eitaa logo
🌠🌠کلینیک زیــ👰🏻ـبا بانو 🌠🌠
82 دنبال‌کننده
2.2هزار عکس
429 ویدیو
9 فایل
💖هوالرزاق🙏 باانتخاب هوشمندانه شما، زیبا شدن سخت نیست😉 بخواهید تا مانند الماس بدرخشید💥💥😍 🌷پوست،مو،تناسب اندام @mj_Rz1378 ارائه انواع محصولات/درمانی/زیبایی/رفع تیرگی/لک/جوش/جوانساز/لیفت/چروک/افتادگی پلک/لاغری/چاقی صورت وبدن/مشکلات زنان
مشاهده در ایتا
دانلود
🌠🌠کلینیک زیــ👰🏻ـبا بانو 🌠🌠
#پارت_چهلودو نمیتونستم روی زمین بخوابم، به تخت دو نفره‌ی رادین نگاهی کردم و پتو رو کنار زدم تا
چندباری پلک زدم تا مطمئن بشم درست میبینم. با تعجب سوالم رو به زبون آوردم: _چرا اینجا خوابیده؟! خواستم آروم سرش رو بلند کنم تا بتونم دستم رو دربیارم که با ترس بلند شد و روی تخت نشست. قیافه بامزه اش با موهای ژولیده و چشم‌های خمار از خواب، خواستنی ترش کرده بود. خواب آلود نگاهی به اطراف کرد و وقتی من رو دید با صدای خش دار لب زد: +تویی رادین؟... و بدون اینکه منتظر جواب من بمونه دوباره چشم‌هاشو بست و روی تخت ولو شد. از حالتش خنده‌ام گرفته بود اما خودم رو کنترل کردم و از روی تخت بلند شدم. نمیدونستم علت اینکه توی اتاق من خوابیده چیه اما معلوم بود که خیلی خسته‌اس، برای همین ترجیح دادم بعد از برگشتن از شرکت ازش علتش رو بپرسم. دوش گرفتم و بعد از خوردن صبحانه مختصر همیشگی که شامل یه لیوان قهوه تلخ و بیسکوئیت بود، راهی شرکت شدم. ماشین رو جلوی در نگه داشتم و سوویچ رو به نگهبان سپردم و با غرور وارد شرکت شدم. سنگینی نگاه خانم هایی که توی شرکت بودن رو روی خودم احساس می‌کردم، از وقتی همه جدایی من و سوگند رو شنیده بودن این نگاه ها بیشتر هم شده بود. برای همین مصمم تر شدم تا توی مهمونی آخر هفته زیبا رو با خودم ببرم تا از توجه های بیش از حدشون راحت باشم. با ورودم به اتاق نشیمن منشی از روی صندلی بلند شد: +سلام جناب مهندس صبحتون بخیر. الان میگم قهوه تونو بیارن. _سلام. صبح شما هم بخیر خانم مهدوی. قهوه نمیخواد. لطف کنید به آقای مشکاتی بگین سریع تر بیاد اتاق من. +چشم. حتما. الان بهشون خبر میدم. چند دقیقه بعد در اتاق باز شد و بعد از دیدن چهره خندون شایان جلوی در با تشر گفتم: _تو هنوز یاد نگرفتی در بزنی بعد بیای تو؟! +توام یاد نگرفتی اول سلام کنی عزیزم؟ _بیا تو انقد حرف نزن. +چشممممم...شما امر کن. شایان روی صندلی راحتی جلوی میز نشست و پاش رو روی پای دیگه‌اش انداخت. _خب چیکار کردی؟ تونستی چیزی بفهمی؟ +نه...خیلی پرس و جو کردم ولی چیزی دستگیرم نشد...هیچ آگهی و گزارشی توی اون شهری که گفتی مبنی بر گمشدن یه دختر جوون توی روزنامه یا هرجای دیگه‌ای پخش نشده. توی دو هفته اخیر فقط یه گزارش گمشده بود اونم برای یه دختربچه ۱۰ ساله بوده. کلافه دستم رو لای موهام بردم و آرنجم رو به میز تکیه دادم. +رادین معلومه داری چه غلطی میکنی؟ نکنه آدم ربایی کردی؟ _مضخرف نگو... +پس این پرس و جوها برای چیه؟ راستی این مهمونت کیه که از وقتی اومده منو باهاش آشنا نکردی؟ 𝓳𝓸𝓲𝓷↝@hameshejavan 🍃همیشه جوان بمانید🌸
