eitaa logo
حماسه نگاران📚🌱
178 دنبال‌کننده
709 عکس
85 ویدیو
16 فایل
انسان‌ها دو بار زندگی می کنند یک بار خودشان و یک بار با کتاب هایی که می خوانند یا می نویسند📚خوب بخوانیم راه ارتباطی با ادمین⬅️ @Ftm_dhghn1
مشاهده در ایتا
دانلود
🇮🇷روایت صبح _ چی؟ سَقط شد؟ مردی که پشت نیسان ماشین گردان کاروان خودرویی بود، مثل ذوق‌کرده‌‌ها صدایش را بلندتر برد. _ نتانیاهو سقط شد. زن کناری‌ام، دو دستش را تا آخر بالا برد و (خدا رو شکر) را با فریاد گفت. دختری، کِل کشید و آن یکی جیغ. اولین بار بود از خوشحالی، گریه‌ام گرفته بود. انگار شیطان را خاک کرده بودیم. زن همین‌طور می‌لرزید. تا چسبیدم بهش که کمی گرمش شود، درددلش باز شد: اول به خاطر حاج‌قاسم میخوام سقط بشه بعد به خاطر رهبر. بعدم بچه‌های غزه. صدای کسی که پشت نیسان بود، باز از بلندگو درآمد: تو هیچ کانال معتبری این خبر رو نزده. ان‌شاالله که سقط بشه و جهان از شرش خلاص بشه. با اینکه زورم گرفته بود از خبر ناموثقش اما چه حس خوبی داشت شنیدنش. 🖊طاهره کوهکن با ما همراه باشید: 📲 ایتا | بله
بهار پرتقال دو درخت پرتقال در حیاط. داریم کارشان. عجیب. است. هرساله یکی. غوغا میکند از شکوفه و یکی کمتر تلاش میکند برای شکوفه دادن ، می‌دانستید عطر شکوفه های پرتقال هم مثل شکوفه های. نارنج بسیار معطر است ،چند شکوفه چیدم برای چای. افطار ، امسال یک اسفند ماه خاص داریم ، بهارپشت پنجره امریکا به کشورمان حمله کرده ,رهبرمان شهید شده ،هر روز در شهرها هموطنان شهید می‌شوند ،ایران با اقتدار دفاع می‌کند ماه رمضان است روزهای آخر این ماه عزیز ،خدایا باهمه این سختی‌ها دلمان پر از نور عشق تو است ، یاریمان کن ای معبود بی همتا عیدیمان. را نابودی ستمگران قرار بده الله اکبر... چایم را با عطر بهار پرتقال می‌نوشم و برای وطنم دعا میکنم ... فریبا کریمی ( سرباز وطن ) اسفندماه ۱۴۰۴ با ما همراه باشید: 📲 ایتا | بله
🌱ما اینجاییم. از نمازخانه بیرون آمدم و کفشم را دمِ پایم انداختم. «بچک» را توی کالسکه نشاندم و زیپ کاپشنش را تا زیر گلو بالا کشیدم. درِ پارکِ بازی ،باز بود . صدای «جاغ و جیغ» بچه ها نمی‌آمد. خیال کردم اشتباهی باز مانده. کالسکه را هل دادم روی چمن های مصنوعی خیس و باران خورده. چند لامپ دیواری پشت سر هم به دیوار چسبیده و خیلی ملایم و کم‌سو همه جا را روشن نگه داشته‌. از کنار نیمکت خالی رد میشویم و به سرسره ها میرسیم . سرسرهای زرد و قرمزِ کوتاه و بلند کنار هم جا خوش کرده‌اند. سرسره مارپیچی بچگی هایمان هم این‌جاست. دوتا تاب هم یک گوشه آویزانند و با حرکت باد کمی تلو تلو می‌خورند. میخواهم بچک را سوار تاب کنم که می‌بینم باران خورده و خیس است. همان سرسره را انتخاب میکنیم و برای شادی بچک بلند میگویم :« یک و دو و