𝓗𝓪𝓶𝓲𝓶
🦋🦋🦋🦋🦋 🦋🦋🦋🦋 🦋🦋🦋 🦋🦋 🦋 #پارت_۵۳ _میگه از ظهر دارم فکر میکنم راستش هنوز هنگم یک لحظه خندم گرفت. تودلم
🦋🦋🦋🦋🦋
🦋🦋🦋🦋
🦋🦋🦋
🦋🦋
🦋
#پارت_۵۴
امروز شنبه بود و به خاطر آلودگی هوا مدارس تعطیل.
همونطور که داشتم با اتوی مو، موهامو صاف میکردم با لپ تاب با ماهرخ هم چت میکردم.
میگه حامی و رفیقش با یک استودیو هماهنگ کردن که اونجا تنظیم آهنگ رو انجام بدن.
اولین آهنگی هم که تنظیم کردن(یکیو دارمه)
انقد ذوق داشت که خندم گرفته بود.
_تورو خدااا گوش کن ماهرخ گوش کن...
خوشم میاد یکم اذیتش کنم
_اوههه ۳ دقیییقه استتت کی حوصله داره؟
_ عسل سه دقیقه است دیگه اذیت نکن. کدوم آهنگی آخه کمتر از سه دقیقه شنیدی؟؟
تو اولین کسی هستی که خامش رو گوش کرده سه ی عصر هم منتشر میشه میخوام قبل اون تو گوش کنی.🥺
خندیدم
_تو میخوای یا داداشت؟😂
_کدوممون بخوایم موثر تره؟😂😁
_معلومه تو😆🤪
_باشه من میخوام.ولی خیلی بدجنسی.انقد داداشمو اذیت نکن😒☹️
_مگه من چیکار کردم؟😂
_کوفت نخند.هرچی میپرسم میگی نمیدونم پس برا چی عکس پروفتو با الگوی صفحه زمینه حامیم گرفتی؟
نفس عمیقی کشیدم.
فعلا که احساس خاصی ندارم اما ترس دارم،از عاشق شدن...
عشق یعنی جدا کردن قلبت از خودت و برای همیشه دادنش به یک نفر دیگه...
واگه اون آدم مطمئن نباشه یا آدم اشتباهی باشه چی؟ترمیم بدن آسونه اما روح چی؟
وقتی به محبت حامی فکر میکنم درون خودم حس شیرینی به جریان میفته اما فکر نمیکنم به عمق عشق باشه.
آدمی هم نیستم که از درونم خیلی با کسی حرف بزنم، پس ماهرخ حق داره اینو غرور یا بدجنسی برداشت کنه.
بازم نوشتم
_نمیدونم...
حالا تو براچی کاور آهنگ داداشتو گذاشتی پروفایل 🤣
مثل ندید بدیدا میخوای بگی داداشت خواننده است؟
_هم این، هم میخوام حالا که نمیایم دنبالت همش قیافه اش جلو چشمت باشه فراموشش نکنی😌
ندید بدیدم خودتی☺️😂
_انقد که تو حرفشو میرنی بخوامم نمیتونم. بعدم گیرم من فراموشش نکنم،وقتی بابام ازش حرفی نمیزنه منکه روم نمیشه برم چیزی بگم؟
_ببین عسل،بشین با خودت فک کن اول تکلیفتو با خودت معلوم کن،اگه جوابت مثبته یا حداقل پنجا پنجاهی میتونی یک کاری کنی بابات یادش بیفته.
یا راجع بهش باهات حرف بزنه.🙄
لبمو گاز گرفتم.نمیدونم چی بگم...
یک دقیقه هیچی تایپ نکردم که نوشت
_عسلللل یه فکری
حامیم به بابات گفته که من میخوام اهنگ بخونم.
برو آهنگشو بلند تو خونه پخش کن بگو داداش دوستمه😂بعد بابات اگه عکس العملی نشون داد بیا بهم بگو😃😃
پیشنهاد خیلی خوبی بود.خوب بود عملی میکردم حداقلش اینه که نظربابارو راجع به حامی میفهمم و حامی هم از این سردرگرمی درمیاد و تکلیف خودشو میفهمه.
