حماسه نگاران📚🌱
🇮🇷روایت صبح
در دل شبهای ایران، جایی که سکوت، رازی از رشادت را در خود نهان کرده، کوچههای شهر، عطر جاودان شهادت را به مشام جان میرسانند. در این میان، امیرعباس هشت ساله، قهرمانی کوچک از دیار سربلندی، با شجاعتی که گویی از نام دلیرش الهام گرفته، در قلب این عطرها میتپد.
در دستان کوچک اما پرتوانش، پرچم سهرنگ ایران، همان بیرق عزت و اقتدار ملتی است که خون هزاران لاله، گواه استقلال و سربلندیاش بوده. و بر سینه، تصویری از رهبری که نه تنها بر قاب تصویر، که در تار و پود قلبها جا خوش کرده، تصویری که لبخندش، آینه تمامنمای امید فردای روشن ایران است.
هر شب، امیرعباس، در آغوش پرچم ایران، آن کفنِ نورانیِ راهِ سربلندیِ مردم، و در کنار عکسِ رهبری که در باورِ معصوم و عمیقش، شهیدی است که همچنان زنده و ناظر است، آرام میگیرد. خواب او، نه فقط استراحت، که تجدید عهد است.
با هر پلک بر هم زدن، امیرعباس رویای صبحی را در سر میپروراند صبحی که او، سرباز وفادار، شاهد بازگشتِ رهبر عزیزش از قاب تلویزیون خواهد بود. لبخندی که از چهره رهبرش برمیخیزد، به وسعت تمام ایران، امید را در دلها زنده خواهد کرد و نویدبخش روزهایی سرشار از شکوه و روشنایی خواهد بود.
اما تا رسیدن آن روز موعود، پیمان سربازیاش پابرجاست. فریاد
انتقام، انتقام
که از گلوی پرصلابتش برمیآید، نه فقط یک شعار، که پژواکی است از قلبهای داغدار و اراده پولادین ملتی که برای دفاع از این خاک مقدس، خون دادهاند. این فریاد، صلابتی دارد به استواری کوههای ایران.
امیرعباس، چنان شجاع و بیپرواست که گویی تمام عظمت کوه استوار ایران در وجود او تجلی یافته. اندیشهاش، فراتر از سن هشت سالگیاش، در افقی بلند پرواز میکند، افق درک عمیق یک مرد بزرگ، مردی که مسئولیت تاریخی خود را درک کرده است.
او با صدایی که از عمق جانش برمیخیزد، اینگونه فریاد میزند:
من سرباز رهبرم، سرباز این خاکِ پرگهر هستم.
من امید آینده این سرزمینم.
من به تنهایی، حریف هر دشمنی هستم
این کلمات، تنها زمزمهی یک کودک نیست، بلکه بانگ رسای نسل فردای ایران است، نسلی که با آمیزهای از عشق بیپایان به وطن، شجاعت بینهایت و اندیشهای ژرف و عمیق، قامت راست میکند تا پرچم پرافتخار ایران را تا ابد، برافراشته نگه دارد.
یاد این سرباز کوچک و دلیر، در قلب هر ایرانی، غوغایی از شور، امیدی تازه و ارادهای پولادین برمیانگیزد.
🖊فریبا صادقی
#جنگ_رمضان
#مرگ_بر_آمریکا
#مرگ_بر_اسرائیل
#حماسه_نگاران
#روایت_صبح
با ما همراه باشید:
📲 ایتا | بله
هدایت شده از 🌷سی روز سی شهید ۱۶🌷
⌝ سـےروزسـےشہید۱۶🕯🦋🏴
https://eitaa.com/eitaa30rooz30shahid
ble.ir/join/MGZkOGFmNG
⌞https://zil.ink/30rooz30shahid
هدایت شده از 🌷سی روز سی شهید ۱۶🌷
🔖میهمانیِ ویژه
صبحِ خیلی زود بود. صدای زنگ تلفن بلند شد. سریع گوشی را برداشتم.
