eitaa logo
Longing 𓆩♡𓆪
58 دنبال‌کننده
119 عکس
218 ویدیو
0 فایل
اینجا روایتِ دلتنگی‌های بی‌پایانه... برای آدم‌هایی که نیستن، اما هنوز گوشه‌ی قلبمون زندگی می‌کنن. برای خاطره‌هایی که با گذشت زمان کمرنگ نمی‌شن و حس‌هایی که هنوز در سکوت نفس می‌کشن... 🥀🖤🌙
مشاهده در ایتا
دانلود
پارت ۸۹ | نیمه‌ی ناآشنای من 🥀❤️ کتابخونه، چند دقیقه بعد… 📱 دریا دوباره به پیام نگاه کرد. انگشت‌هاش روی گوشی خشک شده بودن. رها که متوجه تغییر چهره‌ش شد، آروم پرسید: — دریا؟ چی شده؟ دریا گوشی رو بهش نشون داد. لبخند رها محو شد. — این دیگه چه مسخره‌بازیه؟! کی فرستاده؟ سام هم جلو اومد و پیام رو خوند. — شماره‌ش ناشناسه؟ دریا سر تکون داد. آراد که تا اون لحظه ساکت مونده بود، کتابش رو بست و گفت: — جوجو، این همون چیزیه که از وقتی از ویلا برگشتیم فکرت رو مشغول کرده؟ دریا آهسته گفت: — نمی‌دونم… ولی حس می‌کنم یه چیزی رو ازم پنهون می‌کنن. آراد دستش رو روی میز گذاشت؛ نزدیک دست دریا، بدون اینکه مجبورش کنه دستش رو بگیره. — لازم نیست تنهایی باهاش روبه‌رو بشی. ولی نمی‌خوام هم از روی ترس تصمیم بگیریم. پیام رو نگه می‌داریم و به مامانت و مسئولای مدرسه نشونش می‌دیم. دریا نگاهش کرد. — اگه کار نازنین باشه چی؟ فک آراد کمی سفت شد. — اون‌وقت باید جواب کاری رو که کرده بده. ولی اول باید مطمئن بشیم. همون لحظه گوشی دریا دوباره لرزید. شماره‌ی ناشناس: «به آراد چیزی نگو. اگه بفهمه، بدتر می‌شه.» دریا با نگرانی به صفحه خیره شد. سام زیر لب گفت: — خب، این دیگه تهدید مستقیمه… رها صندلیش رو به دریا نزدیک کرد. — باید همین الان به یه بزرگ‌تر قابل اعتماد بگیم. دریا هنوز به پیام نگاه می‌کرد که آراد آروم صداش زد: — جوجو، نگام کن. دریا سرش رو بالا آورد. آراد با لحنی جدی اما آروم گفت: — قرار نیست به خاطر یه پیام ناشناس، تو مجبور بشی از من یا بقیه چیزی رو پنهون کنی. هر تصمیمی هم بگیری، من بهش احترام می‌ذارم؛ فقط امنیتت مهمه. دریا نفس عمیقی کشید و گوشی رو محکم‌تر توی دستش گرفت. اما درست وقتی خواست جواب بده، یه پیام دیگه رسید… «اگه می‌خوای بدونی اون روز توی ویلا واقعاً چی شد، فردا ساعت سه، تنهایی بیا.» زیر پیام هم یه عکس بود… عکسی از راهروی کنار استخر ویلا؛ چند لحظه قبل از اینکه دریا داخل آب بیفته. و توی گوشه‌ی عکس، کسی ایستاده بود که دریا اصلاً انتظار دیدنش رو نداشت… 😳 𓆩♡𓆪 نیمه‌ی ناآشنای من ادامه دارد…
پارت ۹۰ | نیمه‌ی ناآشنای من 🥀❤️ کتابخونه، ساعت چهار عصر… 📱 دریا عکس رو بزرگ‌تر کرد و با دیدن چهره‌ی شخص گوشه‌ی تصویر، چشم‌هاش گرد شد. — نه… امکان نداره! رها سریع پرسید: — کیه دریا؟ می‌شناسیش؟! دریا گوشی رو به آراد نشون داد. کامیار بود! سام با تعجب گفت: — کامیار؟! مگه اون روز با ما نبود؟ آراد اخماش رو درهم کشید. — چرا. ولی تا جایی که یادمه، اون موقع توی حیاط ویلا بود. دریا دوباره به عکس نگاه کرد. — پس چرا کنار استخر بوده؟ چرا همون موقع چیزی نگفته؟ آراد گوشی رو ازش نگرفت؛ فقط به عکس خیره شد و گفت: — شاید توضیحی داشته باشه. قبل از اینکه قضاوتش کنیم، باید از خودش بپرسیم. دریا سریع گفت: — ولی اون شماره گفته فردا تنهایی برم اونجا! رها با قاطعیت جواب داد: — که تو هم قرار نیست تنهایی بری! اصلاً معلوم نیست این پیام‌ها کار کیه. سام گفت: — من می‌تونم به کامیار پیام بدم و بپرسم اون روز کجا بوده. آراد سر تکون داد. — خوبه. ولی هیچ‌کس قرار نیست به خاطر این پیام‌ها خودش رو به خطر بندازه. دریا هنوز نگران بود. چند ثانیه بعد، صفحه‌ی گوشی روشن شد. کامیار: «دریا، باید باهات حرف بزنم. درباره‌ی اتفاق ویلاست. لطفاً قبل از اینکه با آراد صحبت کنی، پیامم رو بخون.» دریا با دیدن اسمش خشکش زد. آراد متوجه شد و پرسید: — چی شده؟ دریا گوشی رو به سمتش گرفت. آراد پیام رو خوند، بعد نگاهش رو به دریا دوخت. — می‌خوای جوابش رو بدی؟ دریا بعد از مکث کوتاهی گفت: — آره… ولی این بار نمی‌خوام چیزی رو ازت پنهون کنم. لبخند محوی روی لب آراد نشست. — همینو می‌خواستم، جوجو. دریا شروع به تایپ کرد: «کامیار، تو اون روز کنار استخر چی کار می‌کردی؟» پیام هنوز ارسال نشده بود که کامیار دوباره نوشت: «من دیدم چه کسی نازنین رو به انجام اون کار تشویق کرد… ولی اگه اسمش رو بگم، احتمالاً خودت هم باور نمی‌کنی.» دریا با نگرانی به آراد نگاه کرد. آراد آهسته پرسید: — اسم کیه؟ دریا لب‌هاش رو به هم فشرد و به صفحه‌ی گوشی خیره شد… 𓆩♡𓆪 نیمه‌ی ناآشنای من ادامه دارد…
پارت ۹۱ | نیمه‌ی ناآشنای من 🥀❤️ مدرسه، زنگ آخر… دریا دیگه حتی حوصله‌ی نگاه کردن به گوشی‌ش رو هم نداشت. ماجرای باباش، خاطراتی که هنوز با گذشت این همه وقت آرومش نمی‌ذاشتن، رفتارهای نازنین و پیام‌های عجیب کامیار… همه با هم روی قلبش سنگینی می‌کردن. سرش رو روی میز گذاشت و چشم‌هاش رو بست. رها آروم کنارش نشست. — دریا؟ باز چی شده؟ دریا لبخند کم‌رنگی زد. — هیچی رها… فقط خسته‌ام. خیلی بیشتر از چیزی که فکرشو بکنی. رها دستش رو گرفت. — پس بیا با هم بریم خونه. دریا دستش رو آروم بیرون کشید و گفت: — یه چیزی هست که باید بهت بگم… تو، سام و آراد هیچ‌کدومتون تقصیری ندارین. اگه یه وقت ازتون فاصله گرفتم، فکر نکنین دیگه دوستتون ندارم. رها اخماش رو جمع کرد. — چرا داری این حرفا رو می‌زنی؟ دریا، منو نگاه کن! اما دریا کیفش رو برداشت و از کلاس بیرون رفت. چند دقیقه بعد، رها متوجه شد دریا نیست. به سام زنگ زد و با صدایی لرزون گفت: — سام، دریا رو دیدی؟ یه چیزی توی حرفاش بود که ترسوندم! سام فوراً سراغ آراد رفت. چند دقیقه بعد… هر سه نفر راهروها و حیاط مدرسه رو گشتن، اما خبری از دریا نبود. تا اینکه آراد متوجه شد درِ راه‌پله‌ی پشت‌بوم نیمه‌بازه. قلبش تندتر زد. — بچه‌ها، این‌طرف! وقتی به پشت‌بوم رسیدن، دریا رو نزدیک دیوار دیدن؛ نشسته بود، زانوهاش رو بغل گرفته بود و بی‌صدا گریه می‌کرد. آراد همون‌جا ایستاد. با دیدن حالش، تمام عصبانیت و نگرانی‌ش تبدیل به ترس شد. آروم صداش زد: — جوجو… دریا سرش رو بلند کرد. با دیدن اون سه نفر، اشک‌هاش بیشتر شد. — چرا اومدین؟! من فقط می‌خواستم تنها باشم! رها با چشم‌های خیس گفت: — باشه عزیزم… ولی لازم نیست وقتی این‌قدر درد داری، تنهایی تحملش کنی. سام هم این بار شوخی نکرد. چند قدم دورتر ایستاد و گفت: — دریا، ما اینجاییم. لازم نیست الان چیزی توضیح بدی. آراد آروم نزدیک‌تر شد، اما فاصله‌ش رو حفظ کرد. — می‌تونم کنارت بشینم؟ دریا چیزی نگفت، فقط سرش رو پایین انداخت. آراد کنارش نشست. چند لحظه سکوت گذشت تا اینکه دریا با صدایی شکسته گفت: — من دیگه خسته شدم، آراد… دلم برای بابام تنگ شده. از نازنین می‌ترسم، از این پیام‌ها خسته‌ام… حتی خودمم نمی‌فهمم چرا هر روز باید یه اتفاق تازه بیفته! آراد چشم‌هاش رو بست و نفس عمیقی کشید. — کاش می‌تونستم همه‌ی این دردها رو ازت بگیرم… دریا با گریه گفت: — من نمی‌خوام همیشه قوی باشم! یه بارم می‌خوام یکی بفهمه واقعاً حالم خوب نیست! این بار رها نتونست جلوی اشک‌هاش رو بگیره. کنارشون نشست و دست دریا رو گرفت. سام هم بی‌صدا کنار اون‌ها موند. آراد با صدایی آروم گفت: — پس لازم نیست قوی باشی، جوجو. لازم نیست جلوی ما خودتو نگه داری. فقط ازمون دور نشو… بذار کمکت کنیم. دریا سرش رو روی شونه‌ی رها گذاشت و بالاخره بلندبلند گریه کرد. آراد از یکی از کارکنان مدرسه کمک خواست تا مطمئن بشن دریا تنها نمونه و بتونن با مادرش تماس بگیرن. اون روز، برای اولین بار، هیچ‌کدوم سعی نکردن دریا رو مجبور کنن لبخند بزنه. فقط کنارش موندن. و وقتی دریا آروم‌تر شد، دست آراد رو گرفت و خیلی آهسته گفت: — آراد؟ — جانم، جوجو؟ — قول بده اگه یه روز دوباره حالم بد شد… قبل از اینکه دیر بشه، متوجه بشی. آراد دستش رو به‌آرومی فشرد. — قول می‌دم حواسم بهت باشه؛ ولی تو هم قول بده وقتی این‌قدر تحت فشاری، بهمون بگی. قرار نیست این درد رو تنهایی تحمل کنی. دریا چیزی نگفت؛ فقط دستش رو رها نکرد. 𓆩♡𓆪 نیمه‌ی ناآشنای من ادامه دارد…
پارت ۹۲ | نیمه‌ی ناآشنای من 🥀❤️ فردای اون روز، مدرسه… دریا شب قبل اصلاً نخوابیده بود. تا صبح مشغول درس خوندن بود و حالا سر کلاس، دیگه حتی توان باز نگه داشتن چشم‌هاش رو هم نداشت. رها چند بار آروم صداش زده بود، اما دریا فقط زیر لب می‌گفت: — پنج دقیقه دیگه بیدارم کن… و دوباره خوابش می‌برد. 😂 چند تار از موهاش روی صورتش ریخته بود و سرش روی دستش قرار داشت. آراد که کنارش نشسته بود، کتابش رو بست و بهش نگاه کرد. آراد: این دختر دیشب اصلاً خوابیده؟! سام آروم گفت: — فکر کنم با کتاباش ازدواج کرده، تو فقط رقیب عشقی‌شونی! 😂 آراد نگاه اخم‌آلودی بهش انداخت. — سام، یه بارم شده ساکت باشی؟ بعد کت مدرسه‌ش رو درآورد و آروم روی شونه‌های دریا انداخت. دریا توی خواب کمی تکون خورد و صورتش رو بیشتر توی کت جمع کرد. آراد لبخند کوچیکی زد و زیر لب گفت: — بخواب، جوجو… این‌همه به خودت سخت نگیر. رها که صحنه رو دیده بود، لبخند زد. — آراد، می‌دونی؟ دریا همیشه وانمود می‌کنه حالش خوبه، حتی وقتی از خستگی داره می‌میره. لبخند آراد محو شد. — دیگه نمی‌خوام مجبور باشه همه‌چی رو تنهایی تحمل کنه. چند دقیقه بعد، معلم وارد کلاس شد و با دیدن دریا که خواب بود، خواست صداش کنه؛ اما آراد محترمانه گفت: — خانم اجازه؟ دیشب خیلی درس خونده. اگه ممکنه چند دقیقه استراحت کنه، بعد خودم بیدارش می‌کنم. معلم با مهربونی قبول کرد. وقتی زنگ خورد، دریا بالاخره چشم‌هاش رو باز کرد. اول کت روی شونه‌هاش رو دید، بعد به آراد نگاه کرد. دریا: این کت توئه؟ آراد: نه بابا، مال مدیر مدرسه‌ست! 😂 دریا با دست به بازوش زد. — مسخره! خودت انداختی روم؟ آراد لبخند زد. — آره. خیلی خسته بودی. دریا چند لحظه ساکت موند و بعد آروم گفت: — مرسی، آراد… آراد کمی بهش نزدیک شد و گفت: — فقط یه قول بده. دریا: چی؟ آراد: دیگه برای اینکه همه‌چی رو درست کنی، خودتو فراموش نکنی. درس، مشکلات، هرچی… سلامتی تو هم مهمه. دریا لبخند محوی زد. — باشه، آقای راد. سام از پشت سر گفت: — خب حالا که مراسم عاشقانه تموم شد، یکی بگه زنگ تفریح چی بخوریم؟ من از گرسنگی دارم پایان داستان رو می‌بینم! 😂 رها خندید و دریا هم بعد از مدت‌ها، یه خنده‌ی واقعی کرد. آراد وقتی خنده‌ش رو دید، لبخند زد. شاید هنوز مشکلاتی باقی مونده بود؛ اما این بار دریا می‌دونست که برای روبه‌رو شدن باهاشون تنها نیست. 𓆩♡𓆪 نیمه‌ی ناآشنای من ادامه دارد…
پارت ۹۳ | نیمه‌ی ناآشنای من 🥀❤️ زنگ تفریح، کلاس تقریباً خالی… 😈❤️ رها و سام برای خرید خوراکی از کلاس بیرون رفته بودن و دریا مشغول جمع کردن کتاب‌هاش بود. آراد که هنوز کنارش نشسته بود، یه‌دفعه گفت: آراد: جوجو؟ دریا: هوم؟ آراد: یه چیزی روی صورتته. دریا سریع دستش رو به صورتش کشید. — کجا؟! چی شده؟! آراد خندید. — وایسا ببینم! بعد کمی به سمتش خم شد تا تار مویی رو که روی صورت دریا افتاده بود، کنار بزنه. اما همون لحظه دریا سرش رو چرخوند تا نگاهش کنه… و یهو فهمیدن صورت‌هاشون خیلی به هم نزدیک شده! 😭❤️ دریا چشم‌هاش گرد شد. آراد چند لحظه به چشم‌هاش نگاه کرد و با لبخند شیطنت‌آمیزی گفت: — سلام، خانوم کوچولو! دریا که صورتش داشت از خجالت قرمز می‌شد، سریع عقب رفت. — آراددد! چرا یهو میای این‌قدر نزدیک؟! 😭😂 آراد خندید. — من که کاری نکردم! خودت برگشتی طرف من! دریا: دروغ‌گووو! 😭 آراد کمی نزدیک‌تر شد، اما این بار فاصله‌ش رو حفظ کرد و آروم پرسید: — جوجو، چرا انقدر قرمز شدی؟ دریا: چون… چون هوا گرمه! آراد نگاهی به پنجره‌ی باز کلاس انداخت. — عجیبه! پس چرا من دارم یخ می‌زنم؟ 😂 دریا دفترش رو برداشت و جلوی صورتش گرفت. — باهات قهرم! آراد: باشه، ولی قهرِ من یه شرط داره. دریا از پشت دفتر نگاهش کرد. — چه شرطی؟! آراد با لبخند گفت: — بعد مدرسه باهام بیا کافه. فقط من و تو. دریا چند ثانیه مکث کرد و بعد آروم گفت: — باشه… آراد: چی گفتی؟ نشنیدم! دریا دفتر رو پایین آورد. — گفتم باشه، آراد! حالا دیگه ساکت شووو! 😭❤️ همون لحظه سام و رها وارد کلاس شدن. سام با دیدن صورت سرخ دریا و لبخند آراد، مشکوک نگاهشون کرد. — اِ اِ! ما فقط پنج دقیقه رفتیم خوراکی بخریم، اینجا چه خبره؟! 😂 رها کنار دریا نشست. — دریااا، چرا صورتت قرمزه؟! دریا با عجله کیفش رو برداشت. — من می‌رم آب بخورم! و از کلاس فرار کرد. سام زد زیر خنده. — داداش، تو باهاش چی کار کردی؟! آراد به پشتی صندلی تکیه داد و با خونسردی گفت: — هیچی… فقط یه قرار کافه گرفتم. رها و سام با هم گفتن: — وااای! بالاخره! 😂❤️ آراد لبخند زد و به در کلاس نگاه کرد. اما چیزی که دریا نمی‌دونست این بود که آراد برای قرار امروز، یه سورپرایز کوچیک هم براش آماده کرده بود… 🎁❤️ 𓆩♡𓆪 نیمه‌ی ناآشنای من ادامه دارد…
