eitaa logo
Longing 𓆩♡𓆪
54 دنبال‌کننده
117 عکس
203 ویدیو
0 فایل
𓂃 ࣪˖ ִֶָ𐀔 یه دختر با گذشته‌ای پر از دلتنگی… یه پسر با رازهایی ناگفته… و نامه‌ای که قراره همه‌چیز رو تغییر بده. ♡ نیمه‌ی ناآشنای من
مشاهده در ایتا
دانلود
پارت ۵۱ | نیمه‌ی ناآشنای من 🤍 آراد آروم دست دریا رو گرفت؛ یه دستش رو زیر دست دریا گذاشت و با دست دیگه، دست کوچیکش رو نوازش کرد. دریا همچنان سرش روی شونه‌ی آراد بود و آروم نفس می‌کشید. آراد نگاهش کرد و موهایی رو که روی صورتش افتاده بود، کنار زد. ـ الهی من فدات بشم، چرا انقدر به خودت فشار میاری آخه؟ دریا توی خواب کمی تکون خورد و دست آراد رو محکم‌تر گرفت. آراد لبخند زد. ـ جانم؟ چیزی می‌خوای؟ دریا با چشم‌های بسته، آروم زمزمه کرد: ـ نرو... قلب آراد با شنیدن همین یه کلمه لرزید. دستش رو آروم‌تر فشرد و گفت: ـ کجا برم آخه؟ من همین‌جام، پیش خودت. چند دقیقه بعد، رها سرش رو از در اتوبوس آورد تو. ـ آراد، حالش بهتر شده؟ آراد با صدای آرومی جواب داد: ـ هنوز خوابه. بذار یکم استراحت کنه. رها لبخند کوچیکی زد. ـ معلومه پیش تو خیالش راحته. آراد نگاهی به دریا انداخت و آهسته گفت: ـ کاش همیشه همین‌قدر بهم اعتماد داشته باشه. رها چیزی نگفت و آروم بیرون رفت. آراد دوباره به دریا نگاه کرد. شونه‌ش کم‌کم درد گرفته بود، ولی حتی ذره‌ای هم تکون نخورد که خوابش به هم نریزه. همون موقع دریا چشم‌هاش رو نیمه‌باز کرد و با صدای خواب‌آلود پرسید: ـ آراد... هنوز اینجایی؟ آراد لبخند زد و دستش رو نوازش کرد. ـ آره خوشگلم، مگه نگفتم جایی نمی‌رم؟ دریا لبخند محوی زد و دوباره چشم‌هاش رو بست. آراد آروم پیشونیش رو بوسید و زیر لب گفت: ـ بخواب عزیزم... کاش می‌دونستی چقدر برام مهمی. 🤍 𓆩♡𓆪 نیمه‌ی ناآشنای من ادامه دارد…
پارت ۵۲ | نیمه‌ی ناآشنای من 🤍 حدود نیم ساعت گذشت تا دریا کم‌کم چشم‌هاش رو باز کرد. سرش هنوز روی شونه‌ی آراد بود و دستش توی دست اون. ـ آراد؟ ـ جان دلم؟ بیدار شدی؟ دریا با صدای گرفته گفت: ـ شونه‌ت درد نگرفت؟ خیلی وقته همین‌جوری نشستی! آراد خندید. ـ چرا، دارم از درد می‌میرم، ولی خب عشقم مهم‌تره! 😂 دریا سریع سرش رو بلند کرد. ـ وای ببخشید! آراد دستش رو گرفت و دوباره آروم کنارش نشوندش. ـ اِ، کجا؟ من که نگفتم بلند شو! بیا، هنوزم می‌تونی تکیه بدی. دریا خجالت‌زده لبخند زد. ـ تو چرا انقدر خوبی با من؟ آراد این بار جدی نگاهش کرد. ـ چون وقتی حالت خوب نیست، دلم می‌خواد همه‌ی ناراحتیا ازت دور بشن. همین. دریا چند لحظه بهش نگاه کرد، بعد آروم سرش رو روی شونه‌ش گذاشت. همون موقع سام با سر و صدای همیشگیش وارد اتوبوس شد. ـ بچه‌هااا، خبر بد! معلم گفته تا یک ساعت دیگه اینجاییم و— آراد سریع گفت: ـ سام، یواش! دوباره خوابش می‌بره! سام به دریا نگاه کرد و با شیطنت لبخند زد. ـ داداش، تو از وقتی عاشق شدی، صداتم آروم شده! قبلاً خودت از همه پرسروصداتر بودی! آراد یه بالش کوچیک برداشت و طرفش پرت کرد. ـ برو بیرون، اعصاب نذاشتی برام! سام درحالی‌که می‌خندید، عقب‌عقب رفت. ـ باشه بابا! فقط مواظب عروس خانوم باش! 😂 دریا خندید و آراد با دیدن لبخندش آروم شد. اما وقتی دوباره دستش رو روی پیشونی دریا گذاشت، نگرانی به چهره‌ش برگشت. ـ خوشگلم، هنوزم احساس تب داری. اگه بهتر نشدی، باید به معلم بگیم. دریا دستش رو توی دست آراد فشرد. ـ فقط یکم دیگه پیشم بمون... آراد لبخند زد و انگشت‌هاش رو لای انگشت‌های اون قفل کرد. ـ هرچقدر بخوای، خانوم من. 🤍 𓆩♡𓆪 نیمه‌ی ناآشنای من ادامه دارد…
پارت ۵۳ | نیمه‌ی ناآشنای من 🤍 دریا دوباره سرش رو روی شونه‌ی آراد گذاشت و خوابش برد. آراد هم دستش رو گرفته بود و آروم موهاش رو نوازش می‌کرد. اما چند دقیقه نگذشته بود که دریا بی‌قرار شد. صورتش سرخ شده بود و نفس‌هاش کمی تندتر شده بود. آراد سریع دستش رو روی پیشونی دریا گذاشت. ـ دریا؟ عشقم، بیدار شو ببینم... دست‌های دریا حسابی داغ بودن. آراد با نگرانی صداش زد، اما وقتی دید به‌سختی چشم باز می‌کنه، سریع رفت دنبال معلم. چند لحظه بعد، با معلم برگشت. معلم دمای بدن دریا رو بررسی کرد و از آراد خواست کمکش کنه لباس گرم اضافه‌ش رو دربیاره تا راحت‌تر باشه. آراد با نگرانی گفت: ـ دریا جونم، صدای منو می‌شنوی؟ حالت خیلی بده؟ دریا به‌سختی زمزمه کرد: ـ سرم... خیلی درد می‌کنه. آراد کنارش زانو زد و دستش رو گرفت. ـ چیزی نیست عزیزم، من کنارتم. الان کمکت می‌کنیم. معلم با مرکز درمانی تماس گرفت و از رها خواست آب معمولی و یه پارچه‌ی خنک بیاره. آراد پارچه رو گرفت و خیلی آروم روی پیشونی دریا گذاشت. سام هم که متوجه ماجرا شده بود، این بار بدون هیچ شوخی‌ای وارد اتوبوس شد. ـ داداش، چی شده؟ حالش خوب نیست؟ آراد با نگرانی جواب داد: ـ حالش بدتر شده، سام. معلم داره کمک می‌گیره. دریا چشم‌هاش رو باز کرد و با دیدن آراد، دستش رو محکم گرفت. ـ آراد... نرو... آراد خم شد و آروم گفت: ـ نمی‌رم عزیزم، همین‌جام. فقط باید بذاریم کمکت کنن، باشه؟ دریا دوباره چشم‌هاش رو بست. آراد دستش رو رها نکرد و منتظر موند تا کمک برسه. برای اولین بار، هیچ شوخی‌ای به ذهنش نمی‌رسید؛ فقط یه آرزو داشت: دریا هرچه زودتر حالش خوب بشه. 𓆩♡𓆪 نیمه‌ی ناآشنای من ادامه دارد…
