پارت شیشم
دریا تمام مسیر برگشت از مدرسه به یادداشت ناشناسی فکر میکرد که روی میزش پیدا کرده بود.
«اگه میخوای بفهمی نازنین چرا اینقدر ازت بدش میاد، امروز بعد از مدرسه تنها بیا پشت سالن ورزش.»
هنوز نمیدونست چرا باید به حرف یه آدم ناشناس اعتماد کنه، اما کنجکاویش بیشتر از ترسش بود.
بعد از مدرسه، طبق همون چیزی که توی یادداشت نوشته شده بود، به پارک نزدیک مدرسه رفت. نازنین اونجا منتظرش بود.
نازنین با دیدنش لبخند تمسخرآمیزی زد.
نازنین: «بالاخره اومدی! فکر نمیکردم جرئتش رو داشته باشی.»
دریا با اخم گفت:
«تو اون یادداشت رو گذاشتی؟ برای چی منو کشوندی اینجا؟»
نازنین دستهاش رو روی سینهش جمع کرد.
نازنین: «میخواستم یه چیزی رو بهت بفهمونم. فکر نکن چون آراد چند بار باهات حرف زده یا کمکت کرده، کسی شدی!»
دریا سعی کرد خودش رو کنترل کنه.
دریا: «من هیچوقت ادعا نکردم کسیام. این تویی که مدام دنبال بهونهای برای اذیت کردن منی.»
نازنین با عصبانیت خندید.
نازنین: «فقط ازت میخوام دور آراد بمونی. همین!»
دریا با ناراحتی نگاهش کرد.
دریا: «آراد وسیلهی شخصی تو نیست که برای بقیه تعیین تکلیف کنی.»
نازنین از جوابش خوشش نیومد و با چند جملهی تند دیگه تحقیرش کرد. دریا دیگه چیزی نگفت و از اونجا دور شد.
وقتی به سرویس بهداشتی پارک رسید، دیگه نتونست خودش رو نگه داره. اشکهاش سرازیر شدن. تمام ناراحتیهایی که از روز اول مدرسه تحمل کرده بود، یکدفعه روی سرش خراب شده بودن.
چند دقیقه بعد، صورتش رو شست و از سرویس بیرون اومد؛ اما هنوز چشمهاش قرمز بودن.
---
همون موقع آراد و سام از مسیر کنار پارک رد میشدن. آراد اتفاقی دریا رو دید که سرش پایین بود و با پشت دست صورتش رو پاک میکرد.
آراد با تعجب ایستاد.
آراد: «دریا؟»
دریا با شنیدن صداش سریع صورتش رو برگردوند.
آراد چند قدم نزدیکتر شد.
آراد: «گریه کردی؟ چی شده؟»
دریا سرد جواب داد:
«به تو ربطی نداره.»
آراد از جوابش جا خورد.
آراد: «چرا اینجوری حرف میزنی؟ از صبح هم باهام درست حرف نمیزنی. اتفاقی افتاده؟»
دریا نگاهش رو ازش گرفت.
دریا: «گفتم که، به تو ربطی نداره.»
آراد که از رفتار ناگهانی دریا گیج شده بود، چند لحظه ساکت موند.
آراد: «من فقط میخوام بدونم حالت خوبه یا نه.»
دریا با چشمهای پر از اشک نگاهش کرد.
دریا: «خواهش میکنم، آراد… فقط تنهام بذار.»
این بار آراد چیزی نگفت. ناراحتی رو توی چشمهای دریا میدید، اما نمیفهمید دلیلش چیه.
بعد از چند لحظه، آروم گفت:
«باشه.»
دریا از کنارش رد شد و رفت.
سام که تمام ماجرا رو دیده بود، به آراد نزدیک شد.
سام: «چی شده بود؟»
آراد هنوز به مسیری که دریا رفته بود نگاه میکرد.
آراد: «نمیدونم… ولی یه چیزی درست نیست.»
سام این بار شوخی نکرد.
و آراد برای اولین بار فهمید که سرد شدن دریا، بیشتر از چیزی که فکر میکرد، ذهنش رو درگیر کرده…
𓆩♡𓆪 نیمهی ناآشنای من ادامه دارد…
𓆩♡𓆪 نیمهی ناآشنای من
پارت هفتم
غروب بود که دریا به خونه رسید. کیفش رو روی تخت انداخت و خسته نشست. هنوز حرفهای نازنین توی ذهنش بود و هرچی سعی میکرد بهشون فکر نکنه، نمیتونست.
لیلا از آشپزخونه صدا زد:
مامان: «دریا جان، بیا یه چیزی بخور.»
دریا: «ممنون مامان، اشتها ندارم.»
مامان: «از وقتی اومدی، هیچی نخوردی. اتفاقی افتاده؟»
دریا: «نه مامان، فقط خستهم. یکم میخوام تنها باشم.»
لیلا دیگه اصرار نکرد و دریا به اتاقش برگشت.
روی تخت دراز کشید و گوشیاش رو برداشت. وارد اینستاگرام شد و بین ویدیوها گشت تا اینکه یه ویدیو توجهش رو جلب کرد.
توی ویدیو، صدایی پرسید:
دریا به صفحه خیره موند. انگار اون چند کلمه، حال این روزهاش رو توضیح میداد. بدون اینکه چیزی به ویدیو اضافه کنه، همون رو استوری کرد و گوشی رو کنار خودش گذاشت.
---
چند دقیقه بعد | خانهی آراد
آراد روی مبل نشسته بود و با گوشیاش کار میکرد که استوری دریا رو دید.
وارد استوری شد و ویدیو رو تا آخر تماشا کرد. بعد چند لحظه به صفحه خیره موند.
با خودش فکر کرد:
«یعنی واقعاً حالش خوب نیست؟»
یاد رفتار سرد دریا توی کافه افتاد. میخواست براش پیام بده، اما نمیدونست چی باید بگه.
سام که کنارش نشسته بود، متوجه سکوتش شد.
سام: «چیه؟ چرا اینقدر تو فکری؟»
آراد: «هیچی.»
سام: «بازم هیچی؟ گوشیتو بده ببینم چی شده!»
آراد گوشی رو ازش دور کرد.
آراد: «برو پی کارت، سام.»
سام خندید و سر جاش نشست.
سام: «باشه بابا، فضولی نمیکنم!»
آراد چیزی نگفت، اما برخلاف همیشه، نتونست بهراحتی استوری دریا رو فراموش کنه.
---
همون موقع | اتاق رها
رها هم استوری دریا رو دیده بود. بعد از دیدن ویدیو، سریع وارد چتشون شد.
رها: «دریا؟»
دریا که روی تخت دراز کشیده بود، پیامش رو دید.
دریا: «جانم؟»
رها: «استوریت رو دیدم. چی شده؟ خوبی؟»
دریا چند لحظه به پیام نگاه کرد و بعد جواب داد:
دریا: «آره، خوبم. فقط یکم خستهم.»
رها: «دریا، من تو رو میشناسم. از صبح یه چیزیته. به خاطر حرفهای نازنینه؟»
دریا آهی کشید. دلش میخواست همهچیز رو برای رها تعریف کنه، اما هنوز حوصلهی حرف زدن نداشت.
دریا: «الان نمیخوام دربارش حرف بزنم. بعداً بهت میگم.»
رها: «باشه، اصرار نمیکنم. فقط بدون من هستم، خب؟»
دریا: «میدونم. ممنونم که هستی. 🤍»
گوشی رو کنار گذاشت و چشمهاش رو بست.
از یه طرف، حرفهای نازنین ناراحتش کرده بود و از طرف دیگه، یادداشت مرموزی که هنوز نمیدونست چه کسی براش گذاشته.
