eitaa logo
𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑺𝒖𝒌𝒐𝒕 𝑬𝒋𝒃𝒂𝒓𝒊༅
392 دنبال‌کننده
446 عکس
29 ویدیو
2 فایل
سکوت اجباری🕯. سکوت کرد،نه برای خودش،برای کسی که عاشقش بود!✨️ لب هامون رو دوختن به سکوت..اما نگاهمون پر از صدا بود:) <داستانی از جنس عشق،درد، و راز هایی که نباید فاش بشن> *کاملا خیالی* | 📝𝟬𝟵𝟭 | "عضو جمعیت نویسندگان📖" | Pv: @pv_zeynabe
مشاهده در ایتا
دانلود
از کی فن حامی ای؟ . از تیر پارسال یه جورایی یه سال دیگه
تولدت کیه؟ . اوههه آبان🦦✨
پارت نمیدیییی🥺🥺 . ناشناس کویر لوت کویر اوت انقدررر کویر نیست به خدا🤷🏻‍♀
اخرین امتحانت کیه کی کلاسات تموم میشه . آخرین امتحان شنبه اس سه شنبه تموم میشه ولی شنبه یه امتحان داریم.
𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑺𝒖𝒌𝒐𝒕 𝑬𝒋𝒃𝒂𝒓𝒊༅
𝗣𝗮𝗿𝘁:14 𝗙𝗮𝘀𝗹:1 آﻭﺍ🩰 استینم رو کشیدم پایین اعصابم داغون بود فقط داشتم پوست لب..م رو با دندونم
𝗣𝗮𝗿𝘁:15 𝗙𝗮𝘀𝗹:1 چند ساعت بعد:) آﻭﺍ🩰 چشامو اروم اروم باز کردم بالاسرم یکی وایساده بود کمی توجه کردم‌‌.... چی!!!! مگه میشه این...این حامی همون که توی خوابم بود! یعنی چی! حامی:خانوم مرادی حالتون خوبه آوا:من اینجا چی کار دارم،شما کی هستین حامی:سرگرد حامی صالحی هستم،شما چرا وقتی اون علامت رو دیدید اونجوری بیهوش شدید؟ آوا:بگم قول میدید باور کنین؟ حامی:اره خواهش میکنم بگین این پرونده برای ما خیلی مهمه! آوا:(کل ماجرا رو تعریف کردم) حامی:خانوم مرادی این برگه رو بگیرین(یه برگه که روش یه شماره بود بهش داد) آوا:این چیه؟ حامی:شماره یه دکتر روانه خیلی خوبه من میشناسمش حالتون خوبه مطمئنین؟ آوا:واقعا که!عادیه باور نمیکنین ولی یه روزی اثباتش میکنم! حامی:خانوم وقت ما رو نگیرین بفرمایید بیرون.. آﻭﺍ🩰 رفتم بیرون باورم نمیشد خدایا این چه بازیه همه چی... الان همه چی. ربط داره به اون لحظه که من جانا رو نجات دادم موضوع اینه A کیه دیگه!!!! اروم باش آوا اروم! باید برم به یکی بگم محیا....اره محیا و دلارام بهشون زنگ زدم و یه کافه قرار گذاشتیم 𝗧𝗼 𝗕𝗲 𝗖𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱
پارت موخوام . دادم حالا نظر؟💁🏻‍♀
عه عه میگه برو بیمارستان روان 😂 . وااایی🤣🤣🤣🤣
بیچاره آوا که هیچ کس حرفشو باور نمیکنه 😭🤣🥺 . کم کم باور میکنن😃
𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑺𝒖𝒌𝒐𝒕 𝑬𝒋𝒃𝒂𝒓𝒊༅
𝗣𝗮𝗿𝘁:15 𝗙𝗮𝘀𝗹:1 چند ساعت بعد:) آﻭﺍ🩰 چشامو اروم اروم باز کردم بالاسرم یکی وایساده بود کمی توج
𝗣𝗮𝗿𝘁:16 𝗙𝗮𝘀𝗹:1 دلـارامـ🎀 آوا زنگ زد گفت بیاید یه کافه آدرسشو هم فرستاد یه چی پوشیدم و سریع رفتم سمت کافه مـحـیـا🎈 داشتم غذا درست میکردم که آوا زنگ زد و یه ادرس کافه رو گفت منم یه لباس عادی پوشیدم و سوار ماشین شدم و. رفتم ‌کافه آﻭﺍ🩰 رسیدم کافه منتظر دلارام و محیا بودم که چشم خورد به چند تا میز اونور تر خودش بود! حامی‌.... نمیدونم چرا از اول.. از اول که دیدمش یه برق عجیبی توی چشم بود.. نمیدونم این حس چیه.. عشق یا.... یا چی!؟ من چم شده.. محو صورتش شده بودم.. اون خندش.. صداش. واییی آوا چت شده.. انقدر محو چهره اش شده بودم.. که اصلا حواسم به هیچی نبود... با صدای دلارام به خودم اومدم.. دلارام:هوی!آوا کجایی! آوا:ها...چی چیزه اینجام اومدین؟ محیا:سه ساعته داریم صدات میزنیم🗿 آوا:ببخشید حواسم نبود بشینین دلارام:خب بگو اون موضوع مهم رو آوا:(تعریف کردن کل ماجره) دلارام:آوا مطمئنی؟اون فقط یه خواب بوده آوا:(استینم رو بالا زدم و علامت رو نشون دادم)اگه خواب بود این علامت روی دست من بعد از خواب بود! محیا:وای!این....یعنی چی! آوا:یعنی یه کسی به اسم A داره با ما بازی میکنه اما کیه! دلارام:یا خدا... 𝗧𝗼 𝗕𝗲 𝗖𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