هدایت شده از کتابخونهیموقرمز؛
صفحه ۱۰
داستان (دنیای موازی)
تقدیم به کتابداران کتابخانه مو قرمز
✨امیدوارم خوشتون بیاد ✨
گلوریا روی زمین نشسته بود و دونا در وسط خانه مثل نگهبان سلولی قدم میزد .
بعداز آنکه لیون همه چیز را برایشان تعریف کرد دونا روی زمین نشست، دست هایش را پشت سرش گذاشت، چشمانش را بست و به دیوار تکیه زد .
اگه اون یکی نسخه من بفهمه که انقدر خفنم بهم حسودی میکنه .
این را گفت و لبخندی زد .
گلوریا با لحن شوخی بلند شد و گفت: تو کجات خفنه؟
__هی آنقدر جلوی لیون دومی منو ضایع نکن .
گلوریا کنار لیون رفت .
__نگران هیچی نباش ما کارمون رو خوب بلدیم .
لیون به گلوریا خیره شد و ناگهان لبخندی زد .
__ ازتون ممنونم
__خب دیگه بیاید بریم .
لیون گفت: وایسا
گلوریا بر گشت و گفت : اتفاقی افتاده؟
__امم
جادوی شما چیه؟؟
گلوریا چوب دستی اش را بر داشت و گفت: خودت میفهمی .
از خانه که بیرون رفتند کلارا خانه قارچی را کوچک کرد و درون جای همیشگی اش گذاشت .
__خب حالا چطوری کلارا رو توی این شهر بزرگ پیدا کنیم؟
__باید به دو گروه تقسیم بشیم .
دونا،گلوریا و کلارا باهم برید .
منو لیون هم باهم میریم .
کلارا گفت: باشه؛ خب نوبت منه
جادوی سیاه چاله؛ جابه جایی .
کلارا اول از همه دورن گودال پرید .
دونا که لبه گودال ایستاده بود گفت: میبینمت لیون دومی .
گلوریا یقه دونا را گرفت و آنرا درون گودال برد .
خب دیگه خانم خفن بیا بریم .
لیون دستش را روی کلاه جادوگری اش گذاشت و گفت: ماهم باید بریم،آماده ای؟
__ آره
__جادوی ابر؛ ابر محافظ .
ابر بزرگی با فاصله از زمین تشکیل شد و بچه ها روی پریدند .
ابر با تکان چوبدستی حرکت کرد و به سرعت در هوا رفت .
لیون از ترس دو دستی ابر را چسبیده بود .
وقتی به بالای شهر رسیدند لیون روی ابر ایستاد تا بهتر ببیند اما خبری از کلارا نبود .
✨✨✨
__میگم این دوست لیون دومی چه شکلیه ؟؟
__دقیقا شبیه منه .
بدون هیچ تفاوتی
__چه جالب
خب الان کجا رو باید بگردیم؟
باید بریم سمت قلعه چون که خیلی وقت نیست اومده و اگه گرفته باشنش احتمالا الان تو راه رفتن به قصر هست .
دوتا لیون هم اطراف شهر رو میگردن .
گلوریا با انگشت به دروازه ورودی قصر اشاره کرد .
__هی اونجارو نگاه کنید
روبهروی دروازه گاری سلطنتی قرار داشت که کلارا را دست بند زده از آن پیاده کردنند .
کلارا سریع با سنگ ارتباطی به لیون خبر داد .
__خب بیاید بریم تو کارش .
کلارا، دونا و گلوریا که بالای دیوار سی متری قصر نشسته بودند آماده پرش شدند .
__دونا حواست باشه
__باشه بابا حواسم هست .
کلارا دور خیز کرد .
__یک، دو، سه بپرید!
سپس هرسه از دیوار پایین پریدند .
دونا لبخند زنان چوبدستی اش را بیرون کشید .
__جادوی حباب، حباب لاستیکی
حباب گرد بزرگی روی زمین ضاهر شد؛ به طوری که نصفش درون زمین بود .
بچه ها روی حباب افتادند و سطح حباب مانع بر خورد آنها با زمین شد و بعد هرسه روی سقف گاری ایستاده بودند .
نگهبانان فریاد میزدند: اونا اینجاااان، اونا اینجاااان .
__بجنبید حتا اگه یکی از اون ضربه ها هم بهتون بخوره کارتون تمومه .
دونا با سرعت به طرف کلارا ی دست بند زده شده دوید .
__خیلی خب حالا نیاز نبود تو بگی
نگهبان در ورودی فریاد زد: نزارید به اون دختر بچه برسه!!!
__عاعا دیگه دیره
جادوی حباب؛ سلول حبابی
چند حباب کوچک در هوا ضاهر شده و مانع حرکت نگهبانان شدند .
__خیلی از این کار خوشم میاد^^
__دونا حواست به دخترِ باشه
__حله
__جادوی ابر؛ابر محافظ
لیون روی ابر پرید و مشغول محافظت از دونا و کلارا شد .
دونا دست کلارا را گرفت و به سمتی کشاند
کلارا با لحنی ترسیده گفت: هیی شما دیگه کی هستید؟؟؟
دونا رو به کلارا کرد و گفت : بعدا میفهمی بچه جون .
__هیی دونا تو اینجا چکار میکنی؟
کلارا و گلوریا در حال جنگیدن با نگهبانان بودند .
__باید بریم دیگه .
کلارا که مدام در حال درست کردن گودال ها بود فریاد زد: لیون!!
هردو لیون به کلارا خیره شدند و باهم گفتند: بله
یکی از نگهبان ها که دید موقعیت خوبی است چوبدستی اش را به طرف لیون تکان داد .
نوری تابان به سمت لیون آمد. گلوریا لیون یا به راحتی کنار کشید و حال خودش روبه روی نور بود .
__جادوی رنگ؛ قرمز ارغوانی
گاو قرمزی با شاخ های تیز که انگار از رنگ ساخته ساخته شده بود نور را شکافت و به نگهبان برخورد و او را پخش بر زمین کرد .
لیون کلاه جادوگری اش را پایین کشید . آرام آرام قدم میزد و چوبدستی اش را تکان میداد .
دیگه بسه!
یکی از نگهبانان سمت لیون حملهور شد
اینجا جای بازی نیست .
بیومون چک شد؟ فلوت زن سابق
پسری که وایب کیوت داشته باشه ندیدین؟ اوکی اوکی
واقعا حرص ادمو در میارنننن