پارت ۸۰ | نیمهی ناآشنای من 🥀❤️
دریا با کنجکاوی به آراد نگاه کرد و گفت:
— آراددد، حداقل یه راهنمایی بده! 😭
آراد خندید و دستش رو به طرفش گرفت.
— بیا خانوم کوچولو، فقط قول بده وسطش غر نزنی!
دریا دستش رو توی دست آراد گذاشت.
— من کی غر زدم آخه؟! 😒
آراد ابروهاشو بالا انداخت.
— همین الان!
دریا با حرص آرومی به بازوش زد و هر دو راه افتادن.
چند دقیقه بعد، آراد جلوی یه کافهی کوچیک و قشنگ ایستاد؛ کافهای که چراغهای ریز دور پنجرههاش روشن بودن و روی میز کنار پنجره، یه دسته گل رز قرمز دیده میشد. 🌹
دریا با تعجب به اطراف نگاه کرد.
— اینجا کجاست؟
آراد لبخند زد.
— یادت میاد یه بار گفتی دوست داری یه روز، بدون هیچ دلیل خاصی، یکی برات یه روز قشنگ بسازه؟
دریا آروم سرش رو تکون داد.
آراد ادامه داد:
— خب… امروز همون روزه. نه تولدته، نه سالگردمونه؛ فقط دلم خواست خوشحالت کنم.
چشمهای دریا برق زد.
— آراد… 🥹❤️
آراد گلها رو به طرفش گرفت.
— برای جوجوی خودم.
دریا گلها رو گرفت و لبخند زد، اما ناگهان نگاهش برای چند ثانیه تغییر کرد. دستش ناخودآگاه به سمت سینهاش رفت.
آراد فوراً متوجه شد.
— دریا؟ دوباره درد گرفت؟
دریا این بار نمیخواست پنهون کنه. آروم گفت:
— آره… یه کم.
لبخند آراد محو شد، اما سعی کرد آروم بمونه.
— باشه عزیزم، سورپرایز سر جاشه. الان اول باید مطمئن بشیم حالت خوبه. بیا با مامانت تماس بگیریم و طبق حرف دکتر پیش بریم.
دریا با نگرانی نگاهش کرد.
— یعنی روزت خراب شد؟
آراد دستش رو آروم فشرد.
— جوجو، من این روز رو برای خوشحال کردن تو ساختم، نه اینکه مجبور باشی به هر قیمتی خوشحال به نظر برسی.
دریا چند لحظه بهش خیره موند و بعد سرش رو روی شونهاش گذاشت.
— میدونی چیه؟ تو خیلی خوبی… ولی بعضی وقتا زیادی منو میترسونی.
آراد با تعجب پرسید:
— من؟! چرا؟!
دریا لبخند کوچیکی زد.
— چون دارم بیشتر و بیشتر دوستت دارم…
آراد برای لحظهای ساکت شد؛ بعد پیشونیش رو به پیشونی دریا تکیه داد و آروم گفت:
— پس بذار بیشتر دوستت داشته باشم… فقط دیگه دردت رو ازم پنهون نکن، باشه؟
دریا سر تکون داد.
و آراد، در حالی که هنوز دستش رو گرفته بود، با مامان دریا تماس گرفت تا برای قدم بعدی کمک بگیرن؛ چون برای اون، هیچ سورپرایزی مهمتر از سلامتی دخترش نبود…
𓆩♡𓆪 نیمهی ناآشنای من ادامه دارد…
پارت ۸۱ | نیمهی ناآشنای من 🥀❤️
آراد بعد از تماس با مامان دریا، کنارش نشست و دستش رو گرفت.
— جوجو، الان حالت چطوره؟
دریا لبخند کوچیکی زد.
— بهترم… ولی هنوز سورپرایزم تموم نشده؟ 🥹
آراد با تعجب خندید.
— تو واقعاً ولکن سورپرایز نیستی!
دریا شونه بالا انداخت.
— خب، کنجکاوم دیگه!
چند دقیقه بعد، با رسیدن مامان دریا و بررسی وضعیتش، آراد بالاخره اجازه داد گلها رو روی پاهاش بذاره و گفت:
— سورپرایز اصلی هنوز مونده، ولی باید یه شرط رو قبول کنی.
دریا چشمهاش رو ریز کرد.
— چه شرطی؟
— اینکه هر وقت حالت بد شد، بهم بگی. حتی اگه فکر کنی چیزی نیست.
دریا آروم سر تکون داد.
— قول میدم.
آراد لبخند زد و پاکتی کوچیک از جیبش بیرون آورد.
دریا با هیجان پرسید:
— این دیگه چیه؟!
— بازش کن، خانوم کوچولو.
دریا پاکت رو باز کرد. داخلش دو تا بلیت بود و یه یادداشت کوچیک:
«برای یه روز قشنگ، کنار کسی که قشنگترین اتفاق زندگی منه.»
دریا چند بار نوشته رو خوند و بعد با چشمهای برقزده به آراد نگاه کرد.
— آراد… اینا برای چیه؟
آراد لبخند زد.
— برای اجرای تئاتری که دوست داشتی ببینی. البته وقتی حالت خوب شد و با مامانت هماهنگ کردیم.
دریا از خوشحالی دستش رو روی دهنش گذاشت.
— تو یادت مونده بود؟!
— من چیزایی که تو رو خوشحال میکنن یادم میمونه، جوجو.
دریا سرش رو پایین انداخت تا لبخندش رو پنهون کنه.
— من واقعاً نمیدونم چی بگم…
آراد آروم گفت:
— لازم نیست چیزی بگی. فقط کنارم باش؛ با همون لبخندت.
دریا دستش رو گرفت و زیر لب گفت:
— دوستت دارم، آراد.
آراد برای لحظهای ساکت موند؛ بعد دستش رو آروم فشرد.
— منم دوستت دارم، دریا… بیشتر از چیزی که فکرشو بکنی. ❤️
اما درست وقتی دریا خواست دوباره به بلیتها نگاه کنه، گوشی آراد زنگ خورد.
اسم تماسگیرنده رو که دید، لبخندش محو شد.
نازنین فرهمند…
دریا نگاه کوتاهی به صفحه انداخت و بعد به آراد خیره شد.
— چرا نازنین بهت زنگ زده؟
پارت ۸۲ | نیمهی ناآشنای من 🥀❤️
یه روز عادی توی مدرسه…
دریا کنار رها توی حیاط نشسته بود و باهاش حرف میزد. آراد و سام هم چند متر اونطرفتر ایستاده بودن و سر یه موضوع مسخره با هم بحث میکردن.