اما دریا خبر نداشت که استوریش، ذهن یه نفر دیگه رو هم درگیر کرده؛ پسری که تا همین چند روز پیش، حتی فکرش رو هم نمیکرد حال یه دختر غریبه براش مهم بشه.
نیمهی ناآشنای من ادامه دارد… ♡
𓆩♡𓆪 نیمهی ناآشنای من
پارت هشتم
صبح روز بعد، دریا با صدای زنگ گوشیاش چشمهاش رو باز کرد. چند ثانیه به سقف خیره موند و بعد یاد اتفاقات دیروز افتاد؛ حرفهای نازنین، یادداشت مرموز و استوریای که گذاشته بود.
گوشیاش رو برداشت و وارد اینستاگرام شد. چند تا پیام و واکنش به استوریش داشت، اما بیشتر از همه، چشمش دنبال اسم کسی میگشت که خودش هم نمیدونست چرا براش مهم شده.
اسم آراد بین بازدیدکنندهها بود.
دریا چند لحظه به اسمش نگاه کرد و زیر لب گفت:
«خب که چی؟ فقط استوری رو دیده…»
گوشی رو کنار گذاشت و برای آماده شدن از جاش بلند شد.
---
مدرسه | زنگ اول
دریا وارد کلاس شد و کیفش رو روی نیمکت گذاشت. رها هنوز نیومده بود. دریا دفترش رو از کیف بیرون آورد که صدای سام رو از پشت سرش شنید.
سام: «صبح بخیر، خانم همیشه اخمو!»
دریا برگشت و با بیحوصلگی نگاهش کرد.
دریا: «صبح تو هم بخیر. فقط یه سؤال، تو همیشه انقدر حرف میزنی؟»
سام با خنده گفت:
سام: «آره، ولی انگار امروز یکی حوصله نداره!»
آراد که کنارش ایستاده بود، نگاهی کوتاه به دریا انداخت، اما چیزی نگفت.
دریا هم وانمود کرد متوجه حضورش نشده و مشغول مرتب کردن وسایلش شد.
چند لحظه بعد، رها وارد کلاس شد و مستقیم کنار دریا نشست.
رها آروم پرسید:
رها: «خوبی؟ دیشب بهتر شدی؟»
دریا: «آره، بهترم. ممنون که پرسیدی.»
رها: «اگه خواستی حرف بزنی، من گوش میدم.»
دریا لبخند کوچیکی زد.
دریا: «میدونم.»
هنوز حرفش تموم نشده بود که نازنین وارد کلاس شد. نگاهش برای چند ثانیه روی دریا موند و بعد با لبخند مرموزی به سمت دوستاش رفت.
دریا متوجه نگاهش شد، اما تصمیم گرفت این بار واکنشی نشون نده.
---
زنگ تفریح
دریا و رها توی حیاط کنار یکی از نیمکتها نشسته بودن. رها داشت دربارهی امتحان هفتهی بعد حرف میزد که دریا متوجه شد آراد و سام از سمت دیگهی حیاط به طرفشون میان.
سام از دور گفت:
سام: «ببخشید مزاحم خلوتتون میشیم؟»
رها خندید.
رها: «بستگی داره چی کار داشته باشین!»
سام: «هیچی، فقط اومدیم ببینیم چرا دوست جدیدمون این چند وقته با ما قهره.»
دریا ابروهاش رو بالا برد.
دریا: «من با کسی قهر نیستم.»
سام: «پس چرا دیروز وقتی سلام کردم، انگار اصلاً منو ندیدی؟»
دریا برای لحظهای ساکت شد. یاد حرفهای نازنین افتاد و نگاهش ناخودآگاه به آراد افتاد.
دریا: «شاید حواسم نبوده.»
سام خواست چیزی بگه، اما آراد با لحنی آروم حرفش رو قطع کرد.
آراد: «ولش کن، سام. اگه حوصله نداره، مجبور نیست باهامون حرف بزنه.»
دریا از لحن آراد خوشش نیومد.
دریا: «من نگفتم حوصله ندارم.»
آراد نگاهش کرد.
آراد: «پس مشکل چیه؟»
دریا چند لحظه مکث کرد. دلش میخواست بگه از حرفهای نازنین خسته شده و نمیخواد کسی دربارهشون حرف دربیاره، اما ترجیح داد چیزی نگه.
دریا: «هیچی. فقط دوست دارم یکم سرم به کار خودم باشه.»
آراد سرش رو تکون داد.
آراد: «باشه.»
بعد بدون حرف دیگهای برگشت و همراه سام ازشون دور شد.
رها به دریا نگاه کرد.
رها: «فکر نمیکنی یکم تند جوابش رو دادی؟»
دریا: «نمیدونم، رها. فقط نمیخوام دوباره به خاطر یه حرف ساده، همهچی پیچیده بشه.»
رها چیزی نگفت و دستش رو آروم روی دست دریا گذاشت.
اما چند قدم اونطرفتر، سام هنوز داشت با کنجکاوی به آراد نگاه میکرد.
سام: «داداش، تو چرا انقدر به این دختر اهمیت میدی؟»
آراد اخم کرد.
آراد: «من اهمیت نمیدم.»
سام: «آره، معلومه! واسه همین از صبح حواست به اونه.»
آراد جوابی نداد. فقط برای یک لحظه به جایی نگاه کرد که دریا و رها نشسته بودن.
خودش هم نمیفهمید چرا رفتار سرد دریا بیشتر از چیزی که باید، ذهنش رو درگیر کرده بود.
---
پایان روز
وقتی زنگ آخر خورد، دریا وسایلش رو جمع کرد و همراه رها از کلاس بیرون رفت. نزدیک در خروجی، دوباره همون یادداشت مرموز توی ذهنش زنده شد.
«اگه میخوای بفهمی نازنین چرا اینقدر ازت بدش میاد، امروز بعد از مدرسه تنها بیا پشت سالن ورزش.»
دریا دیروز فرصت نکرده بود بفهمه پشت اون پیام چه رازی پنهانه. حالا هم نمیدونست باید بهش اعتماد کنه یا نه.
رها متوجه سکوتش شد.
رها: «بازم به چی فکر میکنی؟»
دریا سریع سرش رو بالا آورد.
دریا: «هیچی… بیا بریم.»
اما درست وقتی میخواستن از مدرسه خارج بشن، گوشی دریا لرزید.
یک پیام از شمارهای ناشناس بود.
«فکر کردی اگه نادیدهم بگیری، همهچی تموم میشه؟»
لبخند از روی صورت دریا محو شد.
رها با نگرانی پرسید:
رها: «چی شده؟ کی پیام داده؟»
دریا گوشی رو محکم توی دستش گرفت.
دریا: «نمیدونم… ولی فکر کنم این ماجرا تازه شروع شده.»
𓆩♡𓆪 نیمهی ناآشنای من ادامه دارد…
𓆩♡𓆪 نیمهی ناآشنای من
پارت نهم
دریا هنوز به پیام روی صفحهی گوشیش خیره شده بود.
«فکر کردی اگه نادیدهم بگیری، همهچی تموم میشه؟»
رها با نگرانی بهش نگاه کرد.
رها: «دریا؟ چی شده؟ چرا یهو ساکت شدی؟»
دریا گوشی رو قفل کرد و داخل کیفش گذاشت.
دریا: «هیچی، یه پیام ناشناسه.»
رها: «چی نوشته؟»
دریا: «چیز مهمی نیست. بیا بریم، بعداً بهت میگم.»
رها دیگه سؤال نکرد و همراهش راه افتاد.
تمام مسیر برگشت به خونه، ذهن دریا درگیر اون پیام بود. نمیدونست فرستنده کیه و از کجا شمارهش رو پیدا کرده، اما حس میکرد اون شخص از اتفاقهای مدرسه خبر داره.
وقتی به خونه رسید، مامانش توی آشپزخونه مشغول آماده کردن غذا بود.
