eitaa logo
🌠🌠کلینیک زیــ👰🏻ـبا بانو 🌠🌠
82 دنبال‌کننده
2.2هزار عکس
429 ویدیو
9 فایل
💖هوالرزاق🙏 باانتخاب هوشمندانه شما، زیبا شدن سخت نیست😉 بخواهید تا مانند الماس بدرخشید💥💥😍 🌷پوست،مو،تناسب اندام @mj_Rz1378 ارائه انواع محصولات/درمانی/زیبایی/رفع تیرگی/لک/جوش/جوانساز/لیفت/چروک/افتادگی پلک/لاغری/چاقی صورت وبدن/مشکلات زنان
مشاهده در ایتا
دانلود
☀️☀️☀️ سلام رفقا🤝 صبح شد خیر است....💓 به توکل نام اعظمت🕊️بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ💫 ‌بگشای خدایا که گشاینده تویی🕊❤️ @hameshejavan
🌾🌾ترکیبات عالی از انواع ویتامینهای قابل جذب 🌾🌾💥 🌾🌾ارگانیک وبدون افزودنی 👌👌 🌾🌾سرشار از کلسیم پتاسیم 🤩🤩 🌾🌾با هضم آسان 👌👌افزایش اشتها 💥💥 🌾🌾مطابق با هر ذائقه😋😋 💥💥💥🌾🌾🌾زمان مصرف از 6ماهگی تا هر سنی که فرزند شما برایش یک غذای دلپذیر باشد 👌👌👌👌👌 🌾🌾بدون هیچ افزودنی 🙀🙀 🌾🌾نشاط آور با ترکیبات معدنی 👌گیاهی😻 🌾🌾با استفاده از قند گیاهی 👌👌👌 🌾🌾مطابق با استانداردهای جهانی 😻😻 🌾🌾تهیه شده با دستگاهای هموژنیزه 👌👌🙀🙀 🌾🌾بدون هیچ حساسیت ،،،،لذیذ ،،،زود هضم 👌👌👌 🌾🌾قابل استفاده در انواع نان 👌سوپ 👌👌شیرینی های خانگی ،،حلوا ،، 🌾🌾ترکیب عالی همرابا انواع پروتئین 🌾👌چربیهای قابل جذب کودک 👌وشیر غنی شده 👌👌ذرات میوه هاو سبزیجات مناسب رشد کودک مشاوره رایگان وثبت سفارش: 👇🏻👇🏻 @Mj_Rz1378 کانال معرفی محصول: 👇🏻👇🏻 @hameshejavan کانال رضایتها: 👇🏻👇🏻 @Rezayat_hameshe_javan
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌾🌾ترکیبات عالی از انواع ویتامینهای قابل جذب 🌾🌾💥 🌾🌾ارگانیک وبدون افزودنی 👌👌 🌾🌾سرشار از کلسیم پتاسیم 🤩🤩 🌾🌾با حضم آسان 👌👌افزایش اشتها 💥💥 🌾🌾مطابق با هر ذائقه😋😋 💥💥💥🌾🌾🌾زمان مصرف از 6ماهگی تا هر سنی که فرزند شما برایش یک غذای دلپذیر باشد 👌👌👌👌👌 🌾🌾بدون هیچ افزودنی 🙀🙀 🌾🌾نشاط آور با ترکیبات معدنی 👌گیاهی😻 🌾🌾با استفاده از قند گیاهی 👌👌👌 🌾🌾مطابق با استانداردهای جهانی 😻😻 🌾🌾تهیه شده با دستگاهای هموژنیزه 👌👌🙀🙀 🌾🌾بدون هیچ حساسیت ،،،،لذیذ ،،،زود هضم 👌👌👌 🌾🌾قابل استفاده در انواع نان 👌سوپ 👌👌شیرینی های خانگی ،،حلوا ،، 🌾🌾ترکیب عالی همرابا انواع پروتئین 🌾👌چربیهای قابل جذب کودک 👌وشیر غنی شده 👌👌ذرات میوهاو سبزیجات مناسب رشد کودک مشاوره رایگان وثبت سفارش: @Mj_Rz1378 کانال معرفی محصول: @hameshejavan کانال رضایت از محصولات: @Rezayat_hameshe_javan
🌠🌠کلینیک زیــ👰🏻ـبا بانو 🌠🌠
#پارت_شانزده با خوندن اسم شایان روی گوشی تماس رو وصل کردم. _بله شایان؟ +معلوم هست تو کجایی؟ ق