همهچی عادی بود تا اینکه نازنین با دو تا از دوستاش وارد حیاط شد.
چشمش که به دریا و آراد افتاد، اخماش توی هم رفت.
نازنین زیر لب گفت:
— واقعاً نمیفهمم آراد توی این دختر چی دیده!
یکی از دوستاش خندید.
— خب برو بهش بفهمون دیگه!
نازنین با عصبانیت به سمت دریا رفت.
— چه خبرته؟ فکر کردی چون آراد کنارت میچرخه، کسی شدی؟
دریا از جاش بلند شد و با تعجب نگاهش کرد.
— نازنین، من حوصلهی بحث ندارم. لطفاً برو.
همین جواب بیشتر عصبیش کرد.
نازنین با خشونت دریا رو هل داد. دریا تعادلش رو از دست داد و روی زمین افتاد. دستش به زمین کشیده شد و زانوش محکم به کف حیاط خورد.
رها سریع جلو رفت.
— نازنین! دیوونه شدی؟!
اما دو تا از دوستهای نازنین جلوی رها رو گرفتن و یکیشون دریا رو دوباره هل داد.
دریا هنوز نتونسته بود بلند بشه که اون دو نفر شروع کردن به زدنش. نازنین کمی اونطرفتر ایستاده بود و با تمسخر نگاهش میکرد.
دریا دستهاش رو جلوی صورتش گرفته بود. گوشهی صورتش زخمی شده بود و دستها و زانوش درد میکردن.
با صدای لرزون گفت:
— توروخدا… بس کنین…
رها با تمام توانش فریاد زد:
— یکی بیاد کمک کنه! دارن دریا رو میزنن!
همون لحظه سام که صدای رها رو شنید، سرش رو برگردوند.
— آراد! اونجا رو نگاه کن!
آراد برگشت.
با دیدن دریا روی زمین، رنگ از صورتش پرید.
— دریا؟!
با عجله به سمتش دوید و سام و رها هم دنبالش رفتن.
آراد خودش رو بین دریا و اون دو دختر قرار داد و با صدایی که از شدت عصبانیت میلرزید، گفت:
— عقب وایسین!
دو دختر چند قدم عقب رفتن. نازنین هم لبخندش رو جمع کرد.
آراد بهش خیره شد.
— تو باهاش چی کار کردی؟!
نازنین با خونسردی گفت:
— خودش شروع کرد! من که کاری نکردم!
سام با عصبانیت جواب داد:
— خودمون دیدیم چی کار کردی، دیگه دروغ نگو!
اما آراد دیگه به حرفهای نازنین گوش نمیداد. سریع کنار دریا زانو زد.
— جوجو… منم، آرادم. نگام کن، عزیزم.
دریا بهسختی چشمهاش رو بالا آورد. همین که آراد رو دید، اشک توی چشمهاش جمع شد.
— آراد… درد میکنه…
قلب آراد از دیدن صورت زخمی و دستهای کبودش فشرده شد.
— میدونم عزیزم، میدونم… الان کمکت میکنیم.
دریا خواست بلند بشه، اما با احساس درد دوباره روی زمین نشست و دستش رو به سمت زانوش برد.
آراد فوراً گفت:
— بلند نشو، جوجو. لازم نیست تکون بخوری.
بعد رو به سام فریاد زد:
— برو مسئول مدرسه رو خبر کن! باید کمک پزشکی بیارن!
سام فوراً دوید.
رها کنار دریا نشست و دستش رو گرفت.
— من اینجام، دریا… نترس.
آراد نگاهش رو از دریا گرفت و به نازنین خیره شد. توی چشمهاش خشمی بود که نازنین تا اون روز ندیده بود.
— تو به کسی که من دوستش دارم دست زدی… بعد وایسادی و خندیدی؟
نازنین برای اولین بار جوابی نداشت.
آراد با صدای محکم ادامه داد:
— این موضوع همینجا تموم نمیشه. همهچی رو به مسئولای مدرسه میگم و نمیذارم این اتفاق بیپیگیری بمونه.
بعد دوباره رو به دریا برگشت. خشمش هنوز توی صورتش بود، اما وقتی باهاش حرف زد، صداش آروم شد.
— جوجوی من… فقط به من نگاه کن. کمک داره میرسه.
دریا با صدای ضعیفی گفت:
— آراد… نرو…
آراد دستش رو بهآرومی گرفت.
— هیچجا نمیرم. تا وقتی کمک برسه، همینجام.
چند لحظه بعد، مسئول مدرسه و کادر کمکهای اولیه رسیدن. وقتی زخم صورت و آسیب دست و پای دریا رو دیدن، تصمیم گرفتن وضعیتش رو جدی بررسی کنن و برای انتقالش به مرکز درمانی کمک بگیرن.
آراد کنار دریا راه افتاد و دستش رو رها نکرد.
اما درست وقتی میخواستن از حیاط بیرون برن، دریا با چشمهای اشکی به آراد نگاه کرد و آروم گفت:
— آراد… یه چیزی هست که هنوز بهت نگفتم…
آراد ایستاد.
— چی شده، جوجو؟
دریا لبهاش رو به هم فشار داد و اشک از گوشهی چشمش پایین اومد.
— نازنین… قبل از امروز هم تهدیدم کرده بود…
پارت ۸۳ | نیمهی ناآشنای من 🥀❤️
دریا با صدای لرزون گفت:
— نازنین… قبل از امروز هم تهدیدم کرده بود…
آراد فکش رو محکم کرد، اما وقتی دید دریا از درد چشمهاش رو بسته، تمام عصبانیتش رو کنار گذاشت.
— الان فقط تو مهمی، جوجو. بعداً دربارهی اون حرف میزنیم.
دریا رو برای بررسی بیشتر به درمانگاه بردن. دستش زخمی شده بود، زانوش کبود شده بود و صورتش هم خراش برداشته بود. درد پاش اونقدر زیاد بود که نمیتونست درست روش بایسته.
آراد تمام مدت کنارش بود.
هر بار که دریا میخواست از جاش بلند بشه، از درد صورتش جمع میشد.
آراد نگران پرسید:
— پات خیلی درد میکنه؟
دریا با چشمهای خیس سر تکون داد.
— آره… اصلاً نمیتونم درست راه برم.
آراد آروم دستش رو گرفت.
— پس بهش فشار نمیاریم. اول باید مطمئن بشیم آسیب جدی ندیده.