- سلام عزیزم! محسن رو که بیدار نکردم؟!
دستم را جلوی دهنم گرفتم و آهسته جواب دادم.
- نه عزیزم، خیر باشه این وقت روز.
- بیزحمت امروز ناهار زیاد درست کن که مهمون داریم.
- کیو دعوت گرفتی شیخ؟!
- حالا وقتی اومدن، خودت میبینی.
با خنده این را گفت و خداحافظی کرد.
قبل از ظهر با ده، دوازده تا پسربچه آمد. یک کیسه پلاستیک بزرگ هم توی دستش بود.
همینطور که بچهها را خیرهخیره تماشا میکردم، گفتم:
«علیرضا! این بچهها کین؟ کجا بودن؟»
لبخندِ روی صورتش پهنتر شد.
- این بچهها، همه فرزندِ شهید هستن.
رفت به طرف بچهها. یک لحظه برگشت و نگاهم کرد. صدایش پر از شوق بود.
- شاید محسن هم یه روز مثل اینها، فرزند شهید بشه.
بچهها را دور تا دور خودش نشاند. صدای شعر خواندن و دست زدن و خندیدنش که بالا رفت؛ بچهها هم کمکم یخشان، آب شد. همهی خانه پر شد از هیاهوی علیرضا و بچهها.
از توی آشپزخانه صدایش را میشنیدم.
- بچهها کی بلده برامون قرآن بخونه؟
غذا و مخلفات سفره آماده شد. سفره را جلوی مهمانهای کوچکمان پهن کردیم.
بعد از ناهار، علیرضا کیسه پلاستیک را آورد. لبخند از روی صورتش جمع نمیشد.
- حالا نوبت جایزه هست! به هرکسی جایزه دادم، یه صلوات هم برای سلامتیش بفرستیم.
صدای شور و شادی، همراه با عطر صلوات توی خانه پیچیده بود.
هر کدام از بچهها، یک ماشین اسباببازی توی دستش بود.
علیرضا جلو آمد. چشمهایش مثل آینهکاریهای حرم شاهچراغ، برق میزد.
آخرین ماشینی که توی کیسه پلاستیک مانده بود را بیرون آورد و به طرفم گرفت!
- این هم جایزهی محسن! وقتی بزرگ شد بهش بده!
✍🏻به قلم: سمیرا اکبری ۱۴۰۴/۱۱/۱۸
⌝ سـےروزسـےشہید۱۶🕯🦋🏴
https://eitaa.com/eitaa30rooz30shahid
ble.ir/join/MGZkOGFmNG
⌞https://zil.ink/30rooz30shahid
🇮🇷روایت صبح
#حسرتنامه
حرف زیاده ،نمی دونم از اول باید گفت ، یا از آخر به اول .
دیدین کلاف کموا به هم میپیچه سر نخ میاد دستت می بینی اولش نبوده ،آخرشه ،از کلاف کلافه تر می شی !
الان قلمم تندتند تو هم پیچیده ،گم شده سرنخ .
خودتون سرو سامون بدین جمله ها رو، منم از این ور دعا میکنم بتونین حرفامو ردیف کنین پشت هم تا اذیت نشین .
درگوشی بگم بهتون ،تا امروز سمت سفرنامه نویسی نرفتم .
این یکی هم سفرنامه نیست ، یه غم نامهی ناب احساسی طور حسابش کنین .
گفته باشم بدون گارد بخونید ،نشنوم بگین، «وااسفا از یه نویسنده که چی سرهم کرده !
روایته ؟داستانه ؟خاطرس یا همون غم نامه ای که خودش گفت !»
