده بود که بابا، خیلی تو خودش بود. بهش گفتم: «چی شده؟ چرا اینقدر ناراحتی؟!» گفت: «من دیگه تحمل این دنیا رو ندارم. من پریشون حسینم!» به نرمی بلند می‌شوم و می‌نشینم روی تشکم. _ مامانی! من خیلی از این حرفش سر در نیاوردم. راستش بابایی از این جور حرف‌ها زیاد می‌زد! یه روز دیگه هم بهش گفتم: «حسین! واقعاً ما چطور با یه حقوق معلمی اونم تو زندگی که از صفر شروع شده، هیچ وقت پول کم نمی‌یاریم؟!» گفت: «این دیگه یه رازه بین من و امام حسین!» پسرم شاید باورت نشه ولی یک میلیون تو خونه‌ی ما، کارِ ده میلیون پول رو می‌کنه. بلند می‌شوم و از اتاق بیرون می‌روم. خیره می‌شوم به عکسِ روی شاسی. گنبدِ حرم امام حسین، می‌نشیند توی چشم‌هایم. _ پسرم! بابایی عاشق امام حسین بود. این رو همه‌ی مردم روستا می‌دونستن. به خاطر همین هم، وقتی با اسم پژمان رفت و با نامِ حسین برگشت هیچ‌کس تعجب نکرد؛ حتی دانش‌آموز‌های کلاسش! گوشی حسین را برمی‌دارم. ردیف عکس‌ها را بالا و پایین می‌کنم تا به تصویر وانت‌بار می‌رسم. پشت وانت‌بار ایستاده است. بچه‌های مدرسه دوره‌اش کرده‌اند. همه مشکی پوشیده‌‌اند و سربند یا زهرا روی پیشانی‌ها می‌درخشد. عکس را می‌گیرم سمت پسرم. انگشت اشاره‌ام روی صورت حسین هست. _ آقا معلم رو ببین! کار هر سالشون بود. تو قِرِخلو و روستاهای اطراف می‌چرخیدن و برای سفره‌ی تاسوعا و عاشورا پول جمع می‌کردن. آلبوم عکس‌های روستا را می‌بندم و آلبوم اربعین را باز می‌کنم. _ اینجا رو ببین! بابا هر سال برای اربعین، خودش رو می‌رسوند به کربلا. نه فقط برای زیارت؛ بابا اونجا حسابی خادمی می‌کرد برای زائرهای آقا اباعبدالله. گوشی را قفل می‌کنم و کناری می‌گذارم. چشمم به روشنایی‌ِ چراغ‌خوابِ کوچک توی پریز است که برمی‌گردم توی اتاق و دراز می‌کشم توی رختخواب. _ پسرِ مامان! می‌دونی یکی از آخرین حرف‌هایی که بابا حسین زده، چی بوده؟! باز هم از امام حسین گفته. دایی بهش گفته نرو تو دلِ خطر! نرو، تو زن و بچه داری. بابا هم در جواب گفته: «کسی که با امام حسین معامله می‌کنه، دیگه نگران زن و بچه‌ش نیست.» آهسته می‌چرخم به پهلوی راستم. پسرم هم توی دلم چرخی می‌زند. دستم را می‌کشم روی شکمم. _ بیا من و تو هم مثل بابا، با امام حسین معامله کنیم و نگران هیچی نباشیم. کمی که می‌گذرد، تکان خوردن‌هایش کم و کمتر می‌شود. خواب شیرینی به سراغم آمده و دارد پلک‌هایم را روی هم می‌اندازد. یا حسینی می‌گویم و آسوده می‌خوابیم. ✍🏻سمیرا اکبری ۱۴۰۴/۱۲/۲۸ سـے‌روزسـےشہید۱۶🕯🇮🇷 https://eitaa.com/eitaa30rooz30shahid ble.ir/join/MGZkOGFmNG ⌞https://zil.ink/30rooz30shahid
