🌠🌠کلینیک زیــ👰🏻ـبا بانو 🌠🌠
#پارت_شش بابا از توی کیفش یه جعبه تزیین شده خوشگل درآورد و دستم داد. در جعبه رو باز کردم و با ذ
#پارت_هفت
از اتاق رفتم بیرون تا از بابا برای کمپ دو روز بعد اجازه بگیرم که دیدم مامان هم برگشته خونه.
به مامان سلام کردم و گفتم :
بابایی قراره با بچه های دانشگاه یه اردوی دو روزه بریم، فرجهی بعد از امتحاناتمونه ... برمممم؟؟
+برو دختر قشنگم فقط خیلی مراقب خودت باش. تنها که نمیری؟
_نه با عاطفه میرم اونم هست.
مامان جوری که انگار داره با خودش حرف میزنه، ولی در واقع به در میگفت که دیوار بشنوه، غرغرکنان گفت : اون یکی رو میخواد مراقب خودش باشه....همه رو از راه به در میکنه...
حرفشو نشنیده گرفتم و برگشتم تو اتاقم.
صدای بابا رو شنیدم که به مامان میگفت : خانوم انقد گیر نده بهشون جوونن بذار خوش باشن.
به حرفاشون گوش نکردم و هندزفری رو توی گوشم گذاشتم.
فکرم شدیدا مشغول این بود که امروز محمد حسین تو کافه کنار دانشکده چیکار میکرد، ولی به نتیجه ای نرسیدم.
کم کم داشتم از فکر کردن زیاد دیوونه میشدم که بلند شدم تا وسایلمو برای دو روز بعد جمع کنم.
◇●○◆○●◇●○◆○●◇
"دو روز بعد"
صبح با صدای زنگ گوشیم بیدار شدم. بدون دیدن اسمش تماس رو وصل کردم که صدای عاطی تو گوشم پیچید :
_دم در منتظرتم بدوووو دیر شد ...
انقد خسته بودم که فراموش کردم آلارم گوشی رو برای صبح تنظیم کنم و خواب مونده بودم. بدون خوردن صبحانه لباس پوشیدم و کوله و ساک وسایلمو برداشتم و رفتم دم در.
همه اهالی خونه خواب بودن و نتونستم ازشون خداحافظی کنم.
سوار ماشین عاطفه شدم که یدونه زد تو سرم و گفت : من باید الان بیدارت کنم پاندا؟
چشامو مظلوم کردم و گفتم : خب خواب موندم. هیچی نتونستم بخورم یه جا نگه دار یه چیزی بخوریم.
یه ربع بعد عاطفه جلوی همون کافه نزدیک دانشکده نگهداشت و گفت : بیا پایین همینجا یه چیزی کوفت کنیم منم گشنمه.
_انقد میخوری که شبیه خرس گریزلی شدی ...
+حیف که اینجا مجبورم با شخصیت باشم وگرنه نشونت میدادم ...
عاطفه یکم تپل بود سر همین من همیشه اذیتش میکردم و از این حرص خوردنش میخندیدم ....
وارد کافه که شدیم کلی از بچه های دانشکده رو اونجا دیدم. چون قرار بود از همونجا باهم حرکت کنیم....
#ادامه_دارد
𝓳𝓸𝓲𝓷↝@hameshejavan
5.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💥الهی امشب
🌟هرچی خوبیه و
💥خوشبختیه
🌟خدای مهربون
💥براتون رقم بزنه
🌟کلبه هاتون ازمحبت
💥گرم باشه
🌟وآرامش مهمون همیشگی
💥خونه هاتون باشه
🌟شبتون بخیر🌜
@hameshejavan
هدایت شده از 🌠🌠کلینیک زیــ👰🏻ـبا بانو 🌠🌠
☀️☀️☀️
سلام رفقا🤝
صبح شد خیر است....💓
به توکل نام اعظمت🕊️بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ💫
بگشای خدایا
که گشاینده تویی🕊❤️
@hameshejavan
هدایت شده از 🌠🌠کلینیک زیــ👰🏻ـبا بانو 🌠🌠
491.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎀فول بادی در خانه👌
@hameshejavan
هدایت شده از 🌠🌠کلینیک زیــ👰🏻ـبا بانو 🌠🌠
💥 NOTAN 💥
🔸 پکیج لاغری و چربیسوزی
معجزه لاغری گیاهی نوتن + استپ شکن نوتن
🔘 بهترین پکیج لاغری و بلغم زدای گیاهی موجود در بازار با فرمولاسیون پیشرفته و بهبود یافته 🔘
کاهش ۳ الی ۸ کیلوگرم درماه
- کاهش اشتها
- افزایش سوخت و ساز بدن