برا همین نوشتم
_باشه فکرامو بکنم میگم بهت.
یهویی صدای صاعقه اومد و بعد بارون شروع شد.
چون کنار پنجره بودم دیدم بابام اومد تو حیاط ،احتمالا میخواد مثل همیشه زیر سایه بون بشینه.
نوشتم
_من برم ماهرخ جان خدافظت😘
_خدافظت 😊
𝓗𝓪𝓶𝓲𝓶
🦋🦋🦋🦋🦋 🦋🦋🦋🦋 🦋🦋🦋 🦋🦋 🦋 #پارت_۵۴ امروز شنبه بود و به خاطر آلودگی هوا مدارس تعطیل. همونطور که داشتم با
🦋🦋🦋🦋🦋
🦋🦋🦋🦋
🦋🦋🦋
🦋🦋
🦋
#پارت_۵۵
هودی سفیدمو پوشیدم.
موهامو که حالا تا یکم بالای زانوم بود رو باز گذاشتم و اسکارف سفیدمو هم سرم کردم تا گوشام یخ نکنه.
آروم پله هارو رفتم پایین نشستم کنار صندلی بابا.
صدای برخورد قطرات بارون به درختا و حرکت آروم شاخه ها توی باد انقدر دلنشینه که روحمو جلا میده.
دستامو کردم تو جیبم و چشاموبستم.
_چقد این تیپ بهت میاد خانوم خوشگل؟موهات چقدر خوش فرم شده😌
با حرف بابا چشامو باز کردم.لبخندزدم
_ممنونم...
خندیدم
_چه پاییز قشنگیه.هوا خیلییی دونفرست.
بابا ابرو داد بالا
_اگه دونفره است که خب خودت بهم گفتی میخوای یک نفره باشیو نمدونم حوصله ازدواج نداریو زندگی مشترک واژه سنگینیه؟
نفس عمیقی کشیدم چشامو بستم.همونطور که چشام بسته بود گفتم
_نمیدونم...اونجا از امیرخیلی ناراحت شده بودم.
_اما همه که مثل هم نیستن!؟
چشامو باز کردم
_مگه کس دیگه ای غیر اونم درباره من با شما حرف زده؟؟
چشاشو ریز کرد دست کشید به ریش پروفسوریش و گفت
_اوووم نه...
ناامید پوکر شدم
_نه؟
_نوچ
گیج شده بودم ازین رفتار بابا.یعنی نمیخواد حتی از حامی حرف بزنه؟یا دلیل دیگه ای داره؟
گوشیم رو برداشتم رفتم تو پذیرایی.
مامان ماسک گذاشته بود روی صورتش و بابا از حیاط اومده بود داخل و مشغول گوشیش بود.
رفتم تو آشپزخونه. زدم رو دستور پختی که مدتهاست ذخیره اش کردم:طرز تهیه ی براونی شکلاتی.
یکی یکی مواد رو چیدم رو اپن.
رفتم پیوی ماهرخ و آهنگ حامی رو پخش کردم یکم باصدای بلند
_یکیو دارم کنارم که حالم...
شروع کردم درست کردن.
پور کاکائو رو توی آرد الک کردم.
یک ظرف جدا گذاشتم و باز همه مواد رو تو اون الک کردم.
آهنگ تموم شد.دستم آردی شده بود اما با انگشت کوچیکم زدم رو حالت تکرار .
مامان همونطور که سرش رو به تاج مبل تکیه داده بود یکم بلند پرسید
_عسل چیکار میکنی؟
_دارم براونی درست میکنم.
بابا گفت
_شکلاتی؟
سرموبردم بیرون
_آرههه
تخم مرغا رو توی یک ظرف جدا شکستم همزن رو روشن کردم مواد رو کم کم قاطیش میکردم و اما آهنگ رو قطع نکردم.
وسط هم زدن یه صدایی از مامان شنیدم که نفهمیدم چیه.
قطع که کردم گفت
_وای خدا وقتی همزن رو روشن میکنن آهنگو قطع میکنن .چندتا صدا باهم؟ مثلا دارم ریلکس میکنما عسل خانوم؟