سلام اعضای محترم🤚
حالتون چطوره؟؟
انشاالله کههمیشه تنتون سالم و دلتون شاد🌹
حمید ابراهیمیان اردکانی
🌸 مسابقه بزرگ «یک تجربه، یک نامه برای آینده فرزندم» 🔺️مادر عزیز... شاید همان تجربهای که روزی برای
مسابقه بزرگ
یک تجربه، یک نامه برای آینده فرزندم
به اتمام رسید...
🙏ممنون از عزیزانی که در این مسابقه شرکت کردند.
واقعا تجربیات بسیار خوبی ارائه دادن👌👌
بین افراد شرکتکننده طبق داوری صورت گرفته و رعایت شرایط شرکت در مسابقه ۱۰ مورد برتر رو انتخاب کردیم و به مرحله نهایی دست یافتن...🌹🌹
در این قسمت نفرات برتر دیگه توسط تعداد رای شما اعضای محترم مشخص میشه..
🙏 من خواهشی که دارم حتما این ۱۰ تجربه ارسالی رو با دقت بخونید و خیلی به نظرم کاربردی هست و این عزیزان اثراتش رو در زندگیشون به چشم دیدن
و در پایین هر متن ارسالی، قسمت نظرسنجی روی متن کلیک کنید و با زدن ایموجی ❤️ نظرتون رو ثبت کنید
عنوان تجربه: وقتی دخترم از من پرسید "خدا کجاست؟"
دخترم یک روز از مدرسه اومد خونه و بیمقدمه پرسید: "مامان، معلّمم گفت خدا همه جا هست. یعنی توی دستشویی هم هست؟" اولش خندم گرفت، ولی بعد دیدم یه سؤال جدی داره میپرسه. راستش من خودم هم جوابش رو نمیدونستم چطور بدم که هم قانع بشه، هم اشتباه نفهمه.
گفتم: "بیا با هم بریم تو حیاط." رفتم بیرون، به آسمون نگاه کردم و گفتم: "این نسیم خنک که به صورتت میخوره رو میبینی؟ گفت نه مامان. گفتم خدا مثل نسیمه. نمیبینیش، ولی حسش میکنی. هر جا که باشی کنارته، میدونه چه حسی داری." لبخندی زد و رفت بازی کنه.
چند روز بعد، داشتم نماز میخوندم. دیدم اومد کنارم، ولی مثل همیشه شروع نکرد به تقلید. فقط نشست و نگاه کرد. نمازم که تموم شد، پرسید: "مامان، وقتی نماز میخونی، باهاش حرف میزنی؟" گفتم: "آره، توی دلم باهاش حرف میزنم." پرسید: "چی میگی بهش؟" گفتم: "ازش میخوام که تو رو سالم و خوشحال نگه داره." سکوت کرد و رفت.
چند روز بعد، یه اتفاق کوچیک برامون افتاد. گلدون مورد علاقهاش رو شکست. خیلی ناراحت شد و گریه کرد. اومد پیشم و گفت: "مامان، از خدا بخواه گلدونم درست بشه." این جمله برام خیلی مهم بود. یعنی خدا برایش یک وجود واقعی شده بود که میشد باهاش حرف زد و ازش کمک خواست.
نشستم و گفتم: "دخترم، خدا گلدون رو درست نمیکنه، ولی میتونه بهت آرامش بده که ناراحت نباشی. حالا بریم یه گلدون جدید بخریم." با هم رفتیم و یه گلدون جدید خریدیم. اون روز، موقع نماز، خودش گفت: "میخوام به خدا بگم ممنون که یه گلدون جدید بهم داد."
از اون روز به بعد، توی دنیای بچگی خودش هر مشکلی داشت، اول میاومد به من میگفت "برام دعا کن"، بعد خودش میرفت و چند دقیقه با خداش حرف میزد. نماز خوندنش هنوز کامل نیست، گاهی فقط حمد میخونه و میره، ولی ارتباطش با خدا برایم خیلی باارزشاست. الان که کلاس سومی است، خودش یادش میافتد که وقت نماز است، ولی هیچ وقت بهش نگفتم "باید بخونی". فقط میگم "اگه دوست داری بیا با هم بخونیم". گاهی میآید، گاهی نه. اصلاً بهش سخت نمیگیرم.
بزرگترین درسی که گرفتم این بود که بچهها مخصوصا بچه های این نسل خدا را با اجبار یاد نمیگیرند، با تجربه یاد میگیرند. وقتی خودشان در سختیها به خدا پناه میبرند، این ایمان ماندگار میشود، نه وقتی که ما بهشان بگوییم باید نماز بخوانی.
