پارت ۵۸ | نیمهی ناآشنای من 😂❤️
صبح روز بعد، نور آفتاب افتاده بود توی اتاق و همه بیدار شده بودن، بهجز یه نفر!
دریا جوری خوابیده بود که یه پاش از زیر پتو بیرون بود، بالش رو بغل کرده بود و موهاش هم انگار یه جنگل کامل شده بود! 😂
رها با دیدن قیافهش چند ثانیه خشکش زد، بعد زد زیر خنده.
ـ واییااا! 😂 دریااا! بیدار شو دختر! توروخدا خودتو ببین! تا حالا خواب اینجوری تو رو ندیده بودم!
دریا بدون اینکه چشمهاش رو باز کنه، بالش رو محکمتر بغل کرد.
ـ خوابم میاد، بذارید بخوابم! انقدر رو مخم نرید، ریدم دهنتون! 😭😂
سام از اون طرف اتاق زد زیر خنده.
ـ یا خدااا! این دیگه چه طرز بیدار شدنه؟! آراد، بیا ببین عشقت چه فحشایی میده! 🤣
آراد که داشت لباسش رو مرتب میکرد، برگشت سمت تخت و خندید.
ـ دریا جونم، پاشو دیگه، صبح شده!
دریا پتو رو کشید روی سرش و با صدای خستهای گفت:
ـ آراددد! تو هم شروع نکن! خوابم میاد، بذار بخوابم، به خدا مغزم کار نمیکنه! 😭
رها از خنده روی تخت افتاده بود.
ـ وای خدااا! این همون دریای خجالتیه که ما میشناسیم؟!
سام بالش رو برداشت و آروم زد به پای دریا.
ـ خانوم نیکفر، جلسهی بیدارباش شروع شده، لطفاً همکاری کنید! 😂
دریا یهو پتو رو کنار زد و با موهای آشفته و چشمهای نیمهباز بهش خیره شد.
ـ سام، یه بار دیگه نزدیکم بشی، همین بالش رو میکنم تو دهنت!
سام سریع رفت پشت آراد قایم شد.
ـ داداش، عشقت خطرناکه! من از این رابطه انصراف میدم! 🤣
آراد خندید و کنار تخت دریا نشست. موهای آشفتهش رو از جلوی صورتش کنار زد و گفت:
ـ باشه خوشگلم، بخواب؛ فقط قبلش یه لبخند بهم بده!
دریا با اخم نگاهش کرد.
ـ لبخند؟! الان؟! برو گمشو آراد! 😭😂
آراد دستش رو روی قلبش گذاشت.
ـ آخ قلبم! این چه حرفیه با عشق زندگیت میزنی؟!
دریا دوباره پتو رو روی سرش کشید.
ـ عشق زندگیت خوابشه! برید بیرون، همتون رو مخین!
رها و سام از خنده داشتن میمردن و آراد هم درحالیکه لبخند میزد، پتو رو مرتب کرد و آروم گفت:
ـ باشه خانوم بداخلاق، نیم ساعت دیگه بیدارت میکنم. ❤️
از زیر پتو صدای دریا اومد:
ـ نیم ساعت دیگه هم بیدارم کنی، خودت میدونی و من! 😂
سام دست رها رو گرفت و به سمت در رفت.
ـ بیا بریم، من هنوز جوونم، نمیخوام به دست این دختر کشته بشم!
آراد قبل از بیرون رفتن یه نگاه دیگه به دریا انداخت و زیر لب خندید.
ـ دیوونهی خودمی واقعاً!
𓆩♡𓆪 نیمهی ناآشنای من ادامه دارد…
پارت ۵۹ | نیمهی ناآشنای من 😂😭
رها و سام هنوز از اتاق بیرون نرفته بودن؛ راستش جرئت نداشتن دریا رو با اون وضعیت تنها بذارن، ولی از طرفی هم نمیتونستن دست از سرش بردارن! 😂
دریا پتو رو تا زیر چونهش بالا کشید و با چشمهای بسته گفت:
ـ بچهها، یه چیزی بهتون بگم؟ اگه یکی دیگه بیدارم کنه، میتونم تا ناموس بهتون فحش بدم! پس لطفاً خفه شین بذارین بخوابم!
سام دستش رو جلوی دهنش گرفت که نخنده.
آراد آروم گفت:
ـ باشه خانومم، نیم ساعت دیگه بیدارت میکنیم.
دریا از زیر پتو داد زد:
ـ آراد راد، تو هم خفه شو! 😭😂
نیم ساعت گذشت...
سام که انگار دنبال مرگ خودش میگشت، یه متکا برداشت و انداخت روی دریا.
ـ خانوم نیکفررر! صبحونه حاضره! بیدااار شو!
بعد هم از خنده خودش رو انداخت روی تخت دریا!
دریا یهو از خواب پرید.
ـ یاااا خدااا! این چی بود دیگه؟!
سام هنوز داشت میخندید که دریا با یه حرکت متکا رو برداشت و پرت کرد طرفش. سام تعادلش رو از دست داد و از روی تخت افتاد پایین!
ـ آخخخ! کمرم! 😂
دریا نشست، موهاش مثل لونهی پرنده شده بود و با عصبانیت به هر سهتاشون نگاه کرد.
ـ شماها دیگه چه اوزگلایی هستین؟! دیوونههای خره! یه دقیقه آرامش نمیذارین داشته باشم! میرم اتاقمو عوض میکنم، اصلاً میرم تو جنگل میخوابم، از دست شماها راحت شم!
رها از خنده اشک توی چشمهاش جمع شده بود.
ـ وای دریا، قیافهتو ببین! موهات رو دیدی؟! 😭😂
دریا یه بالش دیگه برداشت.
ـ رها، به خدا اینو پرت میکنم تو صورتت!
رها سریع پشت آراد قایم شد.
ـ آراد، جمعش کن! این دیگه دوست ما نیست، یه هیولای خوابآلودهست!
آراد که از اول سعی میکرد جدی بمونه، بالاخره زد زیر خنده.
ـ عزیزم، بیا بغلم، آروم شو!
دریا برگشت سمتش.
ـ تو هم خفه شو! تو از همهتون بدتری! خودت گفتی نیم ساعت دیگه بیدارم میکنی، ولی نگفتی با عملیات تروریستی! 😭
آراد خندید و دستهاش رو بالا برد.
ـ چشم، غلط کردم! فقط بیا یه لحظه بغلم، قول میدم دیگه بیدارت نکنم!
دریا با اخم بهش نگاه کرد، ولی وقتی آراد قیافهی مظلوم گرفت، نتونست جلوی خندهش رو بگیره.
ـ برو کنار، اول باید برم موهامو درست کنم!
سام از روی زمین بلند شد و گفت:
ـ بچهها، من یه نتیجه گرفتم؛ دریا وقتی خوابه، فرشتهست؛ وقتی بیدار میشه، صاحب کل جهنمه! 🤣
دریا دمپاییش رو برداشت و سام با جیغ از اتاق فرار کرد!
ـ سامممم! برگرد ببینمت، جنازهتو تحویل میگیرم! 😂
آراد از پشت سر نگاهش کرد و خندید.
ـ وای به حال من که عاشق همین دیوونه شدم!
دریا از جلوی آینه برگشت و گفت:
ـ شنیدممم!
آراد فوری لبخند زد.
ـ که عاشقتم؟ خب آره، با صدای بلندترم میگم! عاشقتم، دریا جونم! ❤️
دریا دوباره سرخ شد و حولهش رو طرفش پرت کرد.
