eitaa logo
Longing 𓆩♡𓆪
55 دنبال‌کننده
117 عکس
203 ویدیو
0 فایل
𓂃 ࣪˖ ִֶָ𐀔 یه دختر با گذشته‌ای پر از دلتنگی… یه پسر با رازهایی ناگفته… و نامه‌ای که قراره همه‌چیز رو تغییر بده. ♡ نیمه‌ی ناآشنای من
مشاهده در ایتا
دانلود
پارت ۴۳ | نیمه‌ی ناآشنای من رها و سام هنوز توی اتاق نبودن و دریا همچنان زیر پتو صورتش رو پنهون کرده بود. آراد چند لحظه بهش نگاه کرد؛ دلش نمی‌اومد ببینه دختری که همیشه سعی می‌کرد قوی باشه، این‌طوری بی‌صدا گریه می‌کنه. آروم پتو رو از روی صورتش کنار زد و گفت: ـ دریا جونم، بیا بیرون... با من قهر باش، دعوام کن، هرچی می‌خوای بگو، ولی این‌جوری گریه نکن. دریا صورتش رو برگردوند تا آراد اشک‌هاش رو نبینه، اما آراد آروم بلندش کرد و نشوندش. بعد با دست‌هاش اشک‌های روی گونه‌هاش رو پاک کرد و کشیدش توی بغلش. ـ گریه نکن، چشای خوشگلو خیس نکن، فدات بشم... دریا سعی کرد جلوی گریه‌ش رو بگیره، ولی با شنیدن صدای آراد دوباره بغضش ترکید. صورتش رو توی سینه‌ی اون پنهون کرد و گوشه‌ی لباسش رو توی دستش گرفت. آراد دستش رو آروم روی موهای دریا کشید. ـ ببخشید، من اشتباه کردم. تو این مدت خیلی دلم برات تنگ شده بود، ولی غرورم نذاشت بهت بگم. فکر می‌کردم اگه سرد رفتار کنم، همه‌چی عادی می‌شه... ولی فقط ناراحتت کردم. دریا با صدای گرفته‌ای گفت: ـ پس چرا اون حرفو زدی؟ چرا گفتی فقط هم‌مدرسه‌ایم؟ آراد چشم‌هاش رو بست و نفس عمیقی کشید. ـ نمی‌دونم... شاید چون خودمم نمی‌دونستم با احساسم چی‌کار کنم. ولی حق نداشتم تو رو وسط سردرگمی خودم اذیت کنم. بعد کمی ازش فاصله گرفت و با انگشت شستش اشک گوشه‌ی چشمش رو پاک کرد. ـ گریه نکن دیگه، من هستم. اینجام، جایی نمی‌رم. دریا با چشم‌های خیس نگاهش کرد. ـ قول می‌دی دوباره باهام اون‌جوری رفتار نکنی؟ آراد بدون مکث جواب داد: ـ قول می‌دم تلاشم رو بکنم که دیگه باعث ناراحتیت نشم. نمی‌خوام یه قول الکی بدم؛ می‌خوام خودت با رفتارم بفهمی. دریا دوباره سرش رو روی شونه‌ی آراد گذاشت. هنوز ته دلش ازش دلخور بود، اما دلش برای همین لحظه‌ها تنگ شده بود؛ برای وقت‌هایی که آراد کنارش بود و لازم نبود وانمود کنه حالش خوبه. آراد آروم پیشونیش رو به موهای دریا تکیه داد و زمزمه کرد: ـ کاش زودتر می‌فهمیدم چقدر دلم برات تنگ شده... دریا چیزی نگفت؛ فقط دست‌هاش رو دور آراد حلقه کرد. و آراد برای اولین بار فهمید گاهی یه آغوش ساده، از هزار تا جمله‌ی عاشقانه مهم‌تره. 𓆩♡𓆪 نیمه‌ی ناآشنای من ادامه دارد…