بعد از بررسی پزشکی و رسیدگی به زخمهاش، مادر دریا رو در جریان گذاشتن. با توجه به درد شدید پا، قرار شد دریا برای ادامهی بررسی و مراقبت همراه مادرش به مرکز درمانی بره.
---
روز بعد، مدرسه…
دریا با وجود کبودی دست و پاش، با کمک مادرش به مدرسه اومده بود. هنوز موقع راه رفتن درد داشت و آراد از همون لحظهای که دیدش، نگران شد.
— جوجو، چرا اومدی مدرسه؟ هنوز پات درد میکنه!
دریا آروم جواب داد:
— دلم نمیخواست از درسهام عقب بیفتم… تازه امروز امتحان هم داریم.
آراد اخم کرد.
— درس رو میشه جبران کرد، ولی سلامتی تو شوخی نیست. اگه درد داری باید به مامانت بگی و استراحت کنی.
دریا لبخند کوچیکی زد.
— باشه، آقای نگران!
آراد خم شد تا همقدش بشه.
— آقای نگرانِ خودته! 😒❤️
دریا خندید، اما وقتی خواست روی صندلی بشینه، درد پاش باعث شد صورتش توی هم بره.
آراد فوراً صندلی رو براش عقب کشید.
— آروم، آروم… عجله نکن.
---
چند ساعت بعد…
زنگ آخر خورد و بچهها شروع کردن به جمع کردن وسایلشون.
دریا هنوز نشسته بود و به کیفش نگاه میکرد؛ چون حتی فکر راه رفتن تا در مدرسه هم پاش رو به درد میآورد.
آراد بلند شد، وسایلش رو جمع کرد و کولهش رو برداشت. بعد جلوی دریا ایستاد و پشتش رو به سمت اون کرد و کمی خم شد.
— بیا رو کولم!
دریا با تعجب چشمهاش رو گرد کرد.
— وااا! برا چی؟! 😂
آراد برگشت و با نگاه جدیای که تهش نگرانی بود، گفت:
— چون پات درد میکنه و نمیتونی راه بری، خانوم کوچولو! بیا برسونمت خونه.
دریا خجالتزده اطراف رو نگاه کرد.
— آراد، بچهها میبینن!
سام که از کنار نیمکت رد میشد، سریع پرید وسط حرفشون:
— خب ببینن! منم اگه یکی منو کول میکرد، همین الان ثبتنام میکردم! 😂
رها زد زیر خنده.
— سام، تو رو باید با جرثقیل ببرن!
— رهااا! چرا همیشه من؟! 😭
دریا خندید، اما بعد با نگرانی به آراد نگاه کرد.
— سنگینم، خسته میشی…
آراد با تعجب برگشت سمتش.
— جوجو، تو الان واقعاً نگران سنگینی خودتی؟! پات درد میکنه، بعد داری به فکر خستگی منی؟
دریا لبش رو گاز گرفت و چیزی نگفت.
آراد نرمتر ادامه داد:
— اگه خودت راحتی، بیا. اگه نه، با هم یه راه دیگه پیدا میکنیم. فقط نمیخوام با اون پا به خودت فشار بیاری.
دریا چند لحظه بهش نگاه کرد و بعد دستهاش رو دور شونههای آراد گذاشت.
— باشه… ولی اگه افتادم چی؟!
آراد خندید.
— اونوقت من و تو با هم میریم توی تاریخ مدرسه! 😂
— آراددد! 😭😂
دریا آروم روی پشتش قرار گرفت و آراد با احتیاط بلند شد. کولهی خودش رو روی یک شونه انداخت و کولهی دریا رو هم به دست گرفت.
سام از پشت سر داد زد:
— آراد! مواظب باش گنج مدرسه رو داری میبری!
آراد بدون اینکه برگرده، جواب داد:
— تو هم مواظب باش یه روز بالاخره ساکت بشی!
رها و سام از خنده ریسه رفتن.
دریا سرش رو نزدیک گوش آراد برد و آهسته گفت:
— ممنون که هوامو داری…
آراد قدمهاش رو آروم برداشت و جواب داد:
— همیشه، جوجو. فقط یه قول بده.
— چی؟
— دیگه وقتی درد داری، به خاطر هیچکس وانمود نکنی حالت خوبه.
دریا دستهاش رو کمی محکمتر دور شونههاش حلقه کرد.
— قول میدم…
آراد لبخند زد و راهش رو به سمت خروجی ادامه داد؛ بیخبر از اینکه پشت پنجرهی طبقهی دوم، نازنین با چهرهای پر از حسادت داشت نگاهشون میکرد…
و توی ذهنش نقشهی تازهای شکل میگرفت.
𓆩♡𓆪 نیمهی ناآشنای من ادامه دارد…
پارت ۸۴ | نیمهی ناآشنای من 🥀❤️
دو روز بعد…
پای دریا کمکم بهتر شده بود، ولی هنوز کبودیهاش کاملاً نرفته بودن و زخم روی صورتش هم معلوم بود.
آراد این دو روز رو با خیال اینکه دریا داره استراحت میکنه گذرونده بود. چند بار بهش پیام داده بود، اما دریا گفته بود حالش خوبه و فقط میخواد بخوابه.
آراد هم نمیخواست با تماسهای پشت سر هم اذیتش کنه.
اما چیزی که نمیدونست این بود که دریا هنوز درست نمیتونست راه بره و مادرش اصرار داشت بیشتر استراحت کنه.
دریا از آراد خواسته بود چیزی بهش نگه تا نگران نشه.
---
شنبه، مدرسه…
آراد مثل همیشه با سام وارد کلاس شد. نگاهش ناخودآگاه دنبال دریا گشت، اما صندلیش خالی بود.
اخماش رفت توی هم.
— سام، دریا کجاست؟
سام شونه بالا انداخت.
— نمیدونم، شاید دیرش شده.
آراد گوشیش رو درآورد و به دریا پیام داد:
«جوجو، کجایی؟ چرا نیومدی؟ ❤️»
پیامش دیده نشد.
چند دقیقه گذشت و خبری نشد. آراد دیگه نتونست ساکت بمونه.
— این دختر چرا جواب نمیده؟ دو روزه درست و حسابی ندیدمش، حالا هم مدرسه نیومده!
رها وارد کلاس شد. آراد سریع رفت سمتش.
— رها، تو از دریا خبر داری؟ حالش خوبه؟
رها برای لحظهای مکث کرد.
— آره… یعنی… فکر کنم بهتره خودش بهت بگه.