- رفع بلغم بدن
- رفع یبوست
- رفع چربی شکم و پهلو
- بدون نیاز به ورزش و رژیم سنگین
کاملا گیاهی و بدون عوارض 😍
کپسول لاغری: 60 عدد کپسول گیاهی
دوره مصرف: یکماهه
کپسول مکمل استپ شکن: 60 عدد کپسول گیاهی
دوره مصرف: بیست روزه
🔸 با خیال راحت به وزن دلخواه برسید
#نوتن اندامی نو زندگی نو 🍃
مشاوره تخصصی رایگان وثبت سفارش:
@Mj_Rz1378
کانال معرفی محصول:
@hameshejavan
کانال رضایتها:
@Rezayat_hameshe_javan
هدایت شده از 🌠🌠کلینیک زیــ👰🏻ـبا بانو 🌠🌠
اعلام رضایت از #پک_لاغری #نوتن 😍
#کاهش_وزن و #کاهش_اشتها درمان سوزش معده
محصولی کاملا گیاهی برای سلامتی شما
#نوتن اندامی نو زندگی نو 🍃
آیدی جهت مشاوره وثبت سفارش 👇❤️
🆔 @Mj_Rz1378
@hameshejavan
هدایت شده از 🌠🌠کلینیک زیــ👰🏻ـبا بانو 🌠🌠
هدایت شده از 🌠🌠کلینیک زیــ👰🏻ـبا بانو 🌠🌠
#کاهش_وزن ۱۸ کیلویی با مصرف #کپسول_لاغری #نوتن 😍😍
کیفیت اتفاقی نیست💜🙏
آیدی جهت مشاوره وثبت سفارش👇❤️
🆔 @Mj_Rz1378
@hameshejavan
🌠🌠کلینیک زیــ👰🏻ـبا بانو 🌠🌠
#پارت_هفت از اتاق رفتم بیرون تا از بابا برای کمپ دو روز بعد اجازه بگیرم که دیدم مامان هم برگشته
#پارت_هشت
وارد کافه که شدیم اکثر بچههای دانشکده رو دیدیم و به طرفشون رفتیم.
کیارش هم روی صندلی جلوی کانتر نشسته بود، با دیدنم برام دست بلند کرد تا پیشش برم.
به پدرام که کنار کیارش ایستاده بود سلام کردم و روبه کیارش گفتم : چقد خوب که توام اومدی ...
پدرام بلافاصله عذرخواهی کرد و ازمون فاصله گرفت.
کیارش گفت : اره همون موقع که ما تو کافه بودیم یکم قبلش تو دانشکده برنامه بوده که خداروشکر بچه ها اسم ما رو هم نوشتن.
همون موقع عاطی با یه دختر دیگه اومد پیشمون و با هیجان زیادی گفت : بچه ها چندتا از فارغالتحصیلای قدیمی دانشکده سرپرستی گروهمونو به عهده دارن. الان میان... من که چندتاشونو موقع ثبت نام دیدم چه تیکه هایی بودن...
_خیلی خب حالا آب لب و لوچهتو جمع کن آبرومونو بردی ...
عاطی به پشت سرم اشاره کرد و با ذوق گفت : اوناها...اومدن...
به سمتی که عاطی گفته بود برگشتم که دیدم چندتا پسر درحال احوالپرسی و خوش و بش پشت به ما ایستادهان.
یکیشون که پشتش به ما بود برام خیلی آشنا اومد و خدا خدا میکردم خودش نباشه...
اما وقتی به سمت ما برگشت فهمیدم دعام بی اثر بوده....
تو همون لحظه اول نگاهش تو نگاهم گره خورد و با تکون دادن سرش از دور سلام کرد.
هنوز چشمم بهش بود که عاطی یدونه محکم به بازوم زد و آروم پچ زد : این کی بود؟ تو رو میشناخت؟ از کجا میشناخت؟
_وااای عاطی یه لحظه مهلت بده... خودمم هنوز موندم این اینجا چیکار میکنه.
یادم افتاد رعنا یبار گفته بود محمدحسین هم قبلا تو دانشکده ما درس خونده.
از اونجایی که ما تو شهر کوچیکی زندگی میکردیم این خیلی عجیب نبود، چون تعداد دانشگاه ها زیاد نبودن.
عاطی که از فضولی در حال ترکیدن بود دستمو کشید و گفت: بگو دیگه زودباش...
گفتم : اره متاسفانه آشناس ، برادرشوهر خواهرمه....
_همچین تیکهای تو فامیلتون داشتید و به من معرفیش نکردی....
+برو خداروشکر کن که باهاش آشنا نشدی ... خیلی بداخلاق و عبوسه... وای به حالمون که قراره دو روز اینو تحمل کنیم....
همون لحظه صدامون کردن تا سوار اتوبوس بشیم و راه بیفتیم....
#ادامه_دارد
👇👇👇
𝓳𝓸𝓲𝓷↝@hameshejavan