🌠🌠کلینیک زیــ👰🏻ـبا بانو 🌠🌠
#پارت_چهلوسه چندباری پلک زدم تا مطمئن بشم درست میبینم. با تعجب سوالم رو به زبون آوردم: _چرا این
+پس این پرس و جوها برای چیه؟ راستی این مهمونت کیه که از وقتی اومده منو باهاش آشنا نکردی؟ _فرصت نشده...حالا آشنا میشید. توی مهمونی آخر هفته شرکت قراره همراهم بیاد، اونجا میبینیش. +اوکی ولی تو کجا دیدیش؟ حوصله نصیحت های شایان رو نداشتم برای همین مجبور شدم فعلا بهش دروغ بگم. کاری که اصلا دوست نداشتم انجام بدم، اونم به کسی که انقدر بهم نزدیکه و مثل برادرمه، اما چاره‌ای نبود. _از آشناهای قدیمیه...پدرو مادرش ایران نیستن، چند روزی اومده ایران تا کاراشو انجام بده. چون اینجا تنها بود و جایی نداشت من ازش خواستم بیاد پیش من. +که اینطور... میدونستم باور نکرده اما همینکه حرفی نمیتونست بزنه برام کافی بود. با صدای ضربه به در اتاق بفرماییدی گفتم که خانم مهدوی با تعدادی پرونده و کاغذ توی دستش وارد اتاق شد. +جناب مهندس اینا رو امضا کنین لطفا. _باشه. بذارین رو میز. شایان از جا بلند شد و رو به من گفت: +رادین جان من دیگه میرم. میبینمت. فعلا. _مراقب خودت باش. خداحافظ پرونده ها رو جلو کشیدم و شروع به بررسی‌شون کردم. اما دائما صورت معصوم و دلنشین زیبا تو ذهنم میومد. فکر اینکه تمام دیشب کنار من خوابیده، نمیذاشت روی کارم تمرکز کنم. سعی کردم همه‌ی این افکارم رو کنار بزنم و روی پرونده ها متمرکز بشم. بالاخره بعد از تموم شدن امضاها و تکمیل پرونده ها و تحویلشون به خانم مهدوی از شرکت خارج شدم. +آقای مهندس زود تشریف میبرید!! با صدای رحیمی، مسئول مالی، به طرفش برگشتم. _بله آقای رحیمی..کاری داشتید؟ +نه فقط تعجب کردم چون همیشه تا دیروقت توی شرکت میموندین و کار میکردین اما دو هفته ای هست که خیلی زود تشریف میبرید. با حرفش به این فکر کردم که چرا تا حالا خودم متوجه نشدم، منی که هرکاری میکردم خونه نرم تا سکوت آزار دهنده ‌اش مثل شلاق توی صورتم نخوره، حالا برای خونه رفتن عجله دارم. لبخند سرسری‌ای زدم و ازش خداحافظی‌ کردم و سوویچ رو از نگهبان تحویل گرفتم. زودتر از همیشه به خونه رسیدم و از آسانسور بیرون اومدم. کلید انداختم و در خونه رو باز کردم. صدایی نمیومد، کنجکاو شدم و خواستم زیبا رو صدا بزنم که با دیدن مادرم، روی مبل سلطنتی توی سالن، صدام توی گلوم خفه شد ... 𝓳𝓸𝓲𝓷↝@hameshejavan 🍃همیشه جوان بمانید🌸
نور باشید برای کسانی که دوست دارید... 🌙 شبتون بخیر @hameshejavan👈💯
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سلام✋ صبح تون بخیر و شادی ☕️❄️ سلام به قلب پاک تون🤍 سلام به  محبت بین تون سلام دوستان خوبم امروزتون پراز مهربانی الهی آبادبشه دنیا و آخرتتون الهی زنده باشید تندرست و لبتون خندون باشه @hameshejavan
