🌠🌠کلینیک زیــ👰🏻ـبا بانو 🌠🌠
#پارت_چهارده "رادین" _آاااخ دستممم..سوخت...خدا بگم چیکارت نکنه سامی...صد دفعه گفتم وقتی میخو
#پارت_پانزده
بیرون اومدم و در اتاق رو بستم تا استراحت کنه.
نمیدونستم باید با دختری که هیچی از خودش نمیدونه چیکار کنم...
یاد یکی از آشناها افتادم که پزشک مغز و اعصابه و تازگی برگشته بود ایران.
موبایلم رو برداشتم و بعد از پیدا کردن شمارهاش باهاش تماس گرفتم.
_سلام...رادین خان.. چه عجب یادی از ما کردی؟
+سلام.. اختیار دارین دکتر...مگه میشه ما شما رو فراموش کنیم..
راستش غرض از مزاحمت یه مشکلی برای یکی از دوستام پیش اومده بود گفتم شاید شما بتونید کمک کنید...
_جانم...هر کمکی از دستم بر بیاد دریغ نمیکنم.
اتفاقی که پیش اومده بود رو تعریف کردم اما به اون دختر اشاره ای نکردم.
_که گفتی ضربه به سرش خورده درسته؟
+بله همینطوره.
_رادین جان متاسفانه دوستت دچار سندرم بعد از ضربه شدید مغزی شده. خطر جانی نداره اما باعث فراموشی موقت و گیجی میشه.
+خب تا کی اینطوری میمونه دکتر؟
_زمان مشخصی نداره..معمولا از چند روز تا یک ماه طول میکشه ولی گاهی اوقات هم علائم طولانی مدت هستن و ممکنه چند ماه یا حتی سالها باقی بمونن. فقط باید مراقبش باشید تا حافظهاش کم کم برگرده.
حالا که فهمیده بودم چه اتفاقی براش افتاده دیگه حرفی نمیموند، بعد از تشکر و خداحافظی تماس رو قطع کردم.
با حرفای دکتر امیدوار شدم که حداقل یه روزی حافظهاش برمیگرده.
دوباره برگشتم داخل اتاق تا ببینم تو چه وضعیه. هنوزم خواب بود.
اونقدر معصوم خوابیده بود که وسوسه شدم توی اتاق بمونم و تماشاش کنم.
روی پاتختی نشستم و محو صورت زیباش شدم. به نظرم اومد وقتی خوابه خیلی خواستنی تره..
ریتم نفسهای منظمش بهم آرامش میداد، چیزی که خیلی وقت بود نداشتم...
موهای مشکی بلندش توی صورتش ریخته بودن و اجازه نمیدادن خوب ببینمش...
جلوتر رفتم و با سر انگشتام، خیلی آروم موهاشو از روی صورتش کنار زدم.
صدای زنگ گوشیم باعث شد به خودم بیام و سریع عقب بکشم.
ترسیدم بیدار بشه برای همین فورا صدای زنگ رو قطع کردم و از اتاق بیرون رفتم.
با خوندن اسم روی گوشی آه از نهادم بلند شد. چطور فراموش کرده بودم...
تماس رو وصل کردم که ....
#ادامه_دارد
𝓳𝓸𝓲𝓷↝@hameshejavan
695.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎉در اين شب فرخنده و مبارک
🌸دعا می کنم امام رضا(علیه السلام)
✨مشکلات همه رو حل کنه
🌸دعا میکنم ضامن آهو
✨ضامن غریبی و بی پناهی
🌸همه ی ما تو دو دنیا باشه
✨الهی همیشه تنتون سالم،
🌸دلتـون آروم
✨زندگیتون پر از مهر و صفا
🌸و حاجاتتون روا
🎉شبتون بخیر🎊
@hameshejavan
هدایت شده از 🌠🌠کلینیک زیــ👰🏻ـبا بانو 🌠🌠
☀️☀️☀️
سلام رفقا🤝
صبح شد خیر است....💓
به توکل نام اعظمت🕊️بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ💫
بگشای خدایا
که گشاینده تویی🕊❤️
@hameshejavan
هدایت شده از 🌠🌠کلینیک زیــ👰🏻ـبا بانو 🌠🌠
793.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌺🌺🌺🌺شیاف چهل گیاه🌺🌺🌺🌺
✅برای درمان انواع کیست ها
✅فیبروم ها
✅میوم
✅مشمیه
✅عفونت های قارچی و زنانه قدیمی و ترشحات بد بو
✅از بین برنده خارش و بوی بد واژن
✅از بین برندگی چسبندگی رحم
✅ گرم نگه داشتن رحم و اماده سازی برای باروری...