سه. هورا» و سُرش میدهم پایین. فکر و خیال ول کنم نیست. رویِ اعصابم رژه می‌رود:« موشک که زیر پایش را نگاه نمیکند. بچه وپارک را نمی‌تواند تشخیص بدهد. اگر هم چشم داشته باشد رحم ندارد. تنظیمش کرده‌اند برای ترکیدن. » صدای نق و نوق بچک میزند پسِ‌کله‌ی خیالم. لبخند گنده ی دندان‌نمایی میزنم و بازی را ادامه می‌دهم . یکهو صدای«ویــژ» ممتد و انفجار بعدش را می‌شنوم و زهره‌ام میترکد.دست‌پاچه بچک را بغل میکنم و میگذارم توی کالسکه. انگار سرم داد میزنند:« بدو... چرا اومدی پارک وسط جنگ ؟!» با احمدرضا بسته بودیم که وقت انفجار نترسیم، بایستیم و الله اکبر بگوییم یا مثل بچه های غزه :«حسبنالله و نعم الوکیل». کمی آرام تر راه میروم. صدای انفجار دوم و سوم هم می‌آید. به نظرم نزدیک است اما رفتار بقیه این را نشان نمی‌دهد. نگهبان خوابگاه از توی شیشه اتاقکش دارد با یکی از همسایه ها تعریف می‌کند. اتاقک سوپری باز است و صدای تلویزیونش به گوشم می‌رسد. آقای تاسیساتی هم دارد آچار و ابزارش را توی کیف میگذارد. انگار آنها که مانده‌اند، از این «تاق و توق»ها دیگر نمی‌ترسند. همان روزهای اول جنگ بعضی دانشجوها با خانواده‌رفته‌اند شهرهایشان و فضای خوابگاه خلوت تر از قبل شده ،اما ما اینجاییم. بچک را میچرخانم توی محوطه تا دوسه تا بچه ای را که وسطی بازی میکنند تماشا کند. بچه ها توپ را رها می‌کنند و می‌دوند به سمت ما. لپ بچک را میچلانند و بالا می‌پرند :« بچه ها ،نی‌نی. » اینجا میانه‌ی جنگ ما ایستاده ایم و زندگی جریان دارد. ✍فاطمه‌ بیگی با ما همراه باشید: 📲 ایتا | بله
آخرین پنجشنبه سال است بیش از آن که دلتنگ پدر و مادر سفر کرده ام باشم؛ بیشتر از آن‌که دلتنگ همه مسافران آسمان باشم؛ سلول به سلول دلم برایتان ویران است.... دو سه باری بیشتر شما را زیارت نکرده بودم.شیرین ترینش هم نیمه ماه رمضان ۴۰۳ و دیدار شاعران بود. بعد از نماز جماعت از خادم بیت پرسیدم آقا کجا می نشینند برای افطار ؟ گفت: معمولا آخرین ردیف! آخرین ردیف جا گرفتم و شما آمدید روی صندلی ساده ای نشستید و با چای و خرما شروع کردید! همه وجودم چشمی بود که به شما خیره شده بود. غرق در روحانیت و نورانیت نگاهتان! آرامش حضورتان! صلابت وجودتان! سخت است هی بغض را فرو میدهم و میگویم بعد از جنگ.... بعد از جنگ .... حالا وقتش نیست .... این پنجشنبه دلگیر هم بماند در صبح پیروزی به اندازه تمام عمرم برایت گریه خواهم کرد ابرمرد! 🖊ساجده تقی زاده https://eitaa.com/yaddashthayeyekzan با ما همراه باشید: 📲 ایتا | بله