تو یک زنی زیبا باش لباس خوب بپوش مواظب هیکل واندامت باش هر سنی داری خوب و زیبا بگرد همیشه بوی عطر بده برای خودت گاهی هدیه ای بخر🎁🛍 وقتی به خودت وروحت احترام میگزاری احساس سربلندی میکنی آنوقت دیگه از تنهایی به دیگران پناه نمیبری یادت باشد «» برای یک زن غوغا میکند💪 با پکهای زیبایی ما اعتماد به نفس را دوباره تجربه کن؛ @hameshejavan
📣 📣❤️ (مناسب برای پوست های روشن و نازک به دلیل جذب بهتر پوست) قطعی ترین روش چاقی صورت ✅ برای چاقی صورت و گونه گذاری دیگر نیازی به تزریق ژل نخواهید داشت❌ بدون عوارض ❌ کرم چاقی صورت ضمن چاقی صورت باعث شفافیت پوست صورت هم‌ میشود 💚اثر دهی با یک دوره الی دو دوره  💚 بیش از 90 درصد رضایت😍 @Mj_Rz1378 @hameshejavan
رضایت مشتری عزیزم از 😍 و روغن آرگان😊 که چروکای دور چشمش درحال محو شدن😍 تیرگی دور چشمش حتی کمتر شده👏👏👏👏 جوانی فقط با محصولات گیاهی لارااا😍😍👏👏👏👏 بدون هزینه های سنگین بوتاکس به زیبایی خودتون برسید😊 @Mj_Rz1378 @hameshejavan
قبل و بعد استفاده 😍😍 و روغن آرگان😊👏👏👏 این یه تبلیغ نیست رضایت خود مشتری از محصولاته😊👏👏👏 لارااا همیشه پر قدرت عمل میکنه💪💪💪💪 @Mj_Rz1378 @hameshejavan
🌠🌠کلینیک زیــ👰🏻ـبا بانو 🌠🌠
#پارت_چهلوچهار +پس این پرس و جوها برای چیه؟ راستی این مهمونت کیه که از وقتی اومده منو باهاش آشن
با دیدن مادرم، روی مبل سلطنتی توی سالن، صدا توی گلوم خفه شد. با اخمی که روی صورتش بود احتمال دادم همه چیز مطابق میل مامان نبوده. هنوز متوجه حضور من نشده بود و با اخم‌های گره خورده و چشم ‌های نافذش به جایی که توی دید من نبود، خیره نگاه میکرد. مسیر نگاهش رو دنبال کردم و جلوتر رفتم تا به زیبا رسیدم که روی مبل روبه روی مامان نشسته بود. از حالت مچاله شده و دست‌های گره خورده‌اش میشد فهمید استرس زیادی رو تحمل میکنه. با سرفه‌ای اعلام حضور کردم و توی دیدشون قرار گرفتم. _سلام مامان جون... شما کجا! اینجا کجا؟! +سلام...هیچ معلومه کجایی؟ تو که به ما سر نمیزنی... گفتم خودم بیام خونت ببینمت که دوستت گفت رفتی شرکت. و نگاه پرسشگرانه ای به زیبا انداخت. _اره شرکت بودم... راستی زیبا رو معرفی نکردم... حتما تا الان آشنا شدین باهم؟ +نه اتفاقا منم چند دقیقه‌ای میشه اومدم. فرصت نشد آشنا بشیم. نفس حبس شده‌ام رو بیرون دادم و لبخندی روی لبم نشوندم. _پس من معرفی کنم...زیبا از دوستای قدیمی منه.. چند روزی اومده ایران و من ازش خواهش کردم این چند وقت رو مهمون من باشه. چشم‌های زیبا که از فرط تعجب دو برابر شده بود رو نادیده گرفتم، خودم هم از دروغ‌هایی که میگفتم متعجب شده بودم اما الان نمیتونستم به واکنش زیبا فکر کنم. _مامان جان چی میل دارید بیارم براتون؟ +عزیزدلم بشین چیزی نمیخورم اومدم روی ماه پسرمو ببینم. زیبا سریع از جا بلند شد و گفت : +من الان میارم. _دخترم زحمت نکش. +خواهش میکنم زحمتی نیست. زیبا ازمون فاصله گرفت و به آشپزخونه رفت. مامان خودش رو بهم نزدیک تر کرد و رو به جلو خم شد و مثل کارآگاه های بازجویی توی چشم‌هام زل زد : +رادین جان نگفته بودی همچین دوست قدیمی داری؟ _خب...نگفته بودم...چون...ایران نبوده اصلا.. +ولی چقد خوب فارسی حرف میزنه! _خببب.... اونجا پدرو مادرش توی خونه فقط فارسی باهاش حرف میزدن. +کدوم کشور بودن؟ _آلمان. +به نظر دختر خوبی میاد. _بله خیلی خانومه. در همین حین زیبا وارد سالن شد و باعث شد مامان حرفش رو قطع کنه و با لبخند به پشتی صندلی تکیه بده .... 𝓳𝓸𝓲𝓷↝@hameshejavan 🍃همیشه جوان بمانید🌸
🌠🌠کلینیک زیــ👰🏻ـبا بانو 🌠🌠
#پارت_چهلوپنج با دیدن مادرم، روی مبل سلطنتی توی سالن، صدا توی گلوم خفه شد. با اخمی که روی صورت
مامان با لبخند به پشتی صندلی تکیه داد و تشکر کرد. نگاهی به زیبا که روی صندلی مینشست انداخت و پرسید : +خب زیبا جان چیکار میکنی؟ مشغول درس و دانشگاهی یا کار میکنی؟ رنگ از صورت زیبا پرید و با لکنت گفت: _مــ..من....خببب....مـن.. و با حالت التماسی بهم نگاه کرد تا از این مخمصه نجاتش بدم. حرفش رو قطع کردم تا مامان بیشتر از این مشکوک نشه: _مامان جان زیبا تو آلمان درسشو تموم کرده، فعلا هم قصد کار کردن نداره. چیزی نگفت، از نگاه مبهمش هم نمیتونستم بفهمم حرفم رو باور کرده یا نه. مامان زن زرنگ و تیزبینی بود و به همین راحتی نمیشد بهش دروغ گفت، مطمئن بودم دیر یا زود دستمون رو میشه و همه چی رو میفهمه. بعد از صرف چایی‌اش از جا بلند شد: +رادین جان من دیگه برم. بیشتر از این مزاحم استراحتت نمیشم عزیزم. _این چه حرفیه مامان. اینجام خونه خودته. شمام تاج سر منی. هرچقدر دلت خواست بمون. اصلا من با دیدن شما خستگیم در رفت بعد حرف از استراحت میزنی... مامان خنده شیرینی کرد که در آغوش گرفتمش و بوسه ای روی سرش گذاشتم. +مراقب خودتون باشید. _چشم...شما هم همینطور. به بابا سلام برسونید. مامان با لبخند خاصی روبه زیبا کرد و گفت: +دخترم حتما یه شب با رادین شام بیاین..منتظرتونیم. _ممنون از محبتتون خانوم فروتن.. +بهم بگو سیما...راحت باش عزیزم _چشم سیما جون تا دم در مامان رو بدرقه کردم که جلوی در مامان با صدای آرومی که زیبا نشنوه گفت: +سوگند میدونه این دختر با تو زندگی میکنه؟ _بله میدونه .... بعدشم مادر من بدونه یا نه چه فرقی داره؟ اون دیگه تو زندگی من نیست ، اتفاقاتی هم که توی زندگیم میفته به اون ربطی نداره. +خیلی خب عزیزم عصبانی نشو، منظوری نداشتم. همینطوری پرسیدم. بعد از بدرقه مامان داخل خونه اومدم و در رو بستم. زیبا با رنگ پریده روی مبل نشسته بود و به لیوان چای روی میز خیره شده بود. از حالتش نگران شدم و پرسیدم: _زیبا خوبی؟ چیزی شده؟ اونقدر توی فکر بود که صدام رو نشنید. دوباره صداش زدم: _زیبااا...حالت خوبه؟ ترسیده از جا پرید و سرش رو بلند کرد و با چشمای اشکی بهم خیره شد..... 𝓳𝓸𝓲𝓷↝@hameshejavan 🍃همیشه جوان بمانید🌸