لیلا: «سلام دخترم، مدرسه چطور بود؟»
دریا کیفش رو روی صندلی گذاشت.
دریا: «مثل همیشه، مامان.»
لیلا: «برو لباسهات رو عوض کن، تا یه چیزی برات آماده کنم.»
دریا به اتاقش رفت و لباسهاش رو عوض کرد. بعد روی تخت نشست و دوباره شمارهی ناشناس رو نگاه کرد، اما تصمیم گرفت فعلاً جواب نده.
با خودش گفت:
«هرکی هست، خودش باید یه روز معلوم بشه.»
گوشی رو کنار گذاشت و سراغ تکالیفش رفت؛ هرچند فکر اون پیام تا آخر شب دست از سرش برنداشت.
---
صبح روز بعد | مدرسه
رها و سام کنار پنجره ایستاده بودن و دربارهی امتحان هفتهی بعد حرف میزدن. آراد هم کنارشون بود.
سام: «من بهت میگم این امتحان آسونه. اصلاً لازم نیست انقدر بخونی!»
رها با خنده گفت:
رها: «تو که هنوز جزوهات رو باز نکردی، از کجا میدونی آسونه؟»
آراد: «اول خودت امتحان رو قبول شو، بعد به بقیه مشاوره بده.»
سام با اعتراض نگاهش کرد.
سام: «تو هم که اصلاً طرف من نیستی!»
همون لحظه دریا وارد کلاس شد و مستقیم به سمت نیمکت خودش رفت. کیفش رو روی میز گذاشت و مشغول مرتب کردن وسایلش شد.
بعد خواست از جاش بلند بشه که نازنین پاش رو جلوی پای دریا دراز کرد.
پای دریا به پای نازنین گیر کرد و تعادلش رو از دست داد. روی زمین افتاد و دستش رو برای محافظت از خودش روی زمین گذاشت. مچ دستش درد گرفت و زانوش هم خراش برداشت.
دریا: «آخ!»
رها و سام سریع برگشتن. آراد هم فوراً به طرف دریا رفت.
آراد دست دریا رو گرفت و کمکش کرد از روی زمین بلند بشه.
آراد: «آروم بلند شو... بیا، بشین اینجا.»
دریا رو روی لبهی نیمکت نشوند. بعد نگاهش به زانوی زخمی دریا افتاد.
آراد: «زانوت هم زخمی شده.»
از یکی از بچهها چسب زخم گرفت و با احتیاط روی خراش زانوی دریا چسبوند.
دریا با تعجب بهش نگاه کرد. انتظار نداشت آراد اینقدر سریع به کمکش بیاد.
دریا: «ممنون.»
آراد: «خواهش میکنم.»
همون لحظه نازنین با لحنی بیتفاوت گفت:
نازنین: «من فقط داشتم رد میشدم. خودش حواسش نبود.»
رها با عصبانیت بهش نگاه کرد.
رها: «پات رو جلوی پاش دراز کردی! خودم دیدم!»
نازنین: «من که کاری نکردم!»
سام هم با اخم گفت:
سام: «نازنین، ما هم دیدیم چی شد. لازم نیست انکار کنی.»
نازنین چیزی نگفت و نگاهش رو برگردوند.
معلم که با شنیدن سروصدا به طرفشون اومده بود، نگاهی به دریا انداخت.
معلم: «چی شده؟»
رها: «خانم، دریا افتاده و مچ دستش درد میکنه.»
معلم رو به رها کرد.
معلم: «رها جان، لطفاً دریا رو ببر دفتر مدرسه تا مچ دستش رو بررسی کنن.»
رها خواست جواب بده که آراد از جاش بلند شد.
آراد: «خانم اجازه... میشه من دریا رو ببرم؟»
با شنیدن حرف آراد، رها و سام با تعجب بهش نگاه کردن. حتی خود دریا هم برای چند لحظه چیزی نگفت.
معلم بعد از مکث کوتاهی جواب داد:
معلم: «باشه آراد، ببرش. فقط مراقب باش.»
سام با تعجب به آراد خیره شده بود. رها هم نگاه کوتاهی به دریا انداخت؛ انگار هیچکدوم انتظار چنین پیشنهادی رو از آراد نداشتن.
آراد کیف دریا رو برداشت و رو بهش گفت:
آراد: «میتونی بلند شی؟»
دریا سرش رو تکون داد و آروم از جاش بلند شد.
دریا: «آره.»
آراد کنارش ایستاد و گفت:
آراد: «پس بیا، آروم میریم.»
دریا همراه آراد به سمت در کلاس راه افتاد، درحالیکه هنوز نمیفهمید چرا آراد خودش داوطلب شده بود که همراهیش کنه.
و آراد هم نمیدونست چرا دیدن افتادن دریا، بیشتر از چیزی که انتظار داشت نگرانش کرده بود.
𓆩♡𓆪 نیمهی ناآشنای من ادامه دارد…
𓆩♡𓆪 نیمهی ناآشنای من
پارت دهم
آراد کنار دریا راه میرفت و کیفش رو دستش گرفته بود. دریا هم آروم قدم برمیداشت و گاهی مچ دستش رو نگاه میکرد.
آراد: «هنوز درد میکنه؟»
دریا: «یه کم.»
آراد: «پس وقتی رسیدیم دفتر، حتماً بهشون بگو.»
دریا با تعجب نگاهش کرد.
دریا: «خودم میدونم.»
آراد لبخند کمرنگی زد.
آراد: «باشه، خانم همهچیزدان!»
دریا با اخم مصنوعی نگاهش کرد.
دریا: «خیلی بامزهای!»
آراد: «میدونم.»
دریا نتونست جلوی لبخندش رو بگیره. آراد هم با دیدن لبخندش برای لحظهای ساکت شد.
وقتی به دفتر رسیدن، مسئول مدرسه مچ دست دریا رو بررسی کرد و گفت بهتره فعلاً بهش فشار نیاره. بعد از اینکه مطمئن شدن حالش خوبه، آراد کیفش رو بهش داد و با هم به سمت کلاس برگشتن.
---
داخل کلاس
به محض اینکه آراد وارد کلاس شد، سام که انگار منتظرش بود، لبخند شیطنتآمیزی زد.
سام: «بهبه! آقای آراد راد! بالاخره برگشتی!»
آراد کیفش رو روی نیمکت گذاشت.
آراد: «باز چی شده؟»
سام: «هیچی! فقط میخواستم بدونم از کی تا حالا مسئولیت همراهی دانشآموزها رو قبول کردی؟»
آراد با بیتفاوتی نشست.
آراد: «از وقتی یکی مثل تو انقدر سؤال میپرسه.»
سام خندید.
سام: «نه جدی، داداش! خودت داوطلب شدی ببریش دفتر؟! اونم دریا؟!»
آراد خودکارش رو برداشت.
آراد: «خب، دستش درد میکرد. باید میبردنش دفتر.»
سام با خنده گفت:
سام: «آره دیگه! حتماً اگه منم میافتادم، همینقدر سریع بلند میشدی و چسب زخم میزدی!»
آراد بدون اینکه نگاهش کنه، جواب داد:
آراد: «تو اگه بیفتی، اول مطمئن میشم دیگه نمیتونی حرف بزنی.»
سام دستش رو روی سینهاش گذاشت.
سام: «وای! یعنی اینقدر برات مهمم؟»
آراد یه کاغذ مچالهشده به طرفش پرت کرد.
آراد: «خفه شو، سام!»
سام با خنده کاغذ رو برداشت.
سام: «باشه، باشه! ولی یه سؤال دیگه دارم.»
آراد: «نداری!»
سام: «از کجا فهمیدی کدوم چسب زخم رو باید بزنی؟ تجربه داشتی یا از قبل تمرین کرده بودی؟»
آراد این بار برگشت و با اخم نگاهش کرد.
