پارت ۲۷: دستای کوچولوی سردت… 🤍🌙
شب شده بود و چراغهای شهربازی یکییکی روشن شده بودن. همه بعد از کلی بازی و خنده، خسته شده بودن و آروم بین وسایل قدم میزدن.
دریا بلوزش نازک بود و با سرد شدن هوا، دستهاش رو به هم میمالید تا گرم بشه.
آراد که متوجه شد، نگاهی بهش انداخت.
آراد: سردته؟
دریا سریع گفت:
دریا: نه، خوبم!
آراد با دیدن دستهای سردش ابرو بالا انداخت.
آراد: آره، معلومه! داری از سرما میلرزی، بعد میگی خوبم؟!
قبل از اینکه دریا چیزی بگه، آراد دستش رو گرفت و دست سردش رو داخل جیب کتش گذاشت. بعد دست خودش رو هم داخل جیب برد و دست دریا رو بین دستهاش گرفت تا گرم بشه.
دریا با تعجب بهش نگاه کرد. گونههاش کمکم سرخ شدن.
دریا: آ... آراد! چیکار میکنی؟! 😳
آراد با خونسردی جواب داد:
آراد: دارم دستاتو گرم میکنم. مشکلیه؟
دریا: نه، ولی...
آراد: ولی چی؟ دستات یخ زده، خانوم!
دریا سرش رو پایین انداخت و لبخند کوچیکی زد.
همون موقع سام که چند قدم جلوتر بود، برگشت تا ببینه چرا اون دوتا عقب موندن. با دیدن دستهای آراد و دریا داخل جیب کت، چشماش گرد شد!
سام: وااایسا ببینم! 😳😂
رها هم برگشت و با دیدن صحنه، دستش رو جلوی دهنش گرفت تا خندهش بلند نشه.
سام با تعجب به آراد اشاره کرد.
سام: داداش! اینجا چه خبره؟! دست دریا چرا تو جیب کته؟!
آراد حتی نگاهش هم نکرد.
آراد: سردشه، دارم گرمش میکنم. مشکلی داری؟
سام چند ثانیه با دهان باز نگاهش کرد و بعد رو به رها گفت:
سام: رها، من خوابم یا واقعاً آراد راد دست یه دختر رو گرفته؟! 😂
رها خندید.
رها: نه، خوابت نیست! فقط فکر کنم بالاخره یکی پیدا شده که آراد براش اینقدر مهربون شده!
دریا از خجالت صورتش رو برگردوند.
دریا: شما دوتا نمیخواین یه دقیقه ساکت بشین؟! 😭😂
سام: چشم خانوم! فقط آراد، حواست باشه دستای کوچولوشو گرم کنیها! 😂
آراد این بار سرش رو بلند کرد و با اخم ساختگی گفت:
آراد: سام، میخوای همینجا تنهایی برگردی خونه؟!
سام خندید و دستهاش رو بالا برد.
سام: باشه بابا، هیچی نمیگم!
رها دست دریا رو نگاه کرد و با شیطنت گفت:
رها: دریا، حالا دستات گرم شد یا هنوزم سردته؟ 😏
دریا که نمیدونست چی بگه، آروم جواب داد:
دریا: گرم شدن دیگه!
آراد لبخند کوچیکی زد، اما دستش رو بیرون نیاورد.
و دریا، درحالیکه دستش هنوز توی دستهای گرم آراد بود، نمیتونست جلوی لبخندش رو بگیره.
شاید هوا سرد بود، اما عجیب این بود که کنار آراد، سرما رو کمتر احساس میکرد…
𓆩♡𓆪 نیمهی ناآشنای من ادامه دارد…
پارت ۲۸: ازم دور نشو… 🤍
دریا چند دقیقهای چیزی نگفت و سعی کرد به خندههای سام و رها توجه کنه، اما وقتی احساس کرد دستش دیگه اونقدر سرد نیست، آروم دستش رو از جیب کت آراد بیرون آورد.
دریا: خب، دیگه گرم شدم!
هنوز چند قدم برنداشته بودن که آراد دوباره دستش رو گرفت و داخل جیب کتش گذاشت. بعد دست دیگهش رو دور شونههای دریا انداخت و آروم کشیدش سمت خودش.
دریا با تعجب سرش رو بالا آورد.
دریا: آراد؟! دیگه چیه؟ 😂
آراد کمی خم شد تا صورتش رو ببینه و با لبخند شیطنتآمیزی گفت:
آراد: ازم دور نشو، مخصوصاً الان که دستت تو جیبمه!
دریا از خجالت سرخ شد.
دریا: مگه دست من تو جیب توئه یا جیب من تو دست توئه؟! 😂
آراد خندید و دستش رو دوباره داخل جیب کتش برد و دست کوچیک دریا رو گرفت.
آراد: خیلی حرف میزنی، خانوم نیکفر!
دریا: خب، خودت شروع کردی!
آراد: باشه، پس بیا همینجوری راه بریم، کمتر حرف بزن!
دریا لبخندش رو پنهون کرد و سرش رو پایین انداخت.
چند قدم جلوتر، سام برگشت و با دیدن دستهای دوباره بههمرسیدهشون، ایستاد.
سام: نه دیگه! یکی بیاد منو از این صحنه نجات بده! 😂
رها زد زیر خنده.
رها: چته تو؟!
سام: هیچی! فقط میخوام بدونم این دوتا بالاخره کی قراره اعتراف کنن که یه خبرایی هست!
آراد بدون اینکه دست دریا رو رها کنه، جواب داد:
آراد: وقتی تو یاد بگیری یه دقیقه ساکت باشی!
همه خندیدن و دوباره به راه افتادن.
دریا چیزی نگفت، اما آرومتر به آراد نزدیک شد.
آراد هم لبخند کوچیکی زد و دستش رو کمی محکمتر دور شونههای دریا نگه داشت.
این بار، هیچکدوم عجلهای برای فاصله گرفتن نداشتن…
𓆩♡𓆪 نیمهی ناآشنای من ادامه دارد…
پارت ۲۹ | نیمهی ناآشنای من 🖤
بعد از یه عالمه خنده و بازی، همگی تصمیم گرفتیم یه گوشه بشینیم و کمی استراحت کنیم و چیزی بخوریم.
سام و رها روی یکی از نیمکتها نشستن. آراد هم نشست و دستش رو روی پاش گذاشت. بعد رو به دریا کرد و خیلی عادی گفت:
آراد: بیا بشین.
دریا با تعجب نگاهش کرد.