🔅خبر مرگش امشب دلم برای خانه سوخت. از تجمع که برگشتیم، همان موقع که صدای جنگنده و انفجار می‌آمد، مشغول گردگیری شدم. بعد اتاق‌ها و کمد‌ها را مرتب کردم و روبالشی و حوله‌ها را توی لباسشویی گذاشتم. همسرم مداحی گذاشته بود و من مثل تمام این نوزده روز بی‌اختیار مقاومت می‌کردم اشک بریزم. قبلا که در خاطرات شهدا می‌خواندم شهیدی وصیت کرده خانواده‌اش گریه نکنند درک نمی‌کردم. با خودم می‌گفتم خب چه عیبی داشت، می‌گذاشتی قلبشان را با گریه سبک کنند تا آرام شوند. اما حالا خودم به آن رسیده‌ام. دلم نمی‌خواهد تا وقتی جنگ است عزا بگیرم. حتی گریه هم سبکم نمی‌کند. فقط توی میدان بودن‌مان و شکست دشمن را با همه وجود می‌خواهم. امشب که دور میدان بودیم یکدفعه خبر مرگ نتانیاهو اعلام شد. از کجا و با چه منبعی نمی‌دانم. فقط دیدم صدای شادی و تکبیر مردم بلند شده و همه همدیگر را در بغل می‌گیرند. می‌گفتند چقدرها کف خیابان به سجده افتاده‌اند و پرچم بوسیده‌اند. کمی بعدش گفتند شایعه بوده اما همین چند دقیقه خبر مرگش هم شب مردم را ساخت. مردمی که خانه‌شان شده خیابان و دیگر کاری به اول سال و آخر سال ندارند. مردمی که این روزها ورق تمام عملیات‌های دشمن را برگردانده‌اند و دیگر نامشان مردم نیست. لشکر و سپاه اسلام و کشور شده‌اند. ✍رقیه بابایی https://eitaa.com/roghayeybabaie با ما همراه باشید: 📲 ایتا | بله
سوگ... وقتی به نبودنِ کسی فکر نکرده باشی، تصوری هم از رنجِ نبودنش نداری. این‌که ممکن است روزی بیاید که او نباشد. روزی بیاید که واقعا دیگر او نباشد... آن‌روز آمد. آن‌‌روز، آن رنجِ ناتمام به‌شدت برهمه‌ی تاروپودِ وجودم، هجوم آورد. حیران ماندم. متلاشی شدم. زورم به‌رنجِ ناخوانده نمی‌رسید. آن‌قدر شدید که تکه‌تکه شدم. قطعاتِ خرد شده‌ام روی دستم مانده‌اند! قطعاتی که این‌قدر از هم‌گسسته که حالاحالاها بندزدنی نیست. عمیق است. درد دارد. خیلی... می‌گویند بعضی رنج‌ها این‌قدر شدیدند که نمی‌شود از میان آن رد شد. نمی‌شود به‌راحتی از آن گذشت. باید مدت طولانی در میانه‌ی آن چادر زد. بعضی رنج‌ها را نمی‌شود حل کرد. بلکه باید به‌دوش کشید. باید تحمل کرد. باید به سوگ نشست. رنجِ تو از همان حل‌نشدنی هاست. من هنوز فرصت نکرده‌ام در میانه‌ی این رنجِ باورنکردنی چادر بزنم. فقط توانسته‌ام آن‌را بردوش بکشم. حمل کنم. دوشِ زنانه‌‌ام توانِ حملش را ندارد. سرگردان شده‌ام. یا شاید دیوانه! نمی‌دانم! اما سخت می‌گذرد. خیلی... وقتِ سوگواری که نداشتم. هنوز بر دلم مانده تا با خیال راحت، چادرِ سوگ‌ات را برپاکنم و مچاله بنشینم و برایت دردهایم را ببارم و ببارم... گفت سوگ همان است که «جز مردن آن را دوا نباشد.» چطور دردم را دوا کنم؟! یعنی می‌شود بگویی: «بی‌من چه می‌کند؟ او با نبودن و با دوری و فراق با گریه‌ و نفس نکشیدن بی‌من چه می‌کند؟» ....صدیقه بذرافشان.... اسفند۱۴۰۴ با ما همراه باشید: 📲 ایتا | بله