"محمدحسین" _محمدحسین شکیبی... بیا بیرون.. با صدای سربازی که از پشت در اتاقک بازداشت صدام میزد از فکر و خیال دراومدم. بلند شدم و لخ لخ کنان مسیر کوتاه تا در ورودی رو طی کردم. بلاخره روز بازپرسی رسیده بود و باید میرفتم دادگاه. این چند روز به قدری فکر کرده بودم که مغزم درد میکرد. توی راهرو با چشم‌های گریون مادرم و صورت نگران پدرم روبه رو شدم که انتظار من رو می‌کشیدن. اما خبری از خانواده هانا نبود و خداروشکر کردم چون هنوز روی نگاه کردن بهشون رو نداشتم. با دیدنم، هردوشون به طرفم اومدن. مادرم خودشو تو بغلم انداخت و با گریه گفت: _الهی مادر فدات بشه... ببین تو چه دردسری انداختنت از خدا بی خبرا... +مامان جان گریه نکن... چیزی نشده که... نگران من نباش... _چیو چیزی نشده... دیگه چی قرار بوده بشه؟ فقط کم مونده بهت تهمت قتل و آدم ربایی بزنن.... پدرم جلو اومد و مردونه بغلم کرد و گفت: این چه حرفاییه میزنید.. انشالله همه چی درست میشه.... به خدا توکل کنید.. محمد حسین نگران نباش بابا.... سند کارگاه و حجره رو آوردم اگه قبول کردن بذارم که بتونی بیای بیرون... +دستتون درد نکنه آقاجون... انشالله هانا پیدا بشه و احتیاجی به سند هم نباشه.. _اون که البته... دختر معصوم معلوم نیست چه بلایی سرش اومده که پیداش نیست...براش خیلی دعا کردم... خواستم جواب پدرمو بدم که سرباز همراهم با تشر گفت: _کافیه دیگه زودتر راه بیفت... با ورودم به اتاق بازپرسی، که یه اتاق معمولی و بی‌روح بود و بازپرسی که در قسمت بالایی اتاق نشسته بود و کنارش تایپیستی که اظهارات رو تایپ میکرد، روبه‌رو شدم. روی صندلی روبه روی بازپرس نشستم و منتظر شدم. _آقای محمدحسین شکیبی فرزند محمود... درسته؟ +بله.. _اقای شکیبی، از شما به اتهام ترک فعل و غفلت در انجام وظیفه‌تون، که منجر به مفقود شدن یکی از اعضای گروه تحت سرپرستی شما بوده شکایت شده. آیا میپذیرید که در هنگام مفقود شدن خانم هانا معتضدی شما در وظیفه‌ای که بر عهده‌تون بوده غفلت کردید؟ احساس می‌کردم توی اتاق هوا وجود نداره یا مسیر تنفسی من بسته شده بود که با اندک هوایی که درون سینه‌ام بود با صدای ضعیفی لب زدم : بله درسته.... _اینم میدونید که شما تنها مضنون پرونده هستید که در زمان مفقود شدن خانم هانا معتضدی پیش بقیه حضور نداشتید ... با شنیدن این حرف سرم رو بلند کردم تا جوابی بدم اما انگار امروز کلمات هم با من راه نمی‌اومدن و فقط مثل ماهی که از آب بیرون افتاده لبهام باز و بسته شدن.... پارت بعدی ساعت16:00 𝓳𝓸𝓲𝓷↝hameshejavan