پارت ۵۴ | نیمه‌ی ناآشنای من 🤍 چند دقیقه بعد، معلم برگشت و گفت باید دریا رو برای معاینه به درمانگاه برسونن. آراد با نگرانی دست دریا رو گرفت. ـ خوشگلم، می‌تونی بلند شی؟ دریا آروم سرش رو تکون داد، اما همین که خواست بلند شه، سرش گیج رفت و به آراد تکیه داد. ـ وایسا، آروم... من گرفتمت! آراد کمکش کرد دوباره بشینه و رو به معلم گفت: ـ خانم، می‌شه منم همراهش بیام؟ معلم قبول کرد و سام و رها هم قرار شد وسایلشون رو جمع کنن و بعداً بهشون ملحق بشن. آراد کنار دریا نشست و دستش رو گرفت. ـ دریا، نگام کن عزیزم. می‌دونم حالت بده، ولی الان می‌ریم دکتر تا بهتر شی. دریا با صدای ضعیفی گفت: ـ می‌ترسم... آراد موهاش رو از روی صورتش کنار زد. ـ منم می‌ترسم وقتی می‌بینم حالت خوب نیست؛ ولی الان باید آروم باشی، باشه؟ من کنارتم. دریا سرش رو به شونه‌ی آراد تکیه داد. ـ آراد؟ ـ جانم؟ ـ وقتی خوب شدم، دوباره باهام میای گردش؟ آراد لبخند کم‌رنگی زد و دستش رو بوسید. ـ هر جا که بخوای، خانوم خوشگلم. فقط اول باید حالت خوب بشه. همون موقع سام از جلوی در اتوبوس سرک کشید. ـ دریا، زود خوب شوها! کی قراره دوباره به مسخره‌بازی‌های من بخنده؟ دریا با وجود حال بدش لبخند کوچیکی زد. آراد خندید و گفت: ـ دیدی؟ حتی مریضی هم نتونسته این یکی رو ساکت کنه! سام با اعتراض گفت: ـ داداش، الانم داری از فرصت استفاده می‌کنی مخشو بزنی؟! 😂 آراد فقط لبخند زد و دوباره حواسش رو به دریا داد. چند لحظه بعد، همراه معلم راه افتادن تا دریا معاینه بشه؛ درحالی‌که آراد تمام مسیر دستش رو گرفته بود و نگران حالش بود. 𓆩♡𓆪 نیمه‌ی ناآشنای من ادامه دارد…
پارت ۵۵ | نیمه‌ی ناآشنای من 🤍 بعد از معاینه، دکتر گفت دریا تب کرده و باید استراحت کنه و مایعات بخوره. آراد که تمام مدت کنارش ایستاده بود، بالاخره نفس راحتی کشید. ـ دکتر، چیز خطرناکی نیست؟ ـ فعلاً باید تحت نظر باشه. اگه حالش بدتر شد، سریع اطلاع بدین. آراد کنار تخت دریا نشست. دریا چشم‌هاش رو باز کرد و با دیدنش لبخند کم‌رنگی زد. ـ هنوز نرفتی؟ آراد ابروهاش رو بالا برد. ـ کجا برم خانومم؟ من تازه اومدم پیشت! ـ ولی از صبح داری ازم مراقبت می‌کنی... آراد دستش رو گرفت و گفت: ـ خب، دوستت دارم. مراقبت ازت که خستگی نداره. دریا گونه‌هاش سرخ شد. ـ باز شروع کردی؟! 😂 ـ چی کار کنم؟ وقتی خوشگل من اینجاست، دلم می‌خواد بهش بگم چقدر دوستش دارم! دریا خندید، اما کمی بعد دوباره چشم‌هاش سنگین شد. آراد پتو رو مرتب کرد و گفت: ـ بخواب عزیزم. من می‌رم برات آب میارم، الان برمی‌گردم. دریا سریع دستش رو گرفت. ـ زود برمی‌گردی؟ آراد دستش رو فشرد. ـ قول می‌دم. وقتی برگشت، سام و رها هم به درمانگاه رسیده بودن. سام تا آراد رو دید، آروم گفت: ـ داداش، تو دیگه رسماً پرستار اختصاصی شدی! 😂 آراد یه نگاه بهش انداخت. ـ سام، قسم می‌خورم اگه بیدارش کنی، خودت رو می‌فرستم بیرون! رها خندید و کنار تخت دریا نشست. ـ بذارین بخوابه، بیچاره خیلی خسته‌ست. آراد دوباره روی صندلی کنار تخت نشست و دست دریا رو گرفت. دریا توی خواب انگشت‌هاش رو دور دستش جمع کرد. سام این صحنه رو دید و این بار چیزی نگفت؛ فقط لبخند زد و همراه رها از اتاق بیرون رفت. آراد به صورت آروم دریا نگاه کرد و زیر لب گفت: ـ زود خوب شو، خوشگلم... هنوز کلی خاطره داریم که باید با هم بسازیم. 🤍 𓆩♡𓆪 نیمه‌ی ناآشنای من ادامه دارد…
پارت ۵۶ | نیمه‌ی ناآشنای من 🤍 بعد از چند ساعت، حال دریا بهتر شد و دکتر اجازه داد مرخص بشه؛ البته به شرط استراحت و مراقبت. آراد کمکش کرد از جاش بلند شه و گفت: ـ آروم خانومم، عجله نکن! از این به بعد حق نداری یه قدم بدون اجازه‌ی من برداری! 😂 دریا خندید. ـ ببخشید آقای دکتر، شما تخصصتون چیه؟ ـ تخصصم مراقبت از خانومای لجبازه! ـ وای آراد! 😂 وقتی به اتوبوس برگشتن، رها سریع اومد سمت دریا و بغلش کرد. ـ خوبی عزیزم؟ خیلی نگران شده بودم! ـ بهترم، نگران نباش. سام هم کیف دریا رو از دستش گرفت. ـ بفرمایید خانوم، از امروز شما حق حمل هیچ وسیله‌ای رو ندارین! آراد کیف رو از سام گرفت و گفت: ـ بده من، تو خودتو نمی‌تونی حمل کنی، چه برسه به کیف! سام با اعتراض گفت: ـ ببین رها! از وقتی عاشق شده، با دوست صمیمیشم این‌جوری رفتار می‌کنه! 🤣 دریا روی صندلی نشست و آراد کنارش جا گرفت. بطری آب رو باز کرد و بهش داد. ـ یکم آب بخور. ـ آراد، خودم می‌تونم! ـ می‌دونم عزیزم، ولی بذار منم یه کاری برات بکنم. دریا لبخند زد و چند جرعه آب خورد. بعد سرش رو روی شونه‌ی آراد گذاشت. آراد پتو رو روی پاهاش کشید و پرسید: ـ سردت نیست؟ سرت درد نمی‌کنه؟ حالت تهوع نداری؟ دریا خندید. ـ وای! سه تا سؤال توی یه نفس؟ خوبم بابا! آراد آروم پیشونیش رو لمس کرد و گفت: ـ باید مطمئن شم تب نداری. اگه دوباره حالت بد شد، همون لحظه بهم می‌گی، باشه؟ دریا دستش رو گرفت. ـ باشه، قول می‌دم. آراد پیشونیش رو به پیشونی دریا تکیه داد و آروم گفت: ـ فدات بشم، دیگه نترسون منو. دریا گونه‌هاش سرخ شد. ـ من که کاری نکردم! ـ همین که مریض می‌شی، قلب منم باهات مریض می‌شه، خوشگلم! از صندلی پشت سرشون صدای سام بلند شد: ـ یکی این بچه رو از عاشقی پاک کنه، اتوبوس داره از شدت احساسات منفجر می‌شه! 😂 دریا خندید و آراد بالش کوچیکی طرف سام پرت کرد. اما وقتی دریا دوباره سرش رو روی شونه‌ش گذاشت، آراد دیگه شوخی نکرد؛ فقط دستش رو گرفت و آروم کنارش موند تا مطمئن بشه حالش خوبه. 𓆩♡𓆪 نیمه‌ی ناآشنای من ادامه دارد…