پارت ۴۴ | نیمه‌ی ناآشنای من آراد هنوز دریا رو توی بغلش نگه داشته بود که آروم گفت: ـ خب دیگه، بسه گریه کردن! بیا مثل قبل بشیم، باشه؟ بیا خوش بگذرونیم، مسخره‌بازی دربیاریم، بخندیم... دلم برای دریا‌ی خندون خودم تنگ شده. دریا سرش رو از روی شونه‌ش بلند کرد و با اخم کوچیکی گفت: ـ دریا‌ی خودت؟ کی گفته من مال توام؟ آراد لبخند کجی زد. ـ اوه اوه! پس خانوم دوباره زبونش باز شد؟ همینو می‌خواستم! دریا برای اولین بار بعد از اون همه گریه، لبخند کوچیکی زد. آراد با دیدن لبخندش، گونه‌ش رو آروم نیشگون گرفت و گفت: ـ آخیش! بالاخره این لبخندو دیدم. دیگه نذار کسی ناراحتت کنه، مخصوصاً خودم. همون لحظه در اتاق باز شد و رها و سام وارد شدن. سام تا چشمش به اون دوتا افتاد، ابروهاش رو بالا انداخت. ـ وااای! ما کجا بودیم، اینجا چه خبر بوده؟ رها هم با دیدن چشم‌های سرخ دریا سریع جلو اومد. ـ دریا؟ عزیزم گریه کردی؟ چی شده؟ دریا خواست جواب بده که آراد گفت: ـ چیزی نشده، فقط یکم ناراحت بود. الان بهتره. سام با شیطنت نگاهشون کرد. ـ آهااان! پس ما رفتیم یه دوری بزنیم، برگشتیم دیدیم آشتی‌کنون خانوادگی برگزار شده! آراد یه بالش برداشت و طرفش پرت کرد. ـ سام، خفه شو! سام خندید و بالش رو گرفت. ـ چرا می‌زنی؟ من که چیزی نگفتم! رها کنار دریا نشست و دستش رو گرفت. ـ خب، حالا که همه خوبن، بیاین یه کاری کنیم حوصله‌مون سر نره. شش روز اینجاییم، نمی‌شه که همش تو اتاق بشینیم! دریا سرش رو تکون داد. ـ موافقم. بریم یه جایی؟ دلم می‌خواد یکم هوا بخورم. آراد سریع بلند شد و دستش رو به طرفش گرفت. ـ پس پاشو خانوم، امروز هر جا تو بگی می‌ریم. دریا دستش رو گرفت و بلند شد. سام با خنده گفت: ـ عجب! از کی تا حالا آراد راد شده تور لیدر شخصی؟ آراد بدون اینکه نگاهش کنه، جواب داد: ـ از وقتی فهمیدم بعضیا بیشتر از چیزی که فکر می‌کردم برام مهمن. برای یه لحظه همه ساکت شدن. دریا هم سرش رو پایین انداخت تا لبخندش رو پنهون کنه. اما سام که نمی‌تونست حتی پنج ثانیه جدی بمونه، دست‌هاش رو به هم زد و گفت: ـ خب عاشقانه‌بازی بسه! یکی بگه بریم کافه یا بریم بگردیم؟ دریا خندید و گفت: ـ اول بریم یه چیزی بخوریم، من از صبح هیچی درست‌وحسابی نخوردم! آراد با تعجب نگاهش کرد. ـ چی؟ از صبح چیزی نخوردی؟ دریا، چرا نگفتی؟ ـ وای آراد، الان دیگه خوبم! گرسنه‌مه فقط. آراد کاپشنش رو برداشت و به طرف در رفت. ـ پس زود باشین. امروز اجازه نمی‌دم کسی گرسنه بمونه! سام زیر لب به رها گفت: ـ این همون آراده؟ یکی بیاد منو از خواب بیدار کنه! و این بار، صدای خنده‌ی دریا تمام اتاق رو پر کرد؛ همون صدایی که آراد دلش می‌خواست دوباره بشنوه. 𓆩♡𓆪 نیمه‌ی ناآشنای من ادامه دارد…
پارت ۴۵ | نیمه‌ی ناآشنای من ♡ چهارتایی از اتاق بیرون رفتن. آراد کنار دریا راه می‌رفت و هر چند ثانیه یه چیزی بهش می‌گفت. ـ دریا؟ ـ جانم؟ آراد لبخند زد. ـ هیچی، فقط دوست داشتم صدات رو بشنوم! دریا با خجالت سرش رو پایین انداخت. ـ آراد، مسخره‌بازی درنیار! سام از پشت سر گفت: ـ وای خدا! یکی اینو خاموش کنه، من تحمل این همه عشق رو ندارم! آراد خندید و دستش رو توی جیبش گذاشت. ـ حسودیت نشه سام جان، تو هم یه روز یکی پیدا می‌کنی که تحملت کنه! رها زد زیر خنده و سام با اعتراض گفت: ـ اصلاً من چرا با شماها اومدم بیرون؟! آراد یه‌دفعه ایستاد و رو به سام و رها گفت: ـ بچه‌ها، بذارین خیلی راحت به همتون بگم. من از دریا خوشم میاد، عاشقشم؛ پس حرف دیگه‌ای نمی‌مونه! دریا با شنیدن حرفش سر جاش خشکش زد. گونه‌هاش حسابی سرخ شده بود و نمی‌دونست کجا رو نگاه کنه. رها با ذوق دستش رو جلوی دهنش گرفت. ـ وااای دریا! شنیدی چی گفت؟! سام هم دستش رو روی قلبش گذاشت و نمایشی گفت: ـ آراد راد، سلطان غرور مدرسه، بالاخره اعتراف کرد! من باید این لحظه‌ی تاریخی رو ثبت کنم! ـ سام، یه بار دیگه حرف بزنی گوشیت رو می‌ندازم توی آب! همه خندیدن. دریا آروم به بازوی آراد زد و زیر لب گفت: ـ تو چرا جلوی همه اینو گفتی؟! آراد خم شد و آروم کنار گوشش گفت: ـ چون نمی‌خوام دیگه حتی یه لحظه فکر کنی برام مهم نیستی. دریا لبخندش رو پنهون کرد و چیزی نگفت. آراد دستش رو به طرفش گرفت. ـ حالا خانوم خوشگل، اجازه می‌دی دستتو بگیرم یا باید از سام اجازه بگیرم؟ دریا با خجالت دستش رو توی دست آراد گذاشت و گفت: ـ فقط ساکت شو! آراد خندید. ـ چشم عشقم! ـ آراااد! 😳 صدای خنده‌ی سام و رها دوباره توی راهرو پیچید. 𓆩♡𓆪 نیمه‌ی ناآشنای من ادامه دارد…
پارت ۴۶ | نیمه‌ی ناآشنای من 😂❤️ همین‌طور که به سمت سالن غذاخوری می‌رفتن، آراد دست دریا رو ول نمی‌کرد. دریا آروم گفت: ـ آراد، خب دستمو ول کن، همه دارن نگامون می‌کنن! ـ خب نگاه کنن، مگه چیه؟ دوست‌دخترمه! دریا با چشم‌های گرد شده برگشت سمتش. ـ کی دوست‌دخترته؟! 😳 آراد خندید. ـ اوه! پس هنوز قبول نکردی؟ باشه، من صبر می‌کنم، ولی دستتو ول نمی‌کنم! سام از پشت سر داد زد: ـ یکی بیاد این بچه رو از عشق پاک کنه، مغزش هنگ کرده! 🤣 آراد برگشت سمتش. ـ سام، تو نگران خودت باش که هنوز کسی پیدا نشده تحملت کنه! رها از خنده خم شده بود. ـ دریا، تو چطوری اینو تحمل می‌کنی؟! دریا خندید و گفت: ـ خودمم نمی‌دونم، فکر کنم باید براش دعا کنیم! آراد دستش رو روی قلبش گذاشت. ـ وای! عشقم جلوی همه دلمو شکست! دریا که صورتش دوباره سرخ شده بود، آروم گفت: ـ آراد، یه دقیقه ساکت می‌شی؟! آراد نزدیک‌تر شد و با لبخند گفت: ـ اگه یه بوس کوچولو بدی، شاید! 😂 دریا با شوک زد به بازوش. ـ آراااد! خجالت بکش! سام همون لحظه بینشون پرید. ـ نه دیگه، من نمی‌ذارم! این بچه رو باید ببریم دکتر، حالش اصلاً خوب نیست! آراد بالش فرضی‌ای به سمتش پرت کرد. ـ برو کنار، حسود! دریا درحالی‌که می‌خندید، دست آراد رو محکم‌تر گرفت و گفت: ـ بیا بریم غذا بخوریم، قبل از اینکه سام واقعاً خفه‌ت کنه! آراد با رضایت لبخند زد. ـ چشم عزیزم، هرچی تو بگی! سام دست‌هاش رو بالا برد. ـ خدایا، من فقط یه غذای آروم می‌خواستم، نه تماشای سریال عاشقانه! 🤣 𓆩♡𓆪 نیمه‌ی ناآشنای من ادامه دارد…