ـ یکی اینو هم از اتاقم بندازه بیرون! 😭😂
𓆩♡𓆪 نیمهی ناآشنای من ادامه دارد…
پارت ۶۰ | نیمهی ناآشنای من 😂❤️
بالاخره دریا موهاش رو مرتب کرد و از حموم بیرون اومد. سام و رها روی تخت نشسته بودن و آراد هم مشغول کار با گوشیش بود.
تا دریا رو دید، آراد گوشیش رو کنار گذاشت و گفت:
ـ وااای! بالاخره خانوم خوشگل از غارش اومد بیرون! 😍
دریا چشمغره رفت.
ـ آراد، صبحونه نخوردم، اعصاب ندارم. شروع نکن!
آراد بلند شد و دستش رو گرفت.
ـ چشم عزیزم، فقط بیا یه چیزی بخور. از صبح هیچی نخوردی.
سام سریع پرید وسط حرفش:
ـ دریا، به نظرم باید یه قانون بذاریم؛ هرکی صبح بیدار میشه، اول باید مطمئن شه دریا بیدار شده یا نه، بعد حرف بزنه! 😂
دریا انگشتش رو تهدیدآمیز به طرفش گرفت.
ـ آفرین! بالاخره یه حرف درست زدی، حالا دهنتو ببند!
رها از خنده به آراد تکیه داد.
آراد دست دریا رو گرفت و گفت:
ـ بیا بریم صبحونه، خانوم بداخلاق من.
دریا با خجالت نگاهش کرد.
ـ من بداخلاق نیستم!
ـ معلومه که نیستی؛ فقط اگه کسی بیدارت کنه، کل هتل رو میفرستی هوا! 🤣
ـ آراددد!
آراد خندید و دستش رو دور شونههای دریا انداخت.
ـ باشه، دیگه چیزی نمیگم. راستی، امروز بعد از صبحونه میای با هم قدم بزنیم؟
دریا لبخند کوچیکی زد.
ـ فقط خودمون؟
ـ آره، فقط من و تو.
سام از پشت سرشون داد زد:
ـ اعتراض دارم! چرا ما دعوت نیستیم؟!
آراد بدون اینکه برگرده جواب داد:
ـ چون زیادی حرف میزنی!
رها دست سام رو گرفت و کشید سمت در.
ـ بیا بریم، بذار این دوتا دو دقیقه عاشقانه زندگی کنن!
سام درحالیکه از اتاق بیرون میرفت، گفت:
ـ باشه! ولی اگه برگشتین و دیدین اتاق رو عوض کردم، بدونین دلیلش شما دوتایین! 😂
وقتی تنها شدن، آراد رو به دریا کرد و آروم گفت:
ـ میدونی چیه؟ این چند روز که کنارمی، احساس میکنم همهچی قشنگتر شده.
دریا خجالت کشید و نگاهش رو پایین انداخت.
ـ تو چرا هر روز یه چیزی میگی که من سرخ بشم؟
آراد لبخند زد.
ـ چون رنگ موردعلاقهم روی گونههای توئه! ❤️
دریا بالش کوچیکی رو برداشت و زد به بازوش.
ـ وای، خفه شو دیگه! 😂
آراد خندید و دستش رو گرفت.
ـ چشم عشقم، بریم صبحونه؟
دریا این بار خودش دستش رو محکمتر گرفت.
ـ بریم، ولی اگه دوباره جلوی سام اون حرفا رو بزنی، دیگه باهات حرف نمیزنم!
آراد در رو براش
پارت ۶۱ | نیمهی ناآشنای من 😂❤️
دریا همین که حرفش تموم شد، دست آراد رو ول کرد و با اخم رفت سمت در.
آراد با تعجب گفت:
ـ کجا خانوم؟ صبحونه چی شد پس؟ 😂
دریا برگشت و با حرص گفت:
ـ صبحونه نمیخوام! اصلاً شماها رو هم نمیخوام! خیلی عنین همتون! نمیخوام باهاتون تو یه اتاق باشم، گوسالهها، گاوها!
سام که تازه وارد اتاق شده بود، همونجا خشکش زد.
ـ ببخشید، ما الان گاو شدیم یا گوساله؟ تکلیفمون رو مشخص کن! 🤣
دریا بالش رو برداشت و پرت کرد طرفش.
ـ سااام! یه بار دیگه حرف بزنی، خودت رو با بالش میفرستم بیرون!
بعد کیف کوچیکش رو برداشت، در رو باز کرد و از اتاق زد بیرون.
رها با نگرانی گفت:
ـ دریا، کجا میری؟!
دریا بدون اینکه برگرده، داد زد:
ـ یه اتاق دیگه! جایی که گاو و گوساله نداشته باشه!
و در رو محکم بست.
سام چند ثانیه سکوت کرد، بعد رو به آراد گفت:
ـ داداش، فکر کنم رسماً از خانواده طرد شدیم. 😂
آراد اما خندهاش نگرفت. سریع از اتاق بیرون رفت تا پیداش کنه.
چند دقیقه بعد، مسئول هتل بهشون گفت دریا با کمک رها یه اتاق خالی گرفته. آراد رفت جلوی اتاق و آروم در زد.
ـ دریا؟ منم، آرادم.
از داخل صدای دریا اومد:
ـ برو گمشو! من خوابم میاد!
آراد لبخند کوچیکی زد.
ـ باشه عزیزم، فقط اومدم مطمئن شم حالت خوبه. هنوز تب نداری؟
دریا پتو رو تا روی سرش کشید و گفت:
ـ خوبم! فقط از دست شماها مریضم!
آراد از پشت در گفت:
ـ باشه، دیگه مزاحمت نمیشم. استراحت کن. هر وقت چیزی خواستی، من همین نزدیکیام.
دریا چند لحظه ساکت موند. انتظار داشت آراد مثل همیشه اصرار کنه، اما وقتی صدای قدمهاش دور شد، از زیر پتو بیرون اومد.
زیر لب گفت:
ـ اه… چرا انقدر خوبه این پسره؟ آدم نمیتونه درست ازش عصبانی بمونه!
بعد دوباره پتو رو روی سرش کشید و چند دقیقه بعد خوابش برد.
اون طرف، سام روی تخت افتاده بود و به آراد نگاه میکرد.
ـ خب، حالا که خانوم از ما جدا شده، بگو ببینم چطوری میخوای دلش رو به دست بیاری؟
آراد گوشیش رو برداشت و یه پیام براش نوشت:
«بخواب قهرمان کوچولوی من ❤️ وقتی بیدار شدی، اگه هنوز ازم عصبانی بودی، حق داری. فقط بدون من اینجام.»
چند دقیقه بعد، گوشی دریا روی میز لرزید. دریا توی خواب دستش رو دراز کرد، گوشی رو برداشت، پیام رو دید و با یه لبخند کوچیک دوباره خوابید.
ولی هنوز هم تصمیمش سر جاش بود؛ فعلاً هیچ گاو و گوسالهای اجازه نداشت وارد اتاقش بشه! 😂❤️
𓆩♡𓆪 نیمهی ناآشنای من ادامه دارد…
پارت ۶۲ | نیمهی ناآشنای من 😐😂❤️
حدود نیم ساعت بعد، در اتاق باز شد و دریا برگشت داخل.
با همون قیافهی معروفش: 😐
سام روی تخت دراز کشیده بود، رها داشت موهاش رو شونه میکرد و آراد هم کنار پنجره ایستاده بود.
هر سهتاشون با تعجب به دریا نگاه کردن.
دریا بدون اینکه حتی یه لبخند بزنه، وارد شد، کیفش رو گذاشت روی تخت و گفت:
ـ نمیدونم چرا دوباره به جمع گاو و گوسالهها پیوستم، ولی خب… جای یه فرشته وسط این همه حیوان کم بود.