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌿🌱 ✅کرم ضد چروک صورت عمیق لارا😍 ✅و کرم ضدچروک دور چشم لارا😍 مخصوص صورت و دور چشم🌿 از نوع کرم کلاژن و لیفتینگ☘ کاملا گیاهی و اورگانیک🌱 رفع چروک های عمیق و سطحی🍀 💓از بین برنده چروک دور چشم 💓لیفتینگ کاملا گیاهی دورچشم رفع خط اخم و لبخند 💛جوان کننده و شاداب کننده قوی🌿 💚دارای ویتامین A, E, kو... حاوی عصاره درخت چای و روغن اسفرزه و... عالی و پرطرفدار😍😍😍😍 هر شب قبل از خواب لایه ای نازک روی محل چروک بمالید فردا صبح بشویید 💯در💯 طبیعی😍 هیچگاە پوست دور چشم را ماساژ ندهید ماساژ فقط به صورت ضربه‌ای دون‌دون با نوک انگشتان دست. مشاوره رایگان وثبت سفارش: @Mj_Rz1378
کرم جوانساز دست لارا در بسته بندی جدید😍😍 💫دارای گواهی ایزو9001 💫و هولوگرام اصالت کالا👌 🔴جوانساز و احیا کننده پوست دست 🔴ضدچروک 🔴 آبرسان عمیق پوست ترکیبات: بره مو،روغن شاه تره،روغن آرگان اصل..... مشاوره تخصصی رایگان وثبت سفارش:👇 @Mj_Rz1378 @hameshejavan
🌠🌠کلینیک زیــ👰🏻ـبا بانو 🌠🌠
#پارت_هفده "محمدحسین" _محمدحسین شکیبی... بیا بیرون.. با صدای سربازی که از پشت در اتاقک بازد
با ته مونده نفسی که برام باقی مونده بود لب زدم : _یعنی چی؟ +یعنی اینکه شما تنها مضنون اصلی این پرونده هستی.. ولی فعلا نمیشه اسمی روش گذاشت چون معلوم نیست چه اتفاقی برای خانم معتضدی افتاده و اینو شما باید بگی... اگه خودت اعتراف کنی جرمت سبک تر میشه... پس نه وقت خودتو تلف کن نه وقت منو ... اصلا نمی‌فهمیدم از چی حرف میزنه... با ناباوری گفتم: +من چرا باید این کارو بکنم اخه... _نمیدونم اینو خودت باید بگی.. +شما بر چه اساسی دارین این افترا رو به من میبندین؟؟! _از اونجایی که در لحظه گم شدن خانم معتضدی همه‌ی اعضای گروه کنار هم حضور داشتن ولی شما غیبت داشتی. اون لحظه کجا بودی؟ +رفته بودم هماهنگی هارو با راننده انجام بدم و برگردم ... _بعدش کجا رفتی؟ +رفتم یه نگاهی به اطراف بندازم. _تنها بودی؟ +بله. _پس هیچ شاهدی نداری؟ لحظه‌ای سکوت کردم تا سوالشو تو ذهنم حلاجی کنم. +نه ندارم.... بازپرس دوباره نگاهی به برگه های کاغذ روی میز انداخت و گفت: _دیگه سوالی ندارم...ختم جلسه رو اعلام میکنم تا قرار بازپرسی بعد....میتونی بری. از روی صندلی بلند شدم و همراه سرباز دوباره به سمت بازداشتگاه راه افتادم. باورم نمی‌شد که این اتفاق‌ها بیفته. اما یه چیزی ته دلم میگفت که هانا زنده‌ست... به خدا توکل کردم و اطمینان داشتم که منو از این مخمصه نجات میده. ──────•◈•────── "رادین" آخرین بشقاب غذا رو روی میز گذاشتم و نشستم. _دستپخت خودمه...خوشمزه نیست ولی قابل خوردن هست.. لبخند محجوبانه‌ای زد و مشغول خوردن شد. هنوزم دودل بودم که این پیشنهاد رو بهش بگم یا نه...میترسیدم با خودش فکر کنه که میخوام ازش سواستفاده کنم... از طرفی نمیخواستم با این شرایط و از دست دادن حافظه‌اش تنهاش بذارم یا دست پلیس بسپارم چون معلوم نبود سر از کجا دربیاره.... بلاخره دل و زدم به دریا و گفتم : ..... 𝓳𝓸𝓲𝓷↝@hameshejavan