نامهای برای دخترم
دختر نازم، همان روز که پرسیدی خدا کجاست، من ماندم که چه جوابی بدهم. اما تو خودت به من یاد دادی که خدا در همین لحظههای ساده زندگی است؛ در نگاه معصومانهات، در گلدون شکستهات، در آرامشی که بعد از گریه پیدا کردی. عزیزم، هیچوقت نگذار کسی به تو بگوید خدا فقط در مسجد است یا فقط برای آدمهای خاصی است. خدا همان نسیمی است که موهایت را نوازش میدهد، همان نوری که صبحها از پنجره میتابد، همان صدای آرامی که وقتی دلت گرفته، به تو میگوید نترس. میخواهم بدانی که خدا تو را همینطور که هستی دوست دارد، با همه سؤالهای بیجوابت، با همه لحظاتی که شک داری. او مادر مهربانتر از من است که هیچوقت از فرزندش دلگیر نمیشود. پس همیشه با خدایت راحت باش، از ته دلت با او حرف بزن، حتی اگر کلماتت نامرتب باشند. فقط یک آرزو دارم؛ اینکه دل تو همیشه با خدا گرم باشد و خدا همیشه با تو. همین برای من کافی است.
┈••✾•••🍀◇🥀◇🍀•••✾••┈┈
کانال حمید ابراهیمیان
مجری مسابقات فرهنگی و کاروانهای زیارتی
| @hamidebrahimian
💬 ارسال نظر
روایت تجربه
پسرم علی، ۶ ساله، در برابر نماز مقاومت میکرد. تذکرهای مکرر من نه تنها اثر نداشت، بلکه او را دلزده میکرد. تا اینکه به یاد حدیثی از پیامبر (ص) افتادم که میفرمایند: «أَدِّبُوا أَوْلادَكُمْ عَلى ثَلاثِ خِصالٍ... قِراءَةِ الْقُرْآنِ» (۱)؛ یعنی فرزندان را بر تلاوت قرآن و دوستی اهل بیت تربیت کنید. تصمیم گرفتم نماز را با بازی و عشق پیوند بزنم.
به علی گفتم: «نماز، یک مسابقه دوستی با امام زمان (عج) است؛ هر کس اول وقت نماز بخواند، یک سلام به آقا فرستاده و برنده میشود!» یک جدول هفتگی کشیدیم و برای هر نماز، یک برچسب رنگی به او میدادم. روایتی از امام صادق (ع) برایش تعریف کردم که: «مَنْ صَلّى الصَّلَواتِ الْمَفْرُوضَةَ فَكَأَنَّما صَلّى عِنْدَ قَبْرِ رَسُولِ اللَّهِ (ص)» (۲)؛ یعنی هر کس نماز واجب بخواند، انگار کنار قبر پیامبر نماز خوانده است. این جمله آنقدر برایش جذاب بود که با اشتیاق، شروع به خواندن نماز کرد.
نتیجه شگفتانگیز بود؛ ظرف یک ماه، نماز برایش به یک عادت شیرین تبدیل شد. حالا خودش وقت اذان به من یادآوری میکند. این تجربه به من آموخت که اجبار، نتیجه معکوس دارد؛ اما وقتی عبادت را با محبت و درک کودکانه همراه کنیم، در دلش ماندگار میشود.
نامهای به فرزندم
پسر عزیزم، علی جان!
روزی که این نامه را میخوانی، شاید من در کنارت نباشم، اما بدان که آرزوی همیشگیام این است که نماز، نور چشمانت باشد. نگران ثروت و جاه تو نیستم؛ نگرانم مبادا یک روز، ارتباطت با خدا را فراموش کنی. امیدوارم همیشه در مسیر حق باشی، به دیگران محبت کنی و مردی مؤمن و پاکدامن از آب درآیی. تو افتخار منی و دعای شبانهام این است که در این دنیای شلوغ، گم نشوی.
ف. ح از اهواز
┈••✾•••🍀◇🥀◇🍀•••✾••┈┈
کانال حمید ابراهیمیان
مجری مسابقات فرهنگی و کاروانهای زیارتی
| @hamidebrahimian
💬 ارسال نظر
سلام
تجربه من درباره تأثیر انس با قرآن و اهلبیت(ع) در دوران بارداری بر تربیت فرزندم
از همان روزی که فهمیدم خداوند امانت کوچکی را در وجودم قرار داده است، تصمیم گرفتم بیش از هر چیز، دلم را آرام نگه دارم. همیشه شنیده بودم که مادر، اولین معلم فرزند است؛ حتی پیش از آنکه کودک چشم به دنیا باز کند. برای همین سعی کردم دوران بارداریام را با یاد خدا و اهلبیت(ع) سپری کنم.