🇮🇷روایت صبح _ چی؟ سَقط شد؟ مردی که پشت نیسان ماشین گردان کاروان خودرویی بود، مثل ذوق‌کرده‌‌ها صدایش را بلندتر برد. _ نتانیاهو سقط شد. زن کناری‌ام، دو دستش را تا آخر بالا برد و (خدا رو شکر) را با فریاد گفت. دختری، کِل کشید و آن یکی جیغ. اولین بار بود از خوشحالی، گریه‌ام گرفته بود. انگار شیطان را خاک کرده بودیم. زن همین‌طور می‌لرزید. تا چسبیدم بهش که کمی گرمش شود، درددلش باز شد: اول به خاطر حاج‌قاسم میخوام سقط بشه بعد به خاطر رهبر. بعدم بچه‌های غزه. صدای کسی که پشت نیسان بود، باز از بلندگو درآمد: تو هیچ کانال معتبری این خبر رو نزده. ان‌شاالله که سقط بشه و جهان از شرش خلاص بشه. با اینکه زورم گرفته بود از خبر ناموثقش اما چه حس خوبی داشت شنیدنش. 🖊طاهره کوهکن با ما همراه باشید: 📲 ایتا | بله
بهار پرتقال دو درخت پرتقال در حیاط. داریم کارشان. عجیب. است. هرساله یکی. غوغا میکند از شکوفه و یکی کمتر تلاش میکند برای شکوفه دادن ، می‌دانستید عطر شکوفه های پرتقال هم مثل شکوفه های. نارنج بسیار معطر است ،چند شکوفه چیدم برای چای. افطار ، امسال یک اسفند ماه خاص داریم ، بهارپشت پنجره امریکا به کشورمان حمله کرده ,رهبرمان شهید شده ،هر روز در شهرها هموطنان شهید می‌شوند ،ایران با اقتدار دفاع می‌کند ماه رمضان است روزهای آخر این ماه عزیز ،خدایا باهمه این سختی‌ها دلمان پر از نور عشق تو است ، یاریمان کن ای معبود بی همتا عیدیمان. را نابودی ستمگران قرار بده الله اکبر... چایم را با عطر بهار پرتقال می‌نوشم و برای وطنم دعا میکنم ... فریبا کریمی ( سرباز وطن ) اسفندماه ۱۴۰۴ با ما همراه باشید: 📲 ایتا | بله
🌱ما اینجاییم. از نمازخانه بیرون آمدم و کفشم را دمِ پایم انداختم. «بچک» را توی کالسکه نشاندم و زیپ کاپشنش را تا زیر گلو بالا کشیدم. درِ پارکِ بازی ،باز بود . صدای «جاغ و جیغ» بچه ها نمی‌آمد. خیال کردم اشتباهی باز مانده. کالسکه را هل دادم روی چمن های مصنوعی خیس و باران خورده. چند لامپ دیواری پشت سر هم به دیوار چسبیده و خیلی ملایم و کم‌سو همه جا را روشن نگه داشته‌. از کنار نیمکت خالی رد میشویم و به سرسره ها میرسیم . سرسرهای زرد و قرمزِ کوتاه و بلند کنار هم جا خوش کرده‌اند. سرسره مارپیچی بچگی هایمان هم این‌جاست. دوتا تاب هم یک گوشه آویزانند و با حرکت باد کمی تلو تلو می‌خورند. میخواهم بچک را سوار تاب کنم که می‌بینم باران خورده و خیس است. همان سرسره را انتخاب میکنیم و برای شادی بچک بلند میگویم :« یک و دو و سه. هورا» و سُرش میدهم پایین. فکر و خیال ول کنم نیست. رویِ اعصابم رژه می‌رود:« موشک که زیر پایش را نگاه نمیکند. بچه وپارک را نمی‌تواند تشخیص بدهد. اگر هم چشم داشته باشد رحم ندارد. تنظیمش کرده‌اند برای ترکیدن. » صدای نق و نوق بچک میزند پسِ‌کله‌ی خیالم. لبخند گنده ی دندان‌نمایی میزنم و بازی را ادامه می‌دهم . یکهو صدای«ویــژ» ممتد و انفجار بعدش را می‌شنوم و زهره‌ام میترکد.