آراد: «سام!»
سام بلندتر خندید.
سام: «باشه بابا، چیزی نگفتم!»
چند ردیف اونطرفتر، رها که بخشی از حرفهاشون رو شنیده بود، لبخند زد. دریا هم سرش پایین بود و دفترش رو باز میکرد، اما نتونست جلوی لبخند کوچیکش رو بگیره.
آراد متوجه لبخندش شد و برای لحظهای نگاهشون به هم افتاد.
دریا سریع نگاهش رو به دفترش برگردوند.
سام که این صحنه رو دیده بود، آروم به گوش آراد گفت:
سام: «آهااا... پس قضیه اینه!»
آراد زیر لب گفت:
آراد: «به خدا یه روز خفهات میکنم!»
سام با خنده دستهاش رو بالا برد.
سام: «من که چیزی نگفتم! خودت چرا انقدر حساسی؟»
آراد جوابی نداد و سعی کرد به درس توجه کنه.
اما سام هنوز لبخند روی لبش بود؛ چون برای اولین بار احساس میکرد دوستش داره چیزی رو از همه پنهون میکنه.
و البته، سام کیانی تا وقتی سر از کار آراد درنمیآورد، دستبردار نبود!
𓆩♡𓆪 نیمهی ناآشنای من ادامه دارد…
پارت یازدهم: یه بغل غیرمنتظره…! ❄️🤍
چند روز گذشت…
زمستون کمکم خودش رو نشون داده بود. هوا هر روز سردتر میشد و دانشآموزها صبحها با کاپشن و شالگردن وارد مدرسه میشدن.
مثل هر روز، آراد و سام کنار پنجرهی کلاس ایستاده بودن و با رها صحبت میکردن.
سام دستهاش رو توی جیب کاپشنش فرو برد و گفت:
ـ به خدا اگه فردا هم هوا اینقدر سرد باشه، من دیگه از خونه نمیام بیرون!
رها خندید و گفت:
ـ تو که کلاً دنبال بهونهای که مدرسه نیای!
سام با قیافهای جدی جواب داد:
ـ ببخشید، من به سلامتیم اهمیت میدم!
آراد پوزخندی زد و گفت:
ـ آره، مخصوصاً سلامتیت وقتی زنگ تفریح ساندویچ میخوری.
رها خندید و سام خواست جواب آراد رو بده که همون لحظه در کلاس باز شد.
دریا وارد شد.
کاپشنش رو پوشیده بود و کیفش رو روی شونهاش انداخته بود. هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بود که ناگهان نازنین، که از قبل کنار در منتظرش بود، سطل پر از آب یخی رو برداشت و قبل از اینکه دریا حتی فرصت کنه واکنشی نشون بده، تمام آب رو روی سرش خالی کرد!
شـــــلـــــپ!
آب سرد از روی موها و صورت دریا پایین ریخت. لباسها و کاپشنش کاملاً خیس شده بودن و قطرههای آب از نوک موهاش روی زمین میچکیدن.
دریا همونجا خشکش زد.
سرما توی تمام بدنش پیچیده بود. دستهاش میلرزیدن و حتی نمیتونست درست حرف بزنه.
نازنین سطل خالی رو کنار گذاشت و با خنده گفت:
ـ وای، ببخشید! حواسم نبود!
اما از لبخند روی صورتش معلوم بود که همهچیز عمدی بوده.
سام، رها و آراد با شنیدن صدای آب، همزمان برگشتن.
لبخند از روی صورت سام محو شد.
رها با ناباوری از جاش بلند شد و گفت:
ـ نازنین! تو چیکار کردی؟!
ولی آراد حتی منتظر جواب نازنین هم نموند.
با عجله به سمت دریا رفت.
ـ دریا!
دریا سرش رو پایین انداخته بود و از شدت سرما میلرزید. انگار حتی صدای آراد رو هم درست نمیشنید.
آراد سریع کاپشنش رو از تنش درآورد و روی شونههای دریا انداخت.
ـ دریا، نگام کن… خوبی؟
دریا خواست جواب بده، اما دندونهاش از سرما به هم میخوردن. دستهاش رو دور خودش حلقه کرده بود، ولی هنوز میلرزید.
آراد با نگرانی گفت:
ـ لعنتی، چقدر سردته…
چند لحظه به دریا نگاه کرد. وقتی دید با وجود کاپشن هنوز بدنش از سرما میلرزه، دیگه نتونست بیتفاوت بمونه.
آروم دستهاش رو دور دریا حلقه کرد و بغلش کرد تا کمی گرم بشه.
سکوت مطلق کلاس رو گرفت.
همه با چشمهای گرد شده بهشون خیره شده بودن.
سام با دهان نیمهباز به رها نگاه کرد؛ انگار باورش نمیشد چیزی رو که دیده بود.
رها هم ماتش برده بود. تا حالا آراد رو اینقدر نگران کسی ندیده بود، اون هم دریا!
اما نازنین…
لبخندش کاملاً محو شده بود. نگاهش بین آراد و دریا میچرخید و از شدت عصبانیت فکش رو روی هم فشار میداد.
و خود دریا؟
بیشتر از همه شوکه شده بود.
دستهاش هنوز میلرزیدن و قلبش با سرعت میزد. صورتش نزدیک شونهی آراد بود و نمیفهمید چرا پسری که چند روز پیش ازش فاصله گرفته بود، حالا جلوی چشم همه اینطوری بغلش کرده.
آراد کمی سرش رو پایین آورد و با صدایی آروم گفت:
ـ نترس… من اینجام.
دریا نفسش رو حبس کرد.
چرا آراد راد داشت اینطوری باهاش رفتار میکرد؟
و مهمتر از اون…
چرا خودش، با وجود تمام سرما، از شنیدن این چند کلمه احساس عجیبی پیدا کرده بود؟
𓆩♡𓆪 نیمهی ناآشنای من ادامه دارد…
پارت دوازدهم: بوی عطرش… 🤍❄️
چند روز گذشت…
زمستون کمکم خودش رو نشون داده بود. هوا هر روز سردتر میشد و دانشآموزها صبحها با کاپشن و شالگردن وارد مدرسه میشدن.
مثل هر روز، آراد و سام کنار پنجرهی کلاس ایستاده بودن و با رها صحبت میکردن.
سام دستهاش رو توی جیب کاپشنش فرو برد و گفت:
ـ به خدا اگه فردا هم هوا اینقدر سرد باشه، من دیگه از خونه نمیام بیرون!
رها خندید و گفت:
ـ تو که کلاً دنبال بهونهای که مدرسه نیای!
سام با قیافهای جدی جواب داد:
ـ ببخشید، من به سلامتیم اهمیت میدم!
آراد پوزخندی زد و گفت:
ـ آره، مخصوصاً سلامتیت وقتی زنگ تفریح ساندویچ میخوری!
رها خندید و سام خواست جواب آراد رو بده که همون لحظه در کلاس باز شد.
دریا وارد شد.
کاپشنش رو پوشیده بود و کیفش رو روی شونهاش انداخته بود. هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بود که ناگهان نازنین، که از قبل کنار در منتظرش بود، سطل پر از آب یخی رو برداشت و قبل از اینکه دریا حتی فرصت کنه واکنشی نشون بده، تمام آب رو روی سرش خالی کرد!
شـــــلـــــپ!
آب سرد از روی موها و صورت دریا پایین ریخت. لباسها و کاپشنش کاملاً خیس شده بودن و قطرههای آب از نوک موهاش روی زمین میچکیدن.
دریا همونجا خشکش زد.
سرما توی تمام بدنش پیچیده بود. دستهاش میلرزیدن و حتی نمیتونست درست حرف بزنه.
نازنین سطل خالی رو کنار گذاشت و با خنده گفت:
ـ وای، ببخشید! حواسم نبود!