دوست داشتین بخونیدش (حسرتنامه)
روز اولی که استاد نویسندگی بعد حال واحوال و خوشوبش ،هدفمون از نویسندگی رو پرسیدن ،میدونین چجوری بهمون انگیزه دادن که دلمون قنج زد برا نوشتن؟
استاد یه چیزی گفتن که بد افتادیم تو گود نوشتن ،بداااا.
نه از کائنات گفتن ،نه قانون جذب و کارما و راندابرن، که همینطور آدرنالین بپاشه تو مخ ومخچه تا انگیزه بگیریم بنویسیم ،نه رفیق، فقط یه جمله اش بس بود که بزنه تو خال :
«رهبرما اهل قصه اس ،رمان خونه حرفه ای ان ، آقا هنو منتظر یه رمان درس درمون برا انقلابن ، شما می تونین خواسته اشون رو محقق کنین !»
آقا کاش بودین و چشم قلبیا رو می دیدین که چطور برق میزد.
همه چی جفت و جور شد، انگار راه و هدف و معشقوق یهو تو دل هممون شکوفه زده باشه ، هوای کلاس عطر بهارنارنج گرفت ...
از دیدار هنرمندا و نویسنده ها و شاعرا توحسینیه بگیر تا ارزششون برا هنر و هنرمندا و صله و روح لطیف هنرپسندشون .
ما هیچ، ما نگاه و عطر بهار نارنج غلیظ کلاس... .
غرق رویا شدیم ،نویسنده شدیم و رمان منظور رو چاپ کردیم، رفتیم دیدار رهبری ،عجب انگیزه ای کاشت تو دلمون استاد ، اما خب درجریانید که نشد که بشه داغ به دلمون زد بد جور .
دست ما کوتاه و خرما برنخیل شد ... .
هنو شروع نکردیم به حسرت نامه ،اینایی که خوندین یه تیکه از اون نخ کلافه که از دل کلاف کنده شده ، اِصبر لطفا.
بسم الله الرحمن الرحیم
شنبه صبح دهم اسفند رفتیم زیارت وداع ، به رسم ادب اول حرم حضرت عباس( ع) ،با کلی نق ونوق به امام حسین که من چطور دل بکنم از اینجا و یه چشم اشک و اون یکی گنبد و بین الحرمین رو میقاپید خب داشت تموم میشد بهشت ماه رمضون امسالمون ،تا اینکه خانم مجری یکی از شبکه ها رو دیدم ،رفتم جلو برا عرض ادب ،تا منو دید انگارکن خواهرشو دیده (توعمرمون همو ندیده بودیم ،مگه من اونو از قاب تلویزیون)جلو اومد گفت دعا کن بیت و زدن .
گیج ومنگ اوضاع و رهبر ،وداع و نق ونوق همه با هم خشکید.
هاج وواج تو دلم گفتم: دیونه ای چیزیه؟ هرکی بوده میخواسته اذیت کنه بنده خدا رو تو کشور غریب ، اصلا کی جرأت داره به رهبرما ...
اما خب قیافه های پکر، دست به دست هم دادن که خزه های حسرت کم کم بخزن رو دلم.
حسرت اول و آخر و یه جا جمع کنم براتون ،شما رو نمی دونم بد جور قصد جون من رو کرد ، هنوز که هنوزه جیگرم آتیش میگیره ،یه جورایی دم مغزم گرم که یه آلارمی داره که نمیذاره برم تو عمق قضیه و جون بدم .
دو سهی سحر رسیدیم کاظمین ، هوا یخ ،بوی مشهد خودمون می اومد ،پشت دیوارهای مرمری غنچه کز کردیم ،خواب بدجور پلکامون رو سنگین کرد ،داغون و خسته سر به دیوار حرم موسی بن جعفر( ع) چرت می زدیم ،که قیامت شد ، همون محشر کبری .
دور ضریح همه به سر و سینه می کوبیدن ، انگارکن روز عاشورا دارن برا علی اصغر (ع)و تشنگی اش ضجه می زنن ،انگار کن دنبال قطعه قطعه ی علی اکبر(ع) می گردن ،اصلا چرا خودم و گول بزنم ،انگار کن همه تو قتلگاهن .