سه ثانیه سکوت مطلق.
بعد سام از خنده منفجر شد! 🤣
ـ فرشته؟! خودت؟! دریا جان، تو همونی هستی که صبح منو تهدید کردی با بالش بفرستی اون دنیا!
دریا خیلی خونسرد برگشت طرفش.
ـ فرشتهها هم گاهی عصبانی میشن، گوساله جان.
رها از خنده خم شده بود و آراد هم لبخندش رو بهزور کنترل میکرد.
آراد نزدیک دریا شد و گفت:
ـ خب، بالاخره فرشتهی من برگشت. ❤️
دریا سریع برگشت طرفش.
ـ فرشتهی تو؟ کی بهت اجازه داد منو مال خودت بدونی؟
آراد دستهاش رو بالا برد و با خنده گفت:
ـ چشم! فرشتهی مستقل و آزاد! 😂
سام از روی تخت پرید پایین.
ـ پس من چیام؟!
دریا بدون مکث گفت:
ـ تو؟ تو دیگه حیوان خانگی این جمعی!
رها از خنده افتاد روی تخت و آراد دیگه نتونست جلوی خندهش رو بگیره.
سام دستش رو گذاشت روی قلبش و با مظلومیت گفت:
ـ من این همه سال رفاقت کردم که آخرش حیوان خانگی بشم؟!
دریا شونه بالا انداخت و رفت نشست روی تختش.
ـ زندگی همینه، عزیزم. با واقعیت کنار بیا. 😐
آراد اومد کنارش نشست و آروم پرسید:
ـ حالا که فرشته برگشته، میتونم کنارش بشینم یا باید از شورای حیوانات اجازه بگیرم؟
دریا لبش رو گاز گرفت که نخنده، اما سریع قیافهش رو جدی کرد.
ـ باید درخواست کتبی بدی. بررسی میکنیم، خبرت میکنیم.
آراد کمی نزدیکتر شد و آهسته گفت:
ـ باشه، فقط درخواستمو زودتر قبول کن؛ دلم برای لبخندت تنگ شده.
دریا برای یه لحظه ساکت شد و گونههاش رنگ گرفت.
سام از اون طرف اتاق داد زد:
ـ اعتراض دارم! چرا اینجا هرکی عاشق میشه، من باید هزینهی روحیشو بدم؟! 😭😂
دریا یه بالش برداشت و پرت کرد طرفش.
ـ چون تو رئیس باغوحشی، سام!
و دوباره صدای خندهی هر چهار نفر اتاق رو پر کرد؛ حتی خود دریا که سعی داشت همچنان همون قیافهی 😐 رو حفظ کنه، آخرش نتونست جلوی خندهش رو بگیره.
آراد زیر لب گفت:
ـ همین خندهت کافیه که هر بار برگردی، من خوشحالترین آدم این اتاق باشم. ❤️
دریا نگاهش کرد و آروم گفت:
ـ ساکت شو دیگه… جلوی حیوانات آبرو برام نذاشتی!
سام سریع گفت:
ـ شنیدین؟ خودش هم قبول کرد ما حیوانیم! 😂
ـ سااامممم!
𓆩♡𓆪 نیمهی ناآشنای من ادامه دارد…
پارت ۶۳ | نیمهی ناآشنای من 😂❤️
دریا هنوز داشت با قیافهی 😐 به سام نگاه میکرد که رها از جاش بلند شد و گفت:
ـ خب بچهها، من گشنمه! یکی بیاد بریم صبحونه بخوریم.
سام سریع دستش رو بالا برد.
ـ من پایهام! البته به شرطی که فرشتهی جمع دوباره ما رو نفرسته تو فاز انقراض حیوانات! 😂
دریا بالش دیگهای برداشت.
ـ سام، به خدا این یکی رو با قصد قبلی میزنم تو سرت!
سام پشت آراد قایم شد.
ـ آراد، خانومت داره منو تهدید میکنه!
آراد با خونسردی گفت:
ـ اولاً خانومم نیست، هنوز باید رضایت خودش رو بگیرم؛ دوماً اگه بزنتت، احتمالاً حقته!
دریا با شنیدن جملهی اولش سرش رو برگردوند و گونههاش صورتی شد.
ـ آراد! 😳
سام با هیجان دست زد.
ـ اووووه! «هنوز باید رضایت خودش رو بگیرم»! آقا چه مؤدبانه! چه عاشقانه! یکی بیاد اینو از من تحویل بگیره!
آراد یه نگاه تهدیدآمیز بهش انداخت.
ـ سام، صبحونهتو بخور و خفه شو.
ـ چشم داماد آینده! 😂
دریا دیگه تحمل نکرد. بالش رو پرت کرد و این بار دقیقاً خورد وسط صورت سام.
ـ بسه دیگه!
سام بالش رو از صورتش برداشت و با ناباوری نگاهش کرد.
ـ این حمله به خاطر شوخی بود یا حسادت؟!
دریا از جاش بلند شد.
ـ به خاطر این بود که دلم میخواست یه چیزی بخوره تو صورتت!
رها دست دریا رو گرفت و خندید.
ـ بیا بریم، قبل از اینکه کل هتل رو به هم بریزی!
---
چهار نفری راه افتادن سمت رستوران هتل.
سر میز، دریا مشغول خوردن صبحونه بود که آراد لیوان آب رو به طرفش هل داد.
ـ اینم بخور، هنوز کامل خوب نشدی.
دریا نگاهی بهش انداخت.
ـ خودم میتونم آب بخورم، ممنون.
ـ میدونم. فقط دوست دارم حواسم بهت باشه.
دریا قاشقش رو توی بشقاب گذاشت و برای چند ثانیه بهش خیره شد.
ـ تو همیشه اینقدر لوسی؟
آراد لبخند زد.
ـ فقط پیش تو.
سام که داشت چای میخورد، سرفهای کرد و گفت:
ـ ببخشید، من اشتباهی اومدم رستوران یا وارد قسمت فیلمهای عاشقانه شدم؟
رها دستمالش رو به طرف سام پرت کرد.
ـ یه دقیقه ساکت باش، بذار این دوتا دو کلمه حرف بزنن!
سام دستش رو روی قلبش گذاشت.
ـ حتی رها هم دیگه طرف من نیست! من تو این جمع هیچ جایگاهی ندارم!
دریا خیلی جدی گفت:
ـ بالاخره یه حقیقتی رو پذیرفتی.
---
بعد از صبحونه، آراد کنار دریا راه افتاد و پرسید:
ـ حالا که دیگه از دستمون فرار نمیکنی، میای یه کم توی محوطهی هتل قدم بزنیم؟
دریا ابروهاش رو بالا انداخت.
ـ من فرار نکردم! فقط رفتم یه اتاق آروم پیدا کنم که صدای گاوها نیاد!
ـ باشه، عزیزم. پس اجازه میدی همراه فرشتهی جمع قدم بزنم؟
دریا سعی کرد نخنده.
ـ فقط ده دقیقه!
آراد دستش رو به طرفش گرفت.
ـ قبوله.
دریا دستش رو توی دست آراد گذاشت و هر دو از رستوران بیرون رفتن.
اما درست وقتی فکر میکردن بالاخره چند دقیقه تنها میمونن، صدای سام از پشت سرشون بلند شد:
ـ بچههاااا! صبر کنین! منم میام! من بدون نظارت نمیتونم این دوتا رو تنها بذارم! 😂
دریا همونطور که دست آراد رو گرفته بود، چشمهاش رو بست و زیر لب گفت:
ـ خدایا… یه بار دیگه فرصت بده، خودم شخصاً این گوساله رو تحویل باغوحش بدم!