دریا: کجا بشینم؟ 😐
آراد با خونسردی به پاش اشاره کرد.
آراد: رو پام دیگه!
همه برای چند ثانیه ساکت شدن! 😳
دریا: چی میگی آراد؟! 😳
آراد: لباست نازکه، سرما میخوری. بیا بشین تا گرمت کنم.
دریا هنوز داشت با ناباوری نگاهش میکرد که آراد دستش رو گرفت و آروم به سمت خودش کشید. دریا تعادلش رو حفظ کرد و بالاخره روی پای آراد نشست؛ صورتش از خجالت حسابی سرخ شده بود.
سام با دهن باز بهشون نگاه میکرد.
سام: وااای! آراد راد؟! خودتی واقعاً؟! 😂
آراد: چیه؟ ندیدی یکی حواسش به دوستش باشه؟
سام: دوستش؟! آره جون خودت! 😂
رها که از خنده نمیتونست خودش رو کنترل کنه، دستهاش رو به هم زد و گفت:
رها: ایشالا خوشبخت بشین، زیر سایهی هم پیر بشین! 😂❤️
دریا سریع برگشت سمت رها.
دریا: رهاااا! خفه شو دیگه! 😭😂
آراد لبخند کمرنگی زد و دستش رو دور کمر دریا گذاشت تا راحتتر بشینه.
آراد: تو هم انقدر تکون نخور، میافتی!
دریا با صدای آرومی گفت:
دریا: خب خودت گفتی بشینم، الانم همه دارن نگامون میکنن!
آراد کمی سرش رو نزدیک گوشش آورد و آروم گفت:
آراد: بذار نگاه کنن... مگه کار بدی کردیم؟
قلب دریا یه جوری تند زد که برای چند لحظه حتی یادش رفت چی میخواست بگه. فقط سرش رو پایین انداخت و با گوشهای سرخشدهاش مشغول بازی با انگشتهاش شد.
سام که هنوز باورش نشده بود، رو به رها گفت:
سام: من باید از این لحظه فیلم میگرفتم! هیچکس حرفم رو باور نمیکنه! 😂
رها: فیلم نمیخواد، فقط کافیه فردا تو مدرسه همهچی رو تعریف کنی!
آراد: سام، یه بار دیگه حرف بزنی، خودت رو میذارم جای دریا تا گرم شی!
سام فوراً دستهاش رو بالا برد.
سام: چشم! من دیگه هیچی نمیگم! 😭😂
دریا بالاخره خندید و کمی به آراد تکیه داد. آراد هم بدون اینکه چیزی بگه، دستش رو محکمتر دور شونههاش نگه داشت.
اما چیزی که هیچکس نمیدونست این بود که دریا، با وجود تمام خجالتش، اصلاً دلش نمیخواست از جاش بلند بشه...
و آراد؟ اونم برای اولین بار از اینکه همه متوجه رفتارش شده بودن، ذرهای پشیمون نبود.
𓆩♡𓆪 نیمهی ناآشنای من ادامه دارد…
پارت ۳۰ | نیمهی ناآشنای من 🖤
دریا هنوز روی پای آراد نشسته بود و از خجالت نمیتونست درست به صورتش نگاه کنه. سام و رها هم دستبردار نبودن و هر چند ثانیه یه چیزی میگفتن و میخندیدن.
آراد آروم دستش رو دور شکم دریا حلقه کرد و کمی به خودش نزدیکترش کرد.
دریا با تعجب برگشت سمتش.
دریا: آراد؟! 😳
آراد با لبخند آرومی گفت:
آراد: جانم؟
دریا: چرا اینجوری بغلم کردی؟ همه دارن نگامون میکنن!
آراد سرش رو کمی خم کرد و با صدای آرومی گفت:
آراد: خب بذار نگاه کنن... من که کار بدی نمیکنم. دارم مراقب چیزیام که برام مهمه.
دریا برای چند لحظه خشکش زد.
دریا: چـ... چی برات مهمه؟!
آراد با شیطنت به چشمهاش نگاه کرد.
آراد: خودت، دخترهی خجالتی! مگه چند بار باید بگم؟ 😏❤️
صورت دریا حسابی سرخ شد و سریع نگاهش رو دزدید.
دریا: آراد، تو امروز چرا اینقدر حرف میزنی؟!
آراد: چون هر وقت خجالت میکشی، دلم میخواد بیشتر باهات حرف بزنم.
دریا: یعنی عمداً این کارا رو میکنی؟! 😭
آراد خندید و کمی نزدیکتر شد.
آراد: آره... مخصوصاً وقتی لپات قرمز میشن. نمیدونی چقدر دوست دارم اینجوری ببینمت.
دریا با دست آروم به بازوش زد.
دریا: خیلی بدی! 😳
آراد: ولی بازم داری روی پام میشینی!
دریا: خودت گفتی بشینم!
آراد: خب، حالا هم میگم بمون. هوا سرده، تازه عطرم هم بهت میاد... حیفه زود ازم دور شی.
دریا دیگه واقعاً نمیدونست چی بگه. بوی عطر آراد به مشامش میرسید و گرمای دستش که دور شکمش حلقه شده بود، باعث شده بود بیشتر از قبل خجالت بکشه.
آراد آهسته کنار گوشش گفت:
آراد: میدونی چیه؟ از وقتی اومدی توی زندگیم، یه چیزی عوض شده... قبلاً دوست داشتم همه ازم فاصله بگیرن، ولی الان دلم میخواد یه نفر همیشه کنارم باشه.
دریا آروم پرسید:
دریا: اون یه نفر کیه؟
آراد چند لحظه به چشمهاش خیره شد و لبخند زد.
آراد: هنوز نفهمیدی؟ یا دوست داری خودم هر روز بهت یادآوری کنم؟ ❤️
دریا سرش رو پایین انداخت و لبخندش رو پنهون کرد.
سام که از دور تمام صحنه رو دیده بود، بالاخره طاقت نیاورد.
سام: بچههااا! ما هم اینجاییمها! آراد، یه کم از این دیالوگهای عاشقانهات رو نگه دار واسه قسمت بعد! 😂
رها از خنده خم شده بود.
رها: دریا رو ببین! دیگه رنگ صورتش با لباسش یکی شده! 😂❤️
دریا: من دیگه با شماها حرف نمیزنم!
آراد دستش رو کمی نوازشوار روی دستهای دریا گذاشت و گفت:
آراد: اشکالی نداره، با من حرف بزن... من به اندازهی هر چهارتامون حرف دارم که بهت بزنم.
دریا با خجالت نگاهش کرد.
دریا: اگه همینطوری ادامه بدی، واقعاً از روی پات بلند میشم!
آراد لبخندش رو عمیقتر کرد.
آراد: بلند شو... فقط این بار که رفتی، خودم دنبالت میام.
و دریا برای اولین بار حس کرد شاید پشت اون نگاه مغرور و رفتارهای سرد آراد، قلبی باشه که کمکم داره به سمتش راه باز میکنه...
𓆩♡𓆪 نیمهی ناآشنای من ادامه دارد…
پارت ۳۱ | نیمهی ناآشنای من 🖤
بعد از کلی خنده و شوخی، بالاخره تصمیم گرفتیم برگردیم خونه. هوا حسابی سرد شده بود و آراد پیشنهاد داد همگی تا پارکینگ بریم و بعد هرکس راه خودش رو بره.
سام و رها جلوتر راه افتاده بودن و آراد کنار دریا قدم میزد. دریا هنوز از حرفهای چند دقیقه پیش آراد خجالت میکشید و سعی میکرد کمتر بهش نگاه کنه.
آراد: خانوم کوچولو، چرا انقدر ساکتی؟
دریا: هیچی!
آراد: هیچی؟ پس چرا هر وقت نگات میکنم، صورتت قرمز میشه؟ 😏
دریا: آراد، به خدا دیگه حرف نزن!
آراد خندید.
آراد: چشم، حرف نمیزنم... ولی یه چیزی هست که بدون گفتن هم میفهمی.
دریا با تعجب نگاهش کرد.
دریا: چی؟
آراد بهجای جواب دادن، دستهای دریا رو که جلوی خودش گرفته بود، آروم از هم باز کرد. بعد دستش رو لای انگشتهای دریا حلقه کرد و دستش رو توی دست خودش گرفت.
دریا با دیدن این حرکت، قدمهاش کند شد.
دریا: آراد.؟! 😳
آراد بدون اینکه دستش رو رها کنه، گفت:
آراد: چون دلم میخواد دستت توی دستم باشه. مشکلیه؟
دریا: اگه سام و رها ببینن چی؟!
آراد: خب ببینن!
دریا: تو اصلاً خجالت نمیکشی؟!
آراد این بار ایستاد و رو به دریا کرد.
آراد: از چی خجالت بکشم؟ از اینکه دست کسی رو گرفتم که وقتی کنارمه، دلم نمیخواد هیچجا برم؟
دریا چند ثانیه با تعجب بهش خیره موند، بعد صورتش حسابی سرخ شد. سریع دستهاش رو از دستهای آراد جدا کرد و به سمت رها دوید.
دریا: رهاااا! منو از دست آراد نجات بده! 😭😂
رها با دیدن قیافهی دریا زد زیر خنده و دستهاش رو گرفت.
رها: وااای، چی شده دختر؟! 😂😂
دریا پشت رها قایم شد و گفت:
دریا: اینو از من دور کن! امشب تصمیم گرفته با حرفاش سکتهم بده! 😭
آراد با دستهای توی جیبش، آروم بهشون نزدیک شد.
آراد: عجب! من فقط یه حرف قشنگ زدم، خانوم فرار کرد!
دریا از پشت رها سرش رو بیرون آورد.
دریا: یه حرف قشنگ؟! تو هر چی میگی من نمیدونم باید کجا رو نگاه کنم! 😳
آراد لبخند شیطنتآمیزی زد.
آراد: خب به خودم نگاه کن. چرا فرار میکنی؟
دریا: چون تو خیلی پررویی!
سام که تا اون لحظه ساکت مونده بود، یهو زد زیر خنده.
سام: یااا خدا! آراد راد داره مخ میزنه! من این روز رو دیدم! 😂
آراد: سام، میخوای تا خونه پیاده بری؟
سام سریع دهنش رو بست و دستهاش رو بالا برد.
سام: من هیچی نگفتم! اصلاً شما دوتا خیلی هم به هم میان! 😂
رها هم در حالی که هنوز دست دریا رو گرفته بود، با خنده گفت:
رها: ایشالا خوشبخت بشین، ما هم عروسی دعوت باشیم! 😂❤️
دریا: رهااااا! تو دیگه چرا؟! 😭😂
آراد با خونسردی جواب داد:
آراد: عروسی؟! فکر خوبیهها...
دریا با چشمای گرد شده برگشت سمتش.
دریا: آراااد! 😳
آراد خندید.
آراد: چیه؟ هنوز که چیزی نشده! چرا اینقدر میترسی؟
دریا: من از تو میترسم، نه از چیزی که نشده! 😂😭
سام دوباره خندید و به سمت ماشین آراد اشاره کرد.
سام: خب، عاشقانهها تموم شد؟ بریم دیگه! من یخ زدم!
آراد به سمت ماشینش رفت و درِ سمت شاگرد رو باز کرد.
آراد: دریا، تو بیا جلو بشین.
دریا که هنوز کنار رها ایستاده بود، سریع گفت:
دریا: نه! من با رها میشینم عقب!
آراد ابروهاش رو بالا انداخت.
آراد: چرا؟ مگه من چیکار کردم؟
دریا: هیچی! فقط میخوام سالم به خونه برسم! 😂
سام از خنده به درِ ماشین تکیه داد.
سام: آراد، فکر کنم اعتماد دریا رو از دست دادی! 😂
آراد نگاهی به دریا انداخت و با لبخند گفت:
آراد: باشه، هر جا راحتی بشین... فقط کمربندت رو ببند، خانوم کوچولو.
دریا بالاخره سوار ماشین شد و رها هم کنارش نشست. سام روی صندلی عقب جا گرفت و آراد پشت فرمون نشست.
قبل از اینکه ماشین رو روشن کنه، آراد از آینه به دریا نگاه کرد.
آراد: دریا؟
دریا: باز چی شده؟! 😭
آراد لبخند آرومی زد.
آراد: هیچی... فقط خواستم بگم امشب خیلی بهم خوش گذشت.
دریا چند لحظه نگاهش کرد و بعد با لبخند کوچیکی جواب داد:
دریا: به منم همینطور...
آراد لبخند زد و ماشین رو روشن کرد.
سام از عقب گفت:
سام: خب، حالا که اعترافات عاشقانه تموم شد، میشه حرکت کنیم؟! 😂
رها و دریا همزمان خندیدن و آراد ماشین رو به حرکت درآورد.
اما هر چند دقیقه، نگاهش از آینه به دریا میافتاد؛ و هر بار که چشمهاشون به هم میرسید، دریا سریع نگاهش رو میدزدید.
آراد زیر لب لبخند زد.
شاید دریا هنوز حاضر نبود چیزی رو قبول کنه، اما برای آراد همین لبخندهای کوچیکش هم داشت معنی خاصی پیدا میکرد...
𓆩♡𓆪 نیمهی ناآشنای من ادامه دارد…
پارت ۳۲ | نیمهی ناآشنای من 🖤
ماشین آراد جلوی خونهی دریا ایستاد. سام و رها از ماشین پیاده شدن و دریا هم خواست پیاده بشه که یهو دلآرا رو جلوی در خونه دید؛ با گوشی توی دستش که انگار منتظر کسی بود.
دلآرا با دیدن دریا و سه نفری که همراهش بودن، ابروهاش رو بالا انداخت و با تعجب گفت:
دلآرا: دریا؟! 😐 اینا کین دیگه؟!
دریا که اصلاً انتظار نداشت خواهرش رو اونجا ببینه، یه لحظه دستپاچه شد.
دریا: اِ... اینا دوستامن! 😂
دلآرا نگاهی به رها و سام انداخت و بعد چشمش به آراد افتاد که هنوز کنار ماشین ایستاده بود.
دلآرا: دوستات؟! پس چرا یکیشون با ماشین آوردهت؟! 🤨😂
سام سریع جلو اومد و دستش رو به نشونهی معرفی بالا برد.
سام: سلام به خواهر محترم دریا خانوم! من سامم، دوست صمیمی آراد و البته مسئول خندوندن این جمع! 😂
رها خندید و گفت:
رها: منم رها هستم، بهترین دوست دریا!
دلآرا لبخند زد.
دلآرا: آهااا، پس شما همون دوستایی هستین که دریا همیشه ازشون حرف میزنه!
دریا با تعجب برگشت سمتش.
دریا: من کی ازتون حرف زدم؟! 😭😂
رها: اِ اِ! پس اینهمه از ما تعریف میکردی، دروغ بود؟! 😂
دریا: رهاااا!
همه خندیدن، اما دلآرا هنوز نگاهش به آراد بود.
دلآرا: خب، اون یکی چی؟ چرا ساکته؟ اسمش چیه؟
سام با شنیدن این سؤال، لبخند شیطنتآمیزی زد و به سمت آراد برگشت.
سام: اون؟! ایشون آقای آراد رادن! هفده ساله، خوشتیپ، کمحرف... البته از وقتی با خواهر شما آشنا شده، دیگه کمحرف هم نیست! 😂😂
آراد با اخم ساختگی به سام نگاه کرد.
آراد: سام، میخوای همینجا پیادهت کنم بری؟!
سام: ببخشید، ببخشید! من فقط داشتم خودت رو معرفی میکردم! 😭😂
دلآرا با شنیدن اسم آراد، نگاهی به دریا انداخت و لبخند مرموزی زد.
دلآرا: آهااا! پس شما آرادین؟!
دریا سریع وسط حرفش پرید.
دریا: دلآرا! 😳
دلآرا: چیه؟! من که چیزی نگفتم! 😂
آراد لبخند کوچیکی زد و رو به دلآرا گفت:
آراد: آره، من آرادم. خوشبختم.
دلآرا: منم دلآرامم، خواهر کوچیک این خانوم بداخلاق! 😂
دریا: ببخشید؟! من بداخلاقم؟!
دلآرا: بله، دقیقاً! مخصوصاً وقتی یکی اسم آراد رو میاره! 😏😂
دریا از خجالت چشمهاش رو بست.
دریا: خدایا، خودت منو از دست اینا نجات بده! 😭
رها و سام با صدای بلند خندیدن. حتی گوشهی لب آراد هم بالا رفت.
آراد رو به دلآرا گفت:
آراد: پس حواست بهش باشه. خیلی زود خجالت میکشه!
دلآرا: اووووه! چه جالب! پس شما خوب خواهر منو شناختین! 😂
دریا با عجله دست دلآرا رو گرفت.
دریا: خیلی خب، ممنون که تا اینجا رسوندینم! شب بخیر همگی! بریم دلآرا!
سام: اِ! چرا عجله داری؟ ما که تازه داشتیم با خواهرت آشنا میشدیم! 😂
دریا: سام، خداحافظ! 😭😂
رها دریا رو بغل کرد و گفت:
رها: فردا میبینمت، دخترهی خجالتی! شب بخیر! ❤️
بعد رو به دلآرا کرد و با خنده گفت:
رها: خوشحال شدم دیدمت، دلآرا جان!
دلآرا: منم همینطور! فقط دفعهی بعد بیشتر از این آقا برامون تعریف کنین! 😂
دریا: دلااااارام!
آراد که تا اون لحظه ساکت نگاهشون میکرد، رو به دریا گفت:
آراد: شب بخیر، خانوم کوچولو. رسیدی داخل، بهم پیام بده.
دریا آروم جواب داد:
دریا: باشه... شب بخیر.
آراد قبل از اینکه سوار ماشین بشه، لبخندی زد و گفت:
آراد: راستی، امروز خیلی بهم خوش گذشت.
دریا لبخند کوچیکی زد.
دریا: به منم همینطور...
آراد سوار ماشین شد و سام و رها هم براشون دست تکون دادن. ماشین که دور شد، دلآرا سریع برگشت سمت دریا.
دلآرا: خبببب! حالا بریم سراغ اصل ماجرا! 😏
دریا: کدوم ماجرا؟!
دلآرا دستش رو دور شونهی دریا انداخت و با شیطنت گفت:
دلآرا: خانومم، من فقط یه سؤال دارم...
دریا: چی؟!
دلآرا: تو و آراد دقیقاً چه نسبتی با هم دارین؟! 😂❤️
دریا صورتش رو با دستهاش پوشوند.
دریا: دلآرااااا! ما فقط دوستیم!
دلآرا: آره، معلومه! دوستین که اون با اون نگاهش تا وقتی تو وارد خونه بشی، از جلوی در تکون نمیخورد! 😂
دریا با تعجب سرش رو بلند کرد.
دریا: چی؟! از کجا فهمیدی؟!
دلآرا: چون خودم دیدم، نابغه! 😂
دریا دیگه چیزی نگفت و فقط دست خواهرش رو گرفت و به سمت خونه کشید.
اما دلآرا هنوز داشت میخندید و دریا هم هرچقدر سعی میکرد خودش رو بیتفاوت نشون بده، نمیتونست لبخندش رو پنهون کنه.
چون حالا دیگه فقط خودش نبود که متوجه رفتارهای آراد شده بود...
𓆩♡𓆪 نیمهی ناآشنای من ادامه دارد…
پارت ۳۳ | نیمهی ناآشنای من 🖤
صبح روز بعد، دریا وارد مدرسه شد و کنار رها نشست.
رها: خب خانوم! دیشب بعد از رفتن ما چه اتفاقی افتاد؟ 😂
دریا: هیچی بابا، فقط دلآرام گیر داده بود به آراد!
رها: خب حقم داره، داماد آیندهشو دیده! 😂😭
دریا: رهاااا! هنوز صبحه، شروع نکن!
همون لحظه آراد و سام وارد کلاس شدن. آراد طبق معمول با چند نفر سلام کرد و رفت ته کلاس نشست؛ حتی یه نگاه هم به دریا ننداخت.
دریا با تعجب نگاهش کرد.
دریا زیر لب: چرا امروز اینقدر بیتفاوته؟
رها: چی گفتی؟
دریا: هیچی!
چند دقیقه بعد، معاون مدرسه وارد کلاس شد و گفت:
معاون: بچهها، یه خبر خوب! فردا قراره برای اردوی مدرسه حرکت کنیم. اردو شش روز طول میکشه، پس از امروز وسایلتون رو آماده کنین. جزئیات و قوانین اردو هم تا آخر امروز اعلام میشه.
کلاس از خوشحالی منفجر شد! همه دربارهی اردو حرف میزدن و ذوق داشتن.
سام برگشت سمت آراد.
سام: شش روز اردو! داداش، قراره حسابی خوش بگذره! 😂
آراد: آره، خوبه.
سام: همین؟! تو چرا مثل مجسمهها جواب میدی؟!
آراد چیزی نگفت و نگاهش برای لحظهای به دریا افتاد؛ اما وقتی دریا متوجهش شد، سریع نگاهش رو برگردوند.
دریا از این رفتارش گیج شده بود. دیروز آراد حتی حاضر نبود دستش رو رها کنه، اما امروز انگار اصلاً نمیشناختش!
زنگ تفریح، دریا بالاخره جلوش رو گرفت.
دریا: آراد، میشه یه لحظه باهات حرف بزنم؟
آراد با لحنی معمولی جواب داد:
آراد: بگو.
دریا: تو از صبح چته؟ کاری کردم؟
آراد چند لحظه نگاهش کرد و گفت:
آراد: نه، چرا باید چیزی شده باشه؟
دریا: نمیدونم... فقط امروز خیلی فرق کردی.
آراد دستهاش رو توی جیبش گذاشت.
آراد: شاید بهتره یکم عادیتر رفتار کنیم، دریا. بالاخره ما فقط هممدرسهایم.
دریا از شنیدن حرفش ساکت شد.
دریا: آها... باشه.
آراد که انگار از جواب کوتاهش انتظار دیگهای داشت، چند لحظه مکث کرد؛ اما چیزی نگفت و از کنارش رد شد.
دریا با ناراحتی به رفتنش نگاه کرد.
از طرفی، آراد هم وقتی ازش دور شد، نفس عمیقی کشید. خودش هم نمیفهمید چرا درست وقتی داشت به دریا نزدیک میشد، ناگهان تصمیم گرفته بود فاصله بگیره...
و حالا با شروع اردوی ششروزه، قراره هر دوشون با احساساتی روبهرو بشن که حتی خودشون هم هنوز درست نمیشناختنشون.
𓆩♡𓆪 نیمهی ناآشنای من ادامه دارد…
پارت ۳۴ | نیمهی ناآشنای من 🖤
دریا بعد از حرفهای دیروز آراد، تصمیم گرفت دیگه مثل قبل باهاش رفتار نکنه. با خودش گفته بود اگه آراد میتونه سرد باشه، اونم میتونه! 😒
فردای اون روز، دریا اصلاً به مدرسه نرفت.
رها چند بار بهش زنگ زد و بالاخره دریا جواب داد.
رها: دخترهی دیوونه! چرا نیومدی مدرسه؟!
دریا: حوصله نداشتم!
رها: آره جون خودت! هنوز به خاطر حرفهای آراد ناراحتی؟
دریا: اصلاً برام مهم نیست چی میگه! تازه فردا هم اردو نمیام!
رها: چییی؟! شش روز اردوئهها! میخوای به خاطر اون همهچی رو خراب کنی؟!
دریا: نمیام که نمیام!
رها: دریا، خواهش میکنم! من بدون تو چیکار کنم؟ بیا، قول میدم هرچی شد کنار هم باشیم.
دریا کمی سکوت کرد.
دریا: باشه... فقط به خاطر تو میام، نه کس دیگهای!
رها: آره عزیزم، هرچی تو بگی! 😂❤️
اما همون روز توی مدرسه...
آراد چند بار ناخودآگاه به جای خالی دریا نگاه کرد.
سام متوجه شد و گفت:
سام: دنبال کی میگردی، داداش؟ 😂
آراد: هیچکس!
سام: آها، پس اون صندلی خالی خودش اسم دریا رو داره که انقدر نگاش میکنی؟!
آراد اخم کرد.
آراد: سام، میشه یه بار حرف نزنی؟
ولی حقیقت این بود که دلش برای دریا تنگ شده بود. چند بار گوشیاش رو برداشت تا بهش پیام بده، اما هر بار منصرف شد. با خودش میگفت دلیلی نداره بهش پیام بده؛ خودش گفته بود بهتره عادی رفتار کنن.
بعد از مدرسه هم هیچ پیامی برای دریا نفرستاد.
اون طرف، خونهی دریا...
دریا هر چند دقیقه گوشیاش رو چک میکرد. خبری از آراد نبود.
دریا زیر لب گفت:
دریا: حتی یه پیام هم نداد؟! 😐
بعد گوشی رو روی تخت انداخت و با حرص گفت:
دریا: باشه آقای راد! فردا تو اردو چنان باهات سرد میشم که خودت پشیمون بشی! 😒😂
اما ته دلش از اینکه آراد حتی حالش رو نپرسیده بود، بیشتر از چیزی که فکر میکرد ناراحت بود.
و فردا، قراره شش روز کنار هم باشن...
شش روزی که دریا تصمیم گرفته بود حتی یه نگاه اضافه هم به آراد نندازه! 🖤
𓆩♡𓆪 نیمهی ناآشنای من ادامه دارد…
پارت ۳۵ | نیمهی ناآشنای من 🖤
صبح روز بعد، دریا با یه چمدون بزرگ و یه استایل خوشگل وارد مدرسه شد. موهاش مرتب روی شونههاش ریخته بود و میکاپ ملایمش حسابی بهش میاومد.
رها که جلوی مدرسه منتظرش بود، با دیدنش جیغ کوتاهی کشید.
رها: وااای دریااا! 😭❤️ تو اومدی اردو یا اومدی دل ببری؟!
دریا خندید.
دریا: خفه شو! فقط میخوام خوش بگذرونم.
رها: آره، مخصوصاً وقتی یه نفر خاص ببینتت! 😂
دریا: رها، اسمشو نیار!
همون موقع کامیار از راه رسید و با دیدن چمدون سنگین دریا گفت:
کامیار: سلام خانوم! این چمدونه یا کل خونهت رو آوردی؟ 😂
دریا خندید.
دریا: خیلی سنگینه، خودمم نمیدونم توش چی ریختم!
کامیار دستش رو به سمت دستهی چمدون برد.
کامیار: بده من ببرمش تا اتوبوس.
دریا: مطمئنی؟ واقعاً سنگینهها!
کامیار: برای تو؟ آره، مشکلی نیست!
رها با دیدن این صحنه لبخند شیطنتآمیزی زد و دریا هم همراه کامیار به سمت اتوبوس راه افتاد.
اما چیزی که هیچکدومشون ندیده بودن، آرادی بود که چند متر اونطرفتر کنار سام ایستاده بود و تمام صحنه رو تماشا میکرد.
سام با دیدن نگاه آراد، آروم گفت:
سام: داداش، فکت افتاده! 😂
آراد سریع نگاهش رو برگردوند.
آراد: چرت نگو.
سام: من چرت میگم؟ پس چرا از وقتی کامیار چمدون دریا رو گرفته، داری بهشون زل میزنی؟!
آراد با اخم گفت:
آراد: چمدونش سنگینه، خب کمکش میکنه. به من چه؟
سام: آره، به تو چه! فقط یه کم دیگه مونده از حرصت دود بلند شه! 😂
آراد جوابی نداد.
چند لحظه بعد، دریا از دور نگاه کوتاهی به آراد انداخت. انتظار داشت مثل همیشه چیزی بگه یا حداقل سلام کنه، اما آراد بیتفاوت صورتش رو برگردوند.
لبخند دریا محو شد.
با خودش گفت: «باشه آقای راد... خودت خواستی. این شش روز قراره بفهمی بیتفاوتی یعنی چی!»
بعد رو به کامیار کرد و با لبخند گفت:
دریا: کامیار، مرسی که کمکم کردی. ❤️
کامیار: قابلی نداشت، عشقم!
آراد که این جمله رو شنید، فکش رو محکم روی هم فشار داد.
سام زیر لب گفت:
سام: وای خدا... اردو هنوز شروع نشده، ماجراها شروع شدن! 😂
و اینطوری بود که اولین روز اردوی ششروزه، با یه چمدون سنگین، یه لبخند محو و حسادت پنهونی آراد شروع شد...
𓆩♡𓆪 نیمهی ناآشنای من ادامه دارد…
پارت ۳۶ | نیمهی ناآشنای من 🖤
آراد از همون لحظهای که دریا رو کنار کامیار دیده بود، هزار بار با خودش کلنجار رفته بود.
دلش میخواست بره سمتش، مثل قبل سربهسرش بذاره، ازش بپرسه حالش چطوره و حتی یه بار دیگه لبخندش رو ببینه...
اما غرورش اجازه نمیداد.
همون کسی که دیروز به دریا گفته بود «ما فقط هممدرسهایم»، حالا خودش بیشتر از همه دلش میخواست همهچیز مثل قبل بشه.
سام که کنارش راه میرفت، آروم گفت:
ـ پشیمون شدی، نه؟
آراد اخم کرد.
ـ از چی؟
ـ از اون حرکت مسخرهت که بهش گفتی فقط هممدرسهایم!
آراد چمدونش رو محکمتر گرفت.
ـ سام، شروع نکن.
سام خندید.
ـ باشه بابا! فقط امیدوارم غرورت توی این شش روز برات صبحونه و ناهار درست کنه!
آراد چیزی نگفت، ولی نگاهش ناخودآگاه رفت سمت دریا؛ دختری که کنار رها راه میرفت و حتی یه بار هم بهش نگاه نمیکرد.
چند ساعت بعد، بالاخره به محل اقامت رسیدن.
همه توی سالن جمع شده بودن تا اتاقها مشخص بشه. یکی از مسئولها لیست رو خوند و گفت:
ـ اتاق شمارهی هفت: آراد راد، سام کیانی، دریا نیکفر و رها شریفی!
رها با خوشحالی دست دریا رو گرفت.
ـ وای، چه خوب! حداقل با همیم!
سام هم رو به آراد گفت:
ـ عجب! شش روز کنار هم! فکر کنم قراره خیلی خوش بگذره.
آراد فقط یه نگاه کوتاه به دریا انداخت، اما دریا وانمود کرد اصلاً متوجهش نشده.
وقتی وارد اتاق شدن، چهار تا تخت جداگانه توی اتاق بود. رها سریع یکی از تختها رو انتخاب کرد و سام هم چمدونش رو روی تخت کناری انداخت.
دریا داشت وسایلش رو مرتب میکرد که آراد بالاخره طاقت نیاورد.
ـ دریا...
دریا بدون اینکه برگرده، جواب داد:
ـ بله؟
آراد چند لحظه مکث کرد. دلش میخواست بگه «چرا باهام حرف نمیزنی؟» یا حتی بگه «دلم برات تنگ شده بود.»
اما در نهایت فقط گفت:
ـ هیچی.
دریا این بار برگشت و با یه لبخند سرد گفت:
ـ خب، پس کاری داشتی بگو. من باید وسایلم رو مرتب کنم.
بعد دوباره مشغول چمدونش شد.
آراد با تعجب نگاهش کرد. انتظار داشت دریا مثل همیشه باهاش حرف بزنه، نه اینکه اینقدر راحت از کنارش بگذره.
رها که متوجه نگاههای دزدکی آراد شده بود، به بهونهی کمک به دریا نزدیکش شد و زیر لب گفت:
ـ انگار یکی دلش میخواد باهات حرف بزنه!
دریا آروم جواب داد:
ـ خب، خودش گفت ما فقط هممدرسهایم. منم دارم مثل یه هممدرسهای باهاش رفتار میکنم.
رها لبش رو گاز گرفت تا خندهش نگیره.
ـ وای، این یکی حسابی بهش برخورد!
اون طرف اتاق، سام کنار آراد نشست و آهسته گفت:
ـ داداش، تبریک میگم. خودت خواستی فاصله بگیری، حالا چرا قیافهت شبیه آدمای شکستخوردهست؟
آراد با حرص نگاهش کرد.
ـ میشه یه بار توی عمرت ساکت باشی؟
سام شونه بالا انداخت.
ـ من که حرفی ندارم؛ فقط شش روز مونده و تو از همین الان بدبخت شدی!
آراد دوباره نگاهش رو به دریا دوخت.
دریا داشت با رها میخندید، انگار نه انگار که آراد حتی توی همون اتاق هم براش مهم بود.
آراد دلش میخواست بره کنارش و همهچیز رو درست کنه؛ اما باز هم غرورش جلوش رو گرفت.
شش روز قرار بود کنار هم باشن...
و آراد تازه داشت میفهمید فاصله گرفتن از دریا، خیلی سختتر از چیزی بود که فکر میکرد.
𓆩♡𓆪 نیمهی ناآشنای من ادامه دارد…
پارت ۳۷ | نیمهی ناآشنای من 🖤
دریا روی تختش نشست و گوشیش رو برداشت. از قبل با دلآرا هماهنگ کرده بود که یه نقشهی کوچولو برای اذیت کردن آراد اجرا کنن! 😂
آراد روی تخت روبهروی دریا نشسته بود و وانمود میکرد مشغول گوشیشه، اما هر چند ثانیه یه نگاه دزدکی به دریا میانداخت.
دریا گوشیش رو روی بلندگو گذاشت و صدای تماس رو تا آخر زیاد کرد.
دلآرا: الووو، خانوم خوشگله! رسیدی بالاخره؟ 😂
دریا: آره بابا، تازه وسایلم رو گذاشتم. جات خالی!
دلآرا: خب خب، اتاقت چطوره؟ با دوستات افتادی؟
دریا: آره، با رها و سام و... آراد!
اسم آراد رو یه جوری گفت که خودش هم بشنوه.
آراد بدون اینکه سرش رو بلند کنه، گوش تیز کرد.
دلآرا: وای، پس همون آقای اخمو هم هست؟ 😂
دریا جلوی خندهش رو گرفت.
دریا: آره، ولی خب... دیگه برام مهم نیست.
آراد این بار سرش رو بلند کرد و نگاه کوتاهی بهش انداخت.
سام که متوجه قیافهی آراد شده بود، لبخند شیطونی زد و آروم گفت:
ـ اوه اوه، شروع شد!
دلآرا: راستی دریا! یه خبر خفن برات دارم!
دریا: چی شده؟
دلآرا: یه پسر پیدا کردم که خیلی تایپته! 😌
دریا با هیجان ساختگی دستش رو روی دهنش گذاشت.
دریا: وااای! جدی میگی؟ کیه حالا؟
دلآرا: اسمش ضیدانه! خیلی پسر خوبیه، خوشاخلاقه، باادبه، قیافهشم قشنگه! تازه خیلی هم بهت میاد. فکر کنم اگه باهاش حرف بزنی، ازش خوشت بیاد!
آراد گوشیش رو کنار گذاشت.
سام با دیدن قیافهش سرش رو پایین انداخت تا خندهش معلوم نشه.
دریا: وااای، چه جالب! خب شمارهشو بده، شاید باهاش آشنا شدم!
آراد دیگه نتونست ساکت بمونه.
آراد: یعنی چی شمارهشو بده؟! 😂
دریا خیلی عادی برگشت سمتش.
دریا: چیزی گفتی؟
آراد: نه! گفتم... صدای گوشیت بلنده.
دریا: آها، فکر کردم نظر داری! 😂
سام زد زیر خنده و رها هم صورتش رو پشت بالش پنهون کرد.
دلآرا: دریااا؟ کی بود؟ صدای پسر اومد!
دریا: هیچی، یکی از هممدرسهایامه.
دلآرا: همون آراده؟ 😏
دریا نگاهی به آراد انداخت که حالا کاملاً حواسش به مکالمه بود.
دریا: آره، ولی خب ما فقط هممدرسهایم!
این جمله رو دقیقاً با همون لحنی گفت که آراد چند روز پیش به خودش گفته بود.
لبخند آراد کمکم محو شد.
دلآرا: آهااا! پس دیگه مانعی نیست که با یزدان آشنا بشی! منم امشب یه جوری هماهنگ میکنم باهاش حرف بزنی.
دریا: باشه، پس منتظرم! 😌❤️
دلآرا: فعلاً خدافظ، خوشگلم! فقط یادت نره، اگه پسره خوب بود، از دستش ندی!
دریا: چشممم! خدافظ!
تماس که قطع شد، دریا گوشیش رو کنار گذاشت و مشغول مرتب کردن بالشهاش شد؛ انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود.
چند ثانیه سکوت توی اتاق حاکم شد.
تا اینکه سام بالاخره نتونست جلوی خودش رو بگیره.
سام: آراد جان، چیزی شده؟ چرا یهو رنگت عوض شد؟ 😂
آراد: خفه شو، سام!
رها: دریا، پس قراره با این یزدان آشنا بشی؟!
دریا: چرا که نه؟ دلآرا میگه پسر خوبیه.
آراد با اخم گفت:
ـ تو که اصلاً نمیشناسیش!
دریا شونه بالا انداخت.
دریا: خب، آشنا میشم دیگه. مگه خودت نگفتی ما فقط هممدرسهایم؟ منم زندگی خودمو دارم.
آراد برای جواب دادن دهن باز کرد، ولی چیزی نگفت.
چون خودش بهتر از هرکسی میدونست دریا راست میگه.
سام آروم خم شد سمت آراد و زیر گوشش گفت:
ـ داداش، هنوز یه ساعت نشده رسیدیم، دختره برات خواستگار جور کرد! شش روز رو چطوری میخوای زنده بمونی؟ 😂
آراد بالش رو برداشت و پرت کرد سمتش.
آراد: ساممم!
همه خندیدن، بهجز آراد.
چون دریا دوباره گوشیش رو برداشت و با لبخند مشغول تایپ کردن شد.
و آراد فقط به یه چیز فکر میکرد...
اگه دریا واقعاً از یکی دیگه خوشش میاومد، اون وقت باید چیکار میکرد؟
𓆩♡𓆪 نیمهی ناآشنای من ادامه دارد…
پارت ۳۸ | نیمهی ناآشنای من 🖤
دریا هنوز داشت با گوشیش ور میرفت که رها از روی تختش بلند شد و کنارش نشست.
رها: دریااا، حالا جدی جدی میخوای با این ضیدان آشنا بشی؟ 😂
دریا با خنده گفت:
ـ نمیدونم، شاید! مگه چیه؟
رها: هیچی، فقط یکی اینجاست که الان داره از حرص میترکه! 😂
سام سریع برگشت سمت آراد.
ـ منظورت کیه؟ من که کسی رو نمیبینم!
رها خندید.
ـ تو خودتو به اون راه نزن، سام!
آراد با اخم از جاش بلند شد.
ـ من میرم یه هوایی بخورم.
سام: بهبه! هوای اتاق کم بود یا اسم ضیدان زیادی سنگین بود؟ 😂
آراد یه بالش به طرفش پرت کرد و از اتاق بیرون رفت.
دریا تا در بسته شد، لبخندش رو جمع کرد.
رها که متوجه تغییر حالتش شده بود، آروم پرسید:
ـ چته؟ چرا یهو ساکت شدی؟
دریا شونه بالا انداخت.
ـ هیچی، فقط خستهام.
رها خواست دوباره سؤال کنه، اما دریا بلند شد و گفت:
ـ منم یه دور میزنم. الان برمیگردم.
از اتاق بیرون رفت و به سمت حیاط اقامتگاه راه افتاد.
هوا کمکم داشت تاریک میشد. دریا روی یکی از نیمکتها نشست و به چراغهایی که تازه روشن شده بودن خیره شد.
هنوز چند دقیقه نگذشته بود که صدای نازنین رو شنید.
نازنین با دو تا از دوستاش به سمتش میاومد.
نازنین: اووووه! خانوم نیکفر! اینجا تنهایی؟ پس آرادت کجاست؟ 😂
دریا بدون اینکه نگاهش کنه، گفت:
ـ به تو ربطی نداره.
نازنین با تمسخر خندید.
ـ وای، چه اعتمادبهنفسی! عزیزم، مگه خودش نگفت شما فقط هممدرسهای هستین؟ چرا هنوز اسمش رو با خودت میکشی اینور اونور؟
یکی از دوستاش گفت:
ـ شاید هنوز امید داره بالاخره آراد بهش توجه کنه!
دریا از جاش بلند شد.
ـ من حوصلهی بحث ندارم. لطفاً بذارین برم.
نازنین جلوش رو گرفت.
ـ وایسا، چرا ناراحت میشی؟ ما که چیزی نگفتیم!
دریا با صدای لرزونی گفت:
ـ گفتم بذارین رد بشم!
این بار نازنین کنار رفت، اما قبل از رفتن دریا، آخرین حرفش رو هم زد:
ـ راستی، امیدوارم اون ضیدانه واقعاً ازت خوشش بیاد؛ چون ظاهراً آراد که علاقهای نداره!
دریا دیگه جواب نداد. فقط با قدمهای سریع ازشون دور شد.
چشمهاش پر از اشک شده بود و نمیخواست کسی ببینه.
---
وقتی دریا به اتاق برگشت، سام داشت با رها حرف میزد و آراد هم تازه از حیاط برگشته بود.
دریا بیصدا وارد شد و مستقیم رفت سمت تختش.
سام با دیدنش گفت:
ـ کجا بودی؟ نکنه داشتی با ضیدان چت میکردی؟ 😂
رها هم خندید و گفت:
ـ سام، ولش کن دیگه!
سام که هنوز نمیدونست چه اتفاقی افتاده، گفت:
ـ بابا یه شوخی کردم!
اما دریا حتی لبخند هم نزد.
آراد به صورتش نگاه کرد و متوجه شد چشمهاش قرمزه.
آراد: دریا، چی شده؟
دریا سریع صورتش رو برگردوند.
ـ هیچی.
آراد: پس چرا چشمات قرمزه؟
دریا: گفتم هیچی!
صدای دریا لرزید و همین کافی بود تا رها از جاش بلند بشه.
رها: دریا؟ یکی چیزی بهت گفته؟
دریا سرش رو تکون داد.
ـ میشه فقط تنهام بذارین؟
بعد پتو رو برداشت و رفت زیرش.
اتاق ساکت شد.
سام دیگه لبخند نمیزد. آراد هم با نگرانی به تخت دریا خیره شده بود.
چند دقیقه بعد، صدای آهنگ از گوشی دریا بلند شد؛ آهنگ «مرور» از حامیم.
دریا زیر پتو به دیوار برگشت و چشمهاش رو بست. تمام روز خودش رو نگه داشته بود، اما حالا دیگه نمیتونست.
اشکهاش بیصدا روی صورتش میریختن.
دلش از حرفهای نازنین گرفته بود، از شوخیهایی که حتی دوستاش بدون قصد ناراحت کردنش کرده بودن و بیشتر از همه، از آرادی که خودش گفته بود فقط هممدرسهای هستن.
آراد آروم از جاش بلند شد و کنار تختش ایستاد.
آراد: دریا؟
دریا سریع اشکهاش رو پاک کرد.
ـ چیه؟
آراد: گریه میکنی؟
دریا با بغض گفت:
ـ نه! میشه بری؟ میخوام بخوابم.
آراد چند لحظه ساکت موند.
دلش میخواست کنارش بشینه و ازش بپرسه کی ناراحتش کرده؛ اما نمیدونست چطور باید نزدیکش بشه، وقتی خودش گفته بود بینشون چیزی نیست.
آروم گفت:
ـ باشه... شب بخیر.
دریا جوابی نداد.
آراد برگشت سمت تخت خودش، اما قبل از اینکه بشینه، صدای آروم گریهی دریا رو شنید.
همونجا ایستاد.
برای اولین بار، غرورش در برابر ناراحتی دریا کم آورده بود؛ ولی هنوز نمیدونست چطور باید همهچیز رو درست کنه.
سام آهسته کنارش اومد و زیر لب گفت:
ـ آراد، هر اتفاقی افتاده، یه چیزی ناراحتش کرده. به نظرم باید باهاش حرف بزنی.
آراد نگاهش رو از دریا نگرفت.
ـ اگه نخواد باهام حرف بزنه چی؟
سام این بار شوخی نکرد.
ـ حداقل بهش نشون بده که برات مهمه.
آراد به تخت دریا نگاه کرد و دستش رو توی موهاش کشید.
دلش میخواست بره و بهش بگه که هنوز هم براش مهمه؛ اما آیا دریا بعد از اون همه حرف و رفتار سرد، حرفش رو باور میکرد؟
𓆩♡𓆪 نیمهی ناآشنای من ادامه دارد…