هر شب پیش از خواب، با وضو چند صفحه قرآن میخواندم. بیشتر شبها سوره محمد(ص) را با نیت اینکه فرزندم عاشق پیامبر(ص) و اهلبیت(ع) باشد، گوش میدادم. گاهی هم سوره مؤمنون را با آرامش تلاوت میکردم و از خدا میخواستم ایمان را در قلب فرزندم ریشهدار کند. از بزرگترها شنیده بودم که خواندن سوره یوسف و دمیدن آن بر یک سیب و خوردن آن، به لطف خدا میتواند در زیبایی اخلاق و روح فرزند اثر داشته باشد. نمیدانم این آثار چگونه رقم میخورد، اما با نیت خالص و توکل بر خدا انجامش میدادم.
در تمام دوران بارداری، ذکر صلوات، استغفار و «یا علی» همدم لحظههایم بود. هر وقت دلشورهای داشتم، قرآن را باز میکردم و آرام میشدم. باور داشتم کودکی که در وجودم رشد میکند، از آرامش یا اضطراب من بیتأثیر نیست.
امروز که پسرم سه ساله شده، هر بار که با شوق به مسجد میرود، یا در روضه با علاقه کنارمان مینشیند و خودش برای فرستادن صلوات پیشقدم میشود، خدا را شکر میکنم. نمیتوانم با قطعیت بگویم همه این علاقهها فقط نتیجه کارهای دوران بارداری من است؛ تربیت بعد از تولد، محیط خانواده و لطف خدا هم نقش بزرگی داشتهاند. اما یقین دارم آن روزهایی که با قرآن، دعا و یاد اهلبیت(ع) سپری شد، بیاثر نبوده است.
تجربه من این بود که تربیت فرزند، از آغوش مادر بعد از تولد آغاز نمیشود؛ از دل مادر، از نیتهای پاک او و از روزهایی شروع میشود که هنوز فرزندش را در آغوش نگرفته است. اگر مادری از من بپرسد در دوران بارداری چه کاری انجام دهد، میگویم بیش از هر چیز با خدا مأنوس باشد، قرآن بخواند، اهلبیت(ع) را واسطه قرار دهد و آرامش خانه را حفظ کند؛ زیرا اولین هدیهای که یک مادر به فرزندش میدهد، آرامش و ایمان خودش است.
نامهای به فرزندم
پسر عزیزم، شایان...
از روزی که خدا تو را به من سپرد، هر دعایی که کردم، اول نام تو در آن بود. آرزویم همیشه این بوده که پیش از موفق بودن، انسان خوبی باشی؛ دلی مهربان داشته باشی، حق کسی را ضایع نکنی و محبت اهلبیت(ع) را تا آخر عمر در قلبت حفظ کنی.
اگر روزی در زندگی بر سر دوراهیها قرار گرفتی، قرآن را رها نکن و دستت را از دامان امیرالمؤمنین علی(ع) کوتاه نکن. مطمئن باش هر جا یاد خدا باشد، راه درست هم پیدا میشود.
بدان که مادرت شاید همیشه کنار تو نباشد، اما دعایش تا همیشه همراه توست. بزرگترین آرزوی من این است که روز قیامت، در سایه محبت اهلبیت(ع)، دوباره یکدیگر را پیدا کنیم.
با همه عشق دنیا...
مامان زهرا
┈••✾•••🍀◇🥀◇🍀•••✾••┈┈
کانال حمید ابراهیمیان
مجری مسابقات فرهنگی و کاروانهای زیارتی
| @hamidebrahimian
💬 ارسال نظر
سلام
یک تجربه که من دارم در مورد تربیت فرزند
پسرم یک بار یک کار اشتباهی انجام داد تا یک هفته غذای مورد علاقه اش که خورشت بامیه بود رو درست نکردم
هر وقت ازم میپرسید چرا غذای مورد علاقه ام را درست نمیکنی بهش میگفتم برو فکرکن ببین چیکار کردی که من دیگه غذا رو برات درست نکردم بعد از یک هفته از من عذرخواهی کرد و دیگه کارش رو تکرار نکرد
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
سلام به پسر عزیزم
مادری هستم که هزاران فکر و خیال و ترس از آینده در ذهنم برای آینده شما در ذهنم هست
یک موقع های آنقدر شب تا صبح فکر میکنم که اصلا نمیفهمم چطور و کی صبح شد
خیلی استرس دارم دوست دارم در آینده فرزندان موفقی باشید و حرمت بزرگ ترها را نگه دارید هوای من را داشته باشید اما هوای پدرتان را بیشتر داشته باشید پدرها خیلی مظلوم هستند همه مشکلات را درون خودشون میریزند ....پسرم من همیشه توکلم به خدا هست و برای عاقبت به خیری شما دعا میکنم من هر دفعه که میروم پیش شهدا ازشون میخواهم که کمکت کنند و همیشه هوات رو داشته باشند
