🌠🌠کلینیک زیــ👰🏻ـبا بانو 🌠🌠
#پارت_چهار مامان اصرار داشت ازدواج کنم ، نمیدونست که من دل دادم به پسری که ممنوعه بود و هیچ وج
#پارت_پنج
از روی صندلی بلند شدم تا ببینم چه اتفاقی افتاده که با دیدن محمد حسین که تلاش میکرد تا قهوه رو از روی لباسش پاک کنه، سر جا خشکم زد...
برای اینکه من رو نبینه فورا خم شدم و تا جایی که میتونستم سرمو زیر میز پنهان کردم.
صدای کیارش رو میشنیدم که مخاطبش محمد حسین بود : واقعا شرمنده معذرت میخوام ندیدمتون.
_مشکلی نداره ... تصادفه پیش میاد دیگه.
فقط صدای قدمهاشو شنیدم که داره به سمت من میاد، تپش قلبم طوری بود که احساس میکردم همهی کسایی که توی اون کافه هستن صدای ضربان قلب منو میشنون.
اما با دور شدن بوی عطر گرم و تلخش ، فهمیدم که از کنارم رد شد و به طرف دیگهای رفت.
هنوز تو شوک دیدن محمد حسین بودم و نمیتونستم از زیر میز بیرون بیام.
بلاخره کیارش صدام زد و گفت : هانا زیر میز چیکار میکنی؟
+ هیی..چی دسته کلیدم افتاده بود داشتم دنبالش میگشتم... کیارش من باید برم بعدا میبینمت.
_کجا؟! تو که تازه اومدی داشتیم حرف میزدیم...
+بعدا ....
نموندم تا جوابشو بشنوم و سریع از کافه زدم بیرون. چون اگه محمد حسین منو با کیارش میدید ممکن بود به گوش مامان برسه و همه چیز خراب بشه اونوقت باید برای همیشه قید کیارش رو میزدم.
وارد خونه که شدم با شنیدن صدای بابا متوجه شدم از سفر کاری دو روزهاش برگشته.
با ذوق زیادی مسیر حیاط تا داخل خونه رو دویدم و محکم بابا رو بغل کردم و چندتا بوسه رو گونه هاش گذاشتم.
بابا همیشه حامی من بود، هیچوقت حتی زمانی که از خواسته هاشون سرپیچی میکردم بهم پشت نکرد و همیشه همه چی رو به اختیار خودم گذاشته بود.
_ باباجونم دلم برات یه ذره شده بود ... توروخدا سوغاتی منو زودتر بده ...
+ببینم تو دلت برای من تنگ شده بود یا سوغاتی؟
خندیدم و گفتم : سوغاتی ای که شما برام بیارین...
بابا از کیفی که کنارش بود و معلوم بود تازه از راه رسیده چون هنوز وسایلشو به اتاق نبرده بود، یه جعبه کوچیک درآورد و بهم داد....
#ادامه_دارد
𝓳𝓸𝓲𝓷 @hameshejavan
هدایت شده از 🌠🌠کلینیک زیــ👰🏻ـبا بانو 🌠🌠
#روغن_کندش_لارا
محصولی بی نظیر و بی رقیب در کیفیت😎😎😎😎😎
🔥🔥🔥🔥🔥🔥🔥🔥🔥🔥🔥🔥
☘ضدریزش قوی
🍀رویش مجددمو
🌱افزایش ضخامت مو
🍀تقویت و افزایش رشد مو
☘موثر در درمان ریزش مو
🌱پرپشت کننده مو
🍀تقویت پیاز مو
🔥مناسب برای تمام سنین وخانمها وآقایان👩⚖🧑⚖
@Mj_Rz1378روزگار
09379027455
https://eitaa.com/joinchat/1366360098C2f60aeb205
هدایت شده از 🌠🌠کلینیک زیــ👰🏻ـبا بانو 🌠🌠
#شامپو_گیاهی_کتیرا_ختمی_آیلا💥
#شامپو_گیاهی_آیلا💥
با فرمولاسیون فوق العاده مؤثر بر روی مو سر میتواند بهترین جایگزین شامپوهای شیمیایی مضرر شود
📌 خواص درمانی شامپو
🌟پیشگیری از سفید شدن مو
🌟 براق کننده طبیعی مو
🌟رفع شپش و قارچ
🌟پرپشت شدن موها
🌟تقویت و تغذیه پیاز مو
🌟رفع ریزش مو
🌟رفع شوره و موخوره
🌟رفع چربی سر
🌟نرم کننده طبیعی با عصاره کتیرا
🌟تقویت کننده و ابرسانی با عصاره گیاه ختمی
🌟با استفاده از این محصول برای همیشه موهای صاف داشته باشید
🌱گیاهی و ارگانیک
💯تضمینی
☘دارای ایزو 9001
☘دارای هولگرام اصالت کالا
تهیه شده از گیاهان دارویی 👇
کتیرا. گل ختمی. رزماری. کرچک. برگ زیتون. گیاه دم اسب. بابونه......
