به نام خدا❤️🩹
پارت 12~🤍🙃
بی رحم🥀
حامی
حدود ۲ ماه از اون قضیه میگذره......از حانا هیچ خبری نیست و یه جورایی انگار واقعا رفته و دیگه برنمیگرده اما من باور نمیکردم همه میگفتن که باور کن اما من باور نمیکردم حانای من نرفته یه اتفاقی افتاده بود نکنه کار محمد بود نه نه اتفاقی برای جانا نیوفتاده توی همین حال بودم که فرید زنگ زد
مکالمه بینشون
فرید:الو سلام
حامی:سلام داداش خوبی
فرید:چه خوبی خواهرم نیس من خوب باشم
حامی:داداش من باور نمیکنم حانا نرفته
فرید:باید باور کنی اون رفته دیگه نیست
حامی:ولی من بدون اون نمیتونم
فرید:باید بتونی......
ادامه دارد🙃🤍
کپی❌
به نام خدا❤️🩹
پارت۱۳~🤍🙃
بی رحم🥀
حامی.
بعد از اون حرف فرید قبول کردم اره اون رفته اون رفته و دیگه برنمیگرده من باید عادت کنم
یه سال بعد
حامی
من دیگه به رفتن حانا عادت کرده بودم صبح که بیدار شدم یه چیزی خوردم و رفتم یه کافه بارون زیادی میومد هرکی ۱ ثانیه توی خیابون وایمیسته خیس میشد ولی من چترم آورده بودم رفتم توی کافه و نشستم سرم پایین توی گوشیم بود که یه دفعه یه صدای زن اومد که بلند بلند اومد تو و کمکم کنین کنین که بعدش بخش شد روی زمین.......بلند شدم تا ببینم کیه.......صورتش رو اینوری کردم و دیدم..........
ادامه دارد🤍🙃
بی رحم🥀
به نام خدا❤️🩹
پارت ۱۴~🤍🙃
بی رحم🥀
حامی
و دیدم.......اون حانا بود!.
لباسای تنش.........صورتش.......همه چی نشون میداد که اون حالش خوب نبود سریع بلندش کردم و بردمش بیمارستان
دکتر:حالشون خوبه مشکلی ندارن فقط فشارشون افتاده
حامی:واقعا خوبه خیلی ممنون
دکتر:خواهش میکنم هر وقت سرمشون تموم شد میتونین ببرینشون
حامی:خیلی ممنون
حامی
دل تو دلم نبود بدونم چرا رفته رفتم تو اتاق نگاهش اونور بود
حامی:اهمم حانا
حانا:بله
حامی:میتونم بشینم
حانا:اره
حامی:تو چرا رفتی چرا منو تنها گذاشتی(با اعصبانیت)
حانا:من نذاشتم....
حامی:تورو خدا بگو چی شده چرا رفتی
حانا:بعد شب عروسی من به پیامی دیدم که از شماره ناشناس بود نوشته بود مواظب خودت باش ولی اهمیت ندادم ساعت ۴ صبح بود که حس کردم به اتفاقی داره میوفته چشامو باز کردم و دیدم یکی بالا سرم وایساده و داره یه آمپولی تو دستم میزنه همون لحظه گفتم جی کار میکنی که بیهوش شدم وقتی به هوش اومدم توی یه کارخونه ی متروکه بودم که هیچکس نبود فقط اون به نفر تا ماسک روی صورتش رو برداشت دیدم اون محمد بود بعد کلی اصرار رسیدم به امروز منو تا امروز اونجا نگه داشت و نذاشت که برم امروز صبح که دیدم خوابیده خودمو با صندلی کشیدم سمتش و یه چاقو تو جیبش بود اون رو برداشتم و دست و پاهام و باز کردم و فرار کردم برای همین گفتم کمک من خیلی میترسم اگه دوباره بیاد چی.....
ادامه دارد🤍🙃
کپی❌
به نام خدا❤️🩹
پارت۱۵~🤍🙃
بی رحم🥀.
حامی:اینا رو راست گفتی دیگه
حانا:تو باور نمیکنی!
حامی:مگه میشه باور کرد ۱ ساله نیستی!
حانا:فکرش رو میکردم بهتره من از اینجا برم
حامی:بهتره که بری.
حانا:تو الان واقعا جدی حامی؟💔
حامی:فک میکنی جدی نیستم!حانا تو ۱ ساله نمیگه من زندم مردم اصلا به فکر من نبودی
حانا:من به فکرت بودم من به خاطر تو خطر کردم و امروز خودمو نجات دادم اگه بیدار میشد چی اگه بیدار میشد......من دیگه اینجا نبودم جایی منو میدی به اسم مراسم خاکسپاری!
حامی:تو به خاطر خودت خودتو نجات دادی
حانا:به خاطر خودم!من اونجا همش به فکر تو بودم
حامی:(چیزی نگفتم و رفتم بیرون)
حانا
چرا اینجوری شد من دارم حقیقت رو میگم چرا باور نمیکنه وایسا من میتونم یه چیزی بهش نشون بدم وقتی پرستار اومد گفتم میشه به حامی بگین بیاد رفت و گفت
پرستار:بیمار میخوان شما رو ببینن
حامی:باشه
حامی:چیه
حانا:بیا
حامی:چته
حانا:(آستین لباسم رو بالا زدم)این کبودی ها رو میبینی!اینا کار هایی که محمد سرم اورد الانم باور نمیکنی!
حامی:این چیه چرا گذاشتی!
حانا:بهم گفت یا با من ازدواج میکنی یا هروز همین کار رو میکنم منم گفتم ازدواج نمیکنم.به خاطر تو
حامی
بعد اینکه دستش رو دیدم همه چی بهم ثابت شد حانا داشت راست میگفت حتما جای آمپولی که گفت بهم زد هم بود دیگه همه چی روشن بود. سرم حانا تموم شد ما هم رفتیم خونه حانا یه چیزی درست کرد خوردیم و خوابیدیم صبح که بیدار شدم........
ادامه دارد🙃🤍
کپی:❌
هدایت شده از ߊܣߊࡋܢߺ࡙ ࡅܢߺ߭ܢߺ࡙ߊܢߺ࡙ ܟߺߊܩܢߺ࡙ܩ
♡به نام خالق ایران♡
+چرا ناراحتی
_میخوام چنل بزنم ولی نمیتونم بنرش رو طراحی کنم.تو میتونی برام طراحی کنی
+من نه ولی یه چنل سراغ دارم که بهشون سفارش میدی برات بنر میزنه
_واقعا میشه لینکش رو بدی
+چرا که نه الان برات میفرستم
┏━━━━━°❀•°:🎀 - 🎀:°•❀°━━━━━┓
اگه تو هم میترسی چنل بزنی بخواطر ساخت بنرش از الان نترس چون میتونی تو این چنل به انتخاب خودت بدی برات بنر بزنن پس زودتر عضو شو
لینک چنل:https://eitaa.com/ahalei1392
┗━━━━━°❀•°:🎀 - 🎀:°•❀°━━━━━┛