زنجموره و به سر و سینه کوبیدناشون ایرانی و عراقی نمی شناخت .
چسبیده به ضریح امامین آه حسرت از نهادم بلند شد، مگه عراقیا چی از آقای ما دیدن که بعضی از رفقای ایرانیمون ندیدن؟
از بچگی دلم نمی خواست بابای من بابای کس دیگه باشه ،خب بابای خودم بود .
حالا مردم عراق داشتن برا بابای من گریه می کردن ، آقا ما یتیم شدیم شما چطونه؟
به چادرسادهی ایرانی من زل می زدند و سر تکون می دادن با اشک، خامانه ای خامانه ای می گفتن ،غریبنوازی رو تموم کردن در حقمون .
حالا تو خیابونهای ناآشنای نجف زیر اون کابلهای برق لولیده توی هم ،روی آسفالتهای درب و داغون برا آقای من موکب زدن و چای عراقی می دن ،صدای عبدالباسط پیچیده توی کوچه ها من موندم و حسرت اون عطر بهار نارنج غلیظ که زد زیر دماغم و
آتشی گیراند خاکسترکردنی ... .
#حسرتنامه
#همدردیهعراقیا
#یتیمآقاسیدعلیخامنهای
✍فاطمهشریفی
#جنگ_رمضان
#مرگ_بر_آمریکا
#مرگ_بر_اسرائیل
#حماسه_نگاران
#روایت_صبح
با ما همراه باشید:
📲 ایتا | بله
🇮🇷روایت صبح
یادداشت های یک خبرنگار زیر سایه ی جنگ
در روزهایی که تمام دنیا ،انباشته از اخبار جنگ است و خیلی ها از ترس ،کنج عزلت گزیده اند!
زندگی در گوشه گوشه ی سرزمینم جریان دارد ؛
زلال تر وروان تر از آبهای خلیج همیشه فارس ؛
چرا که شجاعت با خون ایرانی عجین شده است .
✍مریم مسرور،خبرنگار شهرستان کنگاور
#جنگ_رمضان
#مرگ_بر_آمریکا
#مرگ_بر_اسرائیل
#حماسه_نگاران
#روایت_صبح
با ما همراه باشید:
📲 ایتا | بله
🇮🇷روایت صبح
سال پیش که به مادرم را برای دیدار شاعران تماس گرفتند و گفتند که نمی توانی همراه بیاوری خیلی بهم بر خورد. گفتم: " مگه من چمه؟ " برای همین تصمیم گرفتم که سال بعد در دیدار ثبت نام و شعر ارسال کنم. سال بعد هم همین طور شد. من برای دیدار رهبری شعر ارسال کردم و مطمئن بودم چون بچه ام، برای رسانه ها هم که شده من را دعوت می کنند. گذشت و شنبه شد؛ مدرسه را خیلی زود تعطیل کردند. در ماشین که بودیم پدرم گفت: " بیت رهبری را رژیم صهیونیستی مورد هدف است." من هم گفتم: " پس آقا چه شد؟ " پدرم هم گفت: " می گویند ایشان سالم و صحیح هستند." من هم گفتم خدا را شکر. من هرروز منتظر زنگ دفتر رهبری بودم، که سحر روز بعد خبر شهادت ایشان را شنیدم. نمی دانید چه گریه ها که نکردم و چقدر به مادرم حسودیم شد...با این حساب باید می دانستم که دیگر دیدار رهبری نداریم! تا این که روز بعد راه افتادیم به سمت تهران. پنج شنبه ی همان هفته ما را دعوت کردند به شب شعر امین که نمادین است و به یاد دهبر شهید برگزار می شود. من اصرار داشتم برویم اما مادرم گفت: " نه." من ناراحت شدم و اعتراض کردم او هم گفت: "که خیلی آنجا دلم می گیرد." راست هم میگفت کسی که روزی رهبر را بر آن صندلی دیده و حالا آن صندلی خالی است، قطعا دلش می گیرد.