آراد خندید و دستش رو کمی محکمتر گرفت.
ـ نگران نباش؛ اگه لازم باشه، با هم تحویلش میدیم.
دریا بالاخره خندید.
ـ باشه، ولی این بار تو بندازش تو قفس!
و سام، بیخبر از نقشهای که براش کشیده بودن، با خوشحالی بهشون رسید…
𓆩♡𓆪 نیمهی ناآشنای من ادامه دارد…
پارت ۶۴ | نیمهی ناآشنای من ❤️
همه دور میز نشسته بودن و صبحونه میخوردن. سام داشت برای بار سوم نون برمیداشت، رها مشغول حرف زدن بود و آراد هم گاهی با دریا شوخی میکرد.
اما دریا از اول صبح تقریباً هیچی نخورده بود. فقط قاشقش رو توی بشقاب جابهجا میکرد و هر چند لحظه یه بار دستش رو روی شکمش میذاشت.
آراد که حواسش بهش بود، بالاخره پرسید:
ـ دریا، چرا چیزی نمیخوری؟
ـ میل ندارم.
ـ خب یه کم نون و پنیر بخور، از صبح هیچی نخوردی.
دریا سرش رو تکون داد.
ـ آراد، حالت تهوع دارم. چیزی نمیخوام.
لبخند آراد محو شد.
ـ حالت تهوع داری؟ از کی؟
ـ نمیدونم، همین الان دیگه. چیزی نیست.
رها با نگرانی بهش نگاه کرد.
ـ دریا، هنوز حالت خوب نشده؟ نکنه دوباره تب کردی؟
ـ نه بابا، خوبم!
آراد دستش رو جلو آورد و پشت دستش رو به پیشونی دریا نزدیک کرد تا ببینه داغه یا نه.
ـ سرت گیج نمیره؟ دلدرد هم داری؟
دریا دستش رو کنار زد و گفت:
ـ وای آراد، باز شروع کردی؟ گفتم خوبم!
سام که این بار شوخی نمیکرد، پرسید:
ـ خب پس بریم دکتر، مطمئن شیم چیزی نیست.
ـ نه! دکتر نمیخوام. خوبم، فقط نمیتونم چیزی بخورم.
آراد چند لحظه نگاهش کرد. معلوم بود حرفش رو باور نکرده، ولی نمیخواست مجبورش کنه.
ـ باشه، مجبورت نمیکنم چیزی بخوری. ولی اگه حالت بدتر شد، باید به پزشک خبر بدیم، قبوله؟
دریا با بیحوصلگی گفت:
ـ باشه بابا!
بعد صندلیش رو عقب کشید و بلند شد.
ـ من میرم یه کم دراز بکشم.
رها هم خواست بلند شه که دریا سریع گفت:
ـ تو بمون صبحونهتو بخور، خودم میرم.
آراد دستمالش رو کنار گذاشت.
ـ من میام باهات.
ـ لازم نیست!
ـ دریا، بحث نمیکنم. فقط تا اتاق همراهیت میکنم.
دریا چشمغرهای رفت، ولی این بار چیزی نگفت.
---
وقتی به اتاق رسیدن، دریا مستقیم رفت روی تخت دراز کشید و پتو رو تا روی خودش کشید.
آراد کنارش نشست.
ـ آب میخوای؟
ـ نه.
ـ پنجره رو باز کنم؟
ـ نه.
ـ بالش رو جابهجا کنم؟
دریا پتو رو پایین کشید و با قیافهی 😐 نگاهش کرد.
ـ آراد، یه سؤال دیگه بپرسی، خودم از پنجره پرتت میکنم بیرون!
آراد لبخند کمرنگی زد.
ـ باشه، ساکت میشم.
چند ثانیه سکوت کرد، بعد آروم گفت:
ـ ولی میتونم همینجا بشینم؟
دریا نگاهش رو ازش گرفت.
ـ هر کاری میخوای بکن.
آراد صندلی رو نزدیک تخت کشید و نشست.
ـ پس همینجا میمونم.
دریا چشمهاش رو بست، اما چند دقیقه بعد دوباره چشم باز کرد. آراد هنوز همونجا بود و بیصدا حواسش بهش بود.
ـ تو چرا نرفتی؟
آراد آروم جواب داد:
ـ چون حالت خوب نیست.
ـ گفتم که خوبم!
ـ میدونم چی گفتی، خانوم لجباز. ولی لازم نیست وقتی حالت خوب نیست، وانمود کنی همهچی روبهراهه.
دریا چیزی نگفت. فقط پتو رو تا زیر چونهش بالا کشید.
آراد ادامه داد:
ـ نمیخوام اذیتت کنم یا هی ازت سؤال بپرسم. فقط اگه چیزی لازم داشتی، بهم بگو. همین.
دریا آروم زیر لب گفت:
ـ باشه…
برای اولین بار از صبح، صدای آراد رو که شنید، اخم نکرد.
اما چند دقیقه نگذشته بود که حالش دوباره به هم خورد و با عجله از تخت بلند شد.
آراد فوراً از جاش پرید.
ـ دریا؟ چی شد؟!
دریا دستش رو جلوی دهنش گرفت و با صدای ضعیفی گفت:
ـ آراد… حالم خیلی بده…
لبخند از صورت آراد کاملاً محو شد. دستش رو گرفت و کمکش کرد به سمت سرویس بهداشتی بره.
ـ آروم باش، من کنارتم. الان به رها میگم و با هم از پزشک کمک میگیریم، باشه؟
این بار دریا مخالفت نکرد؛ فقط دست آراد رو محکم گرفته بود.
و آراد، که تا چند دقیقه پیش به لجبازیهای شیرینش میخندید، حالا فقط یه فکر توی سرش داشت: کاش زودتر مطمئن میشد که دریا واقعاً حالش خوبه…
𓆩♡𓆪 نیمهی ناآشنای من ادامه دارد…
پارت ۶۵ | نیمهی ناآشنای من 🤍
آراد دست دریا رو گرفته بود و کمکش کرد روی صندلی کنار تخت بشینه. رنگ صورتش پریده بود و دیگه حتی حوصلهی غر زدن هم نداشت.
آراد با نگرانی گفت:
ـ دریا، عزیزم، از دیشب چی خوردی؟ چیزی یادت میاد؟
دریا چشمهاش رو بست و آروم گفت:
ـ نمیدونم… دیشب شام خوردم، بعدشم یه چیزی خوردم که سام آورده بود…
آراد سریع پرسید:
ـ چی آورده بود؟!
دریا با بیحالی نگاهش کرد.
ـ وای، باز بازجویی شروع شد؟ یه شیرینی بود، از کجا بدونم اسمش چی بود!
آراد نفسش رو بیرون داد و گفت:
ـ باشه، باشه. دیگه سؤال نمیپرسم. فقط باید به دکتر خبر بدیم.
دریا فوری گفت:
ـ نههه! من دکتر نمیخوام!
ـ دریا، حالت بده. این دیگه لجبازی نداره.
ـ آراد، خوب میشم، قول میدم!
آراد کنارش زانو زد تا همسطح چشمهاش باشه.
ـ منم دوست دارم همین الان خوب شی، ولی نمیخوام الکی ریسک کنیم. بذار پزشک معاینهت کنه، باشه؟
دریا چند لحظه بهش نگاه کرد و بعد خیلی آروم سر تکون داد.
ـ باشه…
---
چند دقیقه بعد، رها و سام هم خودشون رو به اتاق رسوندن.
رها با دیدن صورت رنگپریدهی دریا، هول کرد.
