eitaa logo
حماسه نگاران📚🌱
178 دنبال‌کننده
702 عکس
84 ویدیو
16 فایل
انسان‌ها دو بار زندگی می کنند یک بار خودشان و یک بار با کتاب هایی که می خوانند یا می نویسند📚خوب بخوانیم راه ارتباطی با ادمین⬅️ @Ftm_dhghn1
مشاهده در ایتا
دانلود
🇮🇷روایت صبح _ فرصت نشد دیشب بنویسم این روزها یا مسجدم یا در حال کمک مجازی به دوستان و فعالان مجازی و میدانی و البته دعا! دیروز هم نزدیک اذان مغرب یادم افتاد چرا برای آقا حلوایی درست نمیکنم و در مسجد و بین همسایه ها پخش نمیکنیم.دست به کار شدیم و آخر، قسمت بود همه اش در مسجد برده شود... بعد از مسجد هم تا محل تجمع و راهپیمایی رفتیم.تجمع هم در یکی از خیابان های شهر که روزهای اغتشاشات ملتهب بود برگزار شد. نظم مراسم و تجهیزات این شب ها بهتر شده است. ازدحام جمعیت خیلی زیاد بود و ابتدا و انتهایش پیدا نبود در همان خیابان و فضای باز وداع سرباز شهید هم داشتیم. برایم جالب است که هر شب به تعداد کسانی که ظاهر متفاوت دارند اما برای آقا و شهدا و ایران آمده اند بیشتر می‌شود... به یکی از آشنایان قدیمی که جزو این دسته است پیام دادیم که هستی در خیابان؟؟ پاسخش به مادرم این بود؛ راست میگی خاله؟؟؟ با عکس آقا از ۷ و نیم تا الان اینجام پسرش به او میگفت اگر زمینی آمدند حتما میروم حتی اگر تنها باشم تک بچه بود و گفتند پس پدر و مادرت چی؟ گفت نمیدانم من می‌روم حالا ظاهرشان را که ببینی فکرنکنم حتی این جملات از گوشه ذهنت لحظه ای عبور کند (: خانم دیگری هست که شال روی سرش به نسیمی بند است.راهپیمایی می‌آید و برای برگشت به خواهرش زنگ میزند رفقای چادری خود را بیاورد تا با ماشین به خانه برساندشان اگر او نتواند بیاید فرزندش می‌آید و در جواب سربه سر گذاشتن مادرش که میگوید کجا؟؟!! میگوید میخوام برم راهپیمایی،رهبرم برای من جون داد من این کار رو که میتونم بکنم تک به تک این آدم هایی که می‌آیند قصه و حماسه خودشان را دارند که مجال گفتن بیش از این نیست خداوند از همه ما قبول کند @dardekhastani با ما همراه باشید: 📲 ایتا | بله
🇮🇷روایت صبح _ فرصت نشد دیشب بنویسم این روزها یا مسجدم یا در حال کمک مجازی به دوستان و فعالان مجازی و میدانی و البته دعا! دیروز هم نزدیک اذان مغرب یادم افتاد چرا برای آقا حلوایی درست نمیکنم و در مسجد و بین همسایه ها پخش نمیکنیم.دست به کار شدیم و آخر، قسمت بود همه اش در مسجد برده شود... بعد از مسجد هم تا محل تجمع و راهپیمایی رفتیم.تجمع هم در یکی از خیابان های شهر که روزهای اغتشاشات ملتهب بود برگزار شد. نظم مراسم و تجهیزات این شب ها بهتر شده است. ازدحام جمعیت خیلی زیاد بود و ابتدا و انتهایش پیدا نبود در همان خیابان و فضای باز وداع سرباز شهید هم داشتیم. برایم جالب است که هر شب به تعداد کسانی که ظاهر متفاوت دارند اما برای آقا و شهدا و ایران آمده اند بیشتر می‌شود... به یکی از آشنایان قدیمی که جزو این دسته است پیام دادیم که هستی در خیابان؟؟ پاسخش به مادرم این بود؛ راست میگی خاله؟؟؟ با عکس آقا از ۷ و نیم تا الان اینجام پسرش به او میگفت اگر زمینی آمدند حتما میروم حتی اگر تنها باشم تک بچه بود و گفتند پس پدر و مادرت چی؟ گفت نمیدانم من می‌روم حالا ظاهرشان را که ببینی فکرنکنم حتی این جملات از گوشه ذهنت لحظه ای عبور کند (: خانم دیگری هست که شال روی سرش به نسیمی بند است.راهپیمایی می‌آید و برای برگشت به خواهرش زنگ میزند رفقای چادری خود را بیاورد تا با ماشین به خانه برساندشان اگر او نتواند بیاید فرزندش می‌آید و در جواب سربه سر گذاشتن مادرش که میگوید کجا؟؟!! میگوید میخوام برم راهپیمایی،رهبرم برای من جون داد من این کار رو که میتونم بکنم تک به تک این آدم هایی که می‌آیند قصه و حماسه خودشان را دارند که مجال گفتن بیش از این نیست خداوند از همه ما قبول کند. 🖊 دردِخواستنی @dardekhastani با ما همراه باشید: 📲 ایتا | بله
خدای خوبم، ای سرچشمه‌ی خوبی‌ها امشب دلِ خسته از کوچه پس کوچه‌های این روزگار، به درگاهت پناه آورده است. تویی که از حالِ دلِ این بندگانِ خاکی آگاهی، تویی که در دلِ هر آشوب، آرامشی نهان کرده‌ای ای آنکه مهربانی‌ات بی‌انتهاست جانِ این سرزمین را، این مردمانِ نجیب را، از گزندِ غم‌ها و رنج‌ها در امان دار. آرامشی از جنسِ خودت، از جنسِ آسمانِ بیکرانت، بر دل‌هاشان بباران. بگذار در این هیاهو، نسیمِ مهربانی‌ات، غبارِ اندوه را از چهره‌هاشان بزداید ای سرورِ عدالت، ای امیدِ دل‌های بی‌قرار به حقِ رنج‌ها و خون‌هایی که در راهِ اعتلای این سرزمین ریخته شده، به حقِ اشک‌هایی که بر گونه‌ها جاری گشته، و به حقِ انتظارِ دیرینه‌ی این امت، ظهورِ حضرتِ مهدی (عج) را نزدیک فرما. او که تجسمِ عدل و رحمت است، بیاید و جهان را از جور و ستم پاک سازد و آرامشِ حقیقی را به ما بنشاند خدایا، این مناجاتِ بنده‌ی درمانده را از ما بپذیر. در این شبِ تاریک، فانوسِ هدایتت را روشن‌تر کن و ما را به راهِ راست و آسایشِ ابدی رهنمون ساز آمین یا رب العالمین. فریبا صادقی با ما همراه باشید: 📲 ایتا | بله
در نبودت، قلمم بغضِ رفتن گرفته حروفش در گلو، چون آهِ سرگردان نمی‌تواند بنویسد، نمی‌تواند بخواند اشکِ مرکبش بر کاغذ، چون باران هر واژه، داغِ رفتنِ تو را دارد هر سطر، اندوهِ تنهاییِ مرا قلمم می‌گرید، به جایِ من، به جایِ تو در این سکوتِ تلخ، در این شبِ غم‌رسا می‌خواهد بنویسد از تو، از یادِ تو ولی بغضِ رفتن، راهِ کلامش بسته چگونه سرودِ عشق سر دهم، در این ماتم؟ وقتی قلمم، در غمِ رفتنِ تو شکسته. فریبا صادقی با ما همراه باشید: 📲 ایتا | بله