اما از لبخند روی صورتش معلوم بود که همهچیز عمدی بوده.
سام، رها و آراد با شنیدن صدای آب، همزمان برگشتن.
لبخند از روی صورت سام محو شد.
رها با ناباوری از جاش بلند شد و گفت:
ـ نازنین! تو چیکار کردی؟!
ولی آراد حتی منتظر جواب نازنین هم نموند.
با عجله به سمت دریا رفت.
ـ دریا!
دریا سرش رو پایین انداخته بود و از شدت سرما میلرزید. انگار حتی صدای آراد رو هم درست نمیشنید.
آراد سریع کاپشنش رو از تنش درآورد و روی شونههای دریا انداخت.
ـ دریا، نگام کن… خوبی؟
دریا خواست جواب بده، اما دندونهاش از سرما به هم میخوردن. دستهاش رو دور خودش حلقه کرده بود، ولی هنوز میلرزید.
آراد با نگرانی گفت:
ـ لعنتی، چقدر سردته…
چند لحظه به دریا نگاه کرد. وقتی دید با وجود کاپشن هنوز بدنش از سرما میلرزه، دیگه نتونست بیتفاوت بمونه.
آروم دستهاش رو دور دریا حلقه کرد و بغلش کرد تا کمی گرم بشه.
سکوت مطلق کلاس رو گرفت.
همه با چشمهای گرد شده بهشون خیره شده بودن.
سام با دهان نیمهباز به رها نگاه کرد؛ انگار باورش نمیشد چیزی رو که دیده بود.
رها هم ماتش برده بود. تا حالا آراد رو اینقدر نگران کسی ندیده بود، اون هم دریا!
اما نازنین…
لبخندش کاملاً محو شده بود. نگاهش بین آراد و دریا میچرخید و از شدت عصبانیت فکش رو روی هم فشار میداد.
و خود دریا؟
بیشتر از همه شوکه شده بود.
دستهاش هنوز میلرزیدن و قلبش با سرعت میزد. صورتش نزدیک شونهی آراد بود و نمیفهمید چرا پسری که چند روز پیش ازش فاصله گرفته بود، حالا جلوی چشم همه اینطوری بغلش کرده.
آراد کمی سرش رو پایین آورد و با صدایی آروم گفت:
ـ نترس… من اینجام.
دریا نفسش رو حبس کرد.
چرا آراد راد داشت اینطوری باهاش رفتار میکرد؟
---
چند ثانیه از بغل کردن آراد گذشته بود، اما هنوز هیچکس توی کلاس باورش نمیشد.
آراد کمی از دریا فاصله گرفت، دستش رو آروم روی موهای خیسش کشید و با نگرانی گفت:
ـ موهات خیلی خیس شدن… سردت نیست؟
دریا که هنوز شوکه بود، فقط سرش رو تکون داد.
آراد کاپشنش رو بهتر روی شونههای دریا مرتب کرد.
همون لحظه معلم که تازه وارد کلاس شده بود، با دیدن وضعیت دریا با تعجب پرسید:
ـ اینجا چه خبره؟ دریا، چرا سرت خیسه؟
یکی از بچهها گفت:
ـ آقا، نازنین یه سطل آب یخ ریخت روی سرش!
معلم با اخم به نازنین نگاه کرد.
ـ خانم فرهمند، این کار چه معنیای داره؟ بعد از کلاس باید با من صحبت کنی.
نازنین چیزی نگفت و با عصبانیت سرش رو پایین انداخت.
معلم رو به دریا کرد و گفت:
ـ حالت خوبه؟ اگه احساس سرما یا ضعف میکنی، برو دفتر تا کمکت کنن.
آراد سریع جواب داد:
ـ آقا، لباسهاش کاملاً خیسه. بهتره یه جایی گرم بشینه.
معلم موافقت کرد و از یکی از دانشآموزها خواست برای دریا حوله بیاره.
دریا روی صندلی نشست. کاپشن آراد دور شونههاش بود و بوی عطر خوشبوی اون تمام حواسش رو پرت کرده بود.
وای… چرا کاپشنش اینقدر بوی خوبی میده؟
دریا خیلی نامحسوس یقهی کاپشن رو نزدیکتر آورد و یه نفس آروم کشید.
این دیگه چه عطریه؟!
همون لحظه متوجه شد آراد از دور نگاهش میکنه.
دریا سریع کاپشن رو مرتب کرد و وانمود کرد اتفاقی نیفتاده.
آراد که متوجه حرکتش شده بود، گوشهی لبش بالا رفت و توی دلش خندید.
چه جالب… خانم خانما از عطرم خوشش اومده!
---
رها که دیگه نمیتونست تعجبش رو پنهون کنه، خودش رو به دریا رسوند و آهسته گفت:
ـ دختر، تو دیدی آراد چیکار کرد؟!
دریا با تعجب نگاهش کرد.
ـ چیکار کرد؟
رها با چشمهای گرد شده گفت:
ـ چی چیکار کرد؟! بغلت کرد! اونم جلوی کل کلاس! میدونی یعنی چی؟
دریا سریع جواب داد:
ـ یعنی داشتم از سرما میلرزیدم!
ـ آره بابا، خودمونم دیدیم! ولی آراد راد؟! همون آرادی که اگه یکی بهش نزدیک بشه، با یه نگاه فراریش میده؟
دریا نگاهش رو دزدید.
ـ رها، شروع نکن دیگه!
رها خندید.
ـ باشه، فعلاً چیزی نمیگم. ولی این ماجرا هنوز تموم نشده!
چند دقیقه بعد، سام کنار آراد نشست و با لحنی عجیب جدی گفت:
ـ داداش، یه سؤال دارم.
آراد بدون اینکه نگاهش کنه، گفت:
ـ بپرس.
ـ تو خوبی؟
آراد بالاخره برگشت.
ـ یعنی چی؟
سام با تعجب گفت:
ـ یعنی تو آرادی؟! خودتی؟! از کی تا حالا وسط کلاس مردم رو بغل میکنی و کاپشنت رو میدی بهشون؟!
آراد اخم کرد.
ـ سام، الان وقت مسخرهبازی نیست.
سام برای چند لحظه ساکت شد. بعد آرومتر گفت:
ـ شوخی نمیکنم. وقتی دیدم آب ریخت روی سرش، فکر کردم الان خودت نازنین رو از پنجره پرت میکنی بیرون!
آراد نفسش رو بیرون داد و نگاهش به دریا افتاد.
ـ نمیدونم… وقتی دیدم اونجوری میلرزه، نتونستم کاری نکنم.
سام با دقت نگاهش کرد.
ـ فقط همین؟
آراد دوباره بهش خیره شد.
ـ آره. حالا برو سر جات بشین.
سام لبخند محوی زد.
ـ باشه، داداش. فعلاً حرفی نمیزنم.
اما توی دلش مطمئن بود که یه چیزی تغییر کرده.
---
بالاخره زنگ آخر خورد.
بچهها داشتن وسایلشون رو جمع میکردن و دریا هم از جاش بلند شد. کاپشن آراد هنوز تنش بود.
وقتی چهارتایی از کلاس بیرون رفتن، دریا ایستاد و کاپشن رو از شونههاش پایین آورد.
ـ آراد، ممنونم. بفرما، کاپشنت.
آراد به موهای هنوز نمدارش نگاه کرد و گفت:
ـ بپوشش.
دریا تعجب کرد.
ـ ولی مدرسه تموم شده!
ـ خب که چی؟
ـ خودت سردت میشه.
آراد دستهاش رو توی جیب شلوارش گذاشت.
ـ موهات هنوز خیسه. با این هوا بری بیرون، سرما میخوری.
دریا خواست مخالفت کنه، اما آراد با لحنی آرومتر ادامه داد:
ـ فعلاً تنت باشه. هر وقت موهات خشک شد، پسش میدی.
