هدایت شده از 🌠🌠کلینیک زیــ👰🏻ـبا بانو 🌠🌠
تو یک زنی
زیبا باش
لباس خوب بپوش
مواظب هیکل واندامت باش
هر سنی داری خوب و زیبا بگرد
همیشه بوی عطر بده
برای خودت گاهی هدیه ای بخر🎁🛍
وقتی به خودت وروحت احترام میگزاری
احساس سربلندی میکنی
آنوقت دیگه از تنهایی به دیگران پناه نمیبری
یادت باشد «#عزت_نفس» برای یک زن غوغا میکند💪
با پکهای زیبایی ما اعتماد به نفس را دوباره تجربه کن؛
#پکهای_چاقی
#پکهای_لاغری
#تناسب_اندام
#زیبایی_چهره
#حجم_دهنده_سینه
#حجم_دهنده_باسن
@hameshejavan
هدایت شده از 🌠🌠کلینیک زیــ👰🏻ـبا بانو 🌠🌠
#پک_صورت_آدلین_لارا
💕🎉شامل 60عدد قرص پروتئین و کرم مکمل👌👌
✔️ترکیبی عالی از پروتئین.👌
✔️کلاژن ساز فعال گیاهی 👌👌
✔️حجم دهنده قوی 👌👌
✔️باز سازی کننده سطح کلاژن 👌👌
💖💥💖یک فرمول برای رسیدن به حجم دلخواه 💖💥💖
💖💥💖تقویت حالت الاستیکی پوست 💖💥💖
💖💥💖درخشش پوست متناسب یکسان 💖💥💖
💯🎉💯🎉💯🎉💯🎉فقط صورت
✔️✔️بالا بودن سطح جذب
✔️✔️بدون حساسیت
✔️✔️قابل استفاده برای انواع پوست
✔️✔️رفع چروکهای مقاوم
💥💥صورت پر، زیبا و دلخواه خود را با ما تجربه کنید ....👌👌👌👌
مشاوره تخصصی رایگان وثبت سفارش: 👇👇
@Mj_Rz1378
عضویت در کانال👇
@hameshejavan
🌠🌠کلینیک زیــ👰🏻ـبا بانو 🌠🌠
#پارت_پنجاهوچهار با لحن عصبی رادین، هردو به طرفش برگشتیم. نگاهم با استرس بینشون میچرخید. سام
*#پارت_پنجاهوشش*
به جای قبلیمون برگشتیم و بدون توجه به نگاههای متفاوت مهمونها که روی هردومون بود با میوه و شیرینی روی میز از خودمون پذیرایی کردیم.
شایان از ترسِ عصبانیت ِ رادین، غیب شده بود و نمیتونستم ببینمش.
دوباره آرامش برقرار شده بود و مهمونی عادی از سر گرفته شد ، طوری که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده.
درست زمانی که فکر میکردم همه چی به خوبی و خوشی تموم شده و میتونم از مهمونی لذت برم ، سامی اومد و طرف دیگه ی سالن دقیقا روبروی ما جا خوش کرد و با لبخند حرص درآری بهمون خیره شد.
از گوشه چشم با استرس به رادین نگاه کردم.
رگهای شقیقهاش برجسته شده بود و رنگ صورتش به کبودی میزد.
دستهای مشت شدهاش رو روی میز کوبید و از لای دندونهای بهم فشرده اش با عصبانیت گفت:
+من این مرتیکه رو میکشمش....
با التماس لب زدم:
_رادین ازت خواهش میکنم کاری نکن پشیمون بشی..این بیچاره ها چه گناهی کردن که بخاطر ما مهمونیشون خراب بشه؟!
نفس عمیقی کشید و چشم های به خون نشستهاش رو بهم دوخت.
+راست میگی...با کشتنش تازه راحت میشه، باید یجوری حالشو بگیرم که تا عمر داره فراموش نکنه و بسوزه...
یکدفعه از جا بلند شد و طوری که همه بشنون رو به مهمونها با صدای بلند گفت:
+از همگی عذرمیخوام..اگه میشه چند دقیقهای وقتتون رو به من بدین..
پچ زدم:
_رادین چیکار میخوای بکنی؟
بدون توجه به سوالم دوباره رو به جمع کرد:
+چند وقتی بود منتظر این لحظه بودم ، اما خواستم امشب که همه دور هم هستیم شادیم رو با شما دوستان عزیزم هم سهیم بشم.
بهت زده به حرفاش گوش میکردم و منتظر بودم ببینم چی میخواد بگه که یکهو دستم رو گرفت و از جا بلند کرد و وسط سالن کشوند.
با تعجب به کارهاش نگاهش میکردم و حرفی نمیتونستم بزنم.
نگاه سنگین همهی افراد توی سالن به ما دوخته شده بود.
با استرس و سوالی بهش نگاه میکردم.
با لبخند مهمونهارو که دورمون رو گرفته بودن از نظر گذروند و روبه روم ایستاد.
توی مردمک چشم هام زل زد و گفت:
+زیبای من، با من ازدواج میکنی؟
با چشمهای گرد شده از تعجب، به رادین نگاه کردم.
شوکه شده لب زدم:
_چی؟؟!
#ادامه_دارد
𝓳𝓸𝓲𝓷↝👇
@hameshejavan
🌠🌠کلینیک زیــ👰🏻ـبا بانو 🌠🌠
*#پارت_پنجاهوشش* به جای قبلیمون برگشتیم و بدون توجه به نگاههای متفاوت مهمونها که روی هردومون
#پارت_پنجاهوهفت
توی مردمک چشم هام زل زد و گفت:
+زیبای من، با من ازدواج میکنی؟
با چشمهای گرد شده از تعجب، به رادین چشم دوختم.
شوکه شده لب زدم:
_چی؟؟! اصلا معلوم هست چی میگی؟؟
سرش رو نزدیک آورد و کنار گوشم زمزمه کرد:
+هییس...فقط بگو بله...به بقیه اش کاری نداشته باش.
_یعنی چی آخه....
خنده مصنوعی کرد و با لبخند گل و گشادی از لای دندوناش گفت:
+نترس نمیخوایم ازدواج کنیم فقط میخوام یه حالی از این بچه پررو بگیرم...
چشمم به سامی که گوشه سالن ایستاده بود افتاد. با اخمهای گره خورده و نگاه ریزبینش حرکات ما رو زیر نظر داشت.
تازه متوجه شدم علت این کار رادین چی بوده... برای اینکه بیشتر حالش گرفته بشه با رادین همراه شدم. کم کم داشت از این بازی خوشم میومد و حسابی توی نقشی که رادین بهم داده بود فرو رفتم.
با صدای بلند بله رو گفتم که صدای دست زدن و سوت و جیغ مهمونا بلند شد.
به این فکر کردم که اگه بفهمن همهی اینا دروغ بوده چه حسی بهشون دست میده.
عذاب وجدان بدی از اینکه دروغ میگفتم توی وجودم رخنه کرد.
با چشم به رادین اشاره کردم که بشینیم.
رادین با ظاهر خوشحال از اینکه جواب بله رو از من گرفته اما دروغی، جواب تبریک بقیه رو میداد.
به جایی که سامی ایستاده بود نگاه کردم اما ندیدمش. حدس زدم رفته باشه.
خوشحال شدم از اینکه اگرچه دروغ بود اما با این کار حداقل از شر یه مزاحم راحت شدیم.
رادین هم مثل من چشم چرخوند تا واکنش سامی رو ببینه اما وقتی متوجه شد مهمونی رو ترک کرده نگاهی معنی دار بهم انداخت که انگار میگفت: «دیدی گفتم..»
و لبخند رضایت آمیزش تا آخر شب از روی لبش نرفت.
چند ساعتی موندیم و با دوست و همکارهای رادین معاشرت کردیم.
اکثرا خونگرم و صمیمی بودن به جز چند نفر که حس حسادت و خودبزرگ بینی زیادشون اجازه نمیداد با کسی معاشرت کنن.
آخر شب با خستگی از میزبان خداحافظی کردیم و به خونه برگشتیم....
#ادامه_دارد
𝓳𝓸𝓲𝓷 @hameshejavan
🍃همیشه جوان بمانید🌸
@mer30tvصحرایی که دنبال شتر میگشت (1).mp3
زمان:
حجم:
3.8M
#قصه_کودکانه
هر شب
یه قصه خوب و شیرین
برای کودک دلبند شما🥰
@hameshejavan