آراد با نگرانی بیشتری پرسید:
— چی رو خودش بگه؟ رها، چیزی شده؟
رها یاد قولی افتاد که به دریا داده بود.
فلشبک، شب قبل…
دریا روی تختش نشسته بود و پای آسیبدیدهش رو روی بالش گذاشته بود. صورتش هنوز کمی کبود بود.
تلفنی به رها گفت:
— رها، خواهش میکنم به آراد نگو چرا شنبه نمیام مدرسه. نمیخوام دوباره نگرانم بشه.
رها با ناراحتی جواب داد:
— دریا، اون دوستته! حق داره بدونه حالت چطوره.
— میدونم… ولی وقتی میفهمه هنوز نمیتونم درست راه برم، خودش رو سرزنش میکنه. فقط بذار یکم بهتر بشم، بعد خودم بهش میگم.
رها آه کشید.
— باشه، ولی دیگه چیزی رو ازش پنهون نکن.
پایان فلشبک…
رها به آراد نگاه کرد و گفت:
— فقط میدونم هنوز به استراحت نیاز داره. خودش بهت زنگ میزنه، باشه؟
آراد با ناراحتی سرش رو پایین انداخت.
— من فقط میخوام بدونم حالش خوبه…
سام دستش رو روی شونهی آراد گذاشت.
— داداش، شاید واقعاً فقط استراحت میخواد.
آراد نشست، اما تمام مدت کلاس حواسش به گوشی بود. هر چند دقیقه صفحه رو روشن میکرد و پیامهاش رو چک میکرد.
تا اینکه بالاخره زنگ آخر خورد.
آراد قبل از اینکه کسی از کلاس خارج بشه، گوشیش رو برداشت و دوباره به دریا زنگ زد.
این بار تماس وصل شد.
— الو؟
صدای آراد پر از نگرانی بود.
— دریا؟! بالاخره جواب دادی! کجایی تو؟ چرا نیومدی مدرسه؟ حالت خوبه؟ پات چی شد؟ هنوز درد میکنه؟
دریا که روی تخت دراز کشیده بود، با شنیدن صدای پشت سر هم آراد لبخند کمرنگی زد.
— آراد، یکییکی بپرس! 😭
آراد نفسش رو بیرون داد.
— جوجو، من از پنجشنبه درست نمیدونم چه خبرته. هرچی میپرسم میگی خوبم. چطوری نگران نباشم؟
دریا ساکت شد.
آراد آرومتر گفت:
— میتونم بیام ببینمت؟
دریا با عجله جواب داد:
— نه! یعنی… لازم نیست. من خوبم، فقط خستهام.
آراد چند ثانیه سکوت کرد.
— دریا، چرا صدات اینجوری شد؟
— چهجوری؟
— انگار داری گریه میکنی…
دریا سریع اشکهاش رو پاک کرد.
— گریه نمیکنم، آراد.
اما آراد صدای لرزونش رو شنیده بود.
— جوجو، من نمیخوام مجبورت کنم چیزی بهم بگی. فقط بدون لازم نیست برای اینکه من نگران نشم، تنهایی تحمل کنی.
دریا چشمهاش رو بست. دلش میخواست همهچیز رو همون لحظه بهش بگه، اما هنوز میترسید.
آراد ادامه داد:
— فردا میتونم ببینمت؟ فقط چند دقیقه.
دریا آروم گفت:
— باشه…
بعد از قطع تماس، آراد به رها نگاه کرد. رها که تمام حرفها رو شنیده بود، دیگه نتونست ناراحتیش رو پنهون کنه.
— آراد… یه چیزی هست که باید بدونی.
آراد سریع برگشت سمتش.
— دربارهی دریاست؟
رها آهسته سر تکون داد.
— اون روزی که نازنین بهش حمله کرد… آسیبش بیشتر از چیزیه که فکر میکنی.
چهرهی آراد یکدفعه تغییر کرد.
— یعنی چی؟!
رها نفس عمیقی کشید.
— هنوز پاش درد میکنه، درست نمیتونه راه بره… زخم صورتش هم کامل خوب نشده.
آراد چند لحظه هیچ حرفی نزد.
بعد با صدایی آروم اما گرفته پرسید:
— و دریا ازم خواسته بود چیزی نگی؟
رها سرش رو پایین انداخت.
آراد گوشیش رو محکم توی دستش گرفت. از اینکه دریا درد میکشید ناراحت بود، اما بیشتر از همه دلش میخواست بدونه چرا فکر کرده باید همهچیز رو تنهایی تحمل کنه…
همون لحظه برای دریا پیام فرستاد:
«جوجو، فردا میام میبینمت. این بار نمیخوام فقط از پشت گوشی صداتو بشنوم. ❤️»
و دریا، وقتی پیام رو خوند، فهمید که دیگه نمیتونه حقیقت رو برای مدت زیادی از آراد پنهون کنه…
𓆩♡𓆪 نیمهی ناآشنای من ادامه دارد…
پارت ۸۵ | نیمهی ناآشنای من 🥀❤️
چند روز بعد…
بالاخره حال دریا بهتر شده بود و دوباره به مدرسه برگشته بود. هنوز گاهی قلبش درد میگرفت، اما طبق توصیهی پزشکش مراقب خودش بود.
اون روز مدرسه یه برنامهی تفریحی ترتیب داده بود و همهی بچهها رو به یه ویلای بزرگ برده بودن؛ ویلایی با حیاط سرسبز، اتاقهای بزرگ و یه استخر قشنگ توی طبقهی پایین!
سام همین که وارد ویلا شد، کیفش رو روی مبل انداخت و گفت:
— بچههااا! من اعلام میکنم از همین الان این ویلا مال خودمه! 😂
رها یه کوسن برداشت و پرت کرد سمتش.
— تو اول یاد بگیر وسایلت رو از وسط راه جمع کنی، بعد صاحب ویلا شو!
آراد کنار دریا ایستاده بود و با لبخند به دعوای اون دوتا نگاه میکرد.
دریا آروم به آراد گفت:
— دوستات واقعاً عادی نیستن!
آراد خندید.
— تازه هنوز سام گرم نشده! 😂
دریا هم خندید و همراه رها به سمت اتاقها رفت تا وسایلشون رو بذارن.
چند دقیقه بعد، وقتی برگشت، متوجه شد رها و بقیه نیستن.
با خودش گفت:
— اینا باز کجا غیبشون زد؟!
از یکی از بچهها پرسید، اما اون هم خبر نداشت. دریا راه افتاد تا پیداشون کنه.