پارت ۹۴ | نیمه‌ی ناآشنای من 🥀❤️ بعد از مدرسه، کافه ☕❤️ دریا و آراد روبه‌روی هم نشسته بودن. دریا مشغول نگاه کردن به منوی کافه بود که آراد گفت: آراد: جوجو؟ دریا: جانم؟ آراد: یه سؤال مهم دارم. دریا منو رو پایین آورد. — بپرس. آراد با جدیت ساختگی گفت: — تو همیشه این‌قدر خوشگلی یا امروز مخصوصاً برای من آماده شدی؟ 😂 دریا فوری سرخ شد. — آراددد! 😭 آراد خندید. — چیه؟ تعریف کردم دیگه! دریا منو رو جلوی صورتش گرفت. — اصلاً باهات حرف نمی‌زنم! آراد: اِ؟ چرا؟ هنوز که چیزی نگفتم! دریا: همین که حرف می‌زنی خودش یه مشکله! 😒😂 سفارش‌هاشون رسید. دریا یه نوشیدنی شکلاتی سفارش داده بود و آراد قهوه. آراد نگاهی به نوشیدنی دریا انداخت. — وای، جوجو! اینو سفارش دادی یا از مهدکودک اومدی بیرون؟ 😂 دریا با ناباوری نگاهش کرد. — چی گفتی؟! آراد خنده‌ش رو نگه داشت. — هیچی خانوم کوچولو، نوش جونت! دریا دست‌به‌سینه شد و صورتش رو برگردوند. — دیگه باهات حرف نمی‌زنم. اصلاً نمی‌دونم چرا اومدم با تو کافه! آراد کمی به سمتش خم شد. — چون دوستم داری؟ دریا: آراد راد، خفه شو! 😭😂 آراد خندید و دست‌هاش رو بالا برد. — باشه، باشه! دیگه شوخی نمی‌کنم. چند ثانیه سکوت کرد و بعد گفت: — ولی واقعاً وقتی قهر می‌کنی، لپات بامزه می‌شه! دریا کیفش رو برداشت. — من دارم می‌رم! آراد سریع بلند شد. — جوجو، وایسا! ببخشید! دریا با اخم نگاهش کرد. — برو با همون قهوه‌ت ازدواج کن! آراد زد زیر خنده. — حسودیت می‌شه؟! دریا برگشت و به سمت در رفت. آراد این بار جدی‌تر صداش زد: — دریا، ببخشید. دیگه ادامه نمی‌دم. بیا بشین، قول می‌دم اذیتت نکنم. دریا چند لحظه نگاهش کرد و بالاخره برگشت سر جاش. دریا: فقط تا وقتی نوشیدنیم تموم بشه! آراد لبخند زد. — چشم، خانوم رئیس! دریا هنوز اخم داشت، اما گوشه‌ی لبش بالا رفت. آراد آروم گفت: — اِ… پس هنوز یه ذره دوستم داری! دریا با دستمال کاغذی به بازوش زد. — آراددد! 😭❤️ و صدای خنده‌ی آراد دوباره توی کافه پیچید… 𓆩♡𓆪 نیمه‌ی ناآشنای من ادامه دارد…
پارت ۹۵ | نیمه‌ی ناآشنای من 🥀❤️ کافه، چند دقیقه بعد… ☕😈 دریا هنوز یه کم از دست آراد قهر بود و با نی نوشیدنیش بازی می‌کرد. آراد: جوجو؟ دریا: باهات قهرم. آراد: می‌دونم، ولی یه چیزی می‌خوام بهت بگم. دریا بدون اینکه نگاهش کنه، گفت: — خب بگو! آراد کمی به سمتش خم شد. — نمی‌تونم. دریا بالاخره نگاهش کرد. — چرا؟! 😐 آراد لبخند شیطنت‌آمیزی زد. — چون از اون‌طرف میز نمی‌تونم درست صورتتو ببینم! دریا تازه متوجه شد آراد چقدر بهش نزدیک شده. صورت‌هاشون فاصله‌ی کمی با هم داشت و نگاه آراد مستقیم توی چشم‌هاش بود. دریا: آ… آراد! 😳 آراد: جانم؟ دریا: یه کم برو عقب! آراد با خونسردی پرسید: — چرا؟ معذبت می‌کنم؟ دریا که صورتش حسابی قرمز شده بود، نگاهش رو دزدید. — نـ… نه! یعنی… آره! یعنی اصلاً نمی‌دونم! 😭😂 آراد خندید و کمی عقب رفت. — باشه، خانوم کوچولو. هرطور تو راحتی. دریا نفس راحتی کشید و دوباره سراغ نوشیدنیش رفت. اما چند ثانیه بعد، آراد آروم گفت: — راستی، یه چیزی رو هنوز جواب ندادی. دریا: چی دیگه؟! آراد: وقتی نزدیکت می‌شم، قلبت تندتر می‌زنه؟ 😏❤️ دریا تقریباً نوشیدنیش پرید توی گلویش! — آراددددد! 😭 آراد خندید. — باشه بابا، شوخی کردم! دریا دست‌به‌سینه شد. — تموم شد! دیگه باهات حرف نمی‌زنم! آراد این بار لبخندش رو جمع کرد و گفت: — باشه، دیگه اذیتت نمی‌کنم. قول می‌دم. دریا از گوشه‌ی چشم نگاهش کرد. — جدی؟ آراد دستش رو روی قلبش گذاشت. — به جون قهوه‌م! 😂 دریا بالاخره خندید. آراد با دیدن خنده‌ش، آروم گفت: — همین خنده‌ت رو دوست دارم، جوجو. دریا این بار چیزی نگفت؛ فقط لبخند زد و دستش رو روی دست آراد گذاشت. چند لحظه هر دو ساکت موندن… تا اینکه آراد دوباره گفت: — خب، حالا که آشتی کردیم، می‌تونم یه سؤال دیگه بپرسم؟ دریا دستش رو از روی دستش برداشت. — نه! می‌دونم باز می‌خوای مسخره‌م کنی! 😂 آراد خندید. — باشه، پس خودم حدس می‌زنم… و دریا با خنده، دستمال کاغذی رو به سمتش پرت کرد! 😭❤️ 𓆩♡𓆪 نیمه‌ی ناآشنای من ادامه دارد…
پارت ۹۶ | نیمه‌ی ناآشنای من 🥀❤️ کافه، چند دقیقه بعد… ☕❤️ دریا هنوز داشت به شوخی‌های آراد می‌خندید که آراد ناگهان ساکت شد و بهش نگاه کرد. دریا: چیه؟ باز چه نقشه‌ای توی سرت داری؟ 😂 آراد لبخند زد. — هیچی، جوجو… فقط بیا یه لحظه نزدیک‌تر. دریا مشکوک نگاهش کرد. — چرا؟! آراد: می‌خوام یه چیزی بهت بگم. دریا کمی به سمتش خم شد، اما آراد هم هم‌زمان نزدیک‌تر شد. دریا: آراد، تو چرا همیشه باید این‌قدر نزدیک بشی؟! 😳 آراد با لبخند آرومی پرسید: — اگه بخوام ببوسمت، ناراحت می‌شی؟ دریا برای چند ثانیه ماتش برد. صورتش حسابی قرمز شده بود. دریا: تـ… تو واقعاً غیرقابل‌تحملی! آراد خندید. — این جواب سؤال من نبود، خانوم کوچولو! دریا با خجالت نگاهش کرد و خیلی آروم گفت: — نه… ناراحت نمی‌شم. آراد با اطمینان از جوابش، کمی نزدیک‌تر شد و یه بوسه‌ی کوتاه روی لب‌های دریا گذاشت. ❤️ دریا از خجالت چشم‌هاش رو بست و وقتی آراد کمی فاصله گرفت، سریع صورتش رو پایین انداخت. آراد با لبخند گفت: — وای، جوجوی من چرا این‌قدر سرخ شده؟! 😂❤️ دریا: آراددد! 😭 آراد دستش رو به سمت دست دریا برد و آروم گرفتش. — خب، حالا دیگه باهام قهر نیستی؟ دریا سعی کرد جدی بمونه. — هنوزم ازت قهرم! آراد ابروهاش رو بالا برد. — حتی بعد از این؟! دریا لبخندش رو نتونست پنهون کنه. — تو واقعاً اعتمادبه‌نفست عجیبه! آراد خندید و دستش رو رها کرد تا دریا راحت باشه. — باشه، دیگه اذیتت نمی‌کنم. دریا چند لحظه نگاهش کرد، بعد خودش دست آراد رو گرفت. آراد با تعجب به دست‌هاشون نگاه کرد و لبخندش عمیق‌تر شد. دریا آروم گفت: — فقط… دیگه یهو غافلگیرم نکن! آراد سر تکون داد. — قول می‌دم، جوجو. همون لحظه گوشی آراد زنگ خورد. اسم سام روی صفحه افتاده بود. آراد تماس رو جواب داد. سام: داداش، کجایین؟ من و رها نیم ساعته منتظریم بیاین بیرون! 😂 آراد: ما کافه‌ایم، تو چرا منتظری؟! سام: چون رها گفته اگه تا پنج دقیقه دیگه پیداتون نشه، میاد دنبالتون! دریا با شنیدن صدای سام زد زیر خنده. آراد بهش نگاه کرد و گفت: — جوجو، فکر کنم قرار دونفره‌مون رسماً تموم شد! 😭😂 دریا لبخند زد. — بالاخره یه خبر خوب! آراد دستش رو روی قلبش گذاشت. — وای… این همه بی‌رحمی از طرف عشق زندگی‌م؟! دریا خندید و هر دو از کافه بیرون رفتن؛ درحالی‌که آراد هنوز دست دریا رو گرفته بود. ❤️ 𓆩♡𓆪 نیمه‌ی ناآشنای من ادامه دارد…
پارت ۹۷ | نیمه‌ی ناآشنای من 🥀❤️ صبح روز بعد، جلوی مدرسه… 🏫 دریا و آراد با هم وارد حیاط مدرسه شدن؛ دست دریا توی دست آراد بود و هر دو لبخند می‌زدن. سام از دور دیدشون و داد زد: — بچه‌هااا! توجه کنین! زوج معروف مدرسه تشریف آوردن! 😂 دریا سریع دستش رو از دست آراد بیرون کشید. — سام، خفه شووو! 😭 آراد دوباره دستش رو گرفت. — چرا ولش کردی، جوجو؟ من که هنوز دستتو نگرفته بودم سیر بشم! 😂❤️ رها خندید. — دریا، فکر کنم دیگه باید بهش عادت کنی! دریا با خجالت گفت: — من از دست همتون دیوونه می‌شم! همون موقع نازنین از کنارشون رد شد. برای چند لحظه به دریا نگاه کرد، اما این بار چیزی نگفت. دریا هم دیگه نمی‌خواست وقت و آرامشش رو برای رفتارهای اون تلف کنه. آراد آروم پرسید: — خوبی؟ دریا لبخند زد. — آره… بالاخره خوبم. آراد دستش رو فشرد. — پس بیا این روز رو خراب نکنیم. امروز فقط قراره خوش بگذره. و برای اولین بار، دریا بدون نگرانی وارد کلاس شد. 𓆩♡𓆪 نیمه‌ی ناآشنای من ادامه دارد…
پارت ۹۸ | نیمه‌ی ناآشنای من 🥀❤️ زنگ تفریح… رها و سام به بهانه‌ی خرید خوراکی از کلاس بیرون رفتن و دریا و آراد تنها موندن. آراد صندلیش رو کنار دریا کشید. دریا: باز چی می‌خوای؟ 😂 آراد: هیچی. نمی‌شه آدم کنار دوست‌دخترش بشینه؟ دریا لبخند زد. — می‌شه، ولی تو همیشه یه نقشه‌ای داری! آراد خندید. — خب، یه نقشه دارم. دریا: می‌دونستم! بگو ببینم. آراد یه پاکت کوچیک از کیفش درآورد و بهش داد. داخلش یه دستبند ظریف بود که یه قلب کوچولو بهش آویزون بود. دریا با تعجب نگاهش کرد. — آراد… این چیه؟ آراد: یه چیز کوچیک که هر وقت دیدیش، یادت بیاد یکی هست که می‌خواد حالت خوب باشه. چشم‌های دریا پر از اشک شد. دریا: تو چرا این‌قدر خوبی با من؟ آراد لبخند زد. — چون تو برای من خاصی، جوجو. همین. دریا دستبند رو بست و بعد آروم سرش رو روی شونه‌ی آراد گذاشت. دریا: دوستت دارم، آقای راد. آراد چند لحظه ساکت موند؛ بعد لبخند زد و گفت: — یه بار دیگه بگو! دریا خندید. — نه! آراد: جوجووو! دریا: دوستت دارم دیگه! حالا ساکت شو! 😭❤️ همون لحظه سام از پشت در سرک کشید. سام: ببخشید مزاحم ابراز علاقه‌تون شدیم! خوراکی می‌خواین یا نه؟! 😂 دریا یه مداد به طرفش پرت کرد و آراد از خنده ریسه رفت. 𓆩♡𓆪 نیمه‌ی ناآشنای من ادامه دارد…