@Mj_Rz1378
@hameshejavan
هدایت شده از 🌠🌠کلینیک زیــ👰🏻ـبا بانو 🌠🌠
رضایت مشتری عزیزم از شیاف چهل گیاه😊❤️
مشاوره رایگان وثبت سفارش:
@Mj_Rz1378روزگار
@hameshejavan
هدایت شده از 🌠🌠کلینیک زیــ👰🏻ـبا بانو 🌠🌠
هدایت شده از 🌠🌠کلینیک زیــ👰🏻ـبا بانو 🌠🌠
اولویت با #اولین واریزی ها هست
پس هر عزیزی سفارش دارن عجله کنند
@hameshejavan
🌠🌠کلینیک زیــ👰🏻ـبا بانو 🌠🌠
#پارت_پانزده بیرون اومدم و در اتاق رو بستم تا استراحت کنه. نمیدونستم باید با دختری که هیچی از
#پارت_شانزده
با خوندن اسم شایان روی گوشی تماس رو وصل کردم.
_بله شایان؟
+معلوم هست تو کجایی؟ قرار بود یه روزه بری یه آب و هوایی عوض کنی برگردی که موندگار شدی ... اصلا نمیگی اینجا یه شرکتی دارم که همه کاراش افتاده رو شونهی شایان بدبخت....
_خیلی خب حالا یه نفس بگیر... باور کن کار پیش اومد ....
+چه کاری مهم تر این که پس فردا با شرکت نفیسی میخوایم قرارداد ببندیم...و جنابعالی تشریف نداری..
_آااخخخ....به کل فراموش کرده بودم...
+رادین برو دعا کن دستم بهت نرسه ...
خندیدم و گفتم:
_حالا حرص نخور ... اونا که از خداشونم هست با ما کار کنن، چند روزم منتظر بمونن مهم نیس... دوباره با کله میان...
+بخدا خیلی کله خری رادین ... فردا منتظرتما...
_باشه ... میبینمت...فعلا.
_فعلا
با اتفاقی که پیش اومده بود همه چیز رو فراموش کرده بودم و تمام فکرم شده بود دختری که توی اتاقم خوابیده.
و حالا با وجود فراموشی موقتش همه برنامههام بهم ریخته بود.
فکر میکردم با به هوش اومدنش میفهمم از کجا و چطوری اومده تو جنگل و برش میگردونم پیش خانوادهاش ولی حالا که چیزی یادش نمیاومد، نمیتونستم تنهاش بذارم.
فکر اینجاشو نکرده بودم که بخوام اون دخترو با خودم ببرم. اما نمیدونستم قبول میکنه همراهم بیاد یا نه.
هنوز تو فکرم درگیر بودم که دیدم از پله ها پایین میاد.
_بیدار شدی؟
+بله...
حدس زدم گرسنهاش باشه برای همین گفتم:
_بیا یه چیزی بخور حتما گرسنهای...
با تردید جلو اومد و بهم نگاهی کرد.
احساس دوگانه ای که داشت رو متوجه شدم و گفتم:
_ازم نترس من فقط میخوام کمکت کنم.
حرفی نزد اما از اون حالت شک دراومد که یه لقمه کوچیک برداشت و توی دهنش گذاشت.
برای اینکه از اون جَو دربیایم گفتم:
راستی خودمو معرفی نکردم... من رادینم.
حالا که اسم تو رو نمیدونیم چی صدات کنم؟
+من...نمیدونم...هرچی خودتون راحتین...
_میشه زیبا صدات کنم؟
+اهوم...ولی چرا این اسم؟
_چون وقتی نگات میکنم به جز این چیز دیگهای به ذهنم نمیرسه...
لحظهای خیره نگاهم کرد تا متوجه منظورم شد و سرشو پایین انداخت....
#ادامه_دارد
𝓳𝓸𝓲𝓷↝@hameshejavan