از راهرو گذشت و به راهپلهای رسید که به طبقهی استخر میرفت.
آروم از پلهها پایین رفت.
— رها؟ سام؟ کسی اینجاست؟
صدایی نشنید.
وقتی به آخرین پله رسید، چشمش به نازنین افتاد که کنار استخر ایستاده بود.
دریا با دیدنش مکث کرد.
نازنین برگشت و با دیدن دریا لبخند کجی زد.
— اوه، ببین کی اینجاست! بالاخره شاهزادهی آراد هم پیداش شد!
دریا بیحوصله جواب داد:
— نازنین، الان واقعاً حوصلهی بحث ندارم. فقط دنبال دوستام میگردم.
خواست از کنارش رد بشه که نازنین جلوی راهش ایستاد.
— همیشه همینطوریه، نه؟ هر جا آراد باشه، تو هم باید باشی!
دریا اخم کرد.
— من اصلاً دنبال آراد نمیگردم. برو کنار.
نازنین نگاهی به اطراف انداخت و بعد دوباره به دریا خیره شد.
— میدونی چیه؟ از وقتی اومدی، همهچی به هم ریخته. آراد قبلاً حتی نگام هم نمیکرد، ولی حالا همهش دور تو میچرخه!
دریا نفس عمیقی کشید.
— این مشکل من نیست، نازنین.
همین جمله کافی بود تا لبخند نازنین محو بشه.
یک قدم به دریا نزدیک شد.
— چی گفتی؟!
دریا عقب رفت، اما پشت سرش لبهی استخر بود.
نازنین با تمسخر گفت:
— خیلی هم خودتو نگیر، خانوم کوچولو!
دریا که از رفتار نازنین کلافه شده بود، خواست از کنارش رد بشه، اما نازنین ناگهان دستش رو جلو آورد…
و درست همون لحظه، نگاه دریا به آب استخر افتاد.
𓆩♡𓆪 نیمهی ناآشنای من ادامه دارد…
پارت ۸۶ | نیمهی ناآشنای من 🥀❤️
دریا شنا بلد نبود و عمق استخر هم زیاد بود. هنوز فرصت نکرده بود از نازنین فاصله بگیره که نازنین با عصبانیت بهش نزدیک شد و محکم هُلش داد.
شَلَپ!
دریا توی آب افتاد.
— آآآآآآه! یکی کمکم کنه! من شنا بلد نیستم!
دستوپا میزد، اما هرچی بیشتر تلاش میکرد، بیشتر میترسید. آب وارد دهنش میشد و نمیتونست خودش رو به لبهی استخر برسونه.
نازنین و دو تا از دوستاش کنار استخر ایستاده بودن و میخندیدن.
— وای، نگاهش کن! 😂
دریا با صدای بریده فریاد زد:
— کمکم کنین… توروخدا!
همون لحظه آراد که همراه سام و رها توی حیاط بود، صدای جیغ دریا رو شنید.
لبخند از روی صورتش محو شد.
— این صدای دریاست!
هر سه با عجله به سمت استخر دویدن.
وقتی آراد دریا رو وسط آب دید که دستوپا میزد، حتی یک لحظه هم مکث نکرد. خودش رو به آب انداخت و با سرعت به سمتش شنا کرد.
— دریا! جوجو، من اومدم!
بالاخره بهش رسید و دستش رو دور بدنش انداخت تا سرش رو بالای آب نگه داره. دریا دیگه توان چندانی نداشت و چشمهاش کمکم بسته میشدن.
آراد با تمام توانش خودش رو به لبهی استخر رسوند و دریا رو بیرون کشید.
— دریا؟! جوجو، چشماتو باز کن!
اما دریا بیحرکت بود.
آراد روی زانوهاش نشست و با دستهای لرزون صورت خیسش رو لمس کرد.
— دریا، خواهش میکنم… باهام حرف بزن!
رها با دیدن صورت بیرنگ دریا زد زیر گریه.
— خدایا… دریا!
سام که متوجه شده بود وضعیت جدیه، فوراً کنار دریا زانو زد. کمکهای اولیه بلد بود و میدونست باید سریع عمل کنه.
آراد با صدایی لرزون گفت:
— سام، یه کاری کن! چرا بیدار نمیشه؟!
سام وضعیت دریا رو بررسی کرد و شروع به احیای قلبیریوی کرد.
آراد چند قدم عقب رفت، اما چشم از دریا برنمیداشت.
بعد نگاهش به نازنین افتاد.
نازنین هنوز کنار دوستاش ایستاده بود، ولی دیگه نمیخندید.
آراد با عصبانیت به طرفش رفت.
— تو هلش دادی؟!
نازنین با ترس عقب رفت.
— من… من فقط شوخی کردم!
آراد دستهاش رو مشت کرد و با صدایی خشمگین گفت:
— شوخی؟! تو میدونستی شنا بلد نیست! ممکن بود بمیره!
یک قدم دیگه بهش نزدیک شد، اما سام از کنار دریا فریاد زد:
— آراد! بیا اینجا! دریا بهت احتیاج داره!
آراد همون لحظه برگشت. الان فقط دریا براش مهم بود.
سام همچنان مشغول احیا بود و آراد کنار دریا زانو زد.
— جوجو… من اینجام. خواهش میکنم تنهام نذار…
چند لحظهی وحشتناک گذشت تا اینکه دریا شروع به سرفه کرد و آب از دهانش بیرون اومد.
— دریا؟!
سام فوراً بررسیش کرد و وقتی دید دوباره نفس میکشه، کنارش موند.
دریا بهآرومی چشمهاش رو باز کرد. همهچیز تار بود و بدنش از سرما میلرزید.
اولین چیزی که دید، صورت خیس و نگران آراد بود.
با صدای ضعیفی زمزمه کرد:
— آ… آراد؟
آراد نفس حبسشدهش رو بیرون داد و دستش رو گرفت.
— آره، جوجو… خودمم. دیگه حرف نزن، عزیزم. فقط آروم باش.
دریا با سختی پرسید:
— من… چرا…؟
آراد بغضش رو قورت داد.
— الان مهم نیست. فقط آروم باش، باشه؟
یکی از کارکنان ویلا پتو آورد. آراد پتو رو با احتیاط دور شونههای دریا انداخت، اما چون دریا هنوز بهشدت میلرزید، کنارش موند و دستش رو گرفت.
رها اشکهاش رو پاک کرد و کنار اونها نشست.
دریا هنوز خیلی ضعیف بود و نمیتونست درست حرف بزنه.