دست‌پاچه بچک را بغل میکنم و میگذارم توی کالسکه. انگار سرم داد میزنند:« بدو... چرا اومدی پارک وسط جنگ ؟!» با احمدرضا بسته بودیم که وقت انفجار نترسیم، بایستیم و الله اکبر بگوییم یا مثل بچه های غزه :«حسبنالله و نعم الوکیل». کمی آرام تر راه میروم. صدای انفجار دوم و سوم هم می‌آید. به نظرم نزدیک است اما رفتار بقیه این را نشان نمی‌دهد. نگهبان خوابگاه از توی شیشه اتاقکش دارد با یکی از همسایه ها تعریف می‌کند. اتاقک سوپری باز است و صدای تلویزیونش به گوشم می‌رسد. آقای تاسیساتی هم دارد آچار و ابزارش را توی کیف میگذارد. انگار آنها که مانده‌اند، از این «تاق و توق»ها دیگر نمی‌ترسند. همان روزهای اول جنگ بعضی دانشجوها با خانواده‌رفته‌اند شهرهایشان و فضای خوابگاه خلوت تر از قبل شده ،اما ما اینجاییم. بچک را میچرخانم توی محوطه تا دوسه تا بچه ای را که وسطی بازی میکنند تماشا کند. بچه ها توپ را رها می‌کنند و می‌دوند به سمت ما. لپ بچک را میچلانند و بالا می‌پرند :« بچه ها ،نی‌نی. » اینجا میانه‌ی جنگ ما ایستاده ایم و زندگی جریان دارد. ✍فاطمه‌ بیگی با ما همراه باشید: 📲 ایتا | بله
آخرین پنجشنبه سال است بیش از آن که دلتنگ پدر و مادر سفر کرده ام باشم؛ بیشتر از آن‌که دلتنگ همه مسافران آسمان باشم؛ سلول به سلول دلم برایتان ویران است.... دو سه باری بیشتر شما را زیارت نکرده بودم.شیرین ترینش هم نیمه ماه رمضان ۴۰۳ و دیدار شاعران بود. بعد از نماز جماعت از خادم بیت پرسیدم آقا کجا می نشینند برای افطار ؟ گفت: معمولا آخرین ردیف! آخرین ردیف جا گرفتم و شما آمدید روی صندلی ساده ای نشستید و با چای و خرما شروع کردید! همه وجودم چشمی بود که به شما خیره شده بود. غرق در روحانیت و نورانیت نگاهتان! آرامش حضورتان! صلابت وجودتان! سخت است هی بغض را فرو میدهم و میگویم بعد از جنگ.... بعد از جنگ .... حالا وقتش نیست .... این پنجشنبه دلگیر هم بماند در صبح پیروزی به اندازه تمام عمرم برایت گریه خواهم کرد ابرمرد! 🖊ساجده تقی زاده https://eitaa.com/yaddashthayeyekzan با ما همراه باشید: 📲 ایتا | بله
در گروه پیام می‌گذارم" سال تحویل چه روزیه؟" یکی از دوستانم می‌نویسد فردا. چشم‌هایم به کلمه فردا خشک شد. گمان می‌کردم یک روز دیگر باشد. شنبه یا یک‌شنبه. آنقدر حساب و کتاب زمان و زمین از دستم در رفته است که روزی چند بار می‌پرسم امروز چندم است و برای اینکه یادم نرود روی کاغذ می‌نویسم و می‌چسبانم به یخچال. نه اینکه ناامید، خسته و افسرده باشم، اما دستِ‌دلم به سفره انداختن نمی‌رود، به نگاه کردن ماهی در تنگ بلور. وقتی می‌بینم مردم مشغول خرید سفره هستند، حسی ته قلبم می‌گوید یعنی من هم پارسال چنین بودم. انگار این ۳۶۵ روز، ۳۶۵ سال گذشته است. سالی به درازی یک عمر و به سفید شدن یک‌باره موهای یک جوان. آنقدر غم پشت غم و داغ پشت داغ بوده است که گمان می‌کنم شاید سال‌ها نتوانم باورش کنم که بودم و این روزها را دیدم. سال‌ها بعد به فرزندانم چه خواهم گفت؟ آنقدر دور زمان تند شده است که هرچه می‌دویم چند دهه عقب هستیم. در این ۲۰ روز پایانی سال، ما همه ۲۰ سال بزرگ شده‌ایم. بزرگ به وسعت ایران، بزرگ به خون بهای عزیزانمان. بزرگ به دیدن داغ جوان‌هایمان. خدایا این سال عجیب را از ما بپذیر. ان‌شاالله تعالی. 🖊نازنین آرمان ۲۸/۱۲/۱۴۰۴ https://eitaa.com/man_ravi با ما همراه باشید: 📲 ایتا | بله
