هدایت شده از 𝑅𝑖𝑝💙❤
به نام خدا❤️🩹
پارت ۳~🤍🙃
بی رحم🥀
حانا
رفتم تو خونه که دیدم یه چی برای شام ندارم رفتم سوار ماشین شدم بارون زیادی میومد منم چشام جایی رو نمیدید که یهدفعه همه چی سیاه شد و هیچی ندیدم............
حامی
رفتم بیرون کمی قدم بزنم دیدم یه ماشینی تصادف کرده رفتم جلو تر دیدم حانا بود سریع بردمش بیمارستان حالش خیلی بد بود حدود ۳ هفته ای میگذره که هنوز تو کما بستریه منم به فرید هیچی نگفتم گفتم شاید حالش بد شه و اینا امید وارم به هوش بیاد که.......
پرستا:همراهان خانم حانا
حامی:منم
پرستار:چشاشون رو باز کردن خدا روشکر
حامی:خداروشکر میتونم ببینمش
پرستار:اره فقط بهش فشار نیارین
حامی:باشه ممنون
حامی
رفتم تو چشاش باز بود
حامی:حانا خوبی؟
حانا:اوهوم
حامی:من به فرید نگفتم
حانا:باشه
حامی:چیزی شده؟
حانا:(زدم زیر گریه)نه😭😭
حامی:حانا ببین تو مثل خواهر منی بگو چی شده
حانا:ندااااا(با بغض)😭
حامی:ندا چش شده
حانا:اون.......رفت😭😭😭😭
حامی:چی کجا کی برای چی
حانا:اون شب برا این تصادف کردم که برام یه پیام ازش اومد نوشته بود من میرم برای همیشه😭😭😭😭
ادامه دارد🤍🙃
کپی❌