هدایت شده از أحــنـان ؛
روز به روز از دیروز غمگین ترم
هدایت شده از ⋆˙⟡𝓢𝓪𝔂𝓪⋆˙⟡
6.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ـ اگه الان نیاز به یه حال خوب داری ؛ اینو ببین داوُشم . 🦦 🤍 . ـ
پارت ۵۸ | نیمه‌ی ناآشنای من 😂❤️ صبح روز بعد، نور آفتاب افتاده بود توی اتاق و همه بیدار شده بودن، به‌جز یه نفر! دریا جوری خوابیده بود که یه پاش از زیر پتو بیرون بود، بالش رو بغل کرده بود و موهاش هم انگار یه جنگل کامل شده بود! 😂 رها با دیدن قیافه‌ش چند ثانیه خشکش زد، بعد زد زیر خنده. ـ واییااا! 😂 دریااا! بیدار شو دختر! توروخدا خودتو ببین! تا حالا خواب این‌جوری تو رو ندیده بودم! دریا بدون اینکه چشم‌هاش رو باز کنه، بالش رو محکم‌تر بغل کرد. ـ خوابم میاد، بذارید بخوابم! انقدر رو مخم نرید، ریدم دهنتون! 😭😂 سام از اون طرف اتاق زد زیر خنده. ـ یا خدااا! این دیگه چه طرز بیدار شدنه؟! آراد، بیا ببین عشقت چه فحشایی می‌ده! 🤣 آراد که داشت لباسش رو مرتب می‌کرد، برگشت سمت تخت و خندید. ـ دریا جونم، پاشو دیگه، صبح شده! دریا پتو رو کشید روی سرش و با صدای خسته‌ای گفت: ـ آراددد! تو هم شروع نکن! خوابم میاد، بذار بخوابم، به خدا مغزم کار نمی‌کنه! 😭 رها از خنده روی تخت افتاده بود. ـ وای خدااا! این همون دریای خجالتیه که ما می‌شناسیم؟! سام بالش رو برداشت و آروم زد به پای دریا. ـ خانوم نیک‌فر، جلسه‌ی بیدارباش شروع شده، لطفاً همکاری کنید! 😂 دریا یهو پتو رو کنار زد و با موهای آشفته و چشم‌های نیمه‌باز بهش خیره شد. ـ سام، یه بار دیگه نزدیکم بشی، همین بالش رو می‌کنم تو دهنت! سام سریع رفت پشت آراد قایم شد. ـ داداش، عشقت خطرناکه! من از این رابطه انصراف می‌دم! 🤣 آراد خندید و کنار تخت دریا نشست. موهای آشفته‌ش رو از جلوی صورتش کنار زد و گفت: ـ باشه خوشگلم، بخواب؛ فقط قبلش یه لبخند بهم بده! دریا با اخم نگاهش کرد. ـ لبخند؟! الان؟! برو گمشو آراد! 😭😂 آراد دستش رو روی قلبش گذاشت. ـ آخ قلبم! این چه حرفیه با عشق زندگیت می‌زنی؟! دریا دوباره پتو رو روی سرش کشید. ـ عشق زندگیت خوابشه! برید بیرون، همتون رو مخین! رها و سام از خنده داشتن می‌مردن و آراد هم درحالی‌که لبخند می‌زد، پتو رو مرتب کرد و آروم گفت: ـ باشه خانوم بداخلاق، نیم ساعت دیگه بیدارت می‌کنم. ❤️ از زیر پتو صدای دریا اومد: ـ نیم ساعت دیگه هم بیدارم کنی، خودت می‌دونی و من! 😂 سام دست رها رو گرفت و به سمت در رفت. ـ بیا بریم، من هنوز جوونم، نمی‌خوام به دست این دختر کشته بشم! آراد قبل از بیرون رفتن یه نگاه دیگه به دریا انداخت و زیر لب خندید. ـ دیوونه‌ی خودمی واقعاً! 𓆩♡𓆪 نیمه‌ی ناآشنای من ادامه دارد…