در این شب بی‌قرار، دلم بی تاب است ببین مرا تا کجا کشیده شد جانم نبودنت مرا یتیمِ کوچه‌ها کرده به هر سو سرگردان، بی‌سروسامانم خیالت چون ستاره‌ای در شب تارم ولی دستم به سویش نمی‌رسد، چه کنم؟ در این غمِ بی‌کران، چگونه بخوابم؟ چون گمشده در این قفس، در قفسِ تنم کوچه به کوچه می‌گردم، پیِ نشانی از تو ولی جز حسرت و اندوه، چیزی نمی‌یابم این شبِ تاریک و این دلِ تنگِ من بگو چگونه بی‌تو، آرام و قرار یابم؟ 💔 فریبا صادقی با ما همراه باشید: 📲 ایتا | بله
رفتی و رفتن تو خطی کشید بر دفترِ اشعارم ‌ کدام واژه را بنشانم به ادب که جای خالی تو را پر کند؟ ‌ آن همه احترام، آن همه شور ‌ تمامِ این کلمات، یتیمِ نگاهِ تو شدند ‌ هر واژه، چون گُلی پژمرده در حسرتِ عطرِ حضورِ توست ‌ و من، مانده‌ام با انبوهِ سکوتی که فریادِ نامِ تو را می‌زند.💔 ‌ ‌ فریبا صادقی با ما همراه باشید: 📲 ایتا | بله
🇮🇷 روایت صبح فقط شعار (جاوید شاه)اش را شنیدم. از خیابان آن طرف بلوار، در جهت عکس کاروان خودرویی طویل و پرچم‌های برافراشته، گازش را گرفت و رفت. مقابل این همه مخالف، راحت فریادش را زد. چون می‌دانست نه فحشش می‌دهیم نه چاقو و قمه رویش می‌کشیم. نه آتشش می‌زنیم. نه سرش را جدا می‌کنیم. نه چند نفری روی بدنش می‌ریزیم. همان جنایت‌هایی که طرفداران (جاوید شاه)اش دو ماه پیش کردند. 🖊طاهره کوهکن با ما همراه باشید: 📲 ایتا | بله
یک هزارم جنگ از دیروز، دیگر نمی‌شد بگوییم ترقه است و نترس و نگران نباش. زینب شاید یک هزارم جنگ را درک کرد. بغلشان کرده بودم، پرسید:" مامان قلبت داره تن تن می‌زنه." و دستم را محکم‌تر فشار داد. سرش را بوسیدم. گفت:" مامان چرا دستت می‌لرزه." هرچه می‌کنم تا خودم را کنترل کنم، نمی‌شود آخرش بدنم می‌لرزد." ترسیدی مامان؟" لبخند کوچکی زدم." همه بلاخره از چیزی می‌ترسن ولی خدا مراقبمون هس." دست برادرش را گرفت و گفت:" مث تو که مراقب ما هستی؟" لرزش بدنم کم شد. ولی لرزش خانه نه. دست گذاشتم روی سر دوتاشان و گفتم:" لاحول ولا قوه الا بالله" زینب گفت:" جنگه مامان، ولی نترس، لا...قوه.." نمی‌دانستم کلمه جنگ را هم بلد شده است. اما در این یک هفته همه‌مان خیلی بزرگ شدیم. 🖋نازنین آرمان https://eitaa.com/man_ravi با ما همراه باشید: 📲 ایتا | بله
دفترِ باز دفتری باز شد، آهسته، چون زخمِ کهنه‌ای اسم سرآغاز شد، چون نغمه‌ای بر لبِ دریا به یاد دخترانِ شهیدِ میناب که رفتند و ماندند، چون موجِ شوریده بر ساحلِ جاودان ای دخترانِ نازنینِ جنوب، با چشمانِ پر از ستاره لبخندتان هنوز می‌درخشد در نخل‌های خمیده خونِ پاک‌تانِ ریخته بر خاکِ گرمِ میناب رنگِ گلِ سرخ داد به کویرِ تشنه‌ی عشق دفترتان باز ماند، صفحاتش پر از رازِ ایثار هر واژه‌اش فریادِ مادرها، اشکِ پدرانِ سوخته به یادتان، قلبِ ما می‌تپد، ای فرشتگانِ زمین شما زنده‌اید، در هر نسیمِ میناب، در هر طلوعِ خورشید آه از داغِ شما، ای گل‌های چیده‌شده به وقتِ بهار دفترِ زندگی‌تان بسته شد، اما افسانه‌تان باز ماند به یادتان، شعر می‌سرایم، با صدایی لرزان از غمِ زیبا دخترانِ شهیدِ میناب، روح‌تان شاد، راه‌تان پرنور باد... 🌹 🖊فریبا صادقی با ما همراه باشید: 📲 ایتا | بله