آراد با نگرانی به سام نگاه کرد.
— الان باید چی کار کنیم؟
سام که همچنان مراقب دریا بود، گفت:
— باید هرچه زودتر کمک پزشکی بگیریم. این وضعیت رو نباید ساده بگیریم.
آراد سرش رو تکون داد و دوباره رو به دریا کرد.
دریا با صدای ضعیفی گفت:
— آراد… نذار برن…
آراد خم شد تا صداش رو بشنوه.
— جوجو، باید کمکت کنن. منم هر جا اجازه بدن، کنارت میمونم. قول میدم.
بعد سرش رو بالا آورد و نگاهش دوباره به نازنین افتاد؛ دختری که حالا با ترس به اتفاقی که رقم زده بود نگاه میکرد.
آراد با صدایی سرد گفت:
— این اتفاق رو گزارش میکنم. باید جواب کاری رو که کردی بدی.
نازنین چیزی نگفت.
و وقتی تصمیم گرفتن دریا رو برای بررسی پزشکی ببرن، آراد کنارش راه افتاد؛ با قلبی پر از ترس و خشمی که هنوز نتونسته بود آرومش کنه.
اما درست قبل از اینکه از استخر دور بشن، دریا دستش رو به سمت آراد دراز کرد و آروم گفت:
— آراد… یه چیزی میخوام بهت بگم…
𓆩♡𓆪 نیمهی ناآشنای من ادامه دارد…
پارت ۸۸ | نیمهی ناآشنای من 🥀❤️
بعد از مدرسه… کتابخونه 📚
بعد مدرسه قرار گذاشتن برم کتابخونه:
اراد از همه زودتر به کتابخونه رسیده بود. یه میز کنار پنجره پیدا کرده بود، کولهش رو گذاشته بود روی صندلی و چون شب قبل کم خوابیده بود، سرش رو روی دستش گذاشته و خوابش برده بود.
چند دقیقه بعد، دریا وارد شد.
موهاش رو نیمهباز درست کرده بود، چند تار مو کنار صورتش افتاده بود و میکاپ صورتی ملایمش با برق لبش حسابی بهش میاومد.
چشمش که به آراد افتاد، لبخندی زد و آروم به سمتش رفت.
صندلی کنارش رو بیرون کشید و نشست. بعد سرش رو روی میز گذاشت و چند لحظه به صورت خوابآلود آراد نگاه کرد.
زیر لب گفت:
— وای، چقدر کیوت شده وقتی خوابه! 😂❤️
بعد آروم با انگشت به بازوش زد.
— آقای راد؟ بیدار شووو!
آراد تکونی خورد، اما بیدار نشد.
دریا این بار نزدیکتر شد و آروم گفت:
— آراددد، اومدم!
آراد بالاخره چشمهاش رو باز کرد. چند ثانیه گیج نگاهش کرد، بعد که دریا رو دید، لبخند زد.
— وااای… جوجوی من؟!
دریا خندید.
— نه بابا، همزادمه! 😂
آراد خندید و صاف نشست، اما وقتی لباس و موهای دریا رو دید، چند لحظه ساکت موند.
دریا با خجالت پرسید:
— چیه؟ چرا اینجوری نگام میکنی؟!
آراد لبخند کجی زد.
— هیچی… فقط نمیدونستم قراره کتاب بخونیم یا منو سکته بدی!
دریا با دست به بازوش زد.
— آراددد! 😭😂
آراد خندید.
— خیلی خوشگل شدی، جوجو.
دریا سرش رو پایین انداخت و لبخند زد.
— مرسی…
همون لحظه سام و رها وارد کتابخونه شدن.
سام تا چشمش به اون دوتا افتاد، گفت:
— بهبه! ما اومدیم درس بخونیم یا مزاحم قرار عاشقانه شدیم؟!
رها کنارش نشست.
— سام، تو اگه پنج دقیقه ساکت باشی، احتمالاً رکورد جهانی میزنی!
سام دستش رو روی قلبش گذاشت.
— این حجم از بیاحترامی واقعاً دردناکه! 😔
دریا خندید و کتابش رو باز کرد.
آراد هم صندلیش رو کمی نزدیکتر کرد و آروم زیر گوشش گفت:
— جوجو؟
— هوم؟
— امروز فقط یه مشکل داریم.
دریا برگشت سمتش.
— چی؟
آراد به کتاب اشاره کرد و بعد به خودش:
— من اصلاً نمیتونم تمرکز کنم!
دریا لبخند شیطونی زد.
— مشکل خودته، آقای راد! حالا بشین درست رو بخون! 😂❤️
آراد خندید و کتابش رو باز کرد، اما هنوز چند دقیقه نگذشته بود که گوشی دریا روی میز لرزید.
یه پیام از شمارهای ناشناس اومده بود:
«فکر کردی اتفاق ویلا همینجا تموم شد؟»
لبخند دریا آرومآروم محو شد…
𓆩♡𓆪 نیمهی ناآشنای من ادامه دارد…
پارت ۸۹ | نیمهی ناآشنای من 🥀❤️
کتابخونه، چند دقیقه بعد… 📱
دریا دوباره به پیام نگاه کرد. انگشتهاش روی گوشی خشک شده بودن.
رها که متوجه تغییر چهرهش شد، آروم پرسید:
— دریا؟ چی شده؟
دریا گوشی رو بهش نشون داد.
لبخند رها محو شد.
— این دیگه چه مسخرهبازیه؟! کی فرستاده؟
سام هم جلو اومد و پیام رو خوند.
— شمارهش ناشناسه؟
دریا سر تکون داد.
آراد که تا اون لحظه ساکت مونده بود، کتابش رو بست و گفت:
— جوجو، این همون چیزیه که از وقتی از ویلا برگشتیم فکرت رو مشغول کرده؟
دریا آهسته گفت:
— نمیدونم… ولی حس میکنم یه چیزی رو ازم پنهون میکنن.
آراد دستش رو روی میز گذاشت؛ نزدیک دست دریا، بدون اینکه مجبورش کنه دستش رو بگیره.
— لازم نیست تنهایی باهاش روبهرو بشی. ولی نمیخوام هم از روی ترس تصمیم بگیریم. پیام رو نگه میداریم و به مامانت و مسئولای مدرسه نشونش میدیم.
دریا نگاهش کرد.
— اگه کار نازنین باشه چی؟
فک آراد کمی سفت شد.
— اونوقت باید جواب کاری رو که کرده بده. ولی اول باید مطمئن بشیم.