اما میدانم تو پسر خوبی هستی و حواست هست چون پدر خوبی داری خودت هم ماشاالله خوب هستی پسری که نماز میخواند و مسجد میرود خدا هم هواشو دارد
ف . م .ش
┈••✾•••🍀◇🥀◇🍀•••✾••┈┈
کانال حمید ابراهیمیان
مجری مسابقات فرهنگی و کاروانهای زیارتی
| @hamidebrahimian
💬 ارسال نظر
سلام و عرض ادب و احترام
تجربه من در رابطه با یاد دادن (معذرت خواهی کردن ) به پسرهفت ساله ام است
چندمدل مسیری را امتحان کردم تا در یکی ازاین راه ها موفق شدم و اون معذرت خواهی کردن به روش عملی بود،باهمسرم ازقبل هماهنگ میشدیم و سربحث های مختلف جلوی پسرم باصدای بلند از همدیگر معذرت خواهی میکردیم یکی نمونه اش این بود که همسرم با پسرم شروع به صحبت میکردند و من می پریدم وسط صحبتشون و بعد با صدای بلندمعذرت خواهی میکردم،اینطوری پسرم عملی دید و این روش بود که معذرت خواهی کردن رایادگرفت
یه نکته جالبی هم که داشت این اموزش جدا ازتربیت صحنه نمایش بازی و سرگرم کننده ای هم برای ماوالدین داشت و پشت اینگونه رفتار ، خنده ها و خاطره هایی برایمان جای گذاشت.
(نامه)
پسر عزیزم من به عنوان مادرت خیلی خوشحالم که خداوندلطف کرده و تورابه من عطاکرده وامیدوارم که خودش
هدایتم ،کمکم و راهنماییم کند که تو را به بهترین نحو تربیت کنم و همیشه مادری شایسته باشم ، مادری که هیچ وقت منتی بر سرت نداشته باشد، انشاالله مادری باشم که صحیح زندگی کردن و لذت بردن از زندگی را بهت آموزش بدهم نه فقط زنده بودن را ، انشاالله همیشه دوست و حامی ات باشم😊
و در آخر خدایا کمکم کن مادری باشم لایق نام مادری 🤲
م . ح . ا
┈••✾•••🍀◇🥀◇🍀•••✾••┈┈
کانال حمید ابراهیمیان
مجری مسابقات فرهنگی و کاروانهای زیارتی
| @hamidebrahimian
💬 ارسال نظر
سلام
تجربه من در خصوص تشویق فرزندم به حجاب این بود که دخترم زمانی که ۸سال داشت دوست نداشت روسری سر کند و بسیار گرمایی بود و روسری پوشیدن برایش بسیار عذاب آور بور ید زمانیکه به مسجد میرفتیم مقنعه مپپوشید و وقتی بر میگشتیم انگار که از زندان آزاد شده باشد روسری را روی مبل پرت میکرد روزی یکی از دوستانم به خانه ما آمد دختری داشت تقریبا هم سن و سال دخترم .آنها با هم همبازی و دوست شدند و طولی نکشید به. دیدن هر روز هم عادت کردند بعضی روزها ان دختر که حنانه نام داشت به خانه مان. می آمد و بعضی روزها هم دخترم زهرا به خانه شان میرفت کم کم رفتار او در دخترم تاثیر گذاشت حنانه مقنعه و چادر زیبایی سرمیکرد آنها با هم به کلاس قرآن میرفتند مربی قرآن درباره آیات و تفسیر آن آموزش میداد حنانه با حجابش باعث شد دختران در این مسیر قرار گیرد و قرآن بیاموزد و روزی زهرا از من خواست تا برایش چادر و مقنعه شبیه حنانه بخرم من هم برایش سفارش دادم و او خیلی خوشش امد با حجاب شد و زمانیکه سال بعد جشن تکلیف برایش گرفتند او نماز خواندن را هم شروع کرد.
نامه ای به دخترم
دختر عزیز تر از جانم چادر هدیه ای ارزشمند است که یادگار و میراث حضرت زهراست تو با پوشیدن آن زیباتر و ارزشمند تر میشوی همانطور که مروارید در صدف ارزش دارد و بدون صدف همه به آن به راحتی دست مییابند و بی ارزش میشود
قدر حجاب را بدان و به آن افتخار کن که تنها یه قواره پارچه نیست آن نماد شرف و عفت اوست تا چشم نااهلان زمان به دامان پاکت نیفتد و به تو طمع نکنند.
آ . ث
┈••✾•••🍀◇🥀◇🍀•••✾••┈┈
کانال حمید ابراهیمیان
مجری مسابقات فرهنگی و کاروانهای زیارتی
| @hamidebrahimian
💬 ارسال نظر