در گروه پیام می‌گذارم" سال تحویل چه روزیه؟" یکی از دوستانم می‌نویسد فردا. چشم‌هایم به کلمه فردا خشک شد. گمان می‌کردم یک روز دیگر باشد. شنبه یا یک‌شنبه. آنقدر حساب و کتاب زمان و زمین از دستم در رفته است که روزی چند بار می‌پرسم امروز چندم است و برای اینکه یادم نرود روی کاغذ می‌نویسم و می‌چسبانم به یخچال. نه اینکه ناامید، خسته و افسرده باشم، اما دستِ‌دلم به سفره انداختن نمی‌رود، به نگاه کردن ماهی در تنگ بلور. وقتی می‌بینم مردم مشغول خرید سفره هستند، حسی ته قلبم می‌گوید یعنی من هم پارسال چنین بودم. انگار این ۳۶۵ روز، ۳۶۵ سال گذشته است. سالی به درازی یک عمر و به سفید شدن یک‌باره موهای یک جوان. آنقدر غم پشت غم و داغ پشت داغ بوده است که گمان می‌کنم شاید سال‌ها نتوانم باورش کنم که بودم و این روزها را دیدم. سال‌ها بعد به فرزندانم چه خواهم گفت؟ آنقدر دور زمان تند شده است که هرچه می‌دویم چند دهه عقب هستیم. در این ۲۰ روز پایانی سال، ما همه ۲۰ سال بزرگ شده‌ایم. بزرگ به وسعت ایران، بزرگ به خون بهای عزیزانمان. بزرگ به دیدن داغ جوان‌هایمان. خدایا این سال عجیب را از ما بپذیر. ان‌شاالله تعالی. 🖊نازنین آرمان ۲۸/۱۲/۱۴۰۴ https://eitaa.com/man_ravi با ما همراه باشید: 📲 ایتا | بله
«برای آن‌همه‌چیز آن‌جا هیچ‌چیزِ این‌جا را نفروختیم.» خیلی اتفاقی کانال تلویزیون رفت روی شبکه‌ی سوم سیما. «محفلِ عیدانه» داشت پخش می‌شد. برنامه روی دست‌های محمدحسین میثاقی و حامد سلطانی می‌چرخید. چهار نفر از اعضای تیم ملی بانوان کشورمان، میهمانِ برنامه بودند. همان‌ها که ماجراهای عجیب و غریبی را پشت سر گذاشتند تا بالاخره پای‌شان به‌خاکِ ایران برسد! دخترانی که من دیدم، آدم‌های معمولی‌ای نبودند. غیرِ‌معمولی‌هایی که با سن کم‌شان، سخت‌ترین اتفاقات را پشت سر گذاشته بودند و به‌سلامت از آن جنگِ روانیِ ترسناک، بیرون آمده بودند. فکر کن دختر باشی، در یک کشور غریب هم باشی و بعد پلیسِ آن‌کشور بیاید دستِ آن‌ها را بگیرد و یکی‌یکی ببرد توی اتاقی شبیه اتاق بازجویی. بعد بیایند جلوی‌شان کاغذهایی بگذارند و هی بند‌بند آن را برای‌شان بخوانند و یکی از پشت تلفن برای‌شان ترجمه کند! ترسیده بودند از این‌که باید از هم جدا شوند و تنهایی به‌آن اتاقِ مرموزِ نامشخص بروند. برای‌شان یک بهشت را ترسیم کرده بودند که در آن لاکچری‌ترین خانه‌ها و ماشین‌های آخرین سیستم و حقوق‌های چندین‌هزار دلاری در انتظارشان بود. فقط باید پشت‌پا می‌زدند به‌همه‌چیز. باید یادشان می‌رفت که ایرانی‌اند. هویت‌شان را زیر پایِ‌شان له می‌کردند و می‌شدند یک بی‌همه‌چیزِ بی‌مقدارِ وطن فروش! یکی از دخترها گفت که من تا بند سوم را که شنیدم گفتم: «من می‌خوام برم خونه‌مون. من این‌چیزا رو نمی‌خوام. می‌خوام برگردم ایران» می‌رود بیرون و نگرانِ کم‌سن‌و‌سال‌ترین دختر تیم‌ملی می‌شود که یک‌وقت از تنهاییِ این اتاق‌ها نترسیده باشد. از غربت‌شان گفتند. از این‌که ایرانی‌های بی‌وطنِ خارج‌نشین به‌آن‌ها پیامک می‌دادند