پارت ۵۹ | نیمه‌ی ناآشنای من 😂😭 رها و سام هنوز از اتاق بیرون نرفته بودن؛ راستش جرئت نداشتن دریا رو با اون وضعیت تنها بذارن، ولی از طرفی هم نمی‌تونستن دست از سرش بردارن! 😂 دریا پتو رو تا زیر چونه‌ش بالا کشید و با چشم‌های بسته گفت: ـ بچه‌ها، یه چیزی بهتون بگم؟ اگه یکی دیگه بیدارم کنه، می‌تونم تا ناموس بهتون فحش بدم! پس لطفاً خفه شین بذارین بخوابم! سام دستش رو جلوی دهنش گرفت که نخنده. آراد آروم گفت: ـ باشه خانومم، نیم ساعت دیگه بیدارت می‌کنیم. دریا از زیر پتو داد زد: ـ آراد راد، تو هم خفه شو! 😭😂 نیم ساعت گذشت... سام که انگار دنبال مرگ خودش می‌گشت، یه متکا برداشت و انداخت روی دریا. ـ خانوم نیک‌فررر! صبحونه حاضره! بیدااار شو! بعد هم از خنده خودش رو انداخت روی تخت دریا! دریا یهو از خواب پرید. ـ یاااا خدااا! این چی بود دیگه؟! سام هنوز داشت می‌خندید که دریا با یه حرکت متکا رو برداشت و پرت کرد طرفش. سام تعادلش رو از دست داد و از روی تخت افتاد پایین! ـ آخخخ! کمرم! 😂 دریا نشست، موهاش مثل لونه‌ی پرنده شده بود و با عصبانیت به هر سه‌تاشون نگاه کرد. ـ شماها دیگه چه اوزگلایی هستین؟! دیوونه‌های خره! یه دقیقه آرامش نمی‌ذارین داشته باشم! می‌رم اتاقمو عوض می‌کنم، اصلاً می‌رم تو جنگل می‌خوابم، از دست شماها راحت شم! رها از خنده اشک توی چشم‌هاش جمع شده بود. ـ وای دریا، قیافه‌تو ببین! موهات رو دیدی؟! 😭😂 دریا یه بالش دیگه برداشت. ـ رها، به خدا اینو پرت می‌کنم تو صورتت! رها سریع پشت آراد قایم شد. ـ آراد، جمعش کن! این دیگه دوست ما نیست، یه هیولای خواب‌آلوده‌ست! آراد که از اول سعی می‌کرد جدی بمونه، بالاخره زد زیر خنده. ـ عزیزم، بیا بغلم، آروم شو! دریا برگشت سمتش. ـ تو هم خفه شو! تو از همه‌تون بدتری! خودت گفتی نیم ساعت دیگه بیدارم می‌کنی، ولی نگفتی با عملیات تروریستی! 😭 آراد خندید و دست‌هاش رو بالا برد. ـ چشم، غلط کردم! فقط بیا یه لحظه بغلم، قول می‌دم دیگه بیدارت نکنم! دریا با اخم بهش نگاه کرد، ولی وقتی آراد قیافه‌ی مظلوم گرفت، نتونست جلوی خنده‌ش رو بگیره. ـ برو کنار، اول باید برم موهامو درست کنم! سام از روی زمین بلند شد و گفت: ـ بچه‌ها، من یه نتیجه گرفتم؛ دریا وقتی خوابه، فرشته‌ست؛ وقتی بیدار می‌شه، صاحب کل جهنمه! 