حماسه نگاران📚🌱
🇮🇷روایت صبح در دل شب‌های ایران، جایی که سکوت، رازی از رشادت را در خود نهان کرده، کوچه‌های شهر، عطر جاودان شهادت را به مشام جان می‌رسانند. در این میان، امیرعباس هشت ساله، قهرمانی کوچک از دیار سربلندی، با شجاعتی که گویی از نام دلیرش الهام گرفته، در قلب این عطرها می‌تپد. در دستان کوچک اما پرتوانش، پرچم سه‌رنگ ایران، همان بیرق عزت و اقتدار ملتی است که خون هزاران لاله، گواه استقلال و سربلندی‌اش بوده. و بر سینه، تصویری از رهبری که نه تنها بر قاب تصویر، که در تار و پود قلب‌ها جا خوش کرده، تصویری که لبخندش، آینه تمام‌نمای امید فردای روشن ایران است. هر شب، امیرعباس، در آغوش پرچم ایران، آن کفنِ نورانیِ راهِ سربلندیِ مردم، و در کنار عکسِ رهبری که در باورِ معصوم و عمیقش، شهیدی است که همچنان زنده و ناظر است، آرام می‌گیرد. خواب او، نه فقط استراحت، که تجدید عهد است. با هر پلک بر هم زدن، امیرعباس رویای صبحی را در سر می‌پروراند صبحی که او، سرباز وفادار، شاهد بازگشتِ رهبر عزیزش از قاب تلویزیون خواهد بود. لبخندی که از چهره رهبرش برمی‌خیزد، به وسعت تمام ایران، امید را در دل‌ها زنده خواهد کرد و نویدبخش روزهایی سرشار از شکوه و روشنایی خواهد بود. اما تا رسیدن آن روز موعود، پیمان سربازی‌اش پابرجاست. فریاد انتقام، انتقام که از گلوی پرصلابتش برمی‌آید، نه فقط یک شعار، که پژواکی است از قلب‌های داغدار و اراده پولادین ملتی که برای دفاع از این خاک مقدس، خون داده‌اند. این فریاد، صلابتی دارد به استواری کوه‌های ایران. امیرعباس، چنان شجاع و بی‌پرواست که گویی تمام عظمت کوه استوار ایران در وجود او تجلی یافته. اندیشه‌اش، فراتر از سن هشت سالگی‌اش، در افقی بلند پرواز می‌کند، افق درک عمیق یک مرد بزرگ، مردی که مسئولیت تاریخی خود را درک کرده است. او با صدایی که از عمق جانش برمی‌خیزد، این‌گونه فریاد می‌زند: من سرباز رهبرم، سرباز این خاکِ پرگهر هستم. من امید آینده این سرزمینم. من به تنهایی، حریف هر دشمنی هستم این کلمات، تنها زمزمه‌ی یک کودک نیست، بلکه بانگ رسای نسل فردای ایران است، نسلی که با آمیزه‌ای از عشق بی‌پایان به وطن، شجاعت بی‌نهایت و اندیشه‌ای ژرف و عمیق، قامت راست می‌کند تا پرچم پرافتخار ایران را تا ابد، برافراشته نگه دارد. یاد این سرباز کوچک و دلیر، در قلب هر ایرانی، غوغایی از شور، امیدی تازه و اراده‌ای پولادین برمی‌انگیزد. 🖊فریبا صادقی با ما همراه باشید: 📲 ایتا | بله