🦋 250 میل
مشاوره وسفارش محصول:
@Mj_Rz1378
09379027455
https://eitaa.com/joinchat/1366360098C2f60aeb205
🌠🌠کلینیک زیــ👰🏻ـبا بانو 🌠🌠
#پارت_پنج از روی صندلی بلند شدم تا ببینم چه اتفاقی افتاده که با دیدن محمد حسین که تلاش میکرد تا
#پارت_شش
بابا از توی کیفش یه جعبه تزیین شده خوشگل درآورد و دستم داد.
در جعبه رو باز کردم و با ذوق به روسری کرمی حریر و گیره هم رنگی که داخلش بود نگاه کردم.
_وااای باباجونم خیلی خوشگله ممنون.
از دور براش یه بوس فرستادم و روسری رو سرم انداختم.
رعنا رو به بابا گفت: پس من چی؟ منم از این روسریای خوشگل میخوام.
_برا شما یه چیز دیگه آوردم... بفرمایید اینم سوغاتی دختر ارشد...
رعنا بسته رو گرفت و لباس آبی خوش رنگی از داخلش بیرون آورد و جلوی صورتش گرفت و روبه من گفت: این خیلی خوشگلتره دلت بسوزه.... و ریز ریز خندید.
_رعنا دو ساله از ...
اینو که شنید لباس رو رها کرد و دنبالم افتاد.
خنده کنان از دستش فرار کردم و به اتاقم پناه بردم.
روسری رو توی کمد گذاشتم که صدای زنگ گوشیم بلند شد، وصل کردم که صدای جیغ عاطی گوشمو کر کرد :
_ خبر مرگت معلومه کدوم گوری هستی؟
+بلاخره خبر مرگمو میخوای یا میخوای بدونی کدوم گوریام؟
_اولی رو که خودم میکشمت بعدشم خبر مرگتو به خانوادت میرسونم.... تو دومی رو بگو...
از حرفش خندم گرفت ولی برای اینکه عصبانی ترش نکنم جلوی خندمو گرفتم و گفتم : ما که دیروز باهم حرف زدیم ، امروزم با کیارش قرار داشتم نتونستم به گوشیم جواب بدم. حالا آشتیییی؟؟؟
+زهرماااار .... حالا دیگه دوست صمیمیتو به این پسره ترجیح میدی ... آره؟؟!
_نه به جون تو اصلا وقت نشد. حالا بیخیال تو چه خبر؟
اینو که پرسیدم انگار نه انگار تا همین دو دقیقه پیش از عصبانیت درحال انفجار بود یکدفعه همه چیز یادش رفت و با هیجان شروع کرد به حرف زدن :
_واااای هانا نمیدونی چه خبر بود امروز..قرار شد برای فُرجه بعد از امتحانا با یه سری از بچه های دانشکده و سرگروهیِ چندتا از فارغ التحصیلای دانشگاه خودمون یه کمپ دو روزه بریم.
من اسم خودم و تو رو هم نوشتم. بگی نمیام با پشت دست میزنم تو دهنت ...
خندیدم و گفتم : نه اتفاقا میام حوصلم خیلی سر رفته... فقط بذار به کیارشم بگم اسمشو بنویسه...
_لازم نکرده دوست جون جونیش پدرامو دیدم داشت اونم مینوشت...
+پس حله میام. چه روزیه؟
_پس فردا.
+اوکی پس میبینمت. فعلا
_باااای
گوشی رو قطع کردم و رفتم تا از بابا برای کمپ دو روز بعد اجازه بگیرم که دیدم....