🤣 دریا دمپایی‌ش رو برداشت و سام با جیغ از اتاق فرار کرد! ـ سامممم! برگرد ببینمت، جنازه‌تو تحویل می‌گیرم! 😂 آراد از پشت سر نگاهش کرد و خندید. ـ وای به حال من که عاشق همین دیوونه شدم! دریا از جلوی آینه برگشت و گفت: ـ شنیدممم! آراد فوری لبخند زد. ـ که عاشقتم؟ خب آره، با صدای بلندترم می‌گم! عاشقتم، دریا جونم! ❤️ دریا دوباره سرخ شد و حوله‌ش رو طرفش پرت کرد. ـ یکی اینو هم از اتاقم بندازه بیرون! 😭😂 𓆩♡𓆪 نیمه‌ی ناآشنای من ادامه دارد…
پارت ۶۰ | نیمه‌ی ناآشنای من 😂❤️ بالاخره دریا موهاش رو مرتب کرد و از حموم بیرون اومد. سام و رها روی تخت نشسته بودن و آراد هم مشغول کار با گوشیش بود. تا دریا رو دید، آراد گوشیش رو کنار گذاشت و گفت: ـ وااای! بالاخره خانوم خوشگل از غارش اومد بیرون! 😍 دریا چشم‌غره رفت. ـ آراد، صبحونه نخوردم، اعصاب ندارم. شروع نکن! آراد بلند شد و دستش رو گرفت. ـ چشم عزیزم، فقط بیا یه چیزی بخور. از صبح هیچی نخوردی. سام سریع پرید وسط حرفش: ـ دریا، به نظرم باید یه قانون بذاریم؛ هرکی صبح بیدار می‌شه، اول باید مطمئن شه دریا بیدار شده یا نه، بعد حرف بزنه! 😂 دریا انگشتش رو تهدیدآمیز به طرفش گرفت. ـ آفرین! بالاخره یه حرف درست زدی، حالا دهنتو ببند! رها از خنده به آراد تکیه داد. آراد دست دریا رو گرفت و گفت: ـ بیا بریم صبحونه، خانوم بداخلاق من. دریا با خجالت نگاهش کرد. ـ من بداخلاق نیستم! ـ معلومه که نیستی؛ فقط اگه کسی بیدارت کنه، کل هتل رو می‌فرستی هوا! 🤣 ـ آراددد! آراد خندید و دستش رو دور شونه‌های دریا انداخت. ـ باشه، دیگه چیزی نمی‌گم. راستی، امروز بعد از صبحونه میای با هم قدم بزنیم؟ دریا لبخند کوچیکی زد. ـ فقط خودمون؟ ـ آره، فقط من و تو. سام از پشت سرشون داد زد: ـ اعتراض دارم! چرا ما دعوت نیستیم؟! آراد بدون اینکه برگرده جواب داد: ـ چون زیادی حرف می‌زنی! رها دست سام رو گرفت و کشید سمت در. ـ بیا بریم، بذار این دوتا دو دقیقه عاشقانه زندگی کنن! سام درحالی‌که از اتاق بیرون می‌رفت، گفت: ـ باشه! ولی اگه برگشتین و دیدین اتاق رو عوض کردم، بدونین دلیلش شما دوتایین! 😂 وقتی تنها شدن، آراد رو به دریا کرد و آروم گفت: ـ می‌دونی چیه؟ این چند روز که کنارمی، احساس می‌کنم همه‌چی قشنگ‌تر شده. دریا خجالت کشید و نگاهش رو پایین انداخت. ـ تو چرا هر روز یه چیزی می‌گی که من سرخ بشم؟ آراد لبخند زد. ـ چون رنگ موردعلاقه‌م روی گونه‌های توئه! ❤️ دریا بالش کوچیکی رو برداشت و زد به بازوش. ـ وای، خفه شو دیگه! 😂 آراد خندید و دستش رو گرفت. ـ چشم عشقم، بریم صبحونه؟ دریا این بار خودش دستش رو محکم‌تر گرفت. ـ بریم، ولی اگه دوباره جلوی سام اون حرفا رو بزنی، دیگه باهات حرف نمی‌زنم! آراد در رو براش
