eitaa logo
بیومون چک شد؟ فلوت زن سابق
184 دنبال‌کننده
1.6هزار عکس
159 ویدیو
5 فایل
اینجا محدود شد پس بیاین این طرف https://eitaa.com/hamli36 💫👐🏻
مشاهده در ایتا
دانلود
چون داره به خودش یاد می‌دهد وقتی سال بعد میره مدرسه ی جدید منی وجود نداره پس داره من و فراموش میکنه +خب اینجوری وابستگی کم میشه و بد نیست ولی بازم میتونین در ارتباط بمونین..
میدونین چیه؟ دوس دارم از تجربه هام بگم ولی خب من شخصی نیستم که الگو خوبی باشه
نهه الگوی خوبی هستییی
فکر کنم فقط الگوی یه نفر باشم
سلام میشه حمایت شم؟ https://eitaa.com/mymininbehere +حمایتتت
یکی که باهاش کنسرت ببینی»»»»»»
صفحه ۱۰ داستان (دنیای موازی) تقدیم به کتابداران کتابخانه مو قرمز ✨امیدوارم خوشتون بیاد ✨ گلوریا روی زمین نشسته بود و دونا در وسط خانه مثل نگهبان سلولی قدم میزد . بعد‌از آنکه لیون همه چیز را برایشان تعریف کرد دونا روی زمین نشست، دست هایش را پشت سرش گذاشت، چشمانش را بست و به دیوار تکیه زد . اگه اون یکی نسخه من بفهمه که انقدر خفنم بهم حسودی میکنه . این را گفت و لبخندی زد . گلوریا با لحن شوخی بلند شد و گفت: تو کجات خفنه؟ __هی آنقدر جلوی لیون دومی منو ضایع نکن . گلوریا کنار لیون رفت . __نگران هیچی نباش ما کارمون رو خوب بلدیم . لیون به گلوریا خیره شد و ناگهان لبخندی زد . __ ازتون ممنونم __خب دیگه بیاید بریم . لیون گفت: وایسا گلوریا بر گشت و گفت : اتفاقی افتاده؟ __امم جادوی شما چیه؟؟ گلوریا چوب دستی اش را بر داشت و گفت: خودت میفهمی . از خانه که بیرون رفتند کلارا خانه قارچی را کوچک کرد و درون جای همیشگی اش گذاشت . __خب حالا چطوری کلارا رو توی این شهر بزرگ پیدا کنیم؟ __باید به دو گروه تقسیم بشیم . دونا،گلوریا و کلارا باهم برید . منو لیون هم باهم میریم . کلارا گفت: باشه؛ خب نوبت منه جادوی سیاه چاله؛ جابه جایی . کلارا اول از همه دورن گودال پرید . دونا که لبه گودال ایستاده بود گفت: میبینمت لیون دومی . گلوریا یقه دونا را گرفت و آنرا درون گودال برد . خب دیگه خانم خفن بیا بریم . لیون دستش را روی کلاه جادوگری اش گذاشت و گفت: ماهم باید بریم،آماده ای؟ __ آره __جادوی ابر؛ ابر محافظ . ابر بزرگی با فاصله از زمین تشکیل شد و بچه ها روی پریدند . ابر با تکان چوبدستی حرکت کرد و به سرعت در هوا رفت . لیون از ترس دو دستی ابر را چسبیده بود . وقتی به بالای شهر رسیدند لیون روی ابر ایستاد تا بهتر ببیند اما خبری از کلارا نبود . ✨✨✨ __میگم این دوست لیون دومی چه شکلیه ؟؟ __دقیقا شبیه منه . بدون هیچ تفاوتی __چه جالب خب الان کجا رو باید بگردیم؟ باید بریم سمت قلعه چون که خیلی وقت نیست اومده و اگه گرفته باشنش احتمالا الان تو راه‌ رفتن به قصر هست . دوتا لیون هم اطراف شهر رو می‌گردن . گلوریا با انگشت به دروازه ورودی قصر اشاره کرد . __هی اونجارو نگاه کنید روبه‌روی دروازه گاری سلطنتی قرار داشت که کلارا را دست بند زده از آن پیاده کردنند . کلارا سریع با سنگ ارتباطی به لیون خبر داد . __خب بیاید بریم تو کارش . کلارا، دونا و گلوریا که بالای دیوار سی متری قصر نشسته بودند آماده پرش شدند . __دونا حواست باشه __باشه بابا حواسم هست . کلارا دور خیز کرد . __یک، دو، سه بپرید! سپس هرسه از دیوار پایین پریدند . دونا لبخند زنان چوبدستی اش را بیرون کشید . __جادوی حباب، حباب لاستیکی حباب گرد بزرگی روی زمین ضاهر شد؛ به طوری که نصفش درون زمین بود . بچه ها روی حباب افتادند و سطح حباب مانع بر خورد آنها با زمین شد و بعد هرسه روی سقف گاری ایستاده بودند . نگهبانان فریاد میزدند: اونا اینجاااان، اونا اینجاااان . __بجنبید حتا اگه یکی از اون ضربه ها هم بهتون بخوره کارتون تمومه . دونا با سرعت به طرف کلارا ی دست بند زده شده دوید . __خیلی خب حالا نیاز نبود تو بگی نگهبان در ورودی فریاد زد: نزارید به اون دختر بچه برسه!!! __عاعا دیگه دیره جادوی حباب؛ سلول حبابی چند حباب کوچک در هوا ضاهر شده و مانع حرکت نگهبانان شدند . __خیلی از این کار خوشم میاد^^ __دونا حواست به دخترِ باشه __حله __جادوی ابر؛ابر محافظ لیون روی ابر پرید و مشغول محافظت از دونا و کلارا شد . دونا دست کلارا را گرفت و به سمتی کشاند کلارا با لحنی ترسیده گفت: هیی شما دیگه کی هستید؟؟؟ دونا رو به کلارا کرد و گفت : بعدا میفهمی بچه جون . __هیی دونا تو اینجا چکار می‌کنی؟ کلارا و گلوریا در حال جنگیدن با نگهبانان بودند . __باید بریم دیگه . کلارا که مدام در حال درست کردن گودال ها بود فریاد زد: لیون!! هردو لیون به کلارا خیره شدند و باهم گفتند: بله یکی از نگهبان ها که دید موقعیت خوبی است چوبدستی اش را به طرف لیون تکان داد . نوری تابان به سمت لیون آمد. گلوریا لیون یا به راحتی کنار کشید و حال خودش روبه روی نور بود . __جادوی رنگ؛ قرمز ارغوانی گاو قرمزی با شاخ های تیز که انگار از رنگ ساخته ساخته شده بود نور را شکافت و به نگهبان برخورد و او را پخش بر زمین کرد . لیون کلاه جادوگری اش را پایین کشید . آرام آرام قدم میزد و چوبدستی اش را تکان میداد . دیگه بسه! یکی از نگهبانان سمت لیون حمله‌ور شد اینجا جای بازی نیست .
اییییی واااااییییی دونا تو اینو دیدیییی
خاک بر سرمممم :))))))))