eitaa logo
🌠🌠کلینیک زیــ👰🏻ـبا بانو 🌠🌠
82 دنبال‌کننده
2.2هزار عکس
429 ویدیو
9 فایل
💖هوالرزاق🙏 باانتخاب هوشمندانه شما، زیبا شدن سخت نیست😉 بخواهید تا مانند الماس بدرخشید💥💥😍 🌷پوست،مو،تناسب اندام @mj_Rz1378 ارائه انواع محصولات/درمانی/زیبایی/رفع تیرگی/لک/جوش/جوانساز/لیفت/چروک/افتادگی پلک/لاغری/چاقی صورت وبدن/مشکلات زنان
مشاهده در ایتا
دانلود
قبل وبعد استفاده از ... عاااالیه 🤩👏👏🌷🎊 @Mj_Rz1378 @hameshejavan
🌠🌠کلینیک زیــ👰🏻ـبا بانو 🌠🌠
#پارت_چهلونه "هانا" دلم میخواست سر هر چیز الکی بزنم زیر گریه. بهونه گیر شده بودم و حتی علت
فورا چشم هاش رو باز کرد و نشست. برای لحظه ای دلخوریش ازم رو فراموش کرد و با نگرانی پرسید: +چی شده؟ جاییت درد میکنه؟ خجالت دخترونه‌ام اجازه نداد راستش رو بگم: _سرم درد میکنه.. با انقباض و درد عضلات شکمم دوباره به جلو خم شدم. رادین نگاه عمیقی بهم انداخت و گفت: +باشه الان برات میارم. _ممنون بعد از چند دقیقه گشتن بین داروها قرص مسکن رو بهم داد و با لحن سردی که نشون از ناراحتیش میداد گفت: +من میرم بیرون... اگه چیزی خواستی زنگ بزن. بغض کرده به رفتنش نگاه کردم تا وقتی در رو بست. از اینکه بدون پرسیدنِ حالم تنهام گذاشت و رفت دنبال خوشگذرونی خودش، دلم شکست و دوباره اشک‌هام جاری شد. از رفتار بدی که باهاش کردم پشیمون بودم، دلم نمی‌خواست از دستم دلخور باشه. اما وقتی یاد این میفتادم که امشب تو این وضعیت تنهام گذاشته و مطمئن بودم رفته پی خوشگذرونیش یا شاید هم مهمونی، از دستش عصبانی میشدم و حق رو به خودم میدادم. به این فکر کردم شاید سوگند هم توی همون مهمونی، باشه...اصلا شاید باهم رفته باشن... از فکر کردن بهش هر لحظه عصبانی تر میشدم. نیم ساعتی گذشته بود که ترجیح دادم بخوابم تا اینکه تو این شرایط اعصابم خرد بشه. کلافه صورتم رو توی بالش فرو بردم و چشم هام رو بستم. با شنیدن صدای چرخش کلید توی قفل در گوش‌هام رو تیز کردم. با جهشی بلند شدم و سر جام نشستم. _نکنه دزد اومده؟! _خنگ دزد مگه کلید داره؟ _اخه رادین که رفته بود...پس این کیه؟ قبل از اینکه فکر دیگه‌ای به ذهنم بیاد، چند ضربه به در اتاق و پشتش صدای رادین بلند شد: +بیداری؟ با تعجب جواب دادم: _بله...بیدارم.. +میتونم بیام تو؟ _اره بیا.. سرش رو داخل آورد و گفت: +برات یه سری وسایل خریدم. فکر کردم لازم داشته باشی... همون‌طور که پشت در ایستاده بود، یه نایلون مشکی رنگ و یک بسته قرص رو داخل اتاق گذاشت و گفت: +قرص آهنه..حتما هرشب یدونه‌اشو بخور. بعد هم بدون حرف دیگه ای در رو بست و رفت و من رو توی بهت و تعجب گذاشت. داخل پاکت رو نگاه کردم، همون بود که حدس میزدم. نمیدونستم از اینکه رادین تنهام نذاشته و اینا رو برام خریده و انقدر به فکرمه و بهم توجه میکنه خوش‌حال بشم یا خجالت زده... بخاطر این همه فکرهای بدی که درباره‌اش کردم عذاب وجدان گرفتم و خودم رو سرزنش کردم که انقد زود قضاوت کردم.... @hameshejavan 🍃همیشه جوان بمانید🌸
🌠🌠کلینیک زیــ👰🏻ـبا بانو 🌠🌠
#پارت_پنجاه فورا چشم هاش رو باز کرد و نشست. برای لحظه ای دلخوریش ازم رو فراموش کرد و با نگرانی پ
یک هفته دیگه رو هم پشت سر گذاشتم و بالاخره روز مهمونی که رادین گفته بود، رسید. استرس داشتم و نمیدونستم چطور باید رفتار کنم. از اینکه برای رادین دردسر درست کنم می‌ترسیدم و نمیدونستم قراره چی پیش بیاد. قرار بود بعد از اومدن رادین، برای خرید لباس مهمونی بریم. گوشی زنگ خورد و اسم رادین روی صفحه نقش بست. _بله؟ +دم در منتظرتم...بیا پایین. _الان اومدم... در ماشین رو باز کردم و نشستم. +خببب کجا بریم که سرکار عِلیه خوششون بیاد؟ ریز خندیدم و گفتم: _نمیدونم...هرجا شما بگی.. +پس غرغر و شکایت نداریما... چشم هامو گرد کردم: _من کِی غرغر کردم؟! +خلاصه من گفته باشم...به هرحال پیشگیری بهتر از درمان است. _خیلی دیوونه ای... یک ساعت بعد تو یه بوتیکِ شیکِ لباس زنونه در حال پرو کوهِ لباس هایی بودم که فروشنده بهم داده بود. حدود ده تا لباس رو پرو کرده بودم و نیم ساعتی توی اتاق بودم. بالاخره آخرین لباسی که پوشیدم چشمم رو گرفت. یه لباس آبی رنگ پولک دار که یه طرف بدون آستین بود و طرف دیگه با آستین بلند و قدش بالای زانوم بود. محو تماشای زیبایی لباس شده بودم و توی آینه خودم رو برانداز میکردم. ضربه ای به در اتاق زده شد و پشت بندش صدای رادین اومد: +هنوز تموم نشده؟ با ذوق در اتاق رو باز کردم تا لباس رو به رادین نشون بدم: _این چطوره؟ چرخی زدم و دوباره به رادین چشم دوختم تا نظرش رو بدونم. با قیافه‌ی درهم نگاهی به لباس انداخت و گفت: +لباس دیگه ای به جز این نبود؟ حالم گرفته شد و با لب و لوچه آویزون پرسیدم: _مگه این چشه؟ خوب نیست؟ +نه اتفاقا زیادی خوبه...عوضش کن. با حسادتی که سعی میکرد پنهانش کنه گفت: وقت ندارم کشته مرده هاتو جمع کنم. _ولی من از همین خوشم اومده... نفس عمیقی کشید و گفت: +باشه حداقل یکی دیگه هم بردار...معلوم نیست بتونی اینو بپوشی... _یعنی چی که معلوم نیست بتونم بپوشم؟! با شیطنت ابرویی بالا انداخت و جوابی نداد، بعد هم در رو بست و من رو با کلی سوال تنها گذاشت.... 𝓳𝓸𝓲𝓷↝@hameshejavan 🍃همیشه جوان بمانید🌸
•🎉🐑• . عید است غبار سر راه تو توان شد قربانیِ قربانِ نگاه تو توان شد عیدتوووووون مبارک😍🎊 @hameshejavan
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🎁🎁🎁🎁🎁🎁 سلام دوستان عزیز! به مناسبت » محصولات تخفیف 10درصدی همراه با ارسال رایگان دارد 🎊💐🎊💐🎊💐🎊💐🎊💐 جااااااانمونید💃 محصولات معدود است 👌🏻 اولویت با واریزیهاست🤩 @Mj_Rz1378 @hameshejavan
🌠🌠کلینیک زیــ👰🏻ـبا بانو 🌠🌠
#پارت_پنجاهویک یک هفته دیگه رو هم پشت سر گذاشتم و بالاخره روز مهمونی که رادین گفته بود، رسید.