همون لحظه گوشی دریا دوباره لرزید.
شمارهی ناشناس:
«به آراد چیزی نگو. اگه بفهمه، بدتر میشه.»
دریا با نگرانی به صفحه خیره شد.
سام زیر لب گفت:
— خب، این دیگه تهدید مستقیمه…
رها صندلیش رو به دریا نزدیک کرد.
— باید همین الان به یه بزرگتر قابل اعتماد بگیم.
دریا هنوز به پیام نگاه میکرد که آراد آروم صداش زد:
— جوجو، نگام کن.
دریا سرش رو بالا آورد.
آراد با لحنی جدی اما آروم گفت:
— قرار نیست به خاطر یه پیام ناشناس، تو مجبور بشی از من یا بقیه چیزی رو پنهون کنی. هر تصمیمی هم بگیری، من بهش احترام میذارم؛ فقط امنیتت مهمه.
دریا نفس عمیقی کشید و گوشی رو محکمتر توی دستش گرفت.
اما درست وقتی خواست جواب بده، یه پیام دیگه رسید…
«اگه میخوای بدونی اون روز توی ویلا واقعاً چی شد، فردا ساعت سه، تنهایی بیا.»
زیر پیام هم یه عکس بود…
عکسی از راهروی کنار استخر ویلا؛ چند لحظه قبل از اینکه دریا داخل آب بیفته.
و توی گوشهی عکس، کسی ایستاده بود که دریا اصلاً انتظار دیدنش رو نداشت… 😳
𓆩♡𓆪 نیمهی ناآشنای من ادامه دارد…
پارت ۹۰ | نیمهی ناآشنای من 🥀❤️
کتابخونه، ساعت چهار عصر… 📱
دریا عکس رو بزرگتر کرد و با دیدن چهرهی شخص گوشهی تصویر، چشمهاش گرد شد.
— نه… امکان نداره!
رها سریع پرسید:
— کیه دریا؟ میشناسیش؟!
دریا گوشی رو به آراد نشون داد.
کامیار بود!
سام با تعجب گفت:
— کامیار؟! مگه اون روز با ما نبود؟
آراد اخماش رو درهم کشید.
— چرا. ولی تا جایی که یادمه، اون موقع توی حیاط ویلا بود.
دریا دوباره به عکس نگاه کرد.
— پس چرا کنار استخر بوده؟ چرا همون موقع چیزی نگفته؟
آراد گوشی رو ازش نگرفت؛ فقط به عکس خیره شد و گفت:
— شاید توضیحی داشته باشه. قبل از اینکه قضاوتش کنیم، باید از خودش بپرسیم.
دریا سریع گفت:
— ولی اون شماره گفته فردا تنهایی برم اونجا!
رها با قاطعیت جواب داد:
— که تو هم قرار نیست تنهایی بری! اصلاً معلوم نیست این پیامها کار کیه.
سام گفت:
— من میتونم به کامیار پیام بدم و بپرسم اون روز کجا بوده.
آراد سر تکون داد.
— خوبه. ولی هیچکس قرار نیست به خاطر این پیامها خودش رو به خطر بندازه.
دریا هنوز نگران بود. چند ثانیه بعد، صفحهی گوشی روشن شد.
کامیار:
«دریا، باید باهات حرف بزنم. دربارهی اتفاق ویلاست. لطفاً قبل از اینکه با آراد صحبت کنی، پیامم رو بخون.»
دریا با دیدن اسمش خشکش زد.
آراد متوجه شد و پرسید:
— چی شده؟
دریا گوشی رو به سمتش گرفت.
آراد پیام رو خوند، بعد نگاهش رو به دریا دوخت.
— میخوای جوابش رو بدی؟
دریا بعد از مکث کوتاهی گفت:
— آره… ولی این بار نمیخوام چیزی رو ازت پنهون کنم.
لبخند محوی روی لب آراد نشست.
— همینو میخواستم، جوجو.
دریا شروع به تایپ کرد:
«کامیار، تو اون روز کنار استخر چی کار میکردی؟»
پیام هنوز ارسال نشده بود که کامیار دوباره نوشت:
«من دیدم چه کسی نازنین رو به انجام اون کار تشویق کرد… ولی اگه اسمش رو بگم، احتمالاً خودت هم باور نمیکنی.»
دریا با نگرانی به آراد نگاه کرد.
آراد آهسته پرسید:
— اسم کیه؟
دریا لبهاش رو به هم فشرد و به صفحهی گوشی خیره شد…
𓆩♡𓆪 نیمهی ناآشنای من ادامه دارد…
پارت ۹۱ | نیمهی ناآشنای من 🥀❤️
مدرسه، زنگ آخر…
دریا دیگه حتی حوصلهی نگاه کردن به گوشیش رو هم نداشت.
ماجرای باباش، خاطراتی که هنوز با گذشت این همه وقت آرومش نمیذاشتن، رفتارهای نازنین و پیامهای عجیب کامیار… همه با هم روی قلبش سنگینی میکردن.
سرش رو روی میز گذاشت و چشمهاش رو بست.
رها آروم کنارش نشست.
— دریا؟ باز چی شده؟
دریا لبخند کمرنگی زد.
— هیچی رها… فقط خستهام. خیلی بیشتر از چیزی که فکرشو بکنی.
رها دستش رو گرفت.
— پس بیا با هم بریم خونه.
دریا دستش رو آروم بیرون کشید و گفت:
— یه چیزی هست که باید بهت بگم… تو، سام و آراد هیچکدومتون تقصیری ندارین. اگه یه وقت ازتون فاصله گرفتم، فکر نکنین دیگه دوستتون ندارم.
رها اخماش رو جمع کرد.
— چرا داری این حرفا رو میزنی؟ دریا، منو نگاه کن!
اما دریا کیفش رو برداشت و از کلاس بیرون رفت.
چند دقیقه بعد، رها متوجه شد دریا نیست. به سام زنگ زد و با صدایی لرزون گفت:
— سام، دریا رو دیدی؟ یه چیزی توی حرفاش بود که ترسوندم!
سام فوراً سراغ آراد رفت.
چند دقیقه بعد…
هر سه نفر راهروها و حیاط مدرسه رو گشتن، اما خبری از دریا نبود.
تا اینکه آراد متوجه شد درِ راهپلهی پشتبوم نیمهبازه.
قلبش تندتر زد.
— بچهها، اینطرف!
وقتی به پشتبوم رسیدن، دریا رو نزدیک دیوار دیدن؛ نشسته بود، زانوهاش رو بغل گرفته بود و بیصدا گریه میکرد.