پارت ۹۹ | نیمه‌ی ناآشنای من 🥀❤️ بعد از مدرسه… غروب 🌇 دریا همراه آراد، سام و رها به پارکی که نزدیک مدرسه بود رفت. چهارنفر روی نیمکت نشسته بودن و سام طبق معمول داشت یه خاطره‌ی خنده‌دار تعریف می‌کرد. رها: سام، تو چطوری هر روز یه سوتی جدید می‌دی؟! سام: استعداد مادرزادمه! حسودیت می‌شه؟ 😂 دریا از خنده اشکش دراومده بود. آراد هم بهش نگاه می‌کرد و لبخند می‌زد. دریا متوجه نگاهش شد. — چیه؟! آراد: هیچی… فقط دارم فکر می‌کنم. دریا: به چی؟ آراد: به روزی که برای اولین بار توی مدرسه دیدمت. اون موقع اصلاً فکر نمی‌کردم یه روز این‌قدر برام مهم بشی. دریا آروم شد و بهش نگاه کرد. آراد ادامه داد: — تو وارد زندگی من شدی و همه‌چی فرق کرد. حتی روزایی که خودت حالت خوب نبود، باز یه جوری باعث می‌شدی بخندم. دریا دستش رو گرفت. — منم فکر نمی‌کردم یه روز به کسی این‌قدر اعتماد کنم. رها لبخند زد و گفت: — خب، حالا که همه دارن حرفای قشنگ می‌زنن، منم بگم که خیلی خوشحالم شما دوتا رو کنار هم می‌بینم. سام دستش رو بالا برد. — منم خوشحالم، ولی بیشتر خوشحالم که بالاخره یکی پیدا شد آراد رو از حالت مجسمه‌ی یخی دربیاره! 😂 همه خندیدن. وقتی هوا تاریک‌تر شد، چهارنفری از پارک بیرون رفتن. دریا برای اولین بار مدت‌ها بود که به فردا فکر می‌کرد و نمی‌ترسید. چون فهمیده بود گذشته همیشه همراه آدم می‌مونه، اما قرار نیست آینده‌ش رو هم تعیین کنه. 𓆩♡𓆪 نیمه‌ی ناآشنای من ادامه دارد…
پارت ۱۰۰ | نیمه‌ی ناآشنای من 🥀❤️ چند ماه بعد… حیاط مدرسه پر از صدای خنده بود. دریا کنار رها ایستاده بود و باهاش حرف می‌زد که آراد از پشت سر نزدیک شد و آروم گفت: آراد: خانوم راد! دریا برگشت و با تعجب نگاهش کرد. — چی گفتی؟! آراد لبخند شیطنت‌آمیزی زد. — گفتم خانوم راد! مگه بده؟ 😂❤️ دریا خندید. — هنوز که ازدواج نکردیم، آقای راد! آراد: خب، فعلاً تمرین می‌کنیم! 😂 رها از خنده خم شد و سام با صدای بلند گفت: — یکی این دوتا رو از مدرسه بیرون کنه، دیگه نمی‌تونیم درس بخونیم! 😭 دریا دست آراد رو گرفت و گفت: — می‌دونی چیه؟ من یه زمانی فکر می‌کردم هیچ‌وقت نمی‌تونم دوباره از ته دل بخندم. آراد آروم جواب داد: — ولی خندیدی، جوجو. با وجود همه‌ی سختی‌ها. دریا به دستبند قلبی‌رنگش نگاه کرد؛ همون هدیه‌ای که آراد بهش داده بود. دریا: ممنون که کنارم موندی. آراد: ممنون که اجازه دادی دوستت داشته باشم. دریا سرش رو روی شونه‌ی آراد گذاشت و لبخند زد. اون‌ها هنوز مشکلاتی داشتن، هنوز روزهای سختی در انتظارشون بود؛ اما حالا یاد گرفته بودن که عشق، قرار نیست همه‌ی دردها رو جادویی از بین ببره. عشق یعنی وقتی دنیا سخت می‌شه، آدم‌هایی داشته باشی که کنارت بمونن؛ بهت گوش بدن و کمکت کنن دوباره خودت رو پیدا کنی. و دریا بالاخره فهمیده بود که گاهی، درست وقتی فکر می‌کنی دیگه هیچ اتفاق قشنگی در انتظارت نیست، زندگی یه نیمه‌ی ناآشنا رو سر راهت می‌ذاره… نیمه‌ای که شاید از اول قرار بوده پیداش کنی. ❤️ پایان رمان «نیمه‌ی ناآشنای من» به قلم مطهره 🥀❤️ 𓆩♡𓆪 بعضی داستان‌ها تموم می‌شن، اما حسشون تا مدت‌ها توی قلب آدم می‌مونه…