دریا دوباره کاپشن رو پوشید و چهارتایی به سمت خونه راه افتادن.
هوا سرد بود و باد ملایمی بین کوچهها میپیچید. سام و رها جلوتر از اونا راه میرفتن و دربارهی اتفاق امروز حرف میزدن، اما دریا و آراد چند قدم عقبتر بودن.
دریا دستهاش رو توی آستینهای بلند کاپشن فرو برد و آروم به آراد نگاه کرد.
ـ آراد؟
آراد سرش رو به سمتش چرخوند.
ـ هوم؟
دریا کمی مکث کرد و گفت:
ـ بابت امروز… ممنونم.
آراد نگاه کوتاهی بهش انداخت و گفت:
ـ لازم نیست هر دفعه تشکر کنی.
دریا لبخند کوچیکی زد و دوباره سرش رو پایین انداخت.
چند دقیقه بعد، وقتی به کوچهی خونهشون رسیدن، دریا رو به بقیه گفت:
ـ خب، من دیگه باید برم. خداحافظ.
رها دست تکون داد.
ـ رسیدی بهم پیام بده!
سام هم گفت:
ـ مواظب خودت باش، دریا!
آراد چیزی نگفت؛ فقط نگاهش کرد تا وقتی که دریا وارد خونه شد.
دریا به محض ورود، کاپشن آراد رو درآورد و با خودش به اتاقش برد.
هنوز نمیدونست فردا قراره چه اتفاقی بیفته…
𓆩♡𓆪 نیمهی ناآشنای من ادامه دارد…
پارت سیزدهم: یه چیزی عوض شده… 🤍
دریا وارد اتاقش شد و کاپشن آراد رو روی صندلی گذاشت.
هنوز بوی عطرش رو میداد؛ همون بوی خوشی که از صبح توی ذهن دریا مونده بود.
دریا یقهی کاپشن رو مرتب کرد و زیر لب گفت:
ـ عجب عطری هم میزنه این پسره…
همون لحظه صدای دلارآ از پشت در بلند شد:
ـ دریاااا! بیا بیرون ببینم!
دریا سریع از کاپشن فاصله گرفت.
ـ چیه دیگه؟!
دلارآ وارد اتاق شد و به کاپشن روی صندلی نگاه کرد. بعد با یه لبخند شیطنتآمیز به خواهرش خیره شد.
ـ این کاپشن مال کیه؟
دریا بیتفاوت جواب داد:
ـ یکی از دوستامه.
ـ دوستت؟! اسمش چیه؟
ـ دلارآ، فضولی نکن!
دلارآ خندید و روی تخت نشست.
ـ باشه، فضولی نمیکنم. فقط یه سؤال کوچولو…
دریا با شک نگاهش کرد.
ـ چی؟
ـ این دوستت پسره؟!
دریا بالش رو برداشت و به سمتش پرت کرد.
ـ برو بیرون!
دلارآ درحالیکه میخندید، از اتاق خارج شد و گفت:
ـ باشه بابا! ولی من بالاخره میفهمم!
دریا سرش رو بین دستهاش گرفت.
ـ خدایا، من توی این خونه آرامش ندارم!
---
اون طرف، آراد به خونه رسیده بود و روی تختش نشسته بود.
سام از وقتی از هم جدا شده بودن، چند بار بهش پیام داده بود؛ اما آراد جوابش رو نداده بود.
بالاخره گوشیاش زنگ خورد.
سام:
«داداش، زندهای؟ 😂»
آراد جواب داد:
«چی میخوای؟»
سام سریع نوشت:
«هیچی، فقط میخواستم بدونم شوفاژت سالم رسید خونه یا نه!»
آراد با دیدن پیامش پوزخندی زد و نوشت:
«خفه شو سام.»
سام جواب داد:
«باشه، ولی فردا کلی حرف داریم!»
آراد گوشی رو کنار گذاشت، اما چند ثانیه بعد دوباره برداشتش.
وارد صفحهی چت دریا شد.
انگشتش روی صفحه موند. دلش میخواست بپرسه حالش خوبه یا نه، اما نمیدونست چطور باید پیام بده.
بالاخره نوشت:
«خوب رسیدی؟»
چند لحظه به پیام نگاه کرد و بعد فرستاد.
---
دریا که روی تخت دراز کشیده بود، با شنیدن صدای اعلان گوشیاش، صفحه رو روشن کرد.
با دیدن اسم آراد، ابروهاش بالا رفت.
ـ آراد؟!
پیام رو باز کرد و چند ثانیه بهش خیره موند.
بعد جواب داد:
«آره، ممنون. تو هم رسیدی؟»
آراد تقریباً بلافاصله جواب داد:
«آره.»
دریا منتظر موند تا پیام دیگهای بیاد، اما خبری نشد.
با خودش گفت:
خب که چی؟ خودش پیام داده، بعد فقط میگه آره؟!
گوشی رو کنار گذاشت و خواست بخوابه که پیام دیگهای دریافت کرد.
آراد:
«موهات خشک شد؟»
دریا ناخودآگاه لبخند زد.
«آره، نگران نباش.»
آراد جواب داد:
«خوبه. فردا کاپشنم رو بیار.»
دریا لبخندش رو جمع کرد و نوشت:
«فکر کردم گفتی هر وقت موهام خشک شد پسش بدم! 😂»
آراد با خوندن پیامش خندید.
«خب، خشک شده دیگه.»
دریا جواب داد:
«باشه آقای راد!»
آراد چند لحظه به صفحه نگاه کرد و بعد گوشی رو کنار گذاشت.
نمیدونست چرا یه گفتوگوی ساده با دریا میتونست حالش رو بهتر کنه.
---
صبح روز بعد…
دریا زودتر از همیشه بیدار شد. بعد از آماده شدن، کاپشن آراد رو برداشت و از اتاقش بیرون اومد.
دلارآ که سر میز صبحونه نشسته بود، با دیدن کاپشن دوباره لبخند زد.
ـ اوه! قراره امروز صاحبش رو ببینیم؟
دریا با اخم گفت:
ـ دلارآ!
ـ باشه، باشه! دیگه هیچی نمیگم!
دریا کاپشن رو توی کیفش جا داد و بعد از خداحافظی با مادرش، از خونه بیرون رفت.
هنوز نمیدونست وقتی وارد کلاس بشه، سام قراره با دیدن کاپشن چه بلایی سرش بیاره!
𓆩♡𓆪 نیمهی ناآشنای من ادامه دارد…
پارت ۱۴: این کاپشن، دردسر میشه! 🤍
دریا با کاپشن آراد وارد کلاس شد و سعی کرد بدون جلب توجه، خودش رو به میزش برسونه؛ اما مگه میشد از چشمهای تیزبین سام کیانی فرار کرد؟!
سام که کنار پنجره ایستاده بود، تا چشمش به کاپشن افتاد، ابروهاش رو بالا انداخت و با آرنج زد به پهلوی آراد.
سام: «داداش... اون کاپشنه آشنا نیست؟ 😏»
آراد بدون اینکه سرش رو برگردونه، گفت:
«سام، شروع نکن.»
سام با خنده به سمت دریا رفت.
سام: «سلام خانم نیکفر! چه کاپشن قشنگی! مال خودته یا یکی از آقایون مهربون کلاس بهت قرض داده؟»
دریا که فهمیده بود قضیه از چه قراره، کاپشن رو محکمتر دور خودش جمع کرد.
دریا: «قرض گرفتم. مشکلیه؟»
سام: «نه بابا، اصلاً! فقط برام جالبه که آراد رادِ معروف، کاپشنش رو بده به یکی و خودش با یه تیشرت برگرده خونه!»
رها که تازه رسیده بود، با شنیدن حرفهای سام خندهاش گرفت.