✍کوثر جمالی، ششم دبستان
#جنگ_رمضان
#مرگ_بر_آمریکا
#مرگ_بر_اسرائیل
#حماسه_نگاران
#روایت_صبح
با ما همراه باشید:
📲 ایتا | بله
🇮🇷روایت صبح
شهدایِکوچک ۲
تمام روز تصویرش از جلوی چشمانم کنار نمیرفت. هرموقع با بچهای دوست میشدم؛ میپرسیدم: بزرگ شدی میخوای چیکاره بشی؟
مدام در دلم میگویم میکائیل چه؟ او دلش میخواست چه شغلی داشته باشد؟
میکائیل یکی از تمامِ کودکانی بود که به ناحق کشته شدند.
چشمهایش پر از عشق است؛ پر از امید و آرزو
از آن هایی که دیدنش به آدم جانِ دوباره میدهد.
احساس میکنم قلبم هزاران تکه شده؛ من مادر نیستم اما میدانم داغِ فرزند چه بلایی به سر آدم میآورد.
مادر نیستم اما خوب میدانم اگر کولهپشتی بچهات را، جگرگوشهات را از زیرِ آوار خارج کنی چه دردی دارد.
خانوادهها فقط دختر و پسرشان را از دست ندادند؛ ایران فقط کودکانش را از دست نداد. هر قبر فقط جایِ یک نفر نیست.
همراهِ هر بچه، هر دختر و پسر رویاهای بیشماری دفن میشود. روی آیندههایشان خاک میریزند. آرزو و امیدِ پدر و مادر ها خاک میشود. درواقع همهی ایران همراه با کودکان دفن میشود.
مدام چیزی در سرم میپرسد: یعنی پدرِ میکائیل قرار نیست هیچوقت با پسرش فوتبال بازی کند؟ مادرش قرار نیست هروز صبح پسرش را راهیه مدرسه کند؟
این روزها همهی ما غمگینیم؛ داغِ عزیزانمان، مردممان و کودکانِ پاک و بیگناهامان روی قلبمان سنگینی میکند. اما همگی ایستادهایم، همه خودجوش و نا نوشته قرار گذاشتهایم تا قوی باشیم.
عزاداریم اما سوگواریمان را گذاشتهایم برای بعداز انتقام، برای روزی که تقاصِ خونِ ایران و جهان را از دشمن گرفته باشیم.
✍ستایشصبورینیا
#جنگ_رمضان
#مرگ_بر_آمریکا
#مرگ_بر_اسرائیل
#حماسه_نگاران
#روایت_صبح
با ما همراه باشید:
📲 ایتا | بله
🇮🇷روایت صبح
آینده
تا کنون حتی اسمش را هم نشنیده بودم.
اصلا کجای نقشه بود؟
میناب
شهری که حالا به شهدای کوچکش معروف بود.
دانش آموزانِ کوچکی که میخواستند آینده سازِ ایران باشند اما حالا شهدای ایرانند.
چند نفرشان میخواستند معلم شوند تا شاگردانی مثل خودشان را پرورش دهند؟
چند نفر قرار بود پزشک شوند تا حالمان را خوب کنند؟
یک بچه
یک دختر بچه
چقدر جسمِ نحیفش توان داشت که با موشک شهیدش کردند؟
مغزم سوت میکشد. تمامِ این روز ها فارغ از هر خبرِ دیگری برای بچههای مظلوم و بیگناهِ کشورم داغ دارم.