ـ وای دریا! چی شده؟ چرا اینقدر رنگت پریده؟!
سام که همیشه شوخی میکرد، این بار جدی بود.
ـ آراد، به پذیرش زنگ زدی؟
ـ آره، دارن هماهنگ میکنن که پزشک معاینهش کنه.
دریا سرش رو به پشتی صندلی تکیه داد و با صدای ضعیفی گفت:
ـ میشه همهتون یه کم آروم باشین؟ با این همه سر و صدا سرم بیشتر درد میگیره.
رها فوراً ساکت شد و کنارش نشست.
ـ باشه عزیزم، چیزی نمیگیم.
سام هم آهسته گفت:
ـ فقط زود خوب شو، باشه؟ بدون غرغرهای تو این اتاق زیادی ساکته.
دریا با همون حالش یه نگاه بهش انداخت.
ـ سام… الانم میتونم بزنمت!
سام با خوشحالی رو به آراد کرد.
ـ آخیش! هنوز خودشه! 😂
آراد لبخند کوتاهی زد، اما نگرانی از چهرهش کنار نمیرفت.
---
وقتی پزشک رسید، دریا رو معاینه کرد و دربارهی غذاهایی که خورده بود ازش سؤال پرسید. با توجه به علائمش احتمال مسمومیت غذایی مطرح شد، اما پزشک گفت برای اطمینان باید وضعیتش بیشتر بررسی بشه.
آراد کنار دریا ایستاده بود و به حرفهای پزشک گوش میداد.
دریا با شنیدن کلمهی «مسمومیت» چشمهاش گرد شد.
ـ یعنی چی؟! من مسموم شدم؟!
سام زیر لب گفت:
ـ فقط مونده بود سفرمون پروندهی جنایی هم پیدا کنه!
رها آروم به بازوش زد.
ـ سام! الان وقتشه؟!
پزشک توضیح داد که فعلاً باید وضعیت دریا رو زیر نظر بگیرن و بسته به شدت علائمش، ممکنه نیاز به بررسی و درمان بیشتری داشته باشه.
آراد رو به پزشک پرسید:
ـ من میتونم همراهش بیام؟
ـ بله، یکی از دوستانش میتونه همراهش باشه.
دریا فوراً دست آراد رو گرفت.
ـ تو میای، نه؟
آراد با مهربونی دستش رو فشرد.
ـ معلومه که میام، عزیزم. تنهات نمیذارم.
دریا برای اولین بار از وقتی حالش بد شده بود، لبخند کوچیکی زد.
ـ فقط قول بده اونجا هم هی سؤال نپرسی!
آراد خندید.
ـ قول میدم… البته تا وقتی که خودت بهم بگی حالت چطوره!
ـ آراددد!
سام و رها با هم خندیدن و آراد هم بالاخره کمی آرومتر شد.
اما وقتی قرار شد دریا برای بررسی بیشتر به مرکز درمانی بره، آراد کیفش رو برداشت و کنارش ایستاد.
این بار نه خبری از شوخیهای همیشگی بود، نه از کلکلهای عاشقانه؛ فقط پسری که تمام فکرش این بود که حال دختری که دوستش داشت، زودتر خوب بشه. 🤍
𓆩♡𓆪 نیمهی ناآشنای من ادامه دارد…
پارت ۶۶ | نیمهی ناآشنای من 🥀❤️
دریا هنوز دست آراد رو گرفته بود که ناگهان حالش بدتر شد.
رنگ صورتش پریدهتر شد و با صدای لرزونی گفت:
ـ آراد… سرم گیج میره…
آراد سریع جلوش رفت.
ـ دریا؟ عزیزم، نگام کن. صدای منو میشنوی؟
دریا سعی کرد جواب بده، اما نتونست جملهش رو کامل کنه. چشمهاش رو بست و دستش رو روی پیشونیش گذاشت.
آراد با نگرانی رو به پزشک کرد:
ـ آقای دکتر، حالش داره بدتر میشه!
پزشک فوراً به سمت دریا اومد و ازش خواست دراز بکشه. بعد از بررسی وضعیتش، از همراهان خواست فضا رو خلوت کنن و برای انتقال سریعش به مرکز درمانی هماهنگی کرد.
رها که تا اون لحظه ساکت مونده بود، با صدای لرزونی گفت:
ـ آراد… چرا اینقدر حالش بده؟ مگه فقط یه مسمومیت ساده نیست؟
آراد جوابی نداشت.
فقط به دریا نگاه میکرد؛ به دختری که چند ساعت پیش با اخم و غرغر همه رو دیوونه کرده بود و حالا حتی توان نداشت چشمهاش رو باز نگه داره.
سام گوشیش رو محکم توی دستش گرفت و گفت:
ـ من به مسئول اردو خبر میدم. شما فقط کنارش بمونین.
دریا بهسختی چشمهاش رو باز کرد.
ـ آراد…؟
آراد فوراً خم شد تا صداش رو بشنوه.
ـ جانم؟ من اینجام.
ـ نرو…
قلب آراد فشرده شد.
ـ کجا برم، دختر؟ من کنارتم. هیچجا نمیرم.
دریا انگشتهاش رو دور دستش جمع کرد.
ـ حالم… خیلی بده…
آراد سعی کرد صداش نلرزه.
ـ میدونم عزیزم. کمک داره میرسه. فقط با من حرف بزن، باشه؟
پزشک دوباره وضعیت دریا رو بررسی کرد و با لحنی جدی گفت:
ـ باید سریع منتقلش کنیم. احتمال مسمومیت غذایی جدی وجود داره و لازم هست بیمارستان بررسیهای بیشتری انجام بده.
با شنیدن این جمله، رها دستش رو جلوی دهنش گرفت.
ـ بیمارستان؟!
سام که معمولاً برای هر چیزی یه شوخی آماده داشت، این بار حتی نتونست حرف بزنه.
---
چند دقیقه بعد، وقتی نیروهای امدادی رسیدن، آراد تا آخرین لحظه کنار دریا موند.
قبل از اینکه دریا رو منتقل کنن، آراد دستش رو گرفت و گفت:
ـ دریا، من پشت سرت میام. صدای منو میشنوی؟ تو فقط به خودت فشار نیار، باشه؟
دریا خیلی ضعیف سر تکون داد.
اما درست وقتی میخواستن حرکت کنن، چشمهاش رو بست و دیگه به صدا زدن آراد جواب نداد.
ـ دریا؟!
صدای آراد توی اتاق پیچید.
ـ دریا، عزیزم، چشماتو باز کن!
پزشک فوراً وضعیتش رو بررسی کرد و از آراد خواست عقبتر بایسته تا بتونن به دریا رسیدگی کنن.
آراد چند قدم عقب رفت، اما نگاهش حتی یک لحظه هم از دریا جدا نشد.
رها اشکهاش رو پاک میکرد و سام بازوی آراد رو گرفته بود؛ چون خودش هم بهسختی میتونست آرامش ظاهریش رو حفظ کنه.
آراد زیر لب تکرار میکرد:
ـ تو که بهم گفتی خوب میشی… دریا، تو که گفتی چیزی نیست…
اما دریا جوابی نمیداد.
---
بیمارستان
آراد تقریباً تمام مسیر رو با اضطراب گذروند. بهمحض رسیدن، دریا رو به بخش اورژانس بردن و اجازه ندادن همراهها وارد اتاق معاینه بشن.
درها بسته شد.
و آراد پشت اون درها موند.
چند دقیقه گذشت.
بعد ده دقیقه.
هر بار که در باز میشد، آراد از جاش بلند میشد، اما هنوز کسی جواب روشنی بهش نمیداد.
بالاخره پزشک بیرون اومد.
آراد با عجله جلو رفت.
ـ آقای دکتر! حالش چطوره؟ چی شده؟ چرا به هوش نمیاد؟
پزشک با جدیت گفت:
ـ وضعیتش رو داریم بررسی میکنیم. علائمش نگرانکننده بوده و فعلاً باید تحت مراقبت دقیق بمونه. هنوز برای نتیجهگیری زوده.
آراد با صدای گرفته پرسید:
ـ ولی خوب میشه، مگه نه؟
پزشک مکث کوتاهی کرد.
ـ تمام تلاشمون رو میکنیم که بهترین مراقبت رو دریافت کنه. به محض اینکه اطلاعات بیشتری داشته باشیم، بهتون میگیم.
و دوباره وارد اتاق شد.
آراد همونجا ایستاد.
سام کنارش اومد و آروم گفت:
ـ داداش… بشین یه کم.
آراد سرش رو تکون داد.
ـ نمیتونم، سام. نمیتونم اینجا بشینم وقتی اون پشت…
صداش برید.
رها که تازه به بیمارستان رسیده بود، با چشمهای خیس پرسید:
ـ آراد، خبری شد؟
آراد فقط سرش رو به نشونهی منفی تکون داد.
بعد گوشیش رو از جیبش درآورد و به صفحه نگاه کرد؛ آخرین پیام دریا هنوز روی صفحه بود.
پیامی که چند ساعت قبل، با همون لحن همیشگی و لجبازش نوشته بود:
«اینقدر نگرانم نباش، خوبم دیگه! 🙄»
آراد چشمهاش رو بست و گوشی رو به سینهش چسبوند.
ـ فقط یه بار دیگه غر بزن، دریا… فقط یه بار دیگه بهم بگو رو مختم…
چشمهاش پر از اشک شد.
ـ هرچی بخوای میگم باشه… فقط برگرد.
اما پشت درهای بستهی اورژانس، پزشکها هنوز دنبال علت دقیق وخامت حال دریا بودن… و آراد نمیدونست وقتی دوباره اون در باز بشه، چه خبری منتظرشه.
𓆩♡𓆪 نیمهی ناآشنای من ادامه دارد…
پارت ۶۷ | نیمهی ناآشنای من 🥀🤍
ساعت از ظهر گذشته بود، اما آراد هنوز همونجا، جلوی در اورژانس ایستاده بود.
نه چیزی خورده بود، نه حاضر شده بود حتی برای چند دقیقه از اون راهرو دور بشه.
سام کنارش نشست و گفت:
ـ داداش، حداقل یه لیوان آب بخور.
آراد بدون اینکه نگاهش کنه، جواب داد:
ـ نمیخوام.
ـ آراد، تو هم از صبح هیچی نخوردی!
ـ سام، خواهش میکنم الان چیزی نگو.
صدای آراد اونقدر گرفته بود که سام دیگه ادامه نداد.
رها چند قدم اونطرفتر با مادر دریا تماس گرفته بود و سعی میکرد آروم توضیح بده چه اتفاقی افتاده. اما وقتی گفت دریا هنوز به هوش نیومده، صدای گریهی مادرش از پشت تلفن بلند شد.
آراد سرش رو بالا آورد.
ـ رها… مامانش چی گفت؟
رها گوشی رو پایین آورد و با چشمهای خیس جواب داد:
ـ داره میاد بیمارستان…
آراد دستش رو روی صورتش کشید.
چطور باید به مادر دریا نگاه میکرد و میگفت دخترش رو به بیمارستان آورده، درحالیکه خودش هم نمیدونست چه اتفاقی قراره بیفته؟
---
بالاخره در اتاق باز شد.
پزشک بیرون اومد و اسم دریا رو صدا زد.
آراد تقریباً دوید سمتش.
ـ آقای دکتر! خواهش میکنم بگین حالش چطوره!
پزشک پرونده رو در دستش جابهجا کرد و گفت:
ـ بررسیهای اولیه نشون میده که احتمالاً با یک مسمومیت غذایی شدید روبهرو هستیم. بهخاطر استفراغ و کمآبی بدنش، وضعیتش نیاز به مراقبت جدی داره. فعلاً تحت درمانه و باید به دقت تحت نظر بمونه.
آراد با نگرانی پرسید:
ـ یعنی خطرش رفع شده؟
ـ هنوز نمیتونیم با قطعیت بگیم. باید واکنش بدنش به درمان رو ببینیم.
سام دستش رو روی شونهی آراد گذاشت.
آراد چند لحظه ساکت موند، بعد با صدای آرومی پرسید:
ـ میتونم ببینمش؟
پزشک بعد از توضیح شرایطش، اجازه داد برای مدت کوتاهی وارد بشه.
---
دریا روی تخت دراز کشیده بود. سرم به دستش وصل بود و دستگاه کنار تخت، مرتب وضعیتش رو نشون میداد.
آراد با قدمهای آهسته نزدیک شد.
برای چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
بعد صندلی رو کنار تخت کشید و نشست.
ـ سلام، فرشتهی بداخلاق من…
صدای خودش رو که شنید، لبخند تلخی زد.
ـ میدونی چقدر دلم میخواست الان چشماتو باز کنی و بهم بگی خفه شو؟
دست دریا رو با احتیاط گرفت.
ـ حتی حاضرم بذارم تمام روز بهم فحش بدی… فقط دیگه نترسونم، باشه؟
چند لحظه گذشت.
آراد سرش رو پایین انداخت و انگشتهای دریا رو آروم نوازش کرد.
ـ من هنوز کلی حرف بهت نزدم. هنوز اون قدمزدن دونفرهمون مونده… هنوز باید با هم کلی بخندیم، هنوز باید دوباره سر سام دعوا کنیم…
صداش لرزید.
ـ تو نمیتونی همینجوری وسط همهی اینا منو تنها بذاری، دریا…
همون لحظه، انگشتهای دریا خیلی ضعیف تکون خورد.
آراد سرش رو با عجله بالا آورد.
ـ دریا؟!
پلکهای دریا کمی لرزیدن. چند ثانیه طول کشید تا چشمهاش رو بهسختی باز کنه.
نگاهش تار بود و انگار هنوز نمیفهمید کجاست.
آراد فوراً دکمهی احضار پرستار رو زد و دوباره دستش رو گرفت.
ـ دریا، عزیزم! صدای منو میشنوی؟
دریا با زحمت نگاهش کرد.
لبهاش کمی تکون خوردن و صدای ضعیفی ازش بیرون اومد:
ـ آراد…؟
چشمهای آراد پر از اشک شد.
ـ جانم! خودمم، اینجام!
دریا چند لحظه بهش خیره موند و بعد خیلی آروم پرسید:
ـ چرا… گریه میکنی؟
آراد سریع صورتش رو پاک کرد.
ـ من؟ گریه؟ نه بابا، چیزی نیست!
دریا حتی با اون حالش هم اخم کوچیکی کرد.
ـ دروغگو…
آراد خندید؛ خندهای که با اشک قاطی شده بود.
ـ باشه، دروغگو. فقط تو خوب شو، بعداً هرچی خواستی بهم بگو.
پرستار وارد اتاق شد و وضعیت دریا رو بررسی کرد. به آراد گفت که بیدار شدنش نشونهی امیدوارکنندهایه، اما هنوز باید تحت نظر بمونه و استراحت کنه.
دریا دوباره چشمهاش رو بست.
آراد خم شد و آروم گفت:
ـ بخواب عزیزم. من همینجام.
اما درست قبل از اینکه خوابش ببره، دریا دستش رو کمی فشرد و با صدای ضعیفی گفت:
ـ آراد… نرو…
آراد دستش رو محکمتر گرفت.
ـ نمیرم، دریا. قول میدم.
---
چند دقیقه بعد، مادر دریا با عجله وارد بیمارستان شد.
همین که آراد رو کنار تخت دخترش دید، جلو اومد و با نگرانی پرسید:
ـ عزیزم، چی شد؟ دکتر چی گفت؟!
آراد از جاش بلند شد و با احترام جواب داد:
ـ خانم نیکفر، دریا تازه چشمهاش رو باز کرد. هنوز باید تحت نظر باشه، ولی پزشکها دارن مراقبتش میکنن.
مادر دریا دست دخترش رو گرفت و اشک توی چشمهاش جمع شد.
ـ دخترم…
آراد چند قدم عقب رفت تا مادر و دختر تنها باشن.
اما وقتی نگاهش دوباره به دریا افتاد، متوجه شد که دریا هنوز دستش رو به سمت جایی که اون ایستاده بود، دراز کرده.
مادر دریا به آراد نگاه کرد و با مهربونی گفت:
ـ بیا کنار تختش بمون. معلومه که حضورت آرومش میکنه.
آراد دوباره نشست و دست دریا رو گرفت.
این بار، نفس راحتی کشید.
پارت ۶۸ | نیمهی ناآشنای من 🤍🥹
چند ساعت از وقتی دریا چشمهاش رو باز کرده بود میگذشت. حالش هنوز کاملاً خوب نشده بود، اما درمان کمکم اثر کرده بود و دیگه مثل قبل بیحال نبود.
مادرش کنار تخت نشسته بود و دستش رو گرفته بود. آراد هم روی صندلی کناری، با چشمهای خسته مراقبش بود.
دریا چشمهاش رو باز کرد و آروم گفت:
ـ مامان…؟
لیلا فوراً خم شد سمتش.
ـ جان مامان؟ قربونت برم، بیدار شدی؟ چیزی لازم داری؟
دریا لبخند کمرنگی زد.
ـ نه، فقط میخواستم ببینم کجایی…
مادرش پیشونیش رو بوسید.
ـ همینجام عزیزم. دیگه نترسونم، باشه؟
دریا نگاهش رو چرخوند و آراد رو دید که سرش رو به دیوار تکیه داده بود و چشمهاش بسته بود.
آروم پرسید:
ـ مامان، این چرا این شکلیه؟ مرده؟ 😐😂
آراد با شنیدن صداش فوراً صاف نشست.
ـ ببخشید؟! من این همه ساعت بالای سرت بیدار موندم، اونوقت اولین حرفت اینه؟!
دریا لبخند شیطنتآمیزی زد.
ـ خب قیافهت شبیه مردههاست!
آراد دستش رو روی قلبش گذاشت.
ـ خانم نیکفر، شما همین الان از یه مسمومیت شدید برگشتین و هنوزم دست از اذیت کردن من برنمیدارین؟
ـ من که کاری نکردم! 😇
ـ آره، فرشتهای تو اصلاً!
دریا خندید، اما خندهش خیلی زود تبدیل به اخم شد و دستش رو روی شکمش گذاشت.
آراد فوراً نگران شد.
ـ چی شد؟ دوباره حالت بد شد؟
دریا سر تکون داد.
ـ نه، فقط شکمم یه کم درد گرفت.
مادرش زنگ پرستار رو زد و آراد هم دیگه شوخی نکرد. پرستار اومد، وضعیت دریا رو بررسی کرد و گفت باید هر تغییری رو به کادر درمان اطلاع بدن.
بعد از بررسی، پزشک توضیح داد که دریا هنوز به استراحت و مراقبت نیاز داره و بهتره تا وقتی علائمش کنترل نشده، چیزی رو بدون هماهنگی کادر درمان نخوره.
آراد با دقت گوش داد و پرسید:
ـ یعنی اگه همینطور بهتر بشه، میتونه برگرده هتل؟
پزشک جواب داد:
ـ فعلاً برای تصمیم گرفتن زوده. باید ببینیم طی چند ساعت آینده وضعیتش چطور پیش میره.
دریا آه کشید.
ـ یعنی هنوز باید اینجا بمونم؟ 😭
آراد لبخند زد.
ـ آره خانوم، فعلاً خبری از فرار از بیمارستان نیست!
ـ من فرار نمیکنم، فقط حوصلهم سر رفته!
ـ باشه، پس وقتی بهتر شدی، خودم برات یه برنامهی تفریحی میچینم.
دریا با شک نگاهش کرد.
ـ با تو؟ آخرش میرسیم به یه جای عجیبغریب و دوباره من باید ازت مراقبت کنم!
آراد خندید.
ـ ببخشید؟! این من بودم که امروز تا مرز سکته رفتم، خانوم!
دریا ساکت شد. لبخندش کمکم محو شد و دستش رو به سمت آراد دراز کرد.
ـ آراد…
ـ جانم؟
ـ واقعاً خیلی ترسیدی؟
آراد چند ثانیه نگاهش کرد. بعد دستش رو گرفت و آروم گفت:
ـ دریا، وقتی چشماتو باز نمیکردی، من حتی نمیدونستم باید به چی فکر کنم. فقط دلم میخواست یه بار دیگه صداتو بشنوم.
چشمهای دریا خیس شد.
ـ ببخشید…
آراد سریع سرش رو تکون داد.
ـ نه، نه عزیزم. تو که تقصیری نداشتی. فقط از این به بعد اگه حالت بد شد، حتی اگه فکر میکنی چیز مهمی نیست، بهمون بگو. قول میدی؟
دریا سرش رو تکون داد.
ـ قول میدم.
بعد انگشتهای آراد رو گرفت و با صدای آرومی گفت:
ـ ولی تو هم قول بده دیگه اینقدر نترسی!
آراد خندید.
ـ اون یکی رو نمیتونم قول بدم، خانوم. وقتی پای تو وسط باشه، دست خودم نیست.
دریا خجالت کشید و پتو رو تا زیر چونهش بالا کشید.
ـ وای، باز شروع کردی! مامان اینو از اتاق بنداز بیرون! 😂
لیلا که بالاخره خیالش کمی راحتتر شده بود، خندید و گفت:
ـ نه عزیزم، فعلاً بذار بمونه. فکر کنم خودش بیشتر از تو به استراحت احتیاج داره!
آراد با اعتراض گفت:
ـ خانم نیکفر، من از صبح دارم از دخترتون مراقبت میکنم، این انصافه؟!
دریا از زیر پتو گفت:
ـ بله! کاملاً انصافه! 😌
و برای اولین بار بعد از اون همه اضطراب، صدای خندهی هر سه نفر توی اتاق پیچید.
---
چند ساعت بعد، پزشک دوباره دریا رو معاینه کرد. حالش بهتر شده بود، درد و تهوعش کمتر شده بود و میتونست کمی آب رو طبق توصیهی پزشک تحمل کنه. با این حال، قرار شد تا وقتی پزشک مطمئن نشده، تحت نظر بمونه.
آراد کنار تخت نشست و آروم پرسید:
ـ چیزی میخوای؟
دریا کمی فکر کرد.
ـ آره.
ـ چی؟
دریا دستش رو به سمتش دراز کرد.
ـ دستتو بده، میخوام بخوابم.
آراد لبخند زد و دستش رو گرفت.
ـ بفرما، خانوم بداخلاق من.
دریا چشمهاش رو بست و زیر لب گفت:
ـ آراد؟
ـ جانم؟
ـ ممنون که تنهام نذاشتی…
آراد دستش رو آروم فشرد.
ـ تو هم اگه صد بار دیگه منو گوساله و گاو صدا کنی، بازم تنهات نمیذارم.
دریا با چشمهای بسته خندید.
ـ خب، پس گاوِ موردعلاقهمی! 😂❤️
آراد چند لحظه ماتش برد، بعد خندید و سرش رو به پشتی صندلی تکیه داد.
ـ واقعاً عاشق یه آدم غیرقابلتحمل شدم!
دریا درحالیکه کمکم خوابش میبرد، زمزمه کرد:
ـ منم دوستت دارم، گاو جان…
آراد لبخند زد.
پارت ۶۹ | نیمهی ناآشنای من 🤍
بالاخره بعد از معاینههای بیشتر، حال دریا به اندازهای بهتر شده بود که پزشک اجازهی ترخیصش رو داد؛ البته با تأکید روی استراحت، غذای سبک طبق توصیههاش و مراقبت دقیق.
از اونجایی که لیلا بهخاطر کارش نمیتونست تماموقت کنار دریا باشه، با هماهنگی خانوادهها قرار شد دریا چند روز پیش آراد بمونه تا تنها نباشه.
آراد هم از اردو برگشته بود و قرار شد تا چهار روز، صبحها با هم برن مدرسه و بعد از مدرسه هم با هم برگردن.
روز اول
صبح، آراد جلوی خونهی دریا منتظرش بود. همین که دریا بیرون اومد، با دیدن کولهی سنگینش اخم کرد.
ـ دریا، اون کیف چیه؟ مگه نمیدونی نباید به خودت فشار بیاری؟
دریا شونه بالا انداخت.
ـ دوتا کتابه فقط!
آراد کیف رو از دستش گرفت.
ـ بده من. تو فعلاً فقط مسئول غر زدن باش.
دریا خندید.
ـ اتفاقاً تو این مسئولیت رو خیلی خوب انجام میدی، گاو جان!
آراد در ماشین رو براش باز کرد.
ـ بفرما، فرشتهی مسمومیتزدهی من! 😂
ـ آراددد! جلوی مردم آبرومو نبر!
ـ چشم، خانوم!
و راه افتادن سمت مدرسه.
---
چهار روز تقریباً همینطوری گذشت.
آراد هر روز حواسش بود دریا صبحونه بخوره، آب کافی بنوشه و اگه دوباره حالت تهوع یا درد داشت، بهش بگه. توی مدرسه هم هر وقت زنگ تفریح میشد، یه سراغی ازش میگرفت.
دریا اولش از این همه مراقبت کلافه میشد، اما ته دلش از اینکه یکی اینقدر حواسش بهش بود، خوشحال بود.
البته این باعث نمیشد دست از اذیت کردن آراد برداره!
یه روز وسط راه برگشت، دریا گفت:
ـ آراد؟
ـ جانم؟
ـ تو اگه یه روز منو نبینی، چیکار میکنی؟
آراد نگاهی بهش انداخت.
ـ احتمالاً یه روز کامل رو با سام میگذرونم و آخرش میفهمم زندگی بدون تو چقدر ساکته!
دریا خندید.
ـ یعنی من روی مختم؟
ـ نه عزیزم؛ تو روی قلبمی. فقط گاهی از مسیر قلب میای روی مخم! 😂❤️
دریا با خنده زد به بازوش.
ـ خیلی بیشعوری!
ـ ولی دوستداشتنیام.
ـ از نظر خودت!
ـ نظر تو مهمتره، خانوم.
---
شب چهارم
دریا هنوز کاملاً به حالت عادی برنگشته بود و گاهی بعد از غذا احساس ناراحتی خفیفی توی شکمش داشت. اون شب هم بعد از اینکه طبق توصیهی پزشک غذای سبکی خورد، روی تخت اتاق آراد دراز کشید.
آراد از حموم بیرون اومد، موهاش رو با حوله خشک کرد و وقتی دید دریا ساکت به سقف خیره شده، کنارش نشست.
ـ باز شکمت درد میکنه؟
دریا دستش رو روی شکمش گذاشت.
ـ یه کم اذیتم میکنه. خیلی شدید نیست.
آراد نگران شد.
ـ حالت تهوع هم داری؟ سرگیجه چی؟
ـ نه، فقط یه ناراحتی کوچیکه. اینقدر نگران نباش.
آراد گوشیش رو برداشت و گفت:
ـ اگه درد ادامه پیدا کنه یا بدتر بشه، باید با پزشک تماس بگیریم. نمیخوام دوباره چیزی رو پشت گوش بندازی.
دریا دستش رو گرفت.
ـ باشه، آقای دکتر!
آراد لبخند زد.
ـ من دکتر نیستم؛ دوستپسر نگرانتم!
دریا فوراً صورتش رو با بالش پوشوند.
ـ وای خدا! کی بهت اجازه داده اینقدر حرفای خجالتآور بزنی؟!
ـ خودت، وقتی گفتی دوستم داری!
دریا بالش رو برداشت و بهش نگاه کرد.
ـ من کی همچین چیزی گفتم؟!
آراد با شیطنت گفت:
ـ شب بیمارستان. گفتی «منم دوستت دارم، گاو جان»!
دریا از خجالت پتو رو کشید روی صورتش.
ـ اون موقع تب داشتم! حساب نیست!
آراد خندید.
ـ باشه، پس وقتی کاملاً خوب شدی، دوباره ازت میپرسم.
ـ اصلاً نپرس!
ـ چشم، فعلاً نمیپرسم.
---
چراغ اتاق خاموش شد و هر دو برای خوابیدن آماده شدن. دریا سمت آراد چرخید و با صدای آرومی گفت:
ـ آراد؟
ـ هوم؟
ـ میشه امشب بغلم بخوابی؟ هنوز یه کم احساس ضعف میکنم.
آراد لبخند مهربونی زد و کنارش دراز کشید. دستش رو دور شونههای دریا گذاشت و اون رو بهآرومی به خودش نزدیک کرد.
ـ اینطوری راحتی؟
دریا سرش رو روی بالش گذاشت و گفت:
ـ آره…
چند لحظه بعد، دوباره دستش رو روی شکمش گذاشت و اخم کرد.
آراد متوجه شد.
ـ هنوز اذیتت میکنه؟
ـ یه ذره.
آراد با احتیاط پرسید:
ـ دوست داری یه بالش زیر زانوهات بذاریم که راحتتر باشی؟ یا بهتره با پزشک تماس بگیریم؟
دریا سرش رو تکون داد.
ـ اول بالش رو امتحان کنیم.
آراد بالش کوچیکی آورد و کمکش کرد راحتتر دراز بکشه. بعد پتو رو مرتب کرد و دستش رو گرفت.
ـ بهتر شد؟
ـ آره، یه کم.
دریا خودش رو به آراد نزدیکتر کرد و سرش رو روی شونهش گذاشت.
ـ میدونی چیه؟
ـ چی، خانومم؟
ـ این چهار روز، با اینکه همش غر میزدی که مراقب خودم باشم، خیلی خوب بود.
آراد لبخند زد.
ـ من غر میزنم؟! تو هر روز حداقل پنج بار بهم میگی گاو!
ـ چون گاوی!
ـ ولی گاوی که دوستت داره.
دریا لبخند زد و دستش رو دور بازوی آراد حلقه کرد.
ـ میدونم…
آراد پیشونیش رو آروم بوسید و گفت:
ـ حالا بخواب. فردا هم با هم میریم مدرسه، ولی اگه صبح حالت خوب نبود، هیچ اجباری نیست بری. سلامتی تو مهمتره.
دریا چشمهاش رو بست.