آراد همونجا ایستاد. با دیدن حالش، تمام عصبانیت و نگرانیش تبدیل به ترس شد.
آروم صداش زد:
— جوجو…
دریا سرش رو بلند کرد. با دیدن اون سه نفر، اشکهاش بیشتر شد.
— چرا اومدین؟! من فقط میخواستم تنها باشم!
رها با چشمهای خیس گفت:
— باشه عزیزم… ولی لازم نیست وقتی اینقدر درد داری، تنهایی تحملش کنی.
سام هم این بار شوخی نکرد. چند قدم دورتر ایستاد و گفت:
— دریا، ما اینجاییم. لازم نیست الان چیزی توضیح بدی.
آراد آروم نزدیکتر شد، اما فاصلهش رو حفظ کرد.
— میتونم کنارت بشینم؟
دریا چیزی نگفت، فقط سرش رو پایین انداخت.
آراد کنارش نشست.
چند لحظه سکوت گذشت تا اینکه دریا با صدایی شکسته گفت:
— من دیگه خسته شدم، آراد… دلم برای بابام تنگ شده. از نازنین میترسم، از این پیامها خستهام… حتی خودمم نمیفهمم چرا هر روز باید یه اتفاق تازه بیفته!
آراد چشمهاش رو بست و نفس عمیقی کشید.
— کاش میتونستم همهی این دردها رو ازت بگیرم…
دریا با گریه گفت:
— من نمیخوام همیشه قوی باشم! یه بارم میخوام یکی بفهمه واقعاً حالم خوب نیست!
این بار رها نتونست جلوی اشکهاش رو بگیره. کنارشون نشست و دست دریا رو گرفت. سام هم بیصدا کنار اونها موند.
آراد با صدایی آروم گفت:
— پس لازم نیست قوی باشی، جوجو. لازم نیست جلوی ما خودتو نگه داری. فقط ازمون دور نشو… بذار کمکت کنیم.
دریا سرش رو روی شونهی رها گذاشت و بالاخره بلندبلند گریه کرد.
آراد از یکی از کارکنان مدرسه کمک خواست تا مطمئن بشن دریا تنها نمونه و بتونن با مادرش تماس بگیرن.
اون روز، برای اولین بار، هیچکدوم سعی نکردن دریا رو مجبور کنن لبخند بزنه.
فقط کنارش موندن.
و وقتی دریا آرومتر شد، دست آراد رو گرفت و خیلی آهسته گفت:
— آراد؟
— جانم، جوجو؟
— قول بده اگه یه روز دوباره حالم بد شد… قبل از اینکه دیر بشه، متوجه بشی.
آراد دستش رو بهآرومی فشرد.
— قول میدم حواسم بهت باشه؛ ولی تو هم قول بده وقتی اینقدر تحت فشاری، بهمون بگی. قرار نیست این درد رو تنهایی تحمل کنی.
دریا چیزی نگفت؛ فقط دستش رو رها نکرد.
𓆩♡𓆪 نیمهی ناآشنای من ادامه دارد…
پارت ۹۲ | نیمهی ناآشنای من 🥀❤️
فردای اون روز، مدرسه…
دریا شب قبل اصلاً نخوابیده بود. تا صبح مشغول درس خوندن بود و حالا سر کلاس، دیگه حتی توان باز نگه داشتن چشمهاش رو هم نداشت.
رها چند بار آروم صداش زده بود، اما دریا فقط زیر لب میگفت:
— پنج دقیقه دیگه بیدارم کن…
و دوباره خوابش میبرد. 😂
چند تار از موهاش روی صورتش ریخته بود و سرش روی دستش قرار داشت.
آراد که کنارش نشسته بود، کتابش رو بست و بهش نگاه کرد.
آراد: این دختر دیشب اصلاً خوابیده؟!
سام آروم گفت:
— فکر کنم با کتاباش ازدواج کرده، تو فقط رقیب عشقیشونی! 😂
آراد نگاه اخمآلودی بهش انداخت.
— سام، یه بارم شده ساکت باشی؟
بعد کت مدرسهش رو درآورد و آروم روی شونههای دریا انداخت.
دریا توی خواب کمی تکون خورد و صورتش رو بیشتر توی کت جمع کرد.
آراد لبخند کوچیکی زد و زیر لب گفت:
— بخواب، جوجو… اینهمه به خودت سخت نگیر.
رها که صحنه رو دیده بود، لبخند زد.
— آراد، میدونی؟ دریا همیشه وانمود میکنه حالش خوبه، حتی وقتی از خستگی داره میمیره.
لبخند آراد محو شد.
— دیگه نمیخوام مجبور باشه همهچی رو تنهایی تحمل کنه.
چند دقیقه بعد، معلم وارد کلاس شد و با دیدن دریا که خواب بود، خواست صداش کنه؛ اما آراد محترمانه گفت:
— خانم اجازه؟ دیشب خیلی درس خونده. اگه ممکنه چند دقیقه استراحت کنه، بعد خودم بیدارش میکنم.
معلم با مهربونی قبول کرد.
وقتی زنگ خورد، دریا بالاخره چشمهاش رو باز کرد. اول کت روی شونههاش رو دید، بعد به آراد نگاه کرد.
دریا: این کت توئه؟
آراد: نه بابا، مال مدیر مدرسهست! 😂
دریا با دست به بازوش زد.
— مسخره! خودت انداختی روم؟
آراد لبخند زد.
— آره. خیلی خسته بودی.
دریا چند لحظه ساکت موند و بعد آروم گفت:
— مرسی، آراد…
آراد کمی بهش نزدیک شد و گفت:
— فقط یه قول بده.
دریا: چی؟
آراد: دیگه برای اینکه همهچی رو درست کنی، خودتو فراموش نکنی. درس، مشکلات، هرچی… سلامتی تو هم مهمه.
دریا لبخند محوی زد.
— باشه، آقای راد.
سام از پشت سر گفت:
— خب حالا که مراسم عاشقانه تموم شد، یکی بگه زنگ تفریح چی بخوریم؟ من از گرسنگی دارم پایان داستان رو میبینم! 😂
رها خندید و دریا هم بعد از مدتها، یه خندهی واقعی کرد.
آراد وقتی خندهش رو دید، لبخند زد.
شاید هنوز مشکلاتی باقی مونده بود؛ اما این بار دریا میدونست که برای روبهرو شدن باهاشون تنها نیست.
𓆩♡𓆪 نیمهی ناآشنای من ادامه دارد…