eitaa logo
•𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯•
412 دنبال‌کننده
395 عکس
26 ویدیو
0 فایل
داستان یک شب..💙. داستان یک شبی که سر آغاز یک داستان طولانی‌ست🌀. شما فقط اینجا یه رمان رو نمیخونین! داستان یک زندگی را تجربه میکنین🌚. با ما همراه باشید!🌬. Start:1404/11/22 📝𝟬𝟵𝟭 | "عضو جمعیت نویسندگان📖" | Me؟ @Pv_Zeynabe
مشاهده در ایتا
دانلود
•𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯•
𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯💙. 𝗣𝗮𝗿𝘁☁️:4 𝗙𝗮𝘀𝗹🌀:1 𝗘𝗹𝗲𝗻𝗶💙. این حرف رو زد..منم لباسم رو در اوردم گذاشتم تو کمد و
𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯💙. 𝗣𝗮𝗿𝘁☁️:5 𝗙𝗮𝘀𝗹🌀:1 𝗘𝗹𝗲𝗻𝗶💙. نمیدونم چرا وقتی هر بار میدیدمش قلبم اروم نمی‌گرفت..همیشه تند تند میتپید از همون اول که سینی قهوه افتاد روی لباس...یه لحظه چشم تو چشم شدیم..چشاش مث دریا بود...همونقدر صاف...مث مروارید می‌درخشید..مثل ماه..یعنی اصلا هر چی بگم کمه..توی فکر بودم و داشتم با خودم حرف میزنم که خدافظ کرد و رفت..منم خدافظی کردم ولی نمیخواستم برم میخواستم همینجا بمونم..من چم شده؟لع.نتی...این چه حسیه..یکی از پشت اومد و یه کت روی شونه هام انداخت..نگاهش کردم..آراد بود..از کنار بغ.لم کرد... آراد:چت شده دوباره تو؟ النی:شما ظهر هر چی از دهنت در اومد به من نگفتی؟😑 آراد:ببخشید قشنگم..عصبی بودم..یه پروژه اونجوری که باید پیش نمیره..منم به خاطر اون عصبی بودم..ببخشید باشه؟🙂 النی:نمیبخشم😒 آراد:دلت میاد؟🥺 النی:هوففففف،آرادددد آراد:جانم؟ النی:حس میکنم عاشق شدم..عشقی که ممکن نیست... آراد:تا حالا ندیدم بگی عاشق شدی..چشام که برق میزنه..حالا اون طرف کیه؟ النی:یه کسی که...یه کسی که مث ماهه و من خورشیدم..انگار هیچ وقت نتونم بهش برسم...یا اون من و دوست نداره...این از همه چی مهم تره... 𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱🌀.
النبیی بانووو>>😭✨
جانا خوشگلمون>>🤍
「نورامون🌚🤍」
•𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯•
𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯💙. 𝗣𝗮𝗿𝘁☁️:5 𝗙𝗮𝘀𝗹🌀:1 𝗘𝗹𝗲𝗻𝗶💙. نمیدونم چرا وقتی هر بار میدیدمش قلبم اروم نمی‌گرفت..هم
𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯💙. 𝗣𝗮𝗿𝘁☁️:7 𝗙𝗮𝘀𝗹🌀:1 𝗘𝗹𝗲𝗻𝗶💙. اون شب تا صبح داشتیم میگشتیم که خسته و کوفته رسیدیم خونه و خوابمون برد... 𝗡𝘂𝗿𝗮💦. هر جقدر زنگ میزدم به النی گوشیش خاموش بود خیلی نگران شده بود یعنی چی شده.... 𝗘𝗹𝗲𝗻𝗶💙. ظهر شده بود..چشامو اروم اروم باز کردم...هوفففف چرا من تا الان باید خواب باشم..بلند شدم و گوشیمو برداشتم...اه شارژش تموم شده بود...گوشیمو زدم تو شارژ و رفتم گوشی آراد رو برداشتم و شماره نورا رو گرفتم... نورا:الو بفرمایید... النی:منم النی.. نورا:النی تو با خودت نمیگی من سکته کردم🗿 النی:ببخشید گوشیم شارژش تموم شده بود جانم کار داشتی؟ نورا:نه میخواستم بگم کی راه بیوفتیم سمت تهران؟... النی:دیگه ساعتای ۷ و ۸ خوبه؟ نورا:اره خوبه قبلش زنگم بزن وسایلم رو جمع کنم باشه؟. النی:اوکیه کاری نداری؟ نورا:نه قربونت خدافظ 𝗘𝗹𝗲𝗻𝗶💙. تلفن رو قطع کردم و رفتم سمت اتاق آراد..در رو باز کردم دیدم هنوز خوابه..الاغ🗿رفتم سمتش یه لگد خیلی محکم زدم به پاش که باعث شد از خواب بپره... آراد:چتههههع وحشییییی النی:درد وحشی خودتی لنگ ظهره پاشو ساعتو ببین🗿 آراد:گوشی من دست تو چی کار داره؟ النی:گوشیم خاموش شده بود میخواستم زنگ بزنم نورا که زنگ زدم بگیر.. آراد:اوکیه ..برو بیرون جان هر کی دوست داری میخوام بخوابم.. النی:نمیشه داداشی باید بری سرکار(کنارش نشستم) آراد:تو الان نباید کافه باشی؟. النی:عهه... آراد:چیزی شده؟ النی:عادل همون رئیسم من و از کار اخراج کرد چون قهوه ریختم رو اقای صالحی..🦦 آراد:وایسا...الان...حامیم صالحی اومده بود کافه شما تو هم قهوه رو ریختی روش اینم اخراجت کرد؟.. النی:افرین هوشت تازگی ها خیلی زیاد شده... 𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱🌀.