گفتی اگر توهین به من
مشکل مردم را حل خواهد کرد
پس بسیار به من توهین کنید
وقتی همهشان سرگرم بازیهای سیاسی
و پولپاشیهای رسانهای بودند
عبایت را روی دست انداختی
و روستا به روستا با کفشهای گلی
به مردمانی سر زدی که حتی
بخشدار را از نزدیک ندیده بودند؛
هرروز. هرهفته. بیوقفه.
خوشحالی که دوید توی چشمهایشان،
گفتی من کسی نیستم. مرا آقا فرستاده.
فقط از او متشکر باشید.
ناگهان در یک عصرگاه اردیبهشتی
همه خستگیهایت را روی کولت گذاشتی
و میان جنگلهای مهآلود ارتفاعات ورزقان،
آرام محو شدی