_یعنی چی که معلوم نیست بتونم بپوشم؟! با شیطنت ابرویی بالا انداخت و بی توجه به سوالم در رو بست. لباسم رو عوض کردم و بیرون اومدم. رادین یکی از لباس هایی که پرو کرده بودم و پوشیده تر بود رو انتخاب کرد و روی میز گذاشت و روبه فروشنده گفت: +لطفا این یکیم حساب کنید. با تعجب نگاهش کردم: _ولی قرار نبود اینو بخریم! +من که گفتم یکی دیگه‌ام بردار...گوش نکردی خودم مجبور شدم برات انتخاب کنم. با حرص نفسم رو فوت کردم ، از اونجایی که توی مغازه نمیتونستم حرفی بزنم سکوت کردم و منتظر شدم تا لباس هارو حساب کنه‌. بعد از خرید کفش و کیف سِت با لباس ها، راهی خونه شدیم. تا به خونه برسیم حرصم از حرف رادین فروکش کرد و چون به نظرم اومد که به شوخی گفت، ترجیح دادم اهمیتی به حرفش ندم و چیزی نگم. هوا کم کم تاریک میشد که شروع کردم به آماده شدن. آرایش سبک و ملایمی کردم که همون هم کلی تغییرم داد. موهام رو با اتو مو صاف کردم و دورم ریختم. لباسی که خریده بودم رو با ذوق پوشیدم و توی آینه به خودم نگاه کردم. از استایلم راضی بودم و تقریبا کار تموم شده بود فقط کفش هام مونده بود. شال حریر آبی آسمونی رو روی سرم انداختم و از اتاق بیرون رفتم. رادین روی مبل پا روی پا انداخته بود و سرش توی گوشی بود. با صدای پاشنه کفشم سرش رو بلند کرد و چند ثانیه‌ای خیره نگاهم کرد. _من آماده‌ام بریم... نگاهش رو ازم برداشت و از جا بلند شد و توی یک قدمیم ایستاد. با نگاهی موشکافانه لباسم رو از بالا تا پایین برانداز کرد و یکدفعه مثل برق گرفته ها گفت: +ایناها پیداش کردم.. با تعجب پرسیدم: چیو پیدا کردی؟! با حالت سرزنش کننده ای گفت: +اینطوری میخواستی بیای مهمونی؟ واقعا که..از تو بعید بود...این نخ چیه از لباست آویزونه؟! _کوووو؟ من چرا ندیدم؟! کجاست؟ +ایناها دیگه... و چرخی زد و پشت سرم ایستاد. +پشت لباسه خودت نمیتونی ببینی...صبرکن الان قیچی میارم درستش میکنم. با استرس گفتم: _واای راست میگی؟ خیلی بده که... توروخدا زودتر درستش کن...خوب شد گفتی ممنون. +خواهش میکنم... وظیفه ما هم همینه دیگه. و چشمکی زد و قیچی رو آورد. چند ثانیه‌ای درگیر پیدا کردن دوباره ی نخ اضافه لباس بود که بالاخره پیدا شد. _وای رادین زود باش...مگه جراحی قلب باز انجام میدی؟! یه نخ پاره کردن انقد طول نمیکشه... +عههه ببین حواسمو پرت نکن...این پولکاش اجازه نمیده ببینم. از یک جا ایستادن خسته شدم، کمی جا به جا شدم تا پاهام از خشکی دربیاد که یکهو صدای داد رادین بلند شد... +ای بابا گفتم تکون نخور....بیا لباس پاره شد.. جیغ زدم: _چجوریییی لباس پاره شد رادییین؟!! تو که فقط میخواستی یه نخ پاره کنی... حالا من چطوری بیام مهمونی؟؟ +فکر کنم باید اون یکی لباس رو بپوشی... نگاهی به قیافه‌ی ظاهرا مظلومانه ای که به خودش گرفته بود انداختم و با حرص گفتم: _حیف که وقت نداریم بعدا حسابتو میرسم... ناچارا لباسی که رادین انتخاب کرده بود رو پوشیدم و راه افتادیم.... 𝓳𝓸𝓲𝓷↝@hameshejavan 🍃همیشه جوان بمانید🌸
در اين شب زيبـا براتون دعـا میکنم شبـی سـراسـر ..... آرامش داشته باشید و هرآنچه از خوبی هایی کـه آرزو داریـد را خـــــدا برای فردای شما آماده کنه شبتون پر از مـهـر خـــــــدا شـب بخیر💫💖 @hameshejavan
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ 💚 صُبحے کھ دلم ، در پـےِ دیدار تو باشد ؛ آن صُبح ، دلآرام‌ترین صُبح جَهان اَست..؛🌱!' ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اَُِلَُِلَُِهَُِمَُِ َُِعَُِجَُِلَُِ َُِلَُِوَُِلَُِیَُِکَُِ َُِاَُِلَُِفَُِرَُِجَُ ──┅═ঊঈ🌹ঊঈ═┅── @hameshejavan 🌺 🌺 🌺 🌺
پودر سفید کننده دندان،لارا😍 سفیدی دندان را با پودر دندان لارا تجربه کنید👍💪 پودر( جرم گیر ) سفید کننده دندان ترکیبی از صدف دریایی و عدس الملک اثر دهی همان بار اول تضمینی قطعی و دایمی👌 کاملا گیاهی (اورگانیک)🌱☘ 50gr عالی و با بهترین کیفیت💪 @Mj_Rz1378 @hameshejavan