اسرائیل عادت کرده بود به اینکه مادران را داغ دار کند؛ عادت داشت به کشتنِ بچهها
دستم به نوشتن نمیرفت اما عکسهایشان عذابم میداد؛ با خودم زمزمه کردم: اونا برای ایران جونشونو دادن؛ تو چیکار کردی؟ تو برای ایران چیکار میکنی؟
این روزها تنها سلاحم قلمم است. پس مینویسم برای تمامِ کودکانِ مظلومِ تاریخ که بیگناه کشته شدند؛ کودکانی که قرار بود آیندهی ایران را بسازند اما قبل از آن تاریخِ ایران را ساختند.
✍ستایش صبورینیا
#جنگ_رمضان
#مرگ_بر_آمریکا
#مرگ_بر_اسرائیل
#حماسه_نگاران
#روایت_صبح
با ما همراه باشید:
📲 ایتا | بله
🔅مشایه
نگاه به ساعتم کردم. اصلا باورم نمیشد از وقتی به تجمع آمدیم تا حالا سه ساعت گذشته و من حتی یکبار هم به ساعت گوشیام نگاه نکرده بودم. موکب پشتسری همان اول که رسیدیم عدسپلوی پرملاتی داد. کمی که گذشت چایی پخش کرد. بینش هم مدام آب میآورد. در دنیا فقط یک جا بود که چنین حسی داشتم و گذر زمان را نمیفهمیدم. توی مسیر مشایه، میان موکبها.
✍رقیه بابایی
https://eitaa.com/roghayeybabaie7
#شانزدهم_اسفندماه_۰۴
#جنگ_رمضان
#شیراز
#روایت_صبح
#مرگ_بر_آمریکا
#مرگ_بر_اسرائیل
#حماسه_نگاران
با ما همراه باشید:
📲 ایتا | بله
نمیدانم اینکه آدمی به جزئیات خیلی توجه کند خوب است یا نه؟
چشمانِ من شاید زیادی متوجه جزئیات هستند و مهم تر اینکه آنها را فراموش نمی کنند.
مثلا نوع پرده آویزان از پشت پنجره همسایه ها را حفظ ام ...
حوله قرمز همسایه روبه رویی را که کل جنگ دوازده روزه روی بند معطل مانده بود...
اسکناس های نو زیر بالشت مادرجون...
عکس شهید بهشتی روی دیوار سبز رنگ مغازه آقا جون پایین تر از آن مهتابی چشمک زن ...
کیف چرمی لوازم آرایش مامان که تمام این چهل سال پوسته پوسته بود و نامه های ارسالی بابا و دایی عباس از جبهه در آن بایگانی بود...
سحر یازدهم ماه مبارک است.
سجاده را پهن میکنم .
چشمانم را میبندم و الله اکبر ...
سجادهِ سادهِ سفیدِ او را میبینم ...
انگشتانِ کشیده اش...
حتی خشکیِ پوستِ دستش را...
و انگشترش...
زار می زنم و تمام نماز را در این رویای غم انگیز طی می کنم.
لیلا تکان می خورد.
دستم را روی شکمم می گذارم و برایش تاسف می خورم که این جزئیات را ندیده است...
آن چشمانِ خندانِ راضی بعد از شنیدنِ شعرِ شُعرای جوان در شام میلاد پسرِ فاطمه...
آه...
امان از جزئیات...
🖋زینب یاقوتی
#روایت_صبح
#مرگ_بر_آمریکا
#مرگ_بر_اسرائیل
#حماسه_نگاران
با ما همراه باشید:
📲 ایتا | بله
هدایت شده از خدمتگزاران امام رضا(ع)
✅چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی
با شعارِ
ابولفضل علمدار
خامنهای نگهدار
هم گریه میکنیم و هم قلبمان جلا میگیرد ...
🌱صدقه به نیت تعجیل در امر ظهور و سلامتی رهبر انقلابمان:
6037997950435074#مرکزنیکوکاری_خدمتگزاران_امام_رضا_علیهالسلام https://eitaa.com/kheyriyeh_nikokary_emamreza