رها: «وایسا ببینم! یعنی دیشبم کاپشن آراد دست دریا بوده؟!»
دریا سریع برگشت سمتش.
دریا: «رهااا! تو دیگه چرا؟!»
رها دستهاش رو بالا برد و خندید.
رها: «من که چیزی نگفتم! فقط دارم اطلاعات جدید کسب میکنم! 😂»
آراد بالاخره از جاش بلند شد و به طرفشون اومد.
آراد: «سام، زبونت رو نگه دار. رها، تو هم بهش اضافه نشو.»
سام با شیطنت گفت:
«چشم قربان! فقط یه سؤال کوچولو...»
آراد: «نه.»
سام: «هنوز نپرسیدم!»
آراد: «جوابش نه.»
دریا نتونست جلوی خندهش رو بگیره. آراد برای یک لحظه نگاهش کرد و گوشهی لبش بالا رفت؛ اما وقتی سام متوجه نگاهش شد، فوراً صورتش رو جدی کرد.
سام زیر لب گفت:
«آها... پس قضیه از این قراره!»
آراد: «سام!»
سام: «باشه، باشه! من رفتم. مزاحم لحظات عاشقانهتون نمیشم!»
دریا با شنیدن کلمهی آخر، سرخ شد.
دریا: «سام، خفه شو!»
سام درحالیکه عقبعقب میرفت، خندید:
«اوه! خانم نیکفر هم بلده جواب بده!»
---
زنگ خورد و همه سر جاشون نشستن. دریا کاپشن رو از تنش درآورد و مرتب روی پشتی صندلی گذاشت. آراد که چند ردیف اونطرفتر نشسته بود، گاهی بیاختیار نگاهش به سمت دریا میرفت.
وسط درس، خودکار دریا از روی میز افتاد و نزدیک پای آراد متوقف شد. آراد خم شد، خودکار رو برداشت و وقتی از کنارش رد شد تا بهش بده، آروم گفت:
«امروز دیگه لازم نیست نقش شوفاژ رو بازی کنی.»
دریا با تعجب نگاهش کرد.
دریا: «ببخشید؟! خودت دیروز گفتی شوفاژ شخصیتم!»
آراد لبخند محوی زد.
آراد: «خب، نظرم عوض شده.»
دریا: «چه خوب! پس کاپشنت رو هم بگیر و برو!»
آراد کمی خم شد و آهسته گفت:
«کاپشنم رو که میگیرم... ولی شوفاژم رو نه.»
بعد صاف ایستاد و قبل از اینکه دریا فرصت جواب دادن پیدا کنه، به سمت میزش برگشت.
دریا چند ثانیه ماتش برده بود.
رها که تمام مکالمه رو دیده بود، آروم به گوشش گفت:
«دریا... من یه چیزی بگم ناراحت نمیشی؟»
دریا: «چی؟»
رها: «این پسره داره کمکم از آراد راد تبدیل میشه به آرادِ خودت!»
دریا سریع گفت:
«رها! این حرفا چیه؟!»
رها لبخند زد.
«باشه، فعلاً هیچی نمیگم. ولی من چشمام خوب میبینه!»
دریا سرش رو روی دفترش انداخت و سعی کرد به درس گوش بده؛ اما لبخند کوچیکی که روی لبش نشسته بود، به این راحتیها محو نمیشد.
از اون طرف، آراد هم وانمود میکرد تمام حواسش به درسِ؛ ولی وقتی سام کاغذ کوچیکی رو به سمتش هل داد، نگاهش از تخته جدا شد.
روی کاغذ نوشته شده بود:
«شوفاژ شخصی؟! داداش، تو دیگه رسماً رفتی تو مرحلهی خطرناک! 😂»
آراد کاغذ رو مچاله کرد و زیر لب گفت:
«خودت خطرناکی!»
اما برخلاف چیزی که میگفت، لبخندش رو نتونست کاملاً پنهون کنه.
و این بار، وقتی دریا اتفاقی نگاهش کرد، آراد نگاهش رو ندزدید...
فقط چند ثانیه بهش خیره موند؛ انگار خودش هم داشت میفهمید که این دخترِ ساکت، کمکم داره جای عجیبی توی فکرش پیدا میکنه.
𓆩♡𓆪 نیمهی ناآشنای من ادامه دارد…
پارت ۱۵: بغضی که تمومی نداشت… 🥀
دریا اون شب تقریباً اصلاً نخوابیده بود.
تا صبح گریه کرده بود؛ چون فردا سالگرد فوت پدرش بود و هرچقدر سعی میکرد خودش رو قوی نشون بده، دلتنگی امیر نیکفر دست از سرش برنمیداشت.
صبح، دلآرا آروم وارد اتاقش شد و کنارش نشست.
دلآرا: «دریا… هنوزم به بابا فکر میکنی؟»
دریا با چشمهای قرمز نگاهش کرد و لبخند تلخی زد.
دریا: «مگه میشه بهش فکر نکنم؟ دلم براش تنگ شده، دلآرا… خیلی.»
دلآرا خواهرش رو بغل کرد و خودش هم بغضش گرفت.
دلآرا: «کاش بود…»
دریا چیزی نگفت. فقط محکمتر بغلش کرد.
---
وقتی دریا وارد کلاس شد، رها با دیدن صورتش فوراً از جاش بلند شد.
رها: «دریا؟! چی شده؟ چرا چشمات اینقدر قرمزه؟ گریه کردی؟»
دریا سرش رو پایین انداخت.
دریا: «رها، نمیخوام دربارهش حرف بزنم…»
رها بدون اینکه سؤال دیگهای بپرسه، بغلش کرد.
همین کافی بود تا بغض دریا دوباره بشکنه. صورتش رو روی شونهی رها گذاشت و بیصدا گریه کرد.
رها آروم موهاش رو نوازش کرد.
رها: «باشه عزیزم… هیچی نگو. من کنارتم.»
آراد که تازه همراه سام وارد کلاس شده بود، با دیدن اون صحنه قدمهاش آهسته شد.
آراد: «چی شده؟ چرا داره گریه میکنه؟»
رها سرش رو بلند کرد، اما قبل از اینکه جواب بده، دریا دوباره هقهق کرد.
آراد چند لحظه مردد موند؛ بعد آروم بهشون نزدیک شد.
آراد: «دریا…»
دریا سرش رو بلند کرد. همین که چشمش به آراد افتاد، دوباره اشک توی چشمهاش جمع شد.
آراد با نگرانی پرسید:
«چی شده؟ کسی اذیتت کرده؟»
دریا فقط سرش رو تکون داد و گفت:
«نه…»
آراد دیگه چیزی نپرسید. آروم دستش رو روی شونهی دریا گذاشت و وقتی دید حالش بهتر نمیشه، بغلش کرد.
دریا برای چند لحظه خشکش زد؛ اما بعد دستهاش رو دور آراد حلقه کرد و دوباره گریه کرد.
آراد آهسته گفت:
«هیس… اشکالی نداره. گریه کن.»
سام با چشمهای گرد شده به رها نگاه کرد.
سام زیر لب گفت:
«من خوابم یا آراد راد همین الان جلوی کل کلاس دریا رو بغل کرد؟!»
رها آروم جواب داد:
«سام، الان وقت شوخی نیست.»
سام این بار ساکت شد.
آراد هنوز دریا رو آروم نگه داشته بود و نگاهش از صورت خیس از اشک اون جدا نمیشد.
---
چند دقیقه بعد، دریا کمی آرومتر شد و از آراد فاصله گرفت.
دریا: «ببخشید…»
آراد با اخم ملایمی گفت:
«برای چی عذرخواهی میکنی؟»
دریا جوابی نداد.
آراد: «لازم نیست همیشه جلوی بقیه خودت رو قوی نشون بدی.»
