🌠🌠کلینیک زیــ👰🏻ـبا بانو 🌠🌠
#پارت_دو بهش نزدیک شدم و طوری که فقط خودش صدامو بشنوه لب زدم : شایدم چون تو از خود بی خود میشی ب
#پارت_سه
نصیحتهای رعنا که تموم شد رفتم تو اتاقم.
دلم برای کیارش تنگ شده بود.
از آخرین امتحانِ ترم آخر دانشگاه دیگه ندیده بودمش.
گوشی رو برداشتم و ویدئو کال رو زدم. چند دقیقه طول کشید تا جواب بده.
ویدیو کال که وصل شد تازه فهمیدم این دلتنگی چقدر بیشتر بوده.
موهای ژولیده اش و چشمای خواب آلودش جذاب تر و خواستنی ترش کرده بود.
_سلام خانووم کجایی شما ... نمیگی یه عاشق در به در اینجا داری که دلش پر میزنه برات ...
_کیارش خیلی دلم برات تنگ شده... کی این دوری تموم میشه؟
_خیلی زود...اول باید مامانمو راضی کنم ... قول میدم همه چی درست میشه.
صدای مامان که از پایین اومد فهمیدم از مراسم برگشته و الانِ که صدام کنه و سرزنشها شروع بشه.
که انتظارم خیلی طول نکشید :
_هاناااا... بیا پایین ببینم.
_کیارش من باید برم.
_عزیزم غصه ی هیچی رو نخور ... ما مال همیم.
سرمو پایین آوردم و بوسه ای روی صفحه گوشی گذاشتم.
ویدیو کال رو قطع کردم و پایین رفتم.
مامان تا منو دید گفت: کجا غیبت زد یهو؟؟
_حوصله نداشتم زود برگشتم. حالا چی شده مگه؟
با ذوق خاصی گفت:
اعظم خانوم همون اول که اومدی تورو دید و پسندید، اومد برای خواهرزادش که مهندسه خواستگاری کرد...
_خب؟
_خب که خب... تا کی میخوای ازدواج نکنی؟
_من میخوام درس بخونم.
_مگه شوهر کنی نمیتونی درس بخونی؟
_مامان گیر نده دوباره... اصلا من نمیخوام ازدواج کنم....
_به درک انقد بمون که بوی ترشی تمام خونه رو برداره...
دیگه نموندم به بقیه حرفای مامان گوش بدم و رفتم تو اتاقم....
#ادامه_دارد
ساعت 14:00
𝓳𝓸𝓲𝓷↝@hameshejavan
هدایت شده از 🌠🌠کلینیک زیــ👰🏻ـبا بانو 🌠🌠
📢📢📢📢
⚠️⚠️یادته گفتی⚠️⚠️
♨️ حقوق گرفتم سفارش میدم
♨️ یارانه رو دادن میخرم
♨️ با شوهرم مشورت کنم
♨️ ببینم مامانم اجازه میده
♨️تا یه ساعت دیگه خبر میدم
♨️ فکرامو بکنم اطلاع میدم
♨️♨️♨️♨️ و هزاران دلیل دیگه که تو رو از خواسته ات دووووور میکنه
❌ حواست باشه دیر نشه و پشیمون نشی❌❌
✅✅ وقتشه برای خودت یه قدم بزرگ برداری🏃🏃 چه خوبه که تو این مسیر یه همراه مطمئن هم در کنارت باشه
✅✅ من برای کمک به تو اینجام
قدم اول رو بردار بقیه راه با من
خداروشکر که دعای خیر شما دوستان بدرقه راه ماست💋
آیدی مشاوره وثبت سفارش❤️👇🏼
🆔 @Mj_Rz1378
@hameshejavan
هدایت شده از 🌠🌠کلینیک زیــ👰🏻ـبا بانو 🌠🌠
💥 NOTAN 💥
🔸 پکیج لاغری و چربیسوزی
معجزه لاغری گیاهی نوتن + استپ شکن نوتن
🔘 بهترین پکیج لاغری و بلغم زدای گیاهی موجود در بازار با فرمولاسیون پیشرفته و بهبود یافته 🔘
کاهش ۳ الی ۸ کیلوگرم درماه
- کاهش اشتها
- افزایش سوخت و ساز بدن
- رفع بلغم بدن
- رفع یبوست
- رفع چربی شکم و پهلو
- بدون نیاز به ورزش و رژیم سنگین
کاملا گیاهی و بدون عوارض 😍
کپسول لاغری: 60 عدد کپسول گیاهی
دوره مصرف: یکماهه
کپسول مکمل استپ شکن: 60 عدد کپسول گیاهی
دوره مصرف: بیست روزه
🔸 با خیال راحت به وزن دلخواه برسید
#نوتن اندامی نو زندگی نو 🍃
مشاوره تخصصی رایگان وثبت سفارش:
@Mj_Rz1378
کانال معرفی محصول:
@hameshejavan
کانال رضایتها:
@Rezayat_hameshe_javan
هدایت شده از 🌠🌠کلینیک زیــ👰🏻ـبا بانو 🌠🌠
🌠🌠کلینیک زیــ👰🏻ـبا بانو 🌠🌠
#پارت_سه نصیحتهای رعنا که تموم شد رفتم تو اتاقم. دلم برای کیارش تنگ شده بود. از آخرین امتحان
#پارت_چهار
مامان اصرار داشت ازدواج کنم ، نمیدونست که من دل دادم به پسری که ممنوعه بود و هیچ وجه تشابهی با خانواده من نداشت...
اما من همین ممنوعه بودنشو دوست داشتم ، شاید چون ممنوعه بود دلم میخواست داشته باشمش.
از بچگی سرکش بودم و همیشه دنبال چیزای ممنوعه میرفتم.
با کیارش قرار گذاشتم فردا تو کافی شاپ نزدیک دانشکده همو ببینیم. برای دیدنش دل تو دلم نبود..
صبح به مامان گفتم با بچه های کلاس قرار دارم و از خونه زدم بیرون.
وارد کافی شاپ شدم که کیارش برام دست تکون داد.
_سلام خانوم خودم...احوال شما؟
+سلام خداروشکر بلاخره تونستم ببینمت...
_چی شده؟
+کیارش مامانم اصرار داره ازدواج کنم دیگه بیشتر از این نمیتونم دست به سرش کنم. یه فکری بکن...
_دارم تلاشمو میکنم، میدونی که پدر و مادرم چقد یه دندهان... هنوزم حرفشون همونه میگن بهم نمیخوریم ...
_حالا چی میشه؟
+نمیدونم فعلا بذار یه چیزی بگیرم بخوریم بعد حرف میزنیم.
بعدم از جا بلند شد تا اسپرسوهایی که سفارش داده بود رو بگیره.
فکرم مشغول بود و اصلا حواسم به اطرافم نبود.
نفهمیدم چند دقیقه گذشته بود که دیدم کیارش با دوتا لیوان قهوه سمت میز میاد...
همون لحظه پسری که میز جلویی ما نشسته بود و پشتش به من بود از جاش بلند شد و با کیارش برخورد کرد...
همه قهوهها روی لباس پسر ریخت.
از جا بلند شدم و جلوتر رفتم که با دیدن کسی که روبه روم بود سر جام خشکم زد ....
#ادامه_دارد
𝓳𝓸𝓲𝓷↝@hameshejavan
هدایت شده از 🌠🌠کلینیک زیــ👰🏻ـبا بانو 🌠🌠
📣کرم بوتاکس و گونه گذار #غلیظ_لارا📣❤️
🌟قطعی ترین روش بوتاکس و چاقی صورت بدون نیاز به تزریق
🌟مناسب برای پوست های تیره و روشن و ضخیم به دلیل جذب بهتر پوست
🌟حاوی کلاژن
🌟شفاف کننده پوست
🌟ضد چروک و موثر در از بین بردن خط اخم و لبخند
☂اثر دهی با یک الی دو دوره مصرف
☂بیش از 90 درصد رضایت
آیدی جهت مشاوره و ثبت سفارش👇❤️
🆔 @Mj_Rz1378
📞09379027455
@hameshejavan
هدایت شده از 🌠🌠کلینیک زیــ👰🏻ـبا بانو 🌠🌠
رضایت دوست خوبمون از #کرم_بوتاکس_لارا 💜😍
اگه گونه و صورت تپل دوس داری این کرم رو حتما تهیه کن😍✨
آیدی جهت مشاوره وثبت سفارش👇❤️
🆔 @Mj_Rz1378
09379027455
@hameshejavan
🌠🌠کلینیک زیــ👰🏻ـبا بانو 🌠🌠
#پارت_چهار مامان اصرار داشت ازدواج کنم ، نمیدونست که من دل دادم به پسری که ممنوعه بود و هیچ وج
#پارت_پنج
از روی صندلی بلند شدم تا ببینم چه اتفاقی افتاده که با دیدن محمد حسین که تلاش میکرد تا قهوه رو از روی لباسش پاک کنه، سر جا خشکم زد...
برای اینکه من رو نبینه فورا خم شدم و تا جایی که میتونستم سرمو زیر میز پنهان کردم.
صدای کیارش رو میشنیدم که مخاطبش محمد حسین بود : واقعا شرمنده معذرت میخوام ندیدمتون.
_مشکلی نداره ... تصادفه پیش میاد دیگه.
فقط صدای قدمهاشو شنیدم که داره به سمت من میاد، تپش قلبم طوری بود که احساس میکردم همهی کسایی که توی اون کافه هستن صدای ضربان قلب منو میشنون.
اما با دور شدن بوی عطر گرم و تلخش ، فهمیدم که از کنارم رد شد و به طرف دیگهای رفت.
هنوز تو شوک دیدن محمد حسین بودم و نمیتونستم از زیر میز بیرون بیام.
بلاخره کیارش صدام زد و گفت : هانا زیر میز چیکار میکنی؟
+ هیی..چی دسته کلیدم افتاده بود داشتم دنبالش میگشتم... کیارش من باید برم بعدا میبینمت.
_کجا؟! تو که تازه اومدی داشتیم حرف میزدیم...
+بعدا ....
نموندم تا جوابشو بشنوم و سریع از کافه زدم بیرون. چون اگه محمد حسین منو با کیارش میدید ممکن بود به گوش مامان برسه و همه چیز خراب بشه اونوقت باید برای همیشه قید کیارش رو میزدم.
وارد خونه که شدم با شنیدن صدای بابا متوجه شدم از سفر کاری دو روزهاش برگشته.
با ذوق زیادی مسیر حیاط تا داخل خونه رو دویدم و محکم بابا رو بغل کردم و چندتا بوسه رو گونه هاش گذاشتم.
بابا همیشه حامی من بود، هیچوقت حتی زمانی که از خواسته هاشون سرپیچی میکردم بهم پشت نکرد و همیشه همه چی رو به اختیار خودم گذاشته بود.
_ باباجونم دلم برات یه ذره شده بود ... توروخدا سوغاتی منو زودتر بده ...
+ببینم تو دلت برای من تنگ شده بود یا سوغاتی؟
خندیدم و گفتم : سوغاتی ای که شما برام بیارین...
بابا از کیفی که کنارش بود و معلوم بود تازه از راه رسیده چون هنوز وسایلشو به اتاق نبرده بود، یه جعبه کوچیک درآورد و بهم داد....
#ادامه_دارد
𝓳𝓸𝓲𝓷 @hameshejavan