و تحت‌فشارشان می‌گذاشتند که: «اگه به ایران برگردید، اعدام‌تون می‌کنن!» از همه‌طرف مورد هجومِ دشمنانِ ایران بودند. بخاطر آرامش‌شان، گوشی‌ها را از خودشان دور می‌کنند و به مربی می‌دهند. بالاخره دخترانِ زیبایِ قابِ تلویزیونِ خانه‌ی ما موفق شده بودند که مقاومت کنند و تسلیم نشوند و پیروزمندانه برگردند به ایرانِ قشنگ‌مان. به‌وطنی که می‌گفتند برایش بارها‌و بارها در میادین مختلف جنگیده‌اند و عرق ریخته‌اند و سختی کشیده‌اند که پرچمش را بالا ببرند. برای ایران سربازانی جنگجو بودند که نه‌تنها در میدانِ ورزشی که در میدانی سخت‌تر و پیچیده‌تر هم پرچمش را در اوج برافراشته بودند. پرچم جمهوری اسلامی ایران را. آن‌هم جلوی همه‌ی دنیا که داشتند تماشا می‌کردند. دخترِ اصفهانیِ ایران، برایش متن قشنگی نوشته بود که اشک همه را در آورد. دخترِ ایران برای ایران نوشته بود: «برای آن‌همه‌چیز آن‌جا، هیچ‌چیزِ این‌جا را نفروختیم.» ✍....صدیقه بذرافشان.... اسفند۱۴۰۴ با ما همراه باشید: 📲 ایتا | بله
ما این‌بار تاریخ را جور دیگر خواهیم نوشت. معاویه دیگر پیراهن عثمان را به خون‌خواهی مقابل علی بلند نخواهد کرد. ما پیراهن علی را به خون‌‌خواهی علم می‌کنیم. و ثابت خواهیم کرد؛ اهل کوفه نبودیم که علی تنها بماند. ما به مشت‌های گره کرده و فریاد خشک شده در گلوی علی‌هایمان را حتی بعد از رفتنشان لبیک می‌گوییم. و با تابعینشان بیعت خواهیم کرد، در سالی که پر بود از فراق عزیزانمان ما به نوایشان خودمان را وصل کرده‌ایم. این بار ما پیراهن گل‌گون علی را علم کرده ایم تا به جهانیان ثابت کنیم، اگر سال‌ها علی را روی منبرها لعن می‌کردند، حالا برای اولادش در کف خیابان جان می‌دهند. ۲۸/۱۲/۱۴۰۴ ✍نازنین آرمان https://eitaa.com/man_ravi با ما همراه باشید: 📲 ایتا | بله
بعد از ۲۰ روز لب‌تابم را باز می‌کنم، باید بتوانم سرپا بایستم و کارهای عقب افتاده را جبران کنم. وارد پوشه "دفترکار" می‌شوم. نشانک موسم روی تیترش می‌ایستد. جرات باز کردنش را ندارم. به زور آب دهانم را فرو می‌برم. فایل را باز می‌کنم." نیت در بیانات رهبر معظم انقلاب" اضطراب سراسر وجودم را پر می‌کند. احساس می‌کنم باید چیزی را نبش قبر کنم؛ یک تحقیق نیمه‌کاره جانم را به حلقم آورد. باید دنبال معنی "نیت" در بیانات آقا باشم. پروژه ای که قرار بود یک روز قبل شهادتشان به سایت تحویل بدهم. حالا شده است یک بار هزار تنی روی قلبم. گم شده‌ام در میان کلمات. نفس عمیقی می‌کشم نرم افزار حدیث ولایت را باز می‌کنم. جملات توی صورتم می‌خورد. صدایش را در تمام خطوط می‌شنوم. تمام دیدارها و سخنرانی‌ها را زیر و رو می‌کنم. چقدر حرف است. چقدر راه است. و خودم، خودم را می‌خورم. چرا دیر شناختمت. بعد از چهار ساعت توانستم به متن یک صفحه اضافه کنم. و زنده بیرون بیایم. ۲۹/۱۲/۱۴۰۴ ✍نازنین آرمان https://eitaa.com/man_ravi با ما همراه باشید: 📲 ایتا | بله
