eitaa logo
نفوررر𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑺𝒖𝒌𝒐𝒕 𝑬𝒋𝒃𝒂𝒓𝒊༅
387 دنبال‌کننده
446 عکس
29 ویدیو
2 فایل
سکوت اجباری🕯. سکوت کرد،نه برای خودش،برای کسی که عاشقش بود!✨️ لب هامون رو دوختن به سکوت..اما نگاهمون پر از صدا بود:) <داستانی از جنس عشق،درد، و راز هایی که نباید فاش بشن> *کاملا خیالی* | 📝𝟬𝟵𝟭 | "عضو جمعیت نویسندگان📖" | Pv: @pv_zeynabe
مشاهده در ایتا
دانلود
وقتی میبینین صب بخیر نگفته چرا فور میدین؟؟؟؟؟؟؟؟ واقعا برام سواله🗿
*دارم یه کرم جدید میریزم.🦦
هر روز که به شب می‌رسد˖ֶָ֢ ׅ ֹ ៸៸ׅ یعنی تمام دغدغه‌ها را به دستِ مهتاب بسپار˖ֶָ֢ ׅ ֹ ៸៸ׅ آرام بگیر تا فردا، برایِ همان˖ֶָ֢ ׅ ֹ ៸៸ׅ «ادامه‌ دادن» و «دوست داشتن»ها، دوباره متولد شوی˖ֶָ֢ ׅ ֹ ៸៸ׅ شبتون بخیر🌚🤍˖ֶָ֢ ׅ ֹ ៸៸ׅ
خورشید که بالا می‌آید˖ֶָ֢ ׅ ֹ ៸៸ׅ یعنی هنوز فرصت برای خوب بودن؛˖ֶָ֢ ׅ ֹ ៸៸ׅ دوست داشتن و ادامه دادن هست!˖ֶָ֢ ׅ ֹ ៸៸ׅ صبحتون بخیر🌝🤍˖ֶָ֢ ׅ ֹ ៸
نفوررر𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑺𝒖𝒌𝒐𝒕 𝑬𝒋𝒃𝒂𝒓𝒊༅
𝗣𝗮𝗿𝘁:34 𝗙𝗮𝘀𝗹:1 امـیـر🤍 سریع از در پشتی رفتم بیرون.. ماسک هم گذاشتم.. خیلی تند میدویدم....
𝗣𝗮𝗿𝘁:35 𝗙𝗮𝘀𝗹:1 حامی:خوبی قربونت برم؟... اوا:من...منو از اینجا ببر خواهش میکنم.. حامی:بیا بریم قربونت برم.... حـامـیـ🖇 اوا رو توی بغ.لم گرفتم و رفتم بیرون. گذاشتمش توی ماشین.. و خودم جلو نشستم.. رفتم سمت بیمارستان به خاطر زخم های روی بدنش... وقتی رسیدیم با پرستار رفت توی اتاق منم بیرون منتظر بودم.. نمیدونم چجوری توی چند روز انقدر بهش وابسته شدم.. البته از همون روز اول.. از اون روز اول که دیدمش.. چشاش یه برق خاصی داشت.. انگار هیچی مثل چشاش برام ارامش بخش نبود.. سرمو اوردم بالا و بعد از چند ثانیه اومد بیرون... حامی:خوبی؟ اوا:اره حامی:بریم حـامـیـ🖇 هم ازش ناراحت بودم هم نمیتونستم باهاش بد حرف بزنم.. توی ماشین سکوت حکم فرما بود.. که اوا اون سکوت رو شکست.. اوا:حامی... حامی:جانم؟ اوا:ببخشید.. حامی:برای چی؟ اوا:ببخشید که اونجوری پشت تلفن گفتم اون من و با جون تو تحدید کرد حامی:فک میکنی اگه نمیفهمیدم داره تحدیدت میکنه پیدات میکردم؟ اوا:نه.. حامی:خب دیگه.راستی...اون کی بود بگو اوا:ماسک داشت ندیدم.. حـامـیـ🖇 با اینکه میدونستم دیده یارو ماشین رو کنار زدم و برگشتم سمتش و زل زدم تو چشاش.... 𝗧𝗼 𝗕𝗲 𝗖𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