پارت ۶۱ | نیمه‌ی ناآشنای من 😂❤️ دریا همین که حرفش تموم شد، دست آراد رو ول کرد و با اخم رفت سمت در. آراد با تعجب گفت: ـ کجا خانوم؟ صبحونه چی شد پس؟ 😂 دریا برگشت و با حرص گفت: ـ صبحونه نمی‌خوام! اصلاً شماها رو هم نمی‌خوام! خیلی عنین همتون! نمی‌خوام باهاتون تو یه اتاق باشم، گوساله‌ها، گاوها! سام که تازه وارد اتاق شده بود، همون‌جا خشکش زد. ـ ببخشید، ما الان گاو شدیم یا گوساله؟ تکلیفمون رو مشخص کن! 🤣 دریا بالش رو برداشت و پرت کرد طرفش. ـ سااام! یه بار دیگه حرف بزنی، خودت رو با بالش می‌فرستم بیرون! بعد کیف کوچیکش رو برداشت، در رو باز کرد و از اتاق زد بیرون. رها با نگرانی گفت: ـ دریا، کجا میری؟! دریا بدون اینکه برگرده، داد زد: ـ یه اتاق دیگه! جایی که گاو و گوساله نداشته باشه! و در رو محکم بست. سام چند ثانیه سکوت کرد، بعد رو به آراد گفت: ـ داداش، فکر کنم رسماً از خانواده طرد شدیم. 😂 آراد اما خنده‌اش نگرفت. سریع از اتاق بیرون رفت تا پیداش کنه. چند دقیقه بعد، مسئول هتل بهشون گفت دریا با کمک رها یه اتاق خالی گرفته. آراد رفت جلوی اتاق و آروم در زد. ـ دریا؟ منم، آرادم. از داخل صدای دریا اومد: ـ برو گمشو! من خوابم میاد! آراد لبخند کوچیکی زد. ـ باشه عزیزم، فقط اومدم مطمئن شم حالت خوبه. هنوز تب نداری؟ دریا پتو رو تا روی سرش کشید و گفت: ـ خوبم! فقط از دست شماها مریضم! آراد از پشت در گفت: ـ باشه، دیگه مزاحمت نمی‌شم. استراحت کن. هر وقت چیزی خواستی، من همین نزدیکی‌ام. دریا چند لحظه ساکت موند. انتظار داشت آراد مثل همیشه اصرار کنه، اما وقتی صدای قدم‌هاش دور شد، از زیر پتو بیرون اومد. زیر لب گفت: ـ اه… چرا انقدر خوبه این پسره؟ آدم نمی‌تونه درست ازش عصبانی بمونه! بعد دوباره پتو رو روی سرش کشید و چند دقیقه بعد خوابش برد. اون طرف، سام روی تخت افتاده بود و به آراد نگاه می‌کرد. ـ خب، حالا که خانوم از ما جدا شده، بگو ببینم چطوری می‌خوای دلش رو به دست بیاری؟ آراد گوشی‌ش رو برداشت و یه پیام براش نوشت: «بخواب قهرمان کوچولوی من ❤️ وقتی بیدار شدی، اگه هنوز ازم عصبانی بودی، حق داری. فقط بدون من اینجام.» چند دقیقه بعد، گوشی دریا روی میز لرزید. دریا توی خواب دستش رو دراز کرد، گوشی رو برداشت، پیام رو دید و با یه لبخند کوچیک دوباره خوابید. ولی هنوز هم تصمیمش سر جاش بود؛ فعلاً هیچ گاو و گوساله‌ای اجازه نداشت وارد اتاقش بشه! 😂❤️ 𓆩♡𓆪 نیمه‌ی ناآشنای من ادامه دارد…