پارت ۴۷ | نیمه‌ی ناآشنای من 😂❤️ چهارتایی رفتن سمت غذاخوری. دریا کنار رها نشست، اما آراد صندلی کناریش رو کشید و نشست. سام با تعجب نگاهش کرد. ـ داداش، صندلی دیگه هم هستا! چرا چسبیدی به این بچه؟ 🤣 آراد با خونسردی گفت: ـ دلم می‌خواد کنار عشقم بشینم، به تو چه؟ دریا زیر لب گفت: ـ آراد، هنوز که عشقت نشدم! آراد لبخند زد. ـ فعلاً! 😏 رها زد زیر خنده و سام با دست کوبید روی میز. ـ یکی اینو ببره! طرف هنوز جواب مثبت نگرفته، اسم بچه‌شونم انتخاب کرده احتمالاً! آراد رو به دریا کرد. ـ راستی، تو اسم بچه‌هامونو چی دوست داری بذاری؟ ـ آراااد! 😭😂 دریا از خجالت صورتش رو با دست‌هاش پوشوند. آراد خندید و دست‌هاش رو آروم پایین آورد. ـ وایسا ببینم، چرا قایم می‌کنی این صورت خوشگلتو؟ بذار ببینمت! ـ نمی‌خوام! ـ باشه، پس منم نگاهت نمی‌کنم. چند ثانیه سکوت کرد و بعد یواشکی نگاهش کرد. ـ ولی خب نمی‌شه، خیلی خوشگلی! سام از جاش بلند شد. ـ تمومه! من می‌رم غذا بخورم یه جای دیگه. اینجا قراره عروسی بگیرن، منم دعوت نیستم! 🤣 رها دست سام رو کشید و گفت: ـ بشین بابا، تازه شروعشه! دریا خندید و آراد آروم نزدیک گوشش گفت: ـ بخند، دریا... من حاضرم هر روز مسخره‌م کنی، فقط این‌جوری بخندی. لبخند دریا آروم‌تر شد. برای لحظه‌ای به چشم‌های آراد نگاه کرد و زیر لب گفت: ـ تو واقعاً عوض شدی... آراد دستش رو روی میز، کنار دست دریا گذاشت. ـ نه عزیزم، فقط دیگه نمی‌خوام چیزی رو که برام مهمه، با غرورم خراب کنم. این بار دریا چیزی نگفت؛ فقط انگشت‌هاش رو آروم لای انگشت‌های آراد قفل کرد. سام که صحنه رو دیده بود، دوباره جیغ زد: ـ یا خداااا! رهاااا! این دوتا دست تو دست هم غذا می‌خورن! من دیگه این زندگی رو نمی‌خوام! 😂 𓆩♡𓆪 نیمه‌ی ناآشنای من ادامه دارد…
پارت ۴۸ | نیمه‌ی ناآشنای من 😂❤️ غذاشون که تموم شد، سام با شکم سیر تکیه داد به صندلی و گفت: ـ خب، حالا بریم یه جا که مجبور نباشم عاشقانه‌های این دوتا رو تحمل کنم! آراد دست دریا رو گرفت و بلند شد. ـ ما هر جا بریم، تو هم باید تحمل کنی، داداش! 😂 دریا خندید: ـ آراد، ول کن دستمو، می‌خوام برم دستامو بشورم! آراد دستش رو ول کرد، ولی سریع گفت: ـ فقط زود برگرد، دلم برات تنگ می‌شه! رها با تعجب به سام نگاه کرد: ـ این همون آراده که دیروز می‌گفت ما فقط هم‌مدرسه‌ایم؟! سام دستش رو گذاشت روی شونه‌ی آراد. ـ آره خواهر من! عشق، این مرد رو از تنظیمات کارخانه خارج کرده! 🤣 آراد هلش داد و گفت: ـ برو بابا، حسودیت می‌شه! چند دقیقه بعد، دریا برگشت. آراد تا دیدش، لبخند زد و دستش رو به طرفش گرفت. ـ بفرما خانوم خوشگلم، بریم یه دوری بزنیم؟ دریا دستش رو گرفت و گفت: ـ فقط به شرطی که دیگه جلوی همه حرفای عجیب نزنی! آراد خودش رو به نشنیدن زد. ـ چی گفتی عزیزم؟ چقدر صدات قشنگه، دوباره بگو! 😏 ـ آراددد! 😂 رها و سام جلوتر راه افتادن و آراد کنار دریا قدم می‌زد. یک‌دفعه آراد آروم گفت: ـ دریا؟ ـ هوم؟ ـ می‌دونی الان چقدر خوشحالم؟ دریا لبخند کوچیکی زد. ـ چرا؟ آراد نگاهش کرد. ـ چون دوباره داری باهام می‌خندی... همین برای من کافیه. دریا این بار خجالت نکشید که جوابش رو بده. دستش رو محکم‌تر گرفت و آروم گفت: ـ پس کاری نکن دوباره ناراحت بشم. آراد جدی سر تکون داد. ـ چشم، خانومم. ❤️ از چند قدم جلوتر صدای سام بلند شد: ـ بچه‌هااا! من یه پیشنهاد دارم! بریم شهربازی؟! آراد رو به دریا لبخند زد. ـ پایه‌ای عشقم؟ دریا با ذوق گفت: ـ آرههه! بریم! 😂❤️ 𓆩♡𓆪 نیمه‌ی ناآشنای من ادامه دارد…
پارت ۴۹ | نیمه‌ی ناآشنای من 😂❤️ چهارتایی راه افتادن سمت شهربازی. سام از همون اول شروع کرد به حرف زدن: ـ خب، اول می‌ریم ترن هوایی! ببینم کی جرئت داره! رها سریع گفت: ـ من هستم! دریا با تردید به آراد نگاه کرد. ـ من یکم می‌ترسم... آراد دستش رو گرفت و لبخند زد. ـ نترس خوشگلم، من کنارتم. سام پرید وسط حرفش: ـ داداش، قراره سوار ترن بشین، نه اینکه بری جنگ! 😂 آراد بی‌خیال جواب داد: ـ تو حسودیت می‌شه که کسی دستتو نمی‌گیره! ـ من همین الان دست رها رو می‌گیرم! رها دستش رو پس کشید. ـ به من دست نزن، بچه! 🤣 دریا از خنده به آراد تکیه داد. آراد هم با ذوق نگاهش کرد. ـ وای، دوباره خندیدی! می‌شه یه بار دیگه بخندی؟ دریا زد به بازوش. ـ تو واقعاً دیوونه‌ای! ـ دیوونه‌ی توام، فرق داره! گونه‌های دریا سرخ شد و سریع رو برگردوند. سام که متوجه شده بود، دستش رو روی پیشونیش گذاشت. ـ خدایا، این پسره رو از من بگیر! دیگه تحمل ندارم! 😂 بالاخره سوار ترن هوایی شدن. وقتی ترن با سرعت حرکت کرد، دریا از ترس دست آراد رو محکم گرفت. آراد خندید و داد زد: ـ نترس عشقم، من اینجام! دریا با صدای بلند گفت: ـ آراددد! به‌جای حرف زدن، خودتم بترس! 😭😂 وقتی پیاده شدن، موهای دریا به‌هم ریخته بود و سام از خنده نمی‌تونست حرف بزنه. آراد موهای دریا رو مرتب کرد و گفت: ـ حتی وقتی موهات این‌جوریه هم خوشگلی! دریا خجالت‌زده لبخند زد. سام رو به رها گفت: ـ من دیگه مطمئنم اینا یه روز ما رو سکته می‌دن! رها خندید: ـ تازه اولشه! 😂❤️ 𓆩♡𓆪 نیمه‌ی ناآشنای من ادامه دارد…
پارت ۵۰ | نیمه‌ی ناآشنای من 🤍 چند روز از سفر گذشته بود و روز پنجم، همه رو برای گردش و بازی به یه منطقه‌ی سرسبز و خوشگل برده بودن. بچه‌ها مشغول بازی و خنده بودن که دریا احساس کرد حالش خوب نیست. رفت پیش معلم و آروم گفت: ـ خانم، ببخشید، یکم حالم بده. می‌شه برم توی اتوبوس دراز بکشم؟ معلم با نگرانی گفت: ـ آره عزیزم، برو استراحت کن. اگه بهتر نشدی حتماً بهم بگو. دریا به‌طرف اتوبوس رفت. چند دقیقه بعد، آراد متوجه نبودنش شد. ـ سام، دریا کجاست؟ ـ نمی‌دونم، احتمالاً با رهاست. آراد اطراف رو نگاه کرد، اما خبری از دریا نبود. وقتی فهمید رفته توی اتوبوس، سریع خودش رو به اونجا رسوند. دریا روی یکی از صندلی‌ها نشسته بود و سرش رو به شیشه تکیه داده بود. آراد کنارش نشست و با نگرانی پرسید: ـ خوشگلم، چی شده؟ چرا اومدی اینجا؟ ـ یکم سرم درد می‌کنه... بدنمم انگار داغه. آراد پشت دستش رو آروم روی پیشونی دریا گذاشت و اخماش توی هم رفت. ـ وای دریا، انگار تب داری! چرا زودتر بهم نگفتی؟ بعد ازش خواست همون‌جا بمونه، رفت آب آورد و از مسئول اردو کمک گرفت تا دمای بدنش رو بررسی کنن و داروی مناسب رو با راهنمایی مسئول بهش بدن. وقتی برگشت، بطری آب رو به دریا داد و کمکش کرد راحت‌تر بشینه. ـ بیا عزیزم، اول یه کم آب بخور. دریا آب خورد و دوباره به صندلی تکیه داد. آراد کنارش نشست و آروم گفت: ـ بیا سرتو بذار روی شونه‌م، یه کم استراحت کن. دریا بدون حرف سرش رو روی شونه‌ی آراد گذاشت و چشم‌هاش رو بست. چند دقیقه بعد، سام و رها وارد اتوبوس شدن. سام تا اون دوتا رو دید، لبخند شیطونی زد. ـ به‌به! ما اومدیم طبیعت‌گردی، این دوتا اومدن قرار عاشقانه! 😂 آراد سریع انگشتش رو جلوی لبش گرفت و آروم اما جدی گفت: ـ سام، ساکت باش! خوابه، مریض شده، تب داره. لبخند سام محو شد و با نگرانی به دریا نگاه کرد. ـ جدی؟ حالش بده؟ رها هم جلو اومد و آروم پرسید: ـ چیزی لازم نداره؟ آراد سرش رو تکون داد. ـ فعلاً فقط باید استراحت کنه. اگه بهتر نشه، به خانم معلم می‌گم. رها پتو رو از روی صندلی برداشت و روی دریا انداخت. سام هم این بار بدون شوخی گفت: ـ باشه داداش، مزاحمش نمی‌شیم. هر دو آروم از اتوبوس بیرون رفتن. آراد دوباره به دریا نگاه کرد. سرش هنوز روی شونه‌ش بود و دستش گوشه‌ی لباس آراد رو گرفته بود. آراد لبخند آرومی زد و زیر لب گفت: ـ بخواب، خانوم لجبازم... من همین‌جام. 🤍 𓆩♡𓆪 نیمه‌ی ناآشنای من ادامه دارد…
پارت ۵۱ | نیمه‌ی ناآشنای من 🤍 آراد آروم دست دریا رو گرفت؛ یه دستش رو زیر دست دریا گذاشت و با دست دیگه، دست کوچیکش رو نوازش کرد. دریا همچنان سرش روی شونه‌ی آراد بود و آروم نفس می‌کشید. آراد نگاهش کرد و موهایی رو که روی صورتش افتاده بود، کنار زد. ـ الهی من فدات بشم، چرا انقدر به خودت فشار میاری آخه؟ دریا توی خواب کمی تکون خورد و دست آراد رو محکم‌تر گرفت. آراد لبخند زد. ـ جانم؟ چیزی می‌خوای؟ دریا با چشم‌های بسته، آروم زمزمه کرد: ـ نرو... قلب آراد با شنیدن همین یه کلمه لرزید. دستش رو آروم‌تر فشرد و گفت: ـ کجا برم آخه؟ من همین‌جام، پیش خودت. چند دقیقه بعد، رها سرش رو از در اتوبوس آورد تو. ـ آراد، حالش بهتر شده؟ آراد با صدای آرومی جواب داد: ـ هنوز خوابه. بذار یکم استراحت کنه. رها لبخند کوچیکی زد. ـ معلومه پیش تو خیالش راحته. آراد نگاهی به دریا انداخت و آهسته گفت: ـ کاش همیشه همین‌قدر بهم اعتماد داشته باشه. رها چیزی نگفت و آروم بیرون رفت. آراد دوباره به دریا نگاه کرد. شونه‌ش کم‌کم درد گرفته بود، ولی حتی ذره‌ای هم تکون نخورد که خوابش به هم نریزه. همون موقع دریا چشم‌هاش رو نیمه‌باز کرد و با صدای خواب‌آلود پرسید: ـ آراد... هنوز اینجایی؟ آراد لبخند زد و دستش رو نوازش کرد. ـ آره خوشگلم، مگه نگفتم جایی نمی‌رم؟ دریا لبخند محوی زد و دوباره چشم‌هاش رو بست. آراد آروم پیشونیش رو بوسید و زیر لب گفت: ـ بخواب عزیزم... کاش می‌دونستی چقدر برام مهمی. 🤍 𓆩♡𓆪 نیمه‌ی ناآشنای من ادامه دارد…
پارت ۵۲ | نیمه‌ی ناآشنای من 🤍 حدود نیم ساعت گذشت تا دریا کم‌کم چشم‌هاش رو باز کرد. سرش هنوز روی شونه‌ی آراد بود و دستش توی دست اون. ـ آراد؟ ـ جان دلم؟ بیدار شدی؟ دریا با صدای گرفته گفت: ـ شونه‌ت درد نگرفت؟ خیلی وقته همین‌جوری نشستی! آراد خندید. ـ چرا، دارم از درد می‌میرم، ولی خب عشقم مهم‌تره! 😂 دریا سریع سرش رو بلند کرد. ـ وای ببخشید! آراد دستش رو گرفت و دوباره آروم کنارش نشوندش. ـ اِ، کجا؟ من که نگفتم بلند شو! بیا، هنوزم می‌تونی تکیه بدی. دریا خجالت‌زده لبخند زد. ـ تو چرا انقدر خوبی با من؟ آراد این بار جدی نگاهش کرد. ـ چون وقتی حالت خوب نیست، دلم می‌خواد همه‌ی ناراحتیا ازت دور بشن. همین. دریا چند لحظه بهش نگاه کرد، بعد آروم سرش رو روی شونه‌ش گذاشت. همون موقع سام با سر و صدای همیشگیش وارد اتوبوس شد. ـ بچه‌هااا، خبر بد! معلم گفته تا یک ساعت دیگه اینجاییم و— آراد سریع گفت: ـ سام، یواش! دوباره خوابش می‌بره! سام به دریا نگاه کرد و با شیطنت لبخند زد. ـ داداش، تو از وقتی عاشق شدی، صداتم آروم شده! قبلاً خودت از همه پرسروصداتر بودی! آراد یه بالش کوچیک برداشت و طرفش پرت کرد. ـ برو بیرون، اعصاب نذاشتی برام! سام درحالی‌که می‌خندید، عقب‌عقب رفت. ـ باشه بابا! فقط مواظب عروس خانوم باش! 😂 دریا خندید و آراد با دیدن لبخندش آروم شد. اما وقتی دوباره دستش رو روی پیشونی دریا گذاشت، نگرانی به چهره‌ش برگشت. ـ خوشگلم، هنوزم احساس تب داری. اگه بهتر نشدی، باید به معلم بگیم. دریا دستش رو توی دست آراد فشرد. ـ فقط یکم دیگه پیشم بمون... آراد لبخند زد و انگشت‌هاش رو لای انگشت‌های اون قفل کرد. ـ هرچقدر بخوای، خانوم من. 🤍 𓆩♡𓆪 نیمه‌ی ناآشنای من ادامه دارد…
پارت ۵۳ | نیمه‌ی ناآشنای من 🤍 دریا دوباره سرش رو روی شونه‌ی آراد گذاشت و خوابش برد. آراد هم دستش رو گرفته بود و آروم موهاش رو نوازش می‌کرد. اما چند دقیقه نگذشته بود که دریا بی‌قرار شد. صورتش سرخ شده بود و نفس‌هاش کمی تندتر شده بود. آراد سریع دستش رو روی پیشونی دریا گذاشت. ـ دریا؟ عشقم، بیدار شو ببینم... دست‌های دریا حسابی داغ بودن. آراد با نگرانی صداش زد، اما وقتی دید به‌سختی چشم باز می‌کنه، سریع رفت دنبال معلم. چند لحظه بعد، با معلم برگشت. معلم دمای بدن دریا رو بررسی کرد و از آراد خواست کمکش کنه لباس گرم اضافه‌ش رو دربیاره تا راحت‌تر باشه. آراد با نگرانی گفت: ـ دریا جونم، صدای منو می‌شنوی؟ حالت خیلی بده؟ دریا به‌سختی زمزمه کرد: ـ سرم... خیلی درد می‌کنه. آراد کنارش زانو زد و دستش رو گرفت. ـ چیزی نیست عزیزم، من کنارتم. الان کمکت می‌کنیم. معلم با مرکز درمانی تماس گرفت و از رها خواست آب معمولی و یه پارچه‌ی خنک بیاره. آراد پارچه رو گرفت و خیلی آروم روی پیشونی دریا گذاشت. سام هم که متوجه ماجرا شده بود، این بار بدون هیچ شوخی‌ای وارد اتوبوس شد. ـ داداش، چی شده؟ حالش خوب نیست؟ آراد با نگرانی جواب داد: ـ حالش بدتر شده، سام. معلم داره کمک می‌گیره. دریا چشم‌هاش رو باز کرد و با دیدن آراد، دستش رو محکم گرفت. ـ آراد... نرو... آراد خم شد و آروم گفت: ـ نمی‌رم عزیزم، همین‌جام. فقط باید بذاریم کمکت کنن، باشه؟ دریا دوباره چشم‌هاش رو بست. آراد دستش رو رها نکرد و منتظر موند تا کمک برسه. برای اولین بار، هیچ شوخی‌ای به ذهنش نمی‌رسید؛ فقط یه آرزو داشت: دریا هرچه زودتر حالش خوب بشه. 𓆩♡𓆪 نیمه‌ی ناآشنای من ادامه دارد…
پارت ۵۴ | نیمه‌ی ناآشنای من 🤍 چند دقیقه بعد، معلم برگشت و گفت باید دریا رو برای معاینه به درمانگاه برسونن. آراد با نگرانی دست دریا رو گرفت. ـ خوشگلم، می‌تونی بلند شی؟ دریا آروم سرش رو تکون داد، اما همین که خواست بلند شه، سرش گیج رفت و به آراد تکیه داد. ـ وایسا، آروم... من گرفتمت! آراد کمکش کرد دوباره بشینه و رو به معلم گفت: ـ خانم، می‌شه منم همراهش بیام؟ معلم قبول کرد و سام و رها هم قرار شد وسایلشون رو جمع کنن و بعداً بهشون ملحق بشن. آراد کنار دریا نشست و دستش رو گرفت. ـ دریا، نگام کن عزیزم. می‌دونم حالت بده، ولی الان می‌ریم دکتر تا بهتر شی. دریا با صدای ضعیفی گفت: ـ می‌ترسم... آراد موهاش رو از روی صورتش کنار زد. ـ منم می‌ترسم وقتی می‌بینم حالت خوب نیست؛ ولی الان باید آروم باشی، باشه؟ من کنارتم. دریا سرش رو به شونه‌ی آراد تکیه داد. ـ آراد؟ ـ جانم؟ ـ وقتی خوب شدم، دوباره باهام میای گردش؟ آراد لبخند کم‌رنگی زد و دستش رو بوسید. ـ هر جا که بخوای، خانوم خوشگلم. فقط اول باید حالت خوب بشه. همون موقع سام از جلوی در اتوبوس سرک کشید. ـ دریا، زود خوب شوها! کی قراره دوباره به مسخره‌بازی‌های من بخنده؟ دریا با وجود حال بدش لبخند کوچیکی زد. آراد خندید و گفت: ـ دیدی؟ حتی مریضی هم نتونسته این یکی رو ساکت کنه! سام با اعتراض گفت: ـ داداش، الانم داری از فرصت استفاده می‌کنی مخشو بزنی؟! 😂 آراد فقط لبخند زد و دوباره حواسش رو به دریا داد. چند لحظه بعد، همراه معلم راه افتادن تا دریا معاینه بشه؛ درحالی‌که آراد تمام مسیر دستش رو گرفته بود و نگران حالش بود. 𓆩♡𓆪 نیمه‌ی ناآشنای من ادامه دارد…