«برای آن‌همه‌چیز آن‌جا هیچ‌چیزِ این‌جا را نفروختیم.» خیلی اتفاقی کانال تلویزیون رفت روی شبکه‌ی سوم سیما. «محفلِ عیدانه» داشت پخش می‌شد. برنامه روی دست‌های محمدحسین میثاقی و حامد سلطانی می‌چرخید. چهار نفر از اعضای تیم ملی بانوان کشورمان، میهمانِ برنامه بودند. همان‌ها که ماجراهای عجیب و غریبی را پشت سر گذاشتند تا بالاخره پای‌شان به‌خاکِ ایران برسد! دخترانی که من دیدم، آدم‌های معمولی‌ای نبودند. غیرِ‌معمولی‌هایی که با سن کم‌شان، سخت‌ترین اتفاقات را پشت سر گذاشته بودند و به‌سلامت از آن جنگِ روانیِ ترسناک، بیرون آمده بودند. فکر کن دختر باشی، در یک کشور غریب هم باشی و بعد پلیسِ آن‌کشور بیاید دستِ آن‌ها را بگیرد و یکی‌یکی ببرد توی اتاقی شبیه اتاق بازجویی. بعد بیایند جلوی‌شان کاغذهایی بگذارند و هی بند‌بند آن را برای‌شان بخوانند و یکی از پشت تلفن برای‌شان ترجمه کند! ترسیده بودند از این‌که باید از هم جدا شوند و تنهایی به‌آن اتاقِ مرموزِ نامشخص بروند. برای‌شان یک بهشت را ترسیم کرده بودند که در آن لاکچری‌ترین خانه‌ها و ماشین‌های آخرین سیستم و حقوق‌های چندین‌هزار دلاری در انتظارشان بود. فقط باید پشت‌پا می‌زدند به‌همه‌چیز. باید یادشان می‌رفت که ایرانی‌اند. هویت‌شان را زیر پایِ‌شان له می‌کردند و می‌شدند یک بی‌همه‌چیزِ بی‌مقدارِ وطن فروش! یکی از دخترها گفت که من تا بند سوم را که شنیدم گفتم: «من می‌خوام برم خونه‌مون. من این‌چیزا رو نمی‌خوام. می‌خوام برگردم ایران» می‌رود بیرون و نگرانِ کم‌سن‌و‌سال‌ترین دختر تیم‌ملی می‌شود که یک‌وقت از تنهاییِ این اتاق‌ها نترسیده باشد. از غربت‌شان گفتند. از این‌که ایرانی‌های بی‌وطنِ خارج‌نشین به‌آن‌ها پیامک می‌دادند و تحت‌فشارشان می‌گذاشتند که: «اگه به ایران برگردید، اعدام‌تون می‌کنن!» از همه‌طرف مورد هجومِ دشمنانِ ایران بودند. بخاطر آرامش‌شان، گوشی‌ها را از خودشان دور می‌کنند و به مربی می‌دهند. بالاخره دخترانِ زیبایِ قابِ تلویزیونِ خانه‌ی ما موفق شده بودند که مقاومت کنند و تسلیم نشوند و پیروزمندانه برگردند به ایرانِ قشنگ‌مان. به‌وطنی که می‌گفتند برایش بارها‌و بارها در میادین مختلف جنگیده‌اند و عرق ریخته‌اند و سختی کشیده‌اند که پرچمش را بالا ببرند. برای ایران سربازانی جنگجو بودند که نه‌تنها در میدانِ ورزشی که در میدانی سخت‌تر و پیچیده‌تر هم پرچمش را در اوج برافراشته بودند. پرچم جمهوری اسلامی ایران را. آن‌هم جلوی همه‌ی دنیا که داشتند تماشا می‌کردند. دخترِ اصفهانیِ ایران، برایش متن قشنگی نوشته بود که اشک همه را در آورد. دخترِ ایران برای ایران نوشته بود: «برای آن‌همه‌چیز آن‌جا، هیچ‌چیزِ این‌جا را نفروختیم.» ✍....صدیقه بذرافشان.... اسفند۱۴۰۴ با ما همراه باشید: 📲 ایتا | بله