دل ز تنگی سینه، راه دیده را چون یافت/ ذره ذره خون گردید، قطره قطره بیرون شد نماز برای ابومهدی... ۲۹/۱۲/۱۴۰۴ ✍نازنین آرمان https://eitaa.com/man_ravi با ما همراه باشید: 📲 ایتا | بله
10.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 ببینید| شعرخواني حماسی سارا رمضانی در محفل «» 🚩 در معرکه مخفی نشود مرد نبرد در بیت خودش شهید شد رهبر ما 🔹مشاهده فیلم کامل 🔻🔻🔻 https://www.aparat.com/v/cgb05lv 📲 با ما همراه باشید : سایت | بله | ایتا | آپارات
🔅مُهر قبولی امشب که دور میدان پرچم به دست ایستاده بودم یک ماشین با نگاهی فراموش‌نشدنی از کنارم رد شد. صاحب نگاه یک پسر یازده‌دوازده ساله بود. عقب نشسته بود و پنجره ماشین که عکس و پرچمی نداشت تا آخر پایین بود. از نگاهش حیرت و تعجب پایین می‌ریخت. مات و مبهوت به آدم‌هایی که آخرین شب سال توی خیابان الله اکبر می‌گفتند خیره مانده بود و حتی پلک نمی‌زد. نمی‌دانم توی سرش چه داشت می‌گذشت اما مطمئنم آغاز یک سوال بزرگ یا تغییر یافته‌های قبلش بود. اگر همین یک نگاه سهم امشب‌مان بود برایم کافی بود. توی مسیر برگشت خیابان شلوغ بود. گل‌فروشی‌ها و شیرینی‌فروشی‌ها باز بود و خیلی‌ها در حال خرید بودند. همان کاری که تیر دشمن را به سنگ زده و حسابی خشمگین کرده. البته من هر چه به گل‌ها و ماهی‌ها نگاه کردم هیچ بویی از نوروز به مشامم نرسید و به خانواده‌هایی فکر کردم که در این روزها عزیز از دست داده‌اند و به خودمان که بزرگ از دست داده‌ایم... . دوستم گفت که امسال نفهمیدیم رمضان چطور گذشت و حتی ختم قرآنمان هم نیمه ماند. گفتم مطمئن باش تنها رمضانی که قرآنت کامل نوشته شد و مُهر قبولی خورده همین ماه رمضان بود. ما مردم در این رمضان همه آیه‌های جهاد و مبارزه را یکی‌یکی به میدان آوردیم و به دنیا نشان دادیم. ماهی که تا سال‌ها از آن خواهند گفت و نوشت. ماهی که حتما بعدها خیلی دلتنگش خواهیم شد. خیلی. 🖋رقیه بابایی https://eitaa.com/roghayeybabaie7 با ما همراه باشید: 📲 ایتا | بله
روز بیستم نبرد آخرالزمانی عزیزم ساک بیمارستان رو هنوز باز نکردم. فقط اون چندتا مَل‌مَل سفیدی که دور دوز کردم رو از کشوی پایینی بردار و بذار توی ساک. لباس‌های توی ساک رو هم بردار، مجتبی لباس نمی‌خواد. راستی بند قنداقه‌ش رو هم بذار توی ساک. برای بستن مَل‌مَل دور تن و بدن بچم لازم‌شون میشه. یادت نره بگی با چلوار بچه‌م رو کفن نکنن، مجتبی فقط سه روزشه، اول پنبه بذارن، بعد هم مَل‌مَل‌های دور دوزی که برای قنداقه دوخته بودم رو. 🖊مینا فیاضی https://eitaa.com/joinchat/313852151C989f804283 با ما همراه باشید: 📲 ایتا | بله