دریا با شنیدن این حرف دوباره بغض کرد، اما این بار چیزی نگفت.
وقتی معلم وارد کلاس شد و دید دریا هنوز حال خوبی نداره، اجازه داد چند دقیقه بیرون از کلاس استراحت کنه. رها هم همراهش رفت.
بهمحض اینکه در بسته شد، سام صندلیش رو کشید کنار آراد.
سام: «خب، آقای راد… فکر کنم یه خبرایی هست که ما ازش بیخبریم!»
آراد: «سام، شروع نکن.»
سام: «داداش، تو تا حالا به زور جواب سلام آدمو میدادی، الان بغل هم میکنی؟!»
آراد نگاه تندی بهش انداخت.
آراد: «حال بدش رو نمیدیدم، چیکار میکردم؟»
سام لبخند شیطنتآمیزی زد.
سام: «هیچی نمیگم… فقط میگم اگه یه روز فهمیدم شما دوتا با هم رابطه دارین، اصلاً تعجب نمیکنم!»
آراد دفترش رو برداشت و به سر سام زد.
آراد: «خفه شو، احمق!»
سام خندید:
«باشه بابا! ولی این قضیه هنوز تموم نشده!»
چند دقیقه بعد، وقتی دریا و رها برگشتن، سام با دیدن آراد که دوباره ناخودآگاه نگاهش به سمت دریا رفته بود، لبخند زد.
سام زیر لب گفت:
«آره داداش… قطعاً یه خبرایی هست.»
و آراد، برای اولین بار، نتونست با اطمینان به خودش بگه که سام کاملاً اشتباه میکنه…
𓆩♡𓆪 نیمهی ناآشنای من ادامه دارد…
پارت ۱۸ | زخمی که دوباره باز شد… 🥀
فردا صبح شده بود و بچهها یکییکی وارد مدرسه میشدن.
دریا و رها زودتر از بقیه به کلاس رسیده بودن. چند دقیقه بعد، آراد و سام هم وارد شدن و مثل همیشه سر صحبت باز شد.
سام داشت یه خاطرهی خندهدار تعریف میکرد که رها زد زیر خنده. دریا هم لبخند میزد و آراد با نگاه آرومی بهش خیره شده بود.
سام با خنده گفت:
«شما دوتا چرا اینقدر ساکتین؟ من دارم اینجا خودمو جر میدم!»
آراد یه نگاه بهش انداخت.
«خب نکن، کی مجبورت کرده؟»
دریا خندید و سام با اعتراض گفت:
«دریا! تو هم به جای اینکه از دوستت حمایت کنی، داری بهش میخندی؟!»
دریا خواست جواب بده که صدای نازنین از پشت سرشون بلند شد.
نازنین با یه پوزخند جلو اومد و گفت:
«وای، چه جمع صمیمیای! راستی، دریا، یه چیزی رو به دوستات نگفتی؟»
دریا لبخندش محو شد و پرسید:
«چی رو؟»
نازنین نگاهش رو بین بقیه چرخوند و با لحنی تمسخرآمیز گفت:
«اینکه بابات فوت کرده. شنیدم سالگردش بوده و به خاطرش گریه میکردی!»
همه برای چند لحظه ساکت شدن.
لبخند روی لبهای رها خشک شد و سام با ناباوری به نازنین نگاه کرد.
اما دریا…
انگار با شنیدن اون جمله، تمام خاطراتی که سعی کرده بود ازشون فرار کنه، یکدفعه برگشته بودن.
چشمهاش پر از اشک شد. لبهاش رو روی هم فشار داد تا گریه نکنه، اما نمیتونست.
آراد با دیدن چشمهای خیس دریا، اخماش رو توی هم کشید.
آراد با صدای سردی گفت:
«نازنین، خفه شو.»
نازنین پوزخندش رو پررنگتر کرد.
«چیه؟ حقیقت تلخه؟»
سام از جاش بلند شد.
«حقیقت؟ تو اسم این کارو میذاری گفتن حقیقت؟ داری با درد یکی دیگه مسخرهبازی درمیاری!»
رها هم با عصبانیت گفت:
«تو واقعاً چقدر میتونی بیرحم باشی؟!»
نازنین شونه بالا انداخت.
«من که چیزی نگفتم. خودش باید یاد بگیره با واقعیت کنار بیاد.»
دریا دیگه نتونست تحمل کنه.
بدون اینکه چیزی بگه، کیفش رو برداشت و با قدمهای تند از کلاس بیرون رفت.
رها سریع خواست دنبالش بره، اما آراد زودتر از همه حرکت کرد.
سام بازوش رو گرفت و آروم گفت:
«آراد، برو دنبالش. الان نباید تنها باشه.»
آراد بدون جواب دادن، دستش رو آزاد کرد و از کلاس بیرون رفت.
نازنین که انتظار چنین واکنشی رو نداشت، برای چند لحظه ساکت موند.
سام برگشت و با عصبانیت بهش نگاه کرد.
«امیدوارم یه روز بفهمی بعضی حرفا رو نمیشه پس گرفت.»
بعد از کلاس بیرون رفت و رها هم پشت سرش راه افتاد.
---
دریا انتهای راهرو، کنار پنجرهی بزرگی ایستاده بود. سرش پایین بود و اشکهاش بیصدا روی صورتش میریختن.
آراد چند قدم باهاش فاصله داشت. وقتی دید دریا داره گریه میکنه، دلش فشرده شد.
آروم صداش زد:
«دریا…»
دریا سریع صورتش رو پاک کرد، اما برنگشت.
«برو آراد… لطفاً.»
آراد نزدیکتر شد.
«نمیرم. نه وقتی حالت اینطوریه.»
دریا با صدای لرزونی گفت:
«نمیخوام کسی منو اینطوری ببینه.»
آراد چند لحظه سکوت کرد و بعد آروم گفت:
«پس به من نگاه نکن. منم چیزی نمیپرسم.»
دریا بالاخره برگشت و بهش نگاه کرد. چشمهاش قرمز شده بودن و سعی میکرد جلوی گریهش رو بگیره.
آراد دستمالی از جیبش درآورد و به طرفش گرفت.
«بگیر…»
دریا دستمال رو گرفت و زیر لب گفت:
«ممنون.»
آراد نگاهش رو ازش نگرفت.
«لازم نیست به خاطر چیزی که تقصیر تو نیست، خودتو سرزنش کنی.»
دریا لبش رو گاز گرفت و دوباره اشک توی چشمهاش جمع شد.
«من فقط دلم براش تنگ شده، آراد… خیلی زیاد.»
آراد برای لحظهای حرفی نزد. دلش میخواست بغلش کنه، آرومش کنه و نذاره حتی یه قطرهی دیگه اشک بریزه؛ اما نمیخواست کاری کنه که دریا معذب بشه.
فقط آروم پرسید:
«میتونم کنارت بمونم؟»
دریا بعد از چند ثانیه، سرش رو به نشونهی تأیید تکون داد.
آراد کنارش ایستاد و هر دو به بیرون پنجره خیره شدن.
چند دقیقه بعد، رها و سام هم بهشون رسیدن. رها بیحرف دریا رو در آغوش گرفت و دریا صورتش رو روی شونهی دوستش گذاشت.
سام هم این بار هیچ شوخیای نکرد.
آراد از دور به دریا نگاه میکرد و فقط یه فکر توی ذهنش میچرخید:
چطور ممکنه یه نفر بتونه با چند جمله، اینقدر دل یه آدم رو بشکنه؟
و برای اولین بار، آراد راد مطمئن بود که از نازنین واقعاً عصبانیه؛ نه به خاطر خودش، بلکه به خاطر اشکهای دختری که کمکم داشت براش بیشتر از یه همکلاسی معمولی میشد.
𓆩♡𓆪 نیمهی ناآشنای من ادامه دارد…