eitaa logo
•𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯•
411 دنبال‌کننده
395 عکس
27 ویدیو
0 فایل
داستان یک شب..💙. داستان یک شبی که سر آغاز یک داستان طولانی‌ست🌀. شما فقط اینجا یه رمان رو نمیخونین! داستان یک زندگی را تجربه میکنین🌚. با ما همراه باشید!🌬. Start:1404/11/22 📝𝟬𝟵𝟭 | "عضو جمعیت نویسندگان📖" | Me؟ @Pv_Zeynabe
مشاهده در ایتا
دانلود
النبیی بانووو>>😭✨
جانا خوشگلمون>>🤍
「نورامون🌚🤍」
•𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯•
𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯💙. 𝗣𝗮𝗿𝘁☁️:5 𝗙𝗮𝘀𝗹🌀:1 𝗘𝗹𝗲𝗻𝗶💙. نمیدونم چرا وقتی هر بار میدیدمش قلبم اروم نمی‌گرفت..هم
𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯💙. 𝗣𝗮𝗿𝘁☁️:7 𝗙𝗮𝘀𝗹🌀:1 𝗘𝗹𝗲𝗻𝗶💙. اون شب تا صبح داشتیم میگشتیم که خسته و کوفته رسیدیم خونه و خوابمون برد... 𝗡𝘂𝗿𝗮💦. هر جقدر زنگ میزدم به النی گوشیش خاموش بود خیلی نگران شده بود یعنی چی شده.... 𝗘𝗹𝗲𝗻𝗶💙. ظهر شده بود..چشامو اروم اروم باز کردم...هوفففف چرا من تا الان باید خواب باشم..بلند شدم و گوشیمو برداشتم...اه شارژش تموم شده بود...گوشیمو زدم تو شارژ و رفتم گوشی آراد رو برداشتم و شماره نورا رو گرفتم... نورا:الو بفرمایید... النی:منم النی.. نورا:النی تو با خودت نمیگی من سکته کردم🗿 النی:ببخشید گوشیم شارژش تموم شده بود جانم کار داشتی؟ نورا:نه میخواستم بگم کی راه بیوفتیم سمت تهران؟... النی:دیگه ساعتای ۷ و ۸ خوبه؟ نورا:اره خوبه قبلش زنگم بزن وسایلم رو جمع کنم باشه؟. النی:اوکیه کاری نداری؟ نورا:نه قربونت خدافظ 𝗘𝗹𝗲𝗻𝗶💙. تلفن رو قطع کردم و رفتم سمت اتاق آراد..در رو باز کردم دیدم هنوز خوابه..الاغ🗿رفتم سمتش یه لگد خیلی محکم زدم به پاش که باعث شد از خواب بپره... آراد:چتههههع وحشییییی النی:درد وحشی خودتی لنگ ظهره پاشو ساعتو ببین🗿 آراد:گوشی من دست تو چی کار داره؟ النی:گوشیم خاموش شده بود میخواستم زنگ بزنم نورا که زنگ زدم بگیر.. آراد:اوکیه ..برو بیرون جان هر کی دوست داری میخوام بخوابم.. النی:نمیشه داداشی باید بری سرکار(کنارش نشستم) آراد:تو الان نباید کافه باشی؟. النی:عهه... آراد:چیزی شده؟ النی:عادل همون رئیسم من و از کار اخراج کرد چون قهوه ریختم رو اقای صالحی..🦦 آراد:وایسا...الان...حامیم صالحی اومده بود کافه شما تو هم قهوه رو ریختی روش اینم اخراجت کرد؟.. النی:افرین هوشت تازگی ها خیلی زیاد شده... 𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱🌀.
•𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯•
𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯💙. 𝗣𝗮𝗿𝘁☁️:7 𝗙𝗮𝘀𝗹🌀:1 𝗘𝗹𝗲𝗻𝗶💙. اون شب تا صبح داشتیم میگشتیم که خسته و کوفته رسیدیم خو
𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯💙. 𝗣𝗮𝗿𝘁☁️:8 𝗙𝗮𝘀𝗹🌀:1 آراد:🗿 النی:چیه آراد:یه نقشه داریم..هر بار که میرم کافه عادل خیلی از من حساب میبره شاید چون بزرگ ترین شرکت شهر رو دارم....بیا باهم بریم نمیدونه که خواهر برادریم یه ضد حالی بهش بزنیم؟ النی:آراد داداش خودمیییی من میرم کارامو بکنم... آراد:بدو،بدو منتظرم🤓 𝗘𝗹𝗲𝗻𝗶💙. رفتم سمت اتاقم یه لباس خیلی شیک و قشنگ و با کلاس پوشیدم و یه میکاپ زدم و رفتم بیرون.... آراد:بح بح،چه خوشگل شدییی النی:چشات قشنگ میبینه🤓بلیم؟ آراد:اره بیا بریم... 𝗘𝗹𝗲𝗻𝗶💙. رفتیم سمت ماشین سوار شدیم و رسیدیم به کافه پیاده شدیم میخواستم پیاده شم که آراد نزاشت اومد و در رو برام باز کرد آراد میگفت میدونم الان خود عادل توی کافه هست منم بهش اعتماد کردم..رفتیم داخل نگاهم افتاد به نورا یه نگاه عجیبی کرد منم با قیافه بهش فهموندم بعدا بهت میگم آراد اسمش رو گفت و گارسون ما رو به سمت میزمون راهی کرد‌..نشستیم و نورا اومد که سافرشمون رو بگیره وه عادل اونو کنار زد و خودش اومد که سفارش رو بگیره.. عادل:آقای رادمنش شما چی میل دارین؟ آراد:مگه نمیبینین؟اول از بانو بپرسین! عادل:اما اخه... آراد:اخه نداره اگر نمیتونین سفارش خواهر من رو بگیرین میتونم هر روز جای دیگه ای برم اقای رضایی! عادل:نه این چه حرفیه...چی...خواهر! آراد:اره خواهر(بلند شدم و یقشو چسبیدم)ببین مرت...یکه یه بار دیگه بخوای خواهر من رو النی رادمنش رو از کار اخراج کنی بدبخت میشی میفهمی؟تو اون شرکت به اون بزرگی کلی اتاق اضافه اس یکی رو میدن به خواهرم میشه مدیر شرکت رادمنش تو هم حدود بدون(یقشو ول کردم)النی!بریم... النی:... 𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱🌀.