eitaa logo
Longing 𓆩♡𓆪
48 دنبال‌کننده
113 عکس
198 ویدیو
0 فایل
𓂃 ࣪˖ ִֶָ𐀔 یه دختر با گذشته‌ای پر از دلتنگی… یه پسر با رازهایی ناگفته… و نامه‌ای که قراره همه‌چیز رو تغییر بده. ♡ نیمه‌ی ناآشنای من
مشاهده در ایتا
دانلود
پارت ۳۶ | نیمه‌ی ناآشنای من 🖤 آراد از همون لحظه‌ای که دریا رو کنار کامیار دیده بود، هزار بار با خودش کلنجار رفته بود. دلش می‌خواست بره سمتش، مثل قبل سربه‌سرش بذاره، ازش بپرسه حالش چطوره و حتی یه بار دیگه لبخندش رو ببینه... اما غرورش اجازه نمی‌داد. همون کسی که دیروز به دریا گفته بود «ما فقط هم‌مدرسه‌ایم»، حالا خودش بیشتر از همه دلش می‌خواست همه‌چیز مثل قبل بشه. سام که کنارش راه می‌رفت، آروم گفت: ـ پشیمون شدی، نه؟ آراد اخم کرد. ـ از چی؟ ـ از اون حرکت مسخره‌ت که بهش گفتی فقط هم‌مدرسه‌ایم! آراد چمدونش رو محکم‌تر گرفت. ـ سام، شروع نکن. سام خندید. ـ باشه بابا! فقط امیدوارم غرورت توی این شش روز برات صبحونه و ناهار درست کنه! آراد چیزی نگفت، ولی نگاهش ناخودآگاه رفت سمت دریا؛ دختری که کنار رها راه می‌رفت و حتی یه بار هم بهش نگاه نمی‌کرد. چند ساعت بعد، بالاخره به محل اقامت رسیدن. همه توی سالن جمع شده بودن تا اتاق‌ها مشخص بشه. یکی از مسئول‌ها لیست رو خوند و گفت: ـ اتاق شماره‌ی هفت: آراد راد، سام کیانی، دریا نیک‌فر و رها شریفی! رها با خوشحالی دست دریا رو گرفت. ـ وای، چه خوب! حداقل با همیم! سام هم رو به آراد گفت: ـ عجب! شش روز کنار هم! فکر کنم قراره خیلی خوش بگذره. آراد فقط یه نگاه کوتاه به دریا انداخت، اما دریا وانمود کرد اصلاً متوجهش نشده. وقتی وارد اتاق شدن، چهار تا تخت جداگانه توی اتاق بود. رها سریع یکی از تخت‌ها رو انتخاب کرد و سام هم چمدونش رو روی تخت کناری انداخت. دریا داشت وسایلش رو مرتب می‌کرد که آراد بالاخره طاقت نیاورد. ـ دریا... دریا بدون اینکه برگرده، جواب داد: ـ بله؟ آراد چند لحظه مکث کرد. دلش می‌خواست بگه «چرا باهام حرف نمی‌زنی؟» یا حتی بگه «دلم برات تنگ شده بود.» اما در نهایت فقط گفت: ـ هیچی. دریا این بار برگشت و با یه لبخند سرد گفت: ـ خب، پس کاری داشتی بگو. من باید وسایلم رو مرتب کنم. بعد دوباره مشغول چمدونش شد. آراد با تعجب نگاهش کرد. انتظار داشت دریا مثل همیشه باهاش حرف بزنه، نه اینکه این‌قدر راحت از کنارش بگذره. رها که متوجه نگاه‌های دزدکی آراد شده بود، به بهونه‌ی کمک به دریا نزدیکش شد و زیر لب گفت: ـ انگار یکی دلش می‌خواد باهات حرف بزنه! دریا آروم جواب داد: ـ خب، خودش گفت ما فقط هم‌مدرسه‌ایم. منم دارم مثل یه هم‌مدرسه‌ای باهاش رفتار می‌کنم. رها لبش رو گاز گرفت تا خنده‌ش نگیره. ـ وای، این یکی حسابی بهش برخورد! اون طرف اتاق، سام کنار آراد نشست و آهسته گفت: ـ داداش، تبریک می‌گم. خودت خواستی فاصله بگیری، حالا چرا قیافه‌ت شبیه آدمای شکست‌خورده‌ست؟ آراد با حرص نگاهش کرد. ـ می‌شه یه بار توی عمرت ساکت باشی؟ سام شونه بالا انداخت. ـ من که حرفی ندارم؛ فقط شش روز مونده و تو از همین الان بدبخت شدی! آراد دوباره نگاهش رو به دریا دوخت. دریا داشت با رها می‌خندید، انگار نه انگار که آراد حتی توی همون اتاق هم براش مهم بود. آراد دلش می‌خواست بره کنارش و همه‌چیز رو درست کنه؛ اما باز هم غرورش جلوش رو گرفت. شش روز قرار بود کنار هم باشن... و آراد تازه داشت می‌فهمید فاصله گرفتن از دریا، خیلی سخت‌تر از چیزی بود که فکر می‌کرد. 𓆩♡𓆪 نیمه‌ی ناآشنای من ادامه دارد…
پارت ۳۷ | نیمه‌ی ناآشنای من 🖤 دریا روی تختش نشست و گوشیش رو برداشت. از قبل با دل‌آرا هماهنگ کرده بود که یه نقشه‌ی کوچولو برای اذیت کردن آراد اجرا کنن! 😂 آراد روی تخت روبه‌روی دریا نشسته بود و وانمود می‌کرد مشغول گوشیشه، اما هر چند ثانیه یه نگاه دزدکی به دریا می‌انداخت. دریا گوشیش رو روی بلندگو گذاشت و صدای تماس رو تا آخر زیاد کرد. دل‌آرا: الووو، خانوم خوشگله! رسیدی بالاخره؟ 😂 دریا: آره بابا، تازه وسایلم رو گذاشتم. جات خالی! دل‌آرا: خب خب، اتاقت چطوره؟ با دوستات افتادی؟ دریا: آره، با رها و سام و... آراد! اسم آراد رو یه جوری گفت که خودش هم بشنوه. آراد بدون اینکه سرش رو بلند کنه، گوش تیز کرد. دل‌آرا: وای، پس همون آقای اخمو هم هست؟ 😂 دریا جلوی خنده‌ش رو گرفت. دریا: آره، ولی خب... دیگه برام مهم نیست. آراد این بار سرش رو بلند کرد و نگاه کوتاهی بهش انداخت. سام که متوجه قیافه‌ی آراد شده بود، لبخند شیطونی زد و آروم گفت: ـ اوه اوه، شروع شد! دل‌آرا: راستی دریا! یه خبر خفن برات دارم! دریا: چی شده؟ دل‌آرا: یه پسر پیدا کردم که خیلی تایپته! 😌 دریا با هیجان ساختگی دستش رو روی دهنش گذاشت. دریا: وااای! جدی می‌گی؟ کیه حالا؟ دل‌آرا: اسمش ضیدانه! خیلی پسر خوبیه، خوش‌اخلاقه، باادبه، قیافه‌شم قشنگه! تازه خیلی هم بهت میاد. فکر کنم اگه باهاش حرف بزنی، ازش خوشت بیاد! آراد گوشیش رو کنار گذاشت. سام با دیدن قیافه‌ش سرش رو پایین انداخت تا خنده‌ش معلوم نشه. دریا: وااای، چه جالب! خب شماره‌شو بده، شاید باهاش آشنا شدم! آراد دیگه نتونست ساکت بمونه. آراد: یعنی چی شماره‌شو بده؟! 😂 دریا خیلی عادی برگشت سمتش. دریا: چیزی گفتی؟ آراد: نه! گفتم... صدای گوشیت بلنده. دریا: آها، فکر کردم نظر داری! 😂 سام زد زیر خنده و رها هم صورتش رو پشت بالش پنهون کرد. دل‌آرا: دریااا؟ کی بود؟ صدای پسر اومد! دریا: هیچی، یکی از هم‌مدرسه‌ایامه. دل‌آرا: همون آراده؟ 😏 دریا نگاهی به آراد انداخت که حالا کاملاً حواسش به مکالمه بود. دریا: آره، ولی خب ما فقط هم‌مدرسه‌ایم! این جمله رو دقیقاً با همون لحنی گفت که آراد چند روز پیش به خودش گفته بود. لبخند آراد کم‌کم محو شد. دل‌آرا: آهااا! پس دیگه مانعی نیست که با یزدان آشنا بشی! منم امشب یه جوری هماهنگ می‌کنم باهاش حرف بزنی. دریا: باشه، پس منتظرم! 😌❤️ دل‌آرا: فعلاً خدافظ، خوشگلم! فقط یادت نره، اگه پسره خوب بود، از دستش ندی! دریا: چشممم! خدافظ! تماس که قطع شد، دریا گوشیش رو کنار گذاشت و مشغول مرتب کردن بالش‌هاش شد؛ انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود. چند ثانیه سکوت توی اتاق حاکم شد. تا اینکه سام بالاخره نتونست جلوی خودش رو بگیره. سام: آراد جان، چیزی شده؟ چرا یهو رنگت عوض شد؟ 😂 آراد: خفه شو، سام! رها: دریا، پس قراره با این یزدان آشنا بشی؟! دریا: چرا که نه؟ دل‌آرا می‌گه پسر خوبیه. آراد با اخم گفت: ـ تو که اصلاً نمی‌شناسیش! دریا شونه بالا انداخت. دریا: خب، آشنا می‌شم دیگه. مگه خودت نگفتی ما فقط هم‌مدرسه‌ایم؟ منم زندگی خودمو دارم. آراد برای جواب دادن دهن باز کرد، ولی چیزی نگفت. چون خودش بهتر از هرکسی می‌دونست دریا راست می‌گه. سام آروم خم شد سمت آراد و زیر گوشش گفت: ـ داداش، هنوز یه ساعت نشده رسیدیم، دختره برات خواستگار جور کرد! شش روز رو چطوری می‌خوای زنده بمونی؟ 😂 آراد بالش رو برداشت و پرت کرد سمتش. آراد: ساممم! همه خندیدن، به‌جز آراد. چون دریا دوباره گوشیش رو برداشت و با لبخند مشغول تایپ کردن شد. و آراد فقط به یه چیز فکر می‌کرد... اگه دریا واقعاً از یکی دیگه خوشش می‌اومد، اون وقت باید چی‌کار می‌کرد؟ 𓆩♡𓆪 نیمه‌ی ناآشنای من ادامه دارد…
پارت ۳۸ | نیمه‌ی ناآشنای من 🖤 دریا هنوز داشت با گوشیش ور می‌رفت که رها از روی تختش بلند شد و کنارش نشست. رها: دریااا، حالا جدی جدی می‌خوای با این ضیدان آشنا بشی؟ 😂 دریا با خنده گفت: ـ نمی‌دونم، شاید! مگه چیه؟ رها: هیچی، فقط یکی اینجاست که الان داره از حرص می‌ترکه! 😂 سام سریع برگشت سمت آراد. ـ منظورت کیه؟ من که کسی رو نمی‌بینم! رها خندید. ـ تو خودتو به اون راه نزن، سام! آراد با اخم از جاش بلند شد. ـ من می‌رم یه هوایی بخورم. سام: به‌به! هوای اتاق کم بود یا اسم ضیدان زیادی سنگین بود؟ 😂 آراد یه بالش به طرفش پرت کرد و از اتاق بیرون رفت. دریا تا در بسته شد، لبخندش رو جمع کرد. رها که متوجه تغییر حالتش شده بود، آروم پرسید: ـ چته؟ چرا یهو ساکت شدی؟ دریا شونه بالا انداخت. ـ هیچی، فقط خسته‌ام. رها خواست دوباره سؤال کنه، اما دریا بلند شد و گفت: ـ منم یه دور می‌زنم. الان برمی‌گردم. از اتاق بیرون رفت و به سمت حیاط اقامتگاه راه افتاد. هوا کم‌کم داشت تاریک می‌شد. دریا روی یکی از نیمکت‌ها نشست و به چراغ‌هایی که تازه روشن شده بودن خیره شد. هنوز چند دقیقه نگذشته بود که صدای نازنین رو شنید. نازنین با دو تا از دوستاش به سمتش می‌اومد. نازنین: اووووه! خانوم نیک‌فر! اینجا تنهایی؟ پس آرادت کجاست؟ 😂 دریا بدون اینکه نگاهش کنه، گفت: ـ به تو ربطی نداره. نازنین با تمسخر خندید. ـ وای، چه اعتمادبه‌نفسی! عزیزم، مگه خودش نگفت شما فقط هم‌مدرسه‌ای هستین؟ چرا هنوز اسمش رو با خودت می‌کشی این‌ور اون‌ور؟ یکی از دوستاش گفت: ـ شاید هنوز امید داره بالاخره آراد بهش توجه کنه! دریا از جاش بلند شد. ـ من حوصله‌ی بحث ندارم. لطفاً بذارین برم. نازنین جلوش رو گرفت. ـ وایسا، چرا ناراحت می‌شی؟ ما که چیزی نگفتیم! دریا با صدای لرزونی گفت: ـ گفتم بذارین رد بشم! این بار نازنین کنار رفت، اما قبل از رفتن دریا، آخرین حرفش رو هم زد: ـ راستی، امیدوارم اون ضیدانه واقعاً ازت خوشش بیاد؛ چون ظاهراً آراد که علاقه‌ای نداره! دریا دیگه جواب نداد. فقط با قدم‌های سریع ازشون دور شد. چشم‌هاش پر از اشک شده بود و نمی‌خواست کسی ببینه. --- وقتی دریا به اتاق برگشت، سام داشت با رها حرف می‌زد و آراد هم تازه از حیاط برگشته بود. دریا بی‌صدا وارد شد و مستقیم رفت سمت تختش. سام با دیدنش گفت: ـ کجا بودی؟ نکنه داشتی با ضیدان چت می‌کردی؟ 😂 رها هم خندید و گفت: ـ سام، ولش کن دیگه! سام که هنوز نمی‌دونست چه اتفاقی افتاده، گفت: ـ بابا یه شوخی کردم! اما دریا حتی لبخند هم نزد. آراد به صورتش نگاه کرد و متوجه شد چشم‌هاش قرمزه. آراد: دریا، چی شده؟ دریا سریع صورتش رو برگردوند. ـ هیچی. آراد: پس چرا چشمات قرمزه؟ دریا: گفتم هیچی! صدای دریا لرزید و همین کافی بود تا رها از جاش بلند بشه. رها: دریا؟ یکی چیزی بهت گفته؟ دریا سرش رو تکون داد. ـ می‌شه فقط تنهام بذارین؟ بعد پتو رو برداشت و رفت زیرش. اتاق ساکت شد. سام دیگه لبخند نمی‌زد. آراد هم با نگرانی به تخت دریا خیره شده بود. چند دقیقه بعد، صدای آهنگ از گوشی دریا بلند شد؛ آهنگ «مرور» از حامیم. دریا زیر پتو به دیوار برگشت و چشم‌هاش رو بست. تمام روز خودش رو نگه داشته بود، اما حالا دیگه نمی‌تونست. اشک‌هاش بی‌صدا روی صورتش می‌ریختن. دلش از حرف‌های نازنین گرفته بود، از شوخی‌هایی که حتی دوستاش بدون قصد ناراحت کردنش کرده بودن و بیشتر از همه، از آرادی که خودش گفته بود فقط هم‌مدرسه‌ای هستن. آراد آروم از جاش بلند شد و کنار تختش ایستاد. آراد: دریا؟ دریا سریع اشک‌هاش رو پاک کرد. ـ چیه؟ آراد: گریه می‌کنی؟ دریا با بغض گفت: ـ نه! می‌شه بری؟ می‌خوام بخوابم. آراد چند لحظه ساکت موند. دلش می‌خواست کنارش بشینه و ازش بپرسه کی ناراحتش کرده؛ اما نمی‌دونست چطور باید نزدیکش بشه، وقتی خودش گفته بود بینشون چیزی نیست. آروم گفت: ـ باشه... شب بخیر. دریا جوابی نداد. آراد برگشت سمت تخت خودش، اما قبل از اینکه بشینه، صدای آروم گریه‌ی دریا رو شنید. همون‌جا ایستاد. برای اولین بار، غرورش در برابر ناراحتی دریا کم آورده بود؛ ولی هنوز نمی‌دونست چطور باید همه‌چیز رو درست کنه. سام آهسته کنارش اومد و زیر لب گفت: ـ آراد، هر اتفاقی افتاده، یه چیزی ناراحتش کرده. به نظرم باید باهاش حرف بزنی. آراد نگاهش رو از دریا نگرفت. ـ اگه نخواد باهام حرف بزنه چی؟ سام این بار شوخی نکرد. ـ حداقل بهش نشون بده که برات مهمه. آراد به تخت دریا نگاه کرد و دستش رو توی موهاش کشید. دلش می‌خواست بره و بهش بگه که هنوز هم براش مهمه؛ اما آیا دریا بعد از اون همه حرف و رفتار سرد، حرفش رو باور می‌کرد؟ 𓆩♡𓆪 نیمه‌ی ناآشنای من ادامه دارد…
پارت ۳۹ | نیمه‌ی ناآشنای من 🥲🖤 دریا هنوز زیر پتو بود. چشم‌هاش خیس شده بودن، اما سعی می‌کرد حتی یه صدای کوچیک هم ازش درنیاد. گوشیش رو برداشت و وارد اینستاگرام شد. چند دقیقه‌ای بین عکس‌ها و ویدیوها گشت تا یه چیزی پیدا کنه که بتونه برای استوریش بذاره؛ یه چیزی که حال این روزاش رو نشون بده، بدون اینکه مجبور باشه برای کسی توضیح بده چی شده. بالاخره یه ویدیو پیدا کرد. یه پس‌زمینه‌ی تاریک، با یه آهنگ که اولش می‌گفت: «آن‌قدر دلم خونه، چشمام قرمزه...» دریا چند بار ویدیو رو از اول پخش کرد. انگار هر بار که می‌شنیدش، بیشتر یاد اتفاقات این چند روز می‌افتاد. زیر لب گفت: ـ دقیقاً حال خودمه... ویدیو رو برای استوریش انتخاب کرد. چند ثانیه به صفحه خیره موند و بعد، بدون اینکه چیزی بنویسه، منتشرش کرد. نه اسم کسی رو آورده بود، نه حرفی زده بود؛ فقط یه آهنگ و یه ویدیو. اما برای خودش، همون هم پر از حرف بود. گوشیش رو پایین آورد و چشم‌هاش رو بست. چند دقیقه بعد، دوباره صفحه‌ی آهنگ‌هاش رو باز کرد. این بار آهنگ «فاصله» از حامیم رو پیدا کرد و پخشش کرد. صدای آهنگ آروم توی اتاق پیچید. دریا پتو رو بیشتر دور خودش جمع کرد و صورتش رو توی بالش فرو برد. نمی‌دونست چرا نمی‌تونه این‌قدر راحت از کنار حرف‌های آراد بگذره. خودش بود که تصمیم گرفته بود سرد رفتار کنه؛ خودش بود که می‌خواست بهش ثابت کنه دیگه براش مهم نیست. ولی وقتی تنها می‌شد، تمام اون لبخندهای زورکی از بین می‌رفتن. چشم‌هاش دوباره پر از اشک شد. این بار دیگه حتی تلاش هم نکرد به خودش بگه گریه نکنه. فقط بی‌صدا اشک می‌ریخت و آهنگ رو گوش می‌داد. --- اون طرف اتاق، رها متوجه شد دریا هنوز زیر پتو تکون نخورده. آروم به سام اشاره کرد که سکوت کنه. بعد نگاهی به آراد انداخت. آراد از وقتی آهنگ شروع شده بود، چند بار به سمت تخت دریا نگاه کرده بود. حالا هم گوشیش دستش بود، اما اصلاً حواسش به صفحه نبود. یه‌دفعه نوتیفیکیشن اینستاگرامش بالا اومد. استوری جدید دریا. آراد سریع بازش کرد. همون ویدیو بود؛ همون آهنگ غمگین و همون جمله‌ای که اولش شنیده می‌شد. چند بار استوری رو دید. بعد بی‌اختیار وارد صفحه‌ی دریا شد و دوباره استوریش رو باز کرد. سام که متوجه شده بود، آروم پرسید: ـ استوری گذاشته؟ آراد جواب نداد. سام کمی نزدیک‌تر شد و با دیدن صفحه گفت: ـ حالش واقعاً خوب نیست، داداش. آراد گوشی رو پایین آورد و به تخت دریا نگاه کرد. دلش می‌خواست ازش بپرسه چرا ناراحته، اما می‌ترسید دوباره همون جواب سرد رو بشنوه. چند لحظه بعد، انگشتش رو روی صفحه حرکت داد و وارد چت دریا شد. نوشت: «دریا، خوبی؟» چند ثانیه به پیام نگاه کرد. بعد همه‌ی کلمات رو پاک کرد. گوشی رو کنار گذاشت و نفس عمیقی کشید. غرورش هنوز اجازه نمی‌داد چیزی بگه؛ حتی وقتی دلش بیشتر از هر وقت دیگه‌ای می‌خواست حال دریا رو بدونه. زیر پتو، دریا هنوز آهنگ «فاصله» رو گوش می‌داد و بی‌صدا گریه می‌کرد. گوشیش دوباره روشن شد؛ یه نفر استوریش رو لایک کرده بود. اما دریا حتی نگاه هم نکرد. اون فقط دلش می‌خواست امشب تموم بشه؛ شبی که باید کنار آدمی می‌گذروند که حضورش از یه طرف آرومش می‌کرد و از طرف دیگه، بیشتر از همه ناراحتش کرده بود. و آراد، چند قدم اون‌طرف‌تر، هنوز به صفحه‌ی چتشون خیره بود... با پیامی که هیچ‌وقت جرئت نکرد بفرستتش. 𓆩♡𓆪 نیمه‌ی ناآشنای من ادامه دارد…
پارت ۴۰ | نیمه‌ی ناآشنای من 🥲🖤 دریا هنوز زیر پتو بود و گوشی رو توی دستش نگه داشته بود. آهنگ «فاصله» از حامیم همچنان پخش می‌شد و هر بار که به صفحه‌ی گوشیش نگاه می‌کرد، بغضش سنگین‌تر می‌شد. استوری قبلیش رو دوباره دید و بعد رفت سراغ ویدیوهای ذخیره‌شده‌ش. چند دقیقه گشت تا اینکه یه ویدیو توجهش رو جلب کرد. پس‌زمینه‌ی تاریک بود و روش نوشته شده بود: «غمگینم مثل آزادی که برا غمگین شدن هزار تا دلیل داشت...» دریا چند ثانیه به جمله خیره موند. بعد یه لبخند تلخ زد و زیر لب گفت: ـ انگار یکی حال منو نوشته... ویدیو رو استوری کرد، بدون هیچ توضیحی. اما این بار، بعد از انتشارش، گوشی رو کنار نذاشت. دوباره شروع کرد به گشتن بین ویدیوها؛ یکی غمگین‌تر از اون یکی. هر جمله‌ای که می‌خوند، بیشتر به حال خودش فکر می‌کرد. به روزهایی که توی مدرسه تنها می‌نشست. به وقت‌هایی که دلش می‌خواست با کسی حرف بزنه، اما نمی‌دونست به کی. به تمام دفعاتی که ناراحت بود و وانمود می‌کرد اتفاقی نیفتاده. همیشه فکر می‌کرد اگه یه روز دوستای واقعی پیدا کنه، دیگه لازم نیست همه‌چیز رو تنهایی تحمل کنه. وقتی با رها آشنا شده بود، کم‌کم به خودش اجازه داده بود به یکی اعتماد کنه. فکر کرده بود بالاخره یه نفر رو پیدا کرده که می‌تونه کنارش خودش باشه؛ بدون اینکه نگران قضاوت شدن یا مسخره شدن باشه. ولی حالا حتی شوخی‌های رها هم به دلش سنگینی می‌کرد. می‌دونست رها قصد بدی نداشته. می‌دونست سام هم فقط شوخی کرده. اما وقتی آدم از قبل پر از غصه باشه، گاهی حتی یه جمله‌ی ساده هم می‌تونه بیشتر از چیزی که فکرش رو می‌کنی درد داشته باشه. دریا پتو رو تا زیر چشم‌هاش بالا کشید. با خودش فکر کرد: «یعنی من انقدر سخت‌دوست‌داشتنی‌ام که هر بار به یکی نزدیک می‌شم، آخرش باید دوباره احساس تنهایی کنم؟» چشم‌هاش دوباره پر از اشک شد. دلش برای خودش سوخته بود؛ برای دختری که همیشه سعی می‌کرد قوی باشه، حتی وقتی از درون خسته شده بود. برای دختری که هر بار به کسی اعتماد می‌کرد، ته دلش می‌ترسید دوباره تنها بمونه. و حالا که فکر می‌کرد بالاخره چند نفر رو پیدا کرده که می‌تونن دوستش باشن، حتی توی همون اتاق هم احساس تنهایی می‌کرد. گوشیش رو دوباره برداشت و یه ویدیوی دیگه دید. این بار چیزی استوری نکرد. فقط به صفحه خیره موند و اشک‌هاش آروم روی صورتش سر خوردن. سعی کرد جلوی گریه‌ش رو بگیره، اما دیگه خسته‌تر از اون بود که بتونه خودش رو جمع‌وجور کنه. صورتش رو توی بالش فرو برد تا صدایی ازش بیرون نیاد. --- اون طرف اتاق، رها چند بار به دریا نگاه کرد. از وقتی دریا برگشته بود، نه باهاش حرف زده بود و نه مثل همیشه سر به سرش گذاشته بود. آروم به سام گفت: ـ سام، فکر می‌کنی واقعاً از شوخی‌هامون ناراحت شده؟ سام این بار جدی جواب داد: ـ نمی‌دونم... ولی معلومه یه چیزی اذیتش می‌کنه. رها به تخت دریا نگاه کرد و لبش رو گاز گرفت. ـ من نمی‌خواستم ناراحتش کنم. فکر می‌کردم مثل همیشه باهامون شوخی می‌کنه. آراد که تا اون لحظه ساکت بود، گفت: ـ شاید فقط شوخی‌های امروز نبوده. رها برگشت سمتش. ـ یعنی چی؟ آراد نگاهش رو به تخت دریا دوخت. ـ نمی‌دونم... شاید یه چیزی هست که ما ازش خبر نداریم. این رو گفت، اما خودش بهتر از همه می‌دونست که حرف‌های خودش هم بخشی از ناراحتی دریاست. گوشیش دوباره روشن شد. استوری جدید دریا. آراد بازش کرد، ولی این بار فقط چند ثانیه نگاه کرد و گوشی رو پایین آورد. دیگه نمی‌تونست با دیدن اون همه جمله‌ی غمگین، خودش رو قانع کنه که حال دریا خوبه. دلش می‌خواست بره کنارش، اما نمی‌دونست از کجا شروع کنه. رها هم از جاش بلند شد و به سمت تخت دریا رفت. آروم صداش زد: ـ دریا؟ بیداری؟ دریا سریع اشک‌هاش رو پاک کرد و جواب داد: ـ آره... چی شده؟ ـ می‌تونم بیام کنارت؟ دریا چند لحظه سکوت کرد. دلش می‌خواست بگه «بیا، فقط یه کم کنارم بمون»؛ دلش می‌خواست یکی بفهمه چقدر خسته‌ست، بدون اینکه مجبور باشه همه‌چیز رو توضیح بده. اما بغضش اجازه نداد. فقط گفت: ـ رها، الان واقعاً حوصله ندارم. می‌خوام تنها باشم. رها با ناراحتی به پتو نگاه کرد. ـ باشه... هر وقت خواستی حرف بزنی، من هستم. بعد آروم برگشت سمت تخت خودش. دریا چشم‌هاش رو بست و یه اشک دیگه از گوشه‌ی چشمش پایین اومد. دلش نمی‌خواست رها رو از خودش دور کنه؛ اما نمی‌دونست چطور بهش بگه که امروز حتی شوخی‌های کوچیک هم براش سنگین بودن. دریا همیشه از تنهایی می‌ترسید؛ اما حالا، درست وقتی چند نفر دوروبرش بودن، بیشتر از همیشه احساس تنهایی می‌کرد. و آراد، در سکوت اتاق، برای اولین بار به این فکر افتاد که شاید چیزی که بین اون و دریا فاصله انداخته، فقط یه جمله نبوده... شاید دریا مدت‌ها بود که خیلی چیزها رو توی دلش نگه می‌داشت و هیچ‌کس متوجه نشده بود. 𓆩♡𓆪 نیمه‌ی ناآشنای من ادامه دارد…
پارت ۴۰ | نیمه‌ی ناآشنای من 🥲🖤 دریا هنوز زیر پتو بود و گوشی رو توی دستش نگه داشته بود. آهنگ «فاصله» از حامیم همچنان پخش می‌شد و هر بار که به صفحه‌ی گوشیش نگاه می‌کرد، بغضش سنگین‌تر می‌شد. استوری قبلیش رو دوباره دید و بعد رفت سراغ ویدیوهای ذخیره‌شده‌ش. چند دقیقه گشت تا اینکه یه ویدیو توجهش رو جلب کرد. پس‌زمینه‌ی تاریک بود و روش نوشته شده بود: «غمگینم مثل آزادی که برا غمگین شدن هزار تا دلیل داشت...» دریا چند ثانیه به جمله خیره موند. بعد یه لبخند تلخ زد و زیر لب گفت: ـ انگار یکی حال منو نوشته... ویدیو رو استوری کرد، بدون هیچ توضیحی. اما این بار، بعد از انتشارش، گوشی رو کنار نذاشت. دوباره شروع کرد به گشتن بین ویدیوها؛ یکی غمگین‌تر از اون یکی. هر جمله‌ای که می‌خوند، بیشتر به حال خودش فکر می‌کرد. به روزهایی که توی مدرسه تنها می‌نشست. به وقت‌هایی که دلش می‌خواست با کسی حرف بزنه، اما نمی‌دونست به کی. به تمام دفعاتی که ناراحت بود و وانمود می‌کرد اتفاقی نیفتاده. همیشه فکر می‌کرد اگه یه روز دوستای واقعی پیدا کنه، دیگه لازم نیست همه‌چیز رو تنهایی تحمل کنه. وقتی با رها آشنا شده بود، کم‌کم به خودش اجازه داده بود به یکی اعتماد کنه. فکر کرده بود بالاخره یه نفر رو پیدا کرده که می‌تونه کنارش خودش باشه؛ بدون اینکه نگران قضاوت شدن یا مسخره شدن باشه. ولی حالا حتی شوخی‌های رها هم به دلش سنگینی می‌کرد. می‌دونست رها قصد بدی نداشته. می‌دونست سام هم فقط شوخی کرده. اما وقتی آدم از قبل پر از غصه باشه، گاهی حتی یه جمله‌ی ساده هم می‌تونه بیشتر از چیزی که فکرش رو می‌کنی درد داشته باشه. دریا پتو رو تا زیر چشم‌هاش بالا کشید. با خودش فکر کرد: «یعنی من انقدر سخت‌دوست‌داشتنی‌ام که هر بار به یکی نزدیک می‌شم، آخرش باید دوباره احساس تنهایی کنم؟» چشم‌هاش دوباره پر از اشک شد. دلش برای خودش سوخته بود؛ برای دختری که همیشه سعی می‌کرد قوی باشه، حتی وقتی از درون خسته شده بود. برای دختری که هر بار به کسی اعتماد می‌کرد، ته دلش می‌ترسید دوباره تنها بمونه. و حالا که فکر می‌کرد بالاخره چند نفر رو پیدا کرده که می‌تونن دوستش باشن، حتی توی همون اتاق هم احساس تنهایی می‌کرد. گوشیش رو دوباره برداشت و یه ویدیوی دیگه دید. این بار چیزی استوری نکرد. فقط به صفحه خیره موند و اشک‌هاش آروم روی صورتش سر خوردن. سعی کرد جلوی گریه‌ش رو بگیره، اما دیگه خسته‌تر از اون بود که بتونه خودش رو جمع‌وجور کنه. صورتش رو توی بالش فرو برد تا صدایی ازش بیرون نیاد. --- اون طرف اتاق، رها چند بار به دریا نگاه کرد. از وقتی دریا برگشته بود، نه باهاش حرف زده بود و نه مثل همیشه سر به سرش گذاشته بود. آروم به سام گفت: ـ سام، فکر می‌کنی واقعاً از شوخی‌هامون ناراحت شده؟ سام این بار جدی جواب داد: ـ نمی‌دونم... ولی معلومه یه چیزی اذیتش می‌کنه. رها به تخت دریا نگاه کرد و لبش رو گاز گرفت. ـ من نمی‌خواستم ناراحتش کنم. فکر می‌کردم مثل همیشه باهامون شوخی می‌کنه. آراد که تا اون لحظه ساکت بود، گفت: ـ شاید فقط شوخی‌های امروز نبوده. رها برگشت سمتش. ـ یعنی چی؟ آراد نگاهش رو به تخت دریا دوخت. ـ نمی‌دونم... شاید یه چیزی هست که ما ازش خبر نداریم. این رو گفت، اما خودش بهتر از همه می‌دونست که حرف‌های خودش هم بخشی از ناراحتی دریاست. گوشیش دوباره روشن شد. استوری جدید دریا. آراد بازش کرد، ولی این بار فقط چند ثانیه نگاه کرد و گوشی رو پایین آورد. دیگه نمی‌تونست با دیدن اون همه جمله‌ی غمگین، خودش رو قانع کنه که حال دریا خوبه. دلش می‌خواست بره کنارش، اما نمی‌دونست از کجا شروع کنه. رها هم از جاش بلند شد و به سمت تخت دریا رفت. آروم صداش زد: ـ دریا؟ بیداری؟ دریا سریع اشک‌هاش رو پاک کرد و جواب داد: ـ آره... چی شده؟ ـ می‌تونم بیام کنارت؟ دریا چند لحظه سکوت کرد. دلش می‌خواست بگه «بیا، فقط یه کم کنارم بمون»؛ دلش می‌خواست یکی بفهمه چقدر خسته‌ست، بدون اینکه مجبور باشه همه‌چیز رو توضیح بده. اما بغضش اجازه نداد. فقط گفت: ـ رها، الان واقعاً حوصله ندارم. می‌خوام تنها باشم. رها با ناراحتی به پتو نگاه کرد. ـ باشه... هر وقت خواستی حرف بزنی، من هستم. بعد آروم برگشت سمت تخت خودش. دریا چشم‌هاش رو بست و یه اشک دیگه از گوشه‌ی چشمش پایین اومد. دلش نمی‌خواست رها رو از خودش دور کنه؛ اما نمی‌دونست چطور بهش بگه که امروز حتی شوخی‌های کوچیک هم براش سنگین بودن. دریا همیشه از تنهایی می‌ترسید؛ اما حالا، درست وقتی چند نفر دوروبرش بودن، بیشتر از همیشه احساس تنهایی می‌کرد. و آراد، در سکوت اتاق، برای اولین بار به این فکر افتاد که شاید چیزی که بین اون و دریا فاصله انداخته، فقط یه جمله نبوده... شاید دریا مدت‌ها بود که خیلی چیزها رو توی دلش نگه می‌داشت و هیچ‌کس متوجه نشده بود. 𓆩♡𓆪 نیمه‌ی ناآشنای من ادامه دارد…
پارت ۴۱ | نیمه‌ی ناآشنای من 🥀🖤 دریا هنوز زیر پتو بود و بی‌صدا اشک می‌ریخت. گوشی توی دستش بود و بی‌هدف بین ویدیوها می‌گشت. بالاخره یه ویدیو پیدا کرد؛ دختری که با صدای غمگین آهنگی می‌خوند و کلماتش بیشتر از هر چیزی به حال دریا شبیه بودن. دریا ویدیو رو چند بار دید. چشم‌هاش دوباره پر از اشک شد و بدون اینکه چیزی بنویسه، استوریش کرد. گوشیش رو روی سینه‌ش گذاشت و چشم‌هاش رو بست. دیگه واقعاً خسته شده بود؛ از اینکه همیشه حالش رو پنهون کنه، از اینکه هر بار دلش می‌گیره مجبور باشه تنهایی خودش رو آروم کنه و از اینکه حتی وقتی بین آدم‌هاست، باز هم احساس تنهایی می‌کنه. اون طرف اتاق، آراد که طبق عادت گوشی دریا رو توی اینستاگرام دنبال می‌کرد، استوری جدیدش رو دید. این بار دیگه نتونست بی‌تفاوت بمونه. چند لحظه به صفحه خیره شد. بعد گوشی رو کنار گذاشت و به دریا نگاه کرد. زیر پتو جمع شده بود و شونه‌هاش گاهی خیلی آروم تکون می‌خوردن. آراد با خودش گفت: «لعنتی... چقدر باید ناراحت باشه که این‌همه استوری غمگین می‌ذاره؟» برای اولین بار، غرورش دیگه براش مهم نبود. از جاش بلند شد و آروم رفت سمت تخت دریا. کنار تخت نشست و چند لحظه به پتو نگاه کرد. بعد دستش رو به‌آرومی روی دست دریا گذاشت؛ دستش از روی پتو بود. با صدای آرومی گفت: ـ دریا جونم... خوبی؟ دریا با شنیدن صدای آراد، برای لحظه‌ای نفسش رو حبس کرد. انتظار نداشت این‌طوری صداش کنه. سریع اشک‌هاش رو پاک کرد و سعی کرد صدای خودش رو عادی نشون بده. ـ آره... خوبم. آراد دستش رو از روی پتو برنداشت. ـ دریا، لطفاً با من این‌جوری حرف نزن. می‌دونم خوبی نیستی. دریا صورتش رو بیشتر به سمت دیوار چرخوند. ـ آراد، چیزی نیست. می‌خوام بخوابم. آراد کمی خم شد تا صدای آرومش رو بهتر بشنوه. ـ باشه، می‌تونی بخوابی... ولی قبلش فقط بهم بگو چی شده. دریا لبش رو گاز گرفت تا بغضش رو نگه داره. ـ هیچی نشده، آراد! آراد چند ثانیه سکوت کرد و بعد آروم گفت: ـ پس چرا داری گریه می‌کنی؟ همین سؤال کافی بود تا بغض دریا دوباره بشکنه. چند لحظه سعی کرد خودش رو نگه داره، اما بالاخره یه هق‌هق کوتاه از بین لب‌هاش بیرون اومد. آراد دلش فرو ریخت. ـ دریا... دریا سریع صورتش رو توی بالش پنهون کرد. ـ نگو دریا! تو رو خدا چیزی نگو... آراد با شنیدن صدای لرزونش، دستش رو آروم روی پتو فشرد. ـ باشه، چیزی نمی‌گم. فقط... می‌شه یه لحظه نگام کنی؟ دریا سرش رو تکون داد. ـ نمی‌خوام. ـ چرا؟ ـ چون نمی‌خوام منو این‌طوری ببینی! آراد ماتش برد. ـ چه‌طوری؟ دریا با صدایی که به‌زور شنیده می‌شد، گفت: ـ با چشم‌های قرمز... با صورت خیس... با این حال خرابم! آراد سرش رو پایین انداخت. ـ دریا، تو لازم نیست همیشه جلوی من خودتو قوی نشون بدی. دریا تلخ خندید؛ خنده‌ای که بیشتر شبیه گریه بود. ـ جلوی تو؟ آراد، تو خودت گفتی ما فقط هم‌مدرسه‌ایم. پس چرا الان اومدی اینجا؟ آراد انگار حرفی برای گفتن نداشت. چند ثانیه سکوت کرد و بعد گفت: ـ چون نمی‌تونم ببینم ناراحتی و وانمود کنم برام مهم نیست. دریا آروم پتو رو پایین آورد، اما هنوز صورتش رو به سمت دیوار نگه داشته بود. ـ ولی خودت گفتی عادی‌تر رفتار کنیم. گفتی فقط هم‌مدرسه‌ایم. منم دارم همون کاری رو می‌کنم که خودت خواستی. صدای آراد پایین‌تر اومد. ـ می‌دونم... ـ پس چرا الان اینجایی؟ آراد دستش رو از روی پتو برداشت و به دست‌های خودش نگاه کرد. ـ چون اشتباه کردم، دریا. دریا برای اولین بار سرش رو کمی چرخوند. آراد ادامه داد: ـ فکر کردم اگه ازت فاصله بگیرم، همه‌چی برام راحت‌تر می‌شه. فکر کردم می‌تونم مثل قبل رفتار کنم و اصلاً به این فکر نکنم که وقتی باهام حرف نمی‌زنی، وقتی بهم نگاه نمی‌کنی... چقدر دلم می‌خواد دوباره مثل قبل باشیم. دریا با چشم‌های خیس نگاهش کرد. ـ پس چرا این کارو کردی؟ آراد نفس عمیقی کشید. ـ چون یه جاهایی بلد نیستم با احساساتم چی‌کار کنم. به‌جای اینکه درست رفتار کنم، حرفی زدم که ناراحتت کرد. اشک از گوشه‌ی چشم دریا پایین اومد. ـ تو نمی‌دونی امروز چی گذشت... آراد سریع گفت: ـ پس بهم بگو. هرچی هست، گوش می‌دم. دریا دوباره سرش رو پایین انداخت. ـ نازنین و دوستاش مسخره‌م کردن. گفتن تو اصلاً به من علاقه‌ای نداری... گفتن من هنوز امید دارم که تو بهم توجه کنی. آراد اخم کرد، اما چیزی نگفت. دریا ادامه داد: ـ بعدشم وقتی برگشتم، سام و رها هم شوخی کردن. می‌دونم قصد بدی نداشتن، ولی... دیگه تحملش رو نداشتم. صدای دریا شکست. ـ آراد، من همیشه تنها بودم. وقتی بالاخره فکر کردم چند نفر رو پیدا کردم که می‌تونم کنارشون راحت باشم، دوباره احساس کردم زیادی‌ام... انگار هیچ‌کس واقعاً نمی‌خواد منو بفهمه. آراد دیگه نتونست چیزی بگه. فقط با ناراحتی بهش نگاه کرد. دریا اشک‌هاش رو پاک کرد و ادامه داد:
پارت ۴۲ ـ من حتی نمی‌دونم چرا این‌قدر از حرف تو ناراحت شدم. شاید چون... فکر می‌کردم برای تو یه کم بیشتر از یه هم‌مدرسه‌ای‌ام. این جمله توی دل آراد نشست. آروم گفت: ـ دریا، تو برای من فقط یه هم‌مدرسه‌ای نیستی. دریا با تعجب نگاهش کرد. آراد مکث کرد و ادامه داد: ـ ولی می‌دونم که حق ندارم ازت انتظار داشته باشم حرفم رو باور کنی. مخصوصاً وقتی خودم با رفتارهام بهت ثابت نکردم. چند لحظه سکوت بینشون افتاد. بعد آراد دوباره دستش رو روی دست دریا گذاشت و آروم پرسید: ـ می‌تونم یه کم همین‌جا بشینم؟ دریا چیزی نگفت. فقط سرش رو به‌آرومی تکون داد. آراد همون‌جا کنار تخت موند. نه سؤال دیگه‌ای پرسید، نه سعی کرد مجبورش کنه حرف بزنه. فقط حضور داشت. دریا بعد از چند دقیقه، آروم گفت: ـ آراد؟ ـ جانم؟ ـ به کسی نگو گریه کردم، باشه؟ آراد نگاهش کرد و با صدای مطمئنی گفت: ـ قول می‌دم. دریا دوباره چشم‌هاش رو بست. هنوز ناراحت بود، هنوز حرف‌های نازنین از ذهنش بیرون نرفته بود و هنوز نمی‌دونست باید درباره‌ی آراد چه فکری کنه. اما برای اولین بار از وقتی به اتاق برگشته بود، احساس نمی‌کرد کاملاً تنهاست. آراد همون‌جا نشسته بود و به دختری نگاه می‌کرد که تمام این مدت سعی کرده بود ناراحتی‌هاش رو پنهون کنه. دلش می‌خواست بهش بگه که نمی‌خواد دوباره باعث اشک‌هاش بشه؛ اما می‌دونست گفتن این حرف کافی نیست. این بار باید با رفتارش ثابت می‌کرد که دریا براش مهمه. 𓆩♡𓆪 نیمه‌ی ناآشنای من ادامه دارد…
پارت ۴۳ | نیمه‌ی ناآشنای من رها و سام هنوز توی اتاق نبودن و دریا همچنان زیر پتو صورتش رو پنهون کرده بود. آراد چند لحظه بهش نگاه کرد؛ دلش نمی‌اومد ببینه دختری که همیشه سعی می‌کرد قوی باشه، این‌طوری بی‌صدا گریه می‌کنه. آروم پتو رو از روی صورتش کنار زد و گفت: ـ دریا جونم، بیا بیرون... با من قهر باش، دعوام کن، هرچی می‌خوای بگو، ولی این‌جوری گریه نکن. دریا صورتش رو برگردوند تا آراد اشک‌هاش رو نبینه، اما آراد آروم بلندش کرد و نشوندش. بعد با دست‌هاش اشک‌های روی گونه‌هاش رو پاک کرد و کشیدش توی بغلش. ـ گریه نکن، چشای خوشگلو خیس نکن، فدات بشم... دریا سعی کرد جلوی گریه‌ش رو بگیره، ولی با شنیدن صدای آراد دوباره بغضش ترکید. صورتش رو توی سینه‌ی اون پنهون کرد و گوشه‌ی لباسش رو توی دستش گرفت. آراد دستش رو آروم روی موهای دریا کشید. ـ ببخشید، من اشتباه کردم. تو این مدت خیلی دلم برات تنگ شده بود، ولی غرورم نذاشت بهت بگم. فکر می‌کردم اگه سرد رفتار کنم، همه‌چی عادی می‌شه... ولی فقط ناراحتت کردم. دریا با صدای گرفته‌ای گفت: ـ پس چرا اون حرفو زدی؟ چرا گفتی فقط هم‌مدرسه‌ایم؟ آراد چشم‌هاش رو بست و نفس عمیقی کشید. ـ نمی‌دونم... شاید چون خودمم نمی‌دونستم با احساسم چی‌کار کنم. ولی حق نداشتم تو رو وسط سردرگمی خودم اذیت کنم. بعد کمی ازش فاصله گرفت و با انگشت شستش اشک گوشه‌ی چشمش رو پاک کرد. ـ گریه نکن دیگه، من هستم. اینجام، جایی نمی‌رم. دریا با چشم‌های خیس نگاهش کرد. ـ قول می‌دی دوباره باهام اون‌جوری رفتار نکنی؟ آراد بدون مکث جواب داد: ـ قول می‌دم تلاشم رو بکنم که دیگه باعث ناراحتیت نشم. نمی‌خوام یه قول الکی بدم؛ می‌خوام خودت با رفتارم بفهمی. دریا دوباره سرش رو روی شونه‌ی آراد گذاشت. هنوز ته دلش ازش دلخور بود، اما دلش برای همین لحظه‌ها تنگ شده بود؛ برای وقت‌هایی که آراد کنارش بود و لازم نبود وانمود کنه حالش خوبه. آراد آروم پیشونیش رو به موهای دریا تکیه داد و زمزمه کرد: ـ کاش زودتر می‌فهمیدم چقدر دلم برات تنگ شده... دریا چیزی نگفت؛ فقط دست‌هاش رو دور آراد حلقه کرد. و آراد برای اولین بار فهمید گاهی یه آغوش ساده، از هزار تا جمله‌ی عاشقانه مهم‌تره. 𓆩♡𓆪 نیمه‌ی ناآشنای من ادامه دارد…
پارت ۴۴ | نیمه‌ی ناآشنای من آراد هنوز دریا رو توی بغلش نگه داشته بود که آروم گفت: ـ خب دیگه، بسه گریه کردن! بیا مثل قبل بشیم، باشه؟ بیا خوش بگذرونیم، مسخره‌بازی دربیاریم، بخندیم... دلم برای دریا‌ی خندون خودم تنگ شده. دریا سرش رو از روی شونه‌ش بلند کرد و با اخم کوچیکی گفت: ـ دریا‌ی خودت؟ کی گفته من مال توام؟ آراد لبخند کجی زد. ـ اوه اوه! پس خانوم دوباره زبونش باز شد؟ همینو می‌خواستم! دریا برای اولین بار بعد از اون همه گریه، لبخند کوچیکی زد. آراد با دیدن لبخندش، گونه‌ش رو آروم نیشگون گرفت و گفت: ـ آخیش! بالاخره این لبخندو دیدم. دیگه نذار کسی ناراحتت کنه، مخصوصاً خودم. همون لحظه در اتاق باز شد و رها و سام وارد شدن. سام تا چشمش به اون دوتا افتاد، ابروهاش رو بالا انداخت. ـ وااای! ما کجا بودیم، اینجا چه خبر بوده؟ رها هم با دیدن چشم‌های سرخ دریا سریع جلو اومد. ـ دریا؟ عزیزم گریه کردی؟ چی شده؟ دریا خواست جواب بده که آراد گفت: ـ چیزی نشده، فقط یکم ناراحت بود. الان بهتره. سام با شیطنت نگاهشون کرد. ـ آهااان! پس ما رفتیم یه دوری بزنیم، برگشتیم دیدیم آشتی‌کنون خانوادگی برگزار شده! آراد یه بالش برداشت و طرفش پرت کرد. ـ سام، خفه شو! سام خندید و بالش رو گرفت. ـ چرا می‌زنی؟ من که چیزی نگفتم! رها کنار دریا نشست و دستش رو گرفت. ـ خب، حالا که همه خوبن، بیاین یه کاری کنیم حوصله‌مون سر نره. شش روز اینجاییم، نمی‌شه که همش تو اتاق بشینیم! دریا سرش رو تکون داد. ـ موافقم. بریم یه جایی؟ دلم می‌خواد یکم هوا بخورم. آراد سریع بلند شد و دستش رو به طرفش گرفت. ـ پس پاشو خانوم، امروز هر جا تو بگی می‌ریم. دریا دستش رو گرفت و بلند شد. سام با خنده گفت: ـ عجب! از کی تا حالا آراد راد شده تور لیدر شخصی؟ آراد بدون اینکه نگاهش کنه، جواب داد: ـ از وقتی فهمیدم بعضیا بیشتر از چیزی که فکر می‌کردم برام مهمن. برای یه لحظه همه ساکت شدن. دریا هم سرش رو پایین انداخت تا لبخندش رو پنهون کنه. اما سام که نمی‌تونست حتی پنج ثانیه جدی بمونه، دست‌هاش رو به هم زد و گفت: ـ خب عاشقانه‌بازی بسه! یکی بگه بریم کافه یا بریم بگردیم؟ دریا خندید و گفت: ـ اول بریم یه چیزی بخوریم، من از صبح هیچی درست‌وحسابی نخوردم! آراد با تعجب نگاهش کرد. ـ چی؟ از صبح چیزی نخوردی؟ دریا، چرا نگفتی؟ ـ وای آراد، الان دیگه خوبم! گرسنه‌مه فقط. آراد کاپشنش رو برداشت و به طرف در رفت. ـ پس زود باشین. امروز اجازه نمی‌دم کسی گرسنه بمونه! سام زیر لب به رها گفت: ـ این همون آراده؟ یکی بیاد منو از خواب بیدار کنه! و این بار، صدای خنده‌ی دریا تمام اتاق رو پر کرد؛ همون صدایی که آراد دلش می‌خواست دوباره بشنوه. 𓆩♡𓆪 نیمه‌ی ناآشنای من ادامه دارد…
پارت ۴۵ | نیمه‌ی ناآشنای من ♡ چهارتایی از اتاق بیرون رفتن. آراد کنار دریا راه می‌رفت و هر چند ثانیه یه چیزی بهش می‌گفت. ـ دریا؟ ـ جانم؟ آراد لبخند زد. ـ هیچی، فقط دوست داشتم صدات رو بشنوم! دریا با خجالت سرش رو پایین انداخت. ـ آراد، مسخره‌بازی درنیار! سام از پشت سر گفت: ـ وای خدا! یکی اینو خاموش کنه، من تحمل این همه عشق رو ندارم! آراد خندید و دستش رو توی جیبش گذاشت. ـ حسودیت نشه سام جان، تو هم یه روز یکی پیدا می‌کنی که تحملت کنه! رها زد زیر خنده و سام با اعتراض گفت: ـ اصلاً من چرا با شماها اومدم بیرون؟! آراد یه‌دفعه ایستاد و رو به سام و رها گفت: ـ بچه‌ها، بذارین خیلی راحت به همتون بگم. من از دریا خوشم میاد، عاشقشم؛ پس حرف دیگه‌ای نمی‌مونه! دریا با شنیدن حرفش سر جاش خشکش زد. گونه‌هاش حسابی سرخ شده بود و نمی‌دونست کجا رو نگاه کنه. رها با ذوق دستش رو جلوی دهنش گرفت. ـ وااای دریا! شنیدی چی گفت؟! سام هم دستش رو روی قلبش گذاشت و نمایشی گفت: ـ آراد راد، سلطان غرور مدرسه، بالاخره اعتراف کرد! من باید این لحظه‌ی تاریخی رو ثبت کنم! ـ سام، یه بار دیگه حرف بزنی گوشیت رو می‌ندازم توی آب! همه خندیدن. دریا آروم به بازوی آراد زد و زیر لب گفت: ـ تو چرا جلوی همه اینو گفتی؟! آراد خم شد و آروم کنار گوشش گفت: ـ چون نمی‌خوام دیگه حتی یه لحظه فکر کنی برام مهم نیستی. دریا لبخندش رو پنهون کرد و چیزی نگفت. آراد دستش رو به طرفش گرفت. ـ حالا خانوم خوشگل، اجازه می‌دی دستتو بگیرم یا باید از سام اجازه بگیرم؟ دریا با خجالت دستش رو توی دست آراد گذاشت و گفت: ـ فقط ساکت شو! آراد خندید. ـ چشم عشقم! ـ آراااد! 😳 صدای خنده‌ی سام و رها دوباره توی راهرو پیچید. 𓆩♡𓆪 نیمه‌ی ناآشنای من ادامه دارد…
پارت ۴۶ | نیمه‌ی ناآشنای من 😂❤️ همین‌طور که به سمت سالن غذاخوری می‌رفتن، آراد دست دریا رو ول نمی‌کرد. دریا آروم گفت: ـ آراد، خب دستمو ول کن، همه دارن نگامون می‌کنن! ـ خب نگاه کنن، مگه چیه؟ دوست‌دخترمه! دریا با چشم‌های گرد شده برگشت سمتش. ـ کی دوست‌دخترته؟! 😳 آراد خندید. ـ اوه! پس هنوز قبول نکردی؟ باشه، من صبر می‌کنم، ولی دستتو ول نمی‌کنم! سام از پشت سر داد زد: ـ یکی بیاد این بچه رو از عشق پاک کنه، مغزش هنگ کرده! 🤣 آراد برگشت سمتش. ـ سام، تو نگران خودت باش که هنوز کسی پیدا نشده تحملت کنه! رها از خنده خم شده بود. ـ دریا، تو چطوری اینو تحمل می‌کنی؟! دریا خندید و گفت: ـ خودمم نمی‌دونم، فکر کنم باید براش دعا کنیم! آراد دستش رو روی قلبش گذاشت. ـ وای! عشقم جلوی همه دلمو شکست! دریا که صورتش دوباره سرخ شده بود، آروم گفت: ـ آراد، یه دقیقه ساکت می‌شی؟! آراد نزدیک‌تر شد و با لبخند گفت: ـ اگه یه بوس کوچولو بدی، شاید! 😂 دریا با شوک زد به بازوش. ـ آراااد! خجالت بکش! سام همون لحظه بینشون پرید. ـ نه دیگه، من نمی‌ذارم! این بچه رو باید ببریم دکتر، حالش اصلاً خوب نیست! آراد بالش فرضی‌ای به سمتش پرت کرد. ـ برو کنار، حسود! دریا درحالی‌که می‌خندید، دست آراد رو محکم‌تر گرفت و گفت: ـ بیا بریم غذا بخوریم، قبل از اینکه سام واقعاً خفه‌ت کنه! آراد با رضایت لبخند زد. ـ چشم عزیزم، هرچی تو بگی! سام دست‌هاش رو بالا برد. ـ خدایا، من فقط یه غذای آروم می‌خواستم، نه تماشای سریال عاشقانه! 🤣 𓆩♡𓆪 نیمه‌ی ناآشنای من ادامه دارد…