#ادامه_دارد
𝓳𝓸𝓲𝓷↝@hameshejavan
هدایت شده از 🌠🌠کلینیک زیــ👰🏻ـبا بانو 🌠🌠
لوسیون گیاهی رفع افتادگی پلک مرهم شفا لارا
🌺 عصاره طبیعی گل و میوه دافنه 🌺
🔴گونه گیاهی نادر در کردستان
💣دیگر نیازی به جراحی و بوتاکس پر هزینه و پر مخاطره پلک نخواهید داشت 💣
😃 ۱۰ تا ۱۵ سال جوان تر شوید با لوسیون افتادگی پلک دافنه 😃
⚠️توجه این محصول برای افراد زیر ۱۸ سال توصیه نمیشود ⚠️
روزانه ۱ بار در طول شبانه روز ابتدا صورت را شسته سپس خشک کنید و سپس گوش پاک کن یا پنبه رو به مقدار کمی لوسیون آغشته کرده و روی پلک بمالید
و بعد از ۶ تا ۸ ساعت با اب و صابون بشورید
( مدت اثر بعد از ۴۰ تا ۶۰ روز نمایان خواهدشد )
🔴تنها راهکار و تنها محصول افتادگی پلک در جهان💪🏻
مشاوره در ایتا👇
🆔 @Mj_Rz1378
📞09379027455
@hameshejavan
🌠🌠کلینیک زیــ👰🏻ـبا بانو 🌠🌠
#پارت_شش بابا از توی کیفش یه جعبه تزیین شده خوشگل درآورد و دستم داد. در جعبه رو باز کردم و با ذ
#پارت_هفت
از اتاق رفتم بیرون تا از بابا برای کمپ دو روز بعد اجازه بگیرم که دیدم مامان هم برگشته خونه.
به مامان سلام کردم و گفتم :
بابایی قراره با بچه های دانشگاه یه اردوی دو روزه بریم، فرجهی بعد از امتحاناتمونه ... برمممم؟؟
+برو دختر قشنگم فقط خیلی مراقب خودت باش. تنها که نمیری؟
_نه با عاطفه میرم اونم هست.
مامان جوری که انگار داره با خودش حرف میزنه، ولی در واقع به در میگفت که دیوار بشنوه، غرغرکنان گفت : اون یکی رو میخواد مراقب خودش باشه....همه رو از راه به در میکنه...
حرفشو نشنیده گرفتم و برگشتم تو اتاقم.
صدای بابا رو شنیدم که به مامان میگفت : خانوم انقد گیر نده بهشون جوونن بذار خوش باشن.
به حرفاشون گوش نکردم و هندزفری رو توی گوشم گذاشتم.
فکرم شدیدا مشغول این بود که امروز محمد حسین تو کافه کنار دانشکده چیکار میکرد، ولی به نتیجه ای نرسیدم.
کم کم داشتم از فکر کردن زیاد دیوونه میشدم که بلند شدم تا وسایلمو برای دو روز بعد جمع کنم.
◇●○◆○●◇●○◆○●◇
"دو روز بعد"
صبح با صدای زنگ گوشیم بیدار شدم. بدون دیدن اسمش تماس رو وصل کردم که صدای عاطی تو گوشم پیچید :
_دم در منتظرتم بدوووو دیر شد ...
انقد خسته بودم که فراموش کردم آلارم گوشی رو برای صبح تنظیم کنم و خواب مونده بودم. بدون خوردن صبحانه لباس پوشیدم و کوله و ساک وسایلمو برداشتم و رفتم دم در.
همه اهالی خونه خواب بودن و نتونستم ازشون خداحافظی کنم.
سوار ماشین عاطفه شدم که یدونه زد تو سرم و گفت : من باید الان بیدارت کنم پاندا؟
چشامو مظلوم کردم و گفتم : خب خواب موندم. هیچی نتونستم بخورم یه جا نگه دار یه چیزی بخوریم.
یه ربع بعد عاطفه جلوی همون کافه نزدیک دانشکده نگهداشت و گفت : بیا پایین همینجا یه چیزی کوفت کنیم منم گشنمه.
_انقد میخوری که شبیه خرس گریزلی شدی ...
+حیف که اینجا مجبورم با شخصیت باشم وگرنه نشونت میدادم ...
عاطفه یکم تپل بود سر همین من همیشه اذیتش میکردم و از این حرص خوردنش میخندیدم ....
وارد کافه که شدیم کلی از بچه های دانشکده رو اونجا دیدم. چون قرار بود از همونجا باهم حرکت کنیم....
#ادامه_دارد
𝓳𝓸𝓲𝓷↝@hameshejavan
5.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💥الهی امشب
🌟هرچی خوبیه و
💥خوشبختیه
🌟خدای مهربون
💥براتون رقم بزنه
🌟کلبه هاتون ازمحبت
💥گرم باشه
🌟وآرامش مهمون همیشگی
💥خونه هاتون باشه